Category: مقاله

  • الهیات، شر و منازعات بشر

    الهیات، شر و منازعات بشر

    اینکه باور به خدا یا خدایان دقیقا ازچه زمانی و بر چه مبنایی به تمدن انسانی وارد شده هنوز چندان مشخص نیست. لیکن منشاء ایمان به خدا را شاید بتوان در آداب و رسوم آیینی بشر ماقبل تاریخ و یا حتی در به کارگیری نمادها در خاکسپاری مردگان در حدود هشتاد هزار سال پیش یا حتی پیش از آن جستجو کرد. خدایان بسیار در طول تاریخ آمده اند و رفته اند. مایکل شرمر نویسنده و مورخ امریکایی می گوید طی ده هزار سال گذشته انسان ها در حدود صد هزار دین و ۲۵۰۰ خدا ساخته اند. از این رو پیش از آنکه از باور به خدا یا “بی خدایی” صحبت کنیم، باید روشن سازیم که دقیقا از کدام خدا صحبت می کنیم. بسیاری از ما ممکن است حتی نام مراسم “کالو” یا رسم “آکابا” در دو قبیله گابرا و برانا در شمال شرقی کنیا را نیز نشنیده باشیم. ممکن است کمترین حس تسلیم و پرستش در برابر “انگای”، خدای قادر مطلق کیکویوها که در قله کوه کنیا زندگی می‌ کند نداشته نباشیم. صدها میلیون نفر از مردم هند به پیشگاه گانش پسر شیوا دعا می کنند، به او توسل می کنند و او را ستایش می کنند. در معبد کارنی ماتا، معبد موش های مقدس در هند بیش از بیست هزار موش وجود دارد و زائران بسیاری برای زیارت این موش ها کفش از پا در می آورند، بقایای نیم خورده غذاهای آنها را به عنوان تبرک  و غذای شفابخش بر می دارند. این مثال ها نشان می دهد دایره پیروان یک خدا یا خدایان چندان هم بزرگ نیست و هر خدا صرفا در محدوده جغرافیایی به خصوصی مقدس یا خالق جهان شناخته می شود. برای نمونه بومیان “ماشکو- پیرو” ساکن کرانه رودخانه در جنگلهای آمازون پرو احتمالا حتی نام الله خدای مسلمانان را نیز نشنیده اند.

    نگاهی به تاریخ تمدن انسان نشان می دهد که باور به خدایان گوناگون در بین اقوام و ملل در طول تاریخ، غالبا یکی از علل اصلی بروز جنگ ها و آشوب های ویرانگر بوده است. حتی دنیای خیالی افسانه های یونانی نیز لبریز است از جنگ و نزاع و کشتار و زندان. در افسانه های یونان باستان می خوانیم که تارتاروس محل مجازات گناهکاران و به نوعی جهنم زیر زمین بوده  و کرونوس و دیگر تایتان ‌هایی که با خدایان می‌جنگیدند در آن زندانی بوده اند. به عبارت دیگر نزاع بر سر اثبات برتری خدای این یا آن قبیله یا جامعه انسانی، یکی از عوامل تحریک احساسات و عواطف مذهبی مردم بوده است. تفاوتی نمی کند جنگ بر سر اثبات حقانیت داجون (Dagon) خدای نیمه انسان – نیمه ماهی دوره های باستانی باشد یا جنگ های مذهبی قرن بیست و یکم.  کتاب های دینی سرشار است از قصه های جنگ و کشتار و غزوه و سریّه، از قتل جالوت به دست داوود در عهد عتیق گرفته تا داستای های اسلامی ذات السلاسل و کشتار یهودیان بنی قریظه، نشان می دهد باور به خدا یا خدایان صرفا یک باور شخصی بی ضرر نیست و همواره یکی از علل بروز کشتار و نا امنی و جنگ و ویرانی در جهان بوده است.

    ایدئولوژی در برابر خداباوری

    هر چند که دوران سیاه و تاریک تسلط مذهب در قرون وسطی سرآمده اما هنوز کشورهایی در جهان هستند که در آنها نقد مذهب، کفر یا بی خدایی با مجازات مرگ روبروست. (ر.ک به گزارش سالانه آزادی اندیشه اتحادیه جهانی انسان‌گرا و اخلاق‌گرا). در ایران بنیاد پانزده خرداد بر مبنای فتوای روح الله خمینی برای قتل نویسنده رمان آیات شیطانی سه میلیون و سیصد هزار دلار جایزه تعیین کرده است و هنوز مفاهیمی چون فتوای ارتداد و اعدام ساب ‌النبی بر اساس ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی وجود دارد. بر خلاف ادعای آقای میردامادی، حذف مخالفان و منتقدان پدیده ای نیست که درچهل سال اخیر و با ظهور حکومتی دینی در ایران شکل گرفته باشد. قتل مخالفان، منتقدان، شاعران یا کسانی که مرتد خوانده می شوند در تاریخ اسلام قدمتی به مراتب بیش از اینها دارد. (از قتل کعب بن اشرف گرفته تا عبد الله بن خطل و …  برای مطالعه بیشتر ر.ک به فصل چهارم کتاب نقد توطئه آیات شیطانی، سیدعطاءالله مهاجرانی: ص۱۲۲ تا ۱۳۱) . نه تنها در ایران که در پاکستان در دهه ‌های گذشته صدها شهروند به اتهام کفرگویی مجازات شده اند. آسیه بی ‌بی، زن مسیحی همین اواخر به جرم توهین به پیامبر اسلام به اعدام محکوم شده بود. در سال ۲۰۱۷ صدها نفر از دانشجویان پاکستانی در جریان قتل مشعل خان در دانشگاه “عبدالولی خان” شرکت داشتند. دانشجویی که صرفا پرسشگر بود و درباره مسائل مذهب و جامعه اظهار نظر می کرد ولی به اتهام توهین به اسلام و کفرگویی، زیر ضربات و لگدهای مهاجمان خشمگین به قتل رسید

    یکی از مشهورترین استدلال های خداباوران، این است که اعمال شریرانه هیتلر و استالین و پل پت، ناشی از بی خدایی بوده است. این استدلال چه بسا در نگاه نخست، منطقی و مبتنی بر واقعیت به نظر برسد لیکن در عمل یکی از ضعیف ترین اقسام استدلال خداباوران است. اول آنکه چنین اظهار نظری درباره هیتلر قطعا و یقینا اشتباه است. هرچند که من نیز در خلال برنامه بنا به قول رایج او را خداناباور خواندم) . از قضا بر خلاف بسیاری از اقوال غلط، می توان رد پای یهودی ستیزی و جنایات آدولف هیتلر درجریان جنگ جهانی دوم را در خداباوری و مذهب جستجو کرد.

    . هیتلر در کتاب مشهور خود (نبرد من) می نویسد: “امروز من باور دارم که در راستای خواسته های پروردگار خالق قدم بر می دارم. با دفاع از خود در مقابل یهودیان، برای خواسته های پروردگار مبارزه می کنم”.  این مساله درباره استالین نیز به نحو دیگری مطرح است. مشکل کمونیسم و فاشیسم به تعبیر سم هریس این است که این ایدئولوژی ها بسیار به دین شبیه هستند. چنین ایدئولوژی هایی به قدری مبتنی بر شخص پرستی و آموزه های فرقه ای هستند که گاهی تشخیص آنها از دین به سادگی ممکن نیست. به بیان دیگر، استالین (یا مائو یا پل پت) در پی این نبودند که خرد و علم و عقلانیت را جایگزین خدا و مذهب کنند. مساله بر سر این است که آنها می خواستند “ایدئولوژی کمونیستی” را به جای خدا و مذهب بنشانند، و نه علم و خرد و عقلانیت را. فقط به عنوان نمونه کافیست به خاطر بیاوریم که در دوران حکومت استالین، دانشمندان علم ژنتیک (افرادی نظیر نیکلای واویلوف) پاکسازی و زندانی شدند و با برچسب هایی چون آلت دست امپریالیسم، ایده آلیست یا بورژوا (در ادبیات کمونیستی چیزی معادل محاربه با خدا در ادبیات دینی) به شدت مورد حمله و سرکوب قرار گرفتند.

    گسترش بی دینی یا بی خدایی؟

    از گسترش بی دینی (و نه الزاما بی خدایی) در کشورهای مختلف آمارهای مختلفی در دست است.  یک گزارش نشان می دهد که بی دینی در ایالات متحده در چهار دهه گذشته بالاترین رشد را در باورهای مردم آمریکا داشته است. (از ۵ درصد سال ۱۹۷۲ به ۲۳ درصد در سال ۲۰۱۸)  اما همانگونه که گفتیم، گسترش رویگردانی از دین و مذهب، الزاما به معنای گسترش بی خدایی نیست. ضمن آنکه خداناباوری، خود نیز طیف بزرگی را در بر می گیرد و به تعبیر جان گری، خداناباوری نداریم، “خداناباوری ها” داریم. حتی نوعی دادارباوری (به معنای باور به وجود خدایی که جهان را آفریده ولی پس از آن همه چیز را به حال خود واگذاشته) ممکن است با بی خدایی جابجا گرفته شود. باور به وجود خدای آفریننده نخستین که در گیتی دخالتی نمی کند و در سرنوشت بشر نیز مداخله ای نمی کند، نه قابل رد است و نه قابل اثبات. این خوانش از خدا در علم نیز به شکل خدای حفره ها  ظاهر می شود و شاید بتوان گفت اغلب فلاسفه یا دانشمندانی که خود را آتئیست می دانند نسبت به خدای آفریدگار، به نوعی موضع ندانم گرا دارند. ریچارد داوکینز می گوید: من یک ندانم گرا هستم و اگنوستیک بودن من به وجود خدا به اندازه اگنوستیک بودن من به وجود پری انتهای باغ است. استیون هاوکینگ نیز در مصاحبه سال ۲۰۱۴ با نشریه اسپانیایی ال موندو صراحتا خود را خداناباور می نامد. این قرائت از خداناباوری به نوعی نتیجه طبیعی مطالعه در فیزیک و کیهان شناسی و زیست شناسی تکاملی است. محصول علم مدرن و ناشی از درک و تحلیل متون علمی. لیکن بخشی از گسترش بی خدایی (و گرایش به دادارباوری) بی تردید معلول شرایط سیاسی و اجتماعی و پیامدهای روانی آن است. به خصوص در جوامعی چون ترکیه ، ایران و افغانستان، رویگردانی از مذهب و از خدا می تواند دو عامل عمده داشته باشد. عامل نخست استفاده حداکثری سیاسی از دین و خدا که به خستگی و دلزدگی و یاس انجامیده است. دوم پرسشی بی پاسخ که در اذهان پرسشگر شکل می گیرد. پرسشی مبنی براینکه اگر خداوند وجود دارد چرا قادر به جلوگیری از اعمال شریرانه و قتل بی گناهان و جنگ و انفجار و فقر در جهان نیست؟ چطور می توان به خدایی باور داشت که فقر و گرسنگی و تجاوز به کودکان و آوارگی و جنگ را می بیند اما برای رفع آن کمترین قدمی بر نمی دارد و به هیچ دعایی هم پاسخ نمی دهد؟ این رویکرد، زمینه فکری رایجی است که در سال های اخیر به تدریج در کشورهای مذهب زده خاورمیانه در حال گسترش است و بسیاری را اگر نه به بی خدایی، که به ایده دادارباوری رسانده است. در کنار بی خدایی و دادارباوری، رویکردهای دیگری نیز وجود دارند که بر مبنای آنها افراد نسبت به مساله وجود یا عدم وجود خدا بی تفاوت اند و بر این باورند که حتی در صورت وجود خدا، به نظر نمی رسد که او علاقه ای به سرنوشت بشر داشته باشد. این نوع نگرش مبتنی بر خدانامهم دانی را نیز شاید بتوان محصول دلزدگی از خدا و مذهب در جوامع (عمدتا خاورمیانه) دانست. بحث های بی حاصل و درگیری ها و جدل های اثبات خدا که کمترین تاثیری در حل مشکلات و مسائل زندگی روزمره انسان ندارد، عده ای را به این باور رسانده که اساسا بحث در باب وجود یا عدم وجود خدا موضوعی بی اهمیت است.

    صلح پایدار و پایان عصر خداباوری

    بر اساس یافته های پژوهشگران ( مطالعه ۲۰۱۹ در نیچر) ظهور خدای مجازات گر و ناظر بر امور اجتماع، با پیچیده تر شدن ساختارهای اجتماعی شکل گرفته و به عبارت دیگر توسط انسان “ابداع” شده است. نگاهی به تاریخ نشان می دهد که کهن ترین این خدایان در نهایت چند هزار سال قدمت دارند و می توان انتظار داشت که با گذشت زمان، خدا یا خدایان مهم و مشهور کنونی نیز به تاریخ بپیوندند. امروزه کسی به دلیل توهین و کفرگویی به خدایان یونان باستان مجازات نمی شود چرا که این خدایان منقرض شده اند و صرفا در کتاب های تاریخ پیدا می شوند. زیست بشر امروز در دوران پساخداباوری نه به لحاظ عملی و نه نظری، نیازی به فرض وجود خدا ندارد. باور به خدا نه مساله ای از مسائل فردی انسان امروز را حل می کند نه گرهی از مشکلات اجتماعی عصر جدید می گشاید. مفهوم خدا با تمامی تفسیرها و تاویل ها، چه با خوانش های رحمانی و چه بنیادگرایانه، راه حلی برای مسائلی چون صلح جهانی، محیط زیست، رفع گرسنگی و نظایر آن ندارد. به بیان دیگر نه تنها راه حل و روشی ندارد بلکه کاملا برعکس ، از آغاز تمدن بشر تا کنون عاملی در جهت تشدید منازعات و جنگ ها و خونریزی ها بوده است. هرچند با از میان رفتن دین و باور به خدا، غریزه تخریب در انسان از بین نمی رود. غریزه تخریب، غریزه ای که زيگموند فرويد در سال های پس از جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین “سرخوردگی از جنگ” و “رابطه ما با مرگ”، به تفصیل درباره آن بحث کرده بود.* لزوما ارتباطی به مذهب و خداباوری ندارد. به عبارت دیگر، انسان بدون خدا و مذهب نیز همچنان غریزه ای برای ویرانی و تباهی عالم دارد. لیکن این باور به خدا و مذهب است که به این غریزه ویرانگر، رنگ و لعابی مقدس می بخشد و آن را مخرب تر می کند. مذهب و خداباوری، انسان های شرور را شرورتر می کند. خداباوری، تنها ریشه اصلی و تنها دلیل همه رنج ها و جنگ ها و ویرانی های جهان نیست. اما قطعا یکی از زمینه ها و علل اصلی ویرانی و رنج و تباهی و جنگ و فساد و شر در جهان امروز ماست.

    اینکه خداناباوری در تمدن های آینده بشری گسترش خواهد یافت و یا مذاهب کنونی در نهایت یکی پس از دیگری منقرض خواهند شد هنوز برای هیچکس روشن نیست. افزایش نرخ زاد و ولد دینداران از یک سو و کاهش نرخ زاد و ولد بی خدایان از سوی دیگر پیش بینی آینده (و تخمین نسبت آینده جمعیتی خداباوران) را بسیار دشوار کرده است.

     

    *Thoughts for the Times on War and Death

     

    لینک این مقاله در بی بی سی فارسی

  • ملاحظات تاریخ علمی در باب یک ناسازگاری

    ملاحظات تاریخ علمی در باب یک ناسازگاری

    تلاش برای ارائه یک نظریه کامل در علوم طبیعی، سابقه ای به مراتب طولانی تر از تحولات فیزیک قرن بیستم دارد. بطلمیوس در قرن دوم پس از میلاد در اثر مشهور خود المجسطی در پی یافتن نظریه کاملی بود که حرکات سیارات را توصیف کند و یا حتی کوپرنیک در قرن شانزدهم نیز قصد داشت نظریه ای جهانی ارائه کند که حرکت همه اجرام را به شکلی یکپارچه توضیح دهد. نیوتن در کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعی: پرینکیپیا می نویسد : “در سال ۱۶۶۶ تفکر درباره گرانش را شروع کردم و آن را تا مدار ماه گسترش دادم” . آنچه نیوتن می گوید به عبارتی بیانگر تلاش او برای تلفیق مکانیک سماوی و مکانیک زمینی است. همانگونه که ماکسول در حدود سال های ۱۸۶۰  رابطه بین الکترومغناطیس و نور را توضیح داد و دو نیروی الکتریسیته و مغناطیس را یکپارچه کرد، آلبرت اینشتین نیز بر این باور بود که نظریه نسبیت باید با نظریه الکترومغناطیس ماکسول سازگار باشد. مثال دیگر در تاریخ علم جدید، تلاش فیزیکدانان در اوایل قرن بیستم برای تلفیق نظریه ماکسول، نسبیت و فیزیک کوانتومی تا زمان ریچارد فاینمن است و یا حتی تلاش برای ارائه نظریه کامل کوانتومی از الکترومغناطیس توسط فیزیکدان مشهور، پل دیراک و آنچه که الکترودینامیک کوانتومی خوانده می شود. مساله تلفیق، یکپارچه سازی و ادغام دو نظریه مهم فیزیک قرن بیستم، یعنی دو نظریه کوانتوم و نسبیت نیز از این دایره بیرون نیست. موضوعی که با گذشت بیش از یک قرن همچنان یکی از موضوعات مورد بحث در فلسفه علم به شمار می رود.

     

    تلاش برای سازگاری، ظهور نظریه های جدید

    مشهور است که فیزیکدان مشهور، لرد کلوین در سال ۱۹۰۰ گفته بود: هیچ چیز تازه ای برای کشف در فیزیک باقی نمانده است. در قرن نوزدهم سه نظریه غالب در دنیای فیزیک وجود داشت. کلوین تنها کسی نبود که چنین می اندیشید. در قرن ۱۹ میلادی  واقعا  به نظر می رسید که چیز تازه ای برای کشف و نظریه پردازی در فیزیک باقی نمانده و تفکر رایج این بود که پرونده فیزیک در حال بسته شدن است و بشر به فهم کاملی از طبیعت دست یافته است. در این دوران سه نظریه غالب بر سراسر فیزیک سایه افکنده بود.

    • مکانیک
    • الکترودینامیک
    • ترمودینامیک

    از نظر تاریخی این تلاش برای تلفیق مکانیک و الکترودینامیک بود که به ظهور نظریه نسبیت خاص انجامید. همان نظریه ای که آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ طرح کرد و در کنار نظریه نسبیت عام (که در نوامبر ۱۹۱۵ مطرح و در مارس ۱۹۱۶ ارائه شد) نظریه نسبیت خوانده می شود.  از دیگر سو، از دل تلاش هایی که برای تلفیق الکترودینامیک و ترمودینامیک صورت گرفت فیزیک کوانتومی سر برآورد. کار لودویگ بولتزمان فیزیکدان مشهور نیز در راستای تلفیق مکانیک و ترمودینامیک بود. (به عبارتی تلاش برای توضیح ترمودینامیک با قواعد مکانیک آماری) . بنابراین زمانی که از تلفیق یا سازگاری دو نظریه نسبیت و کوانتوم سخن می گوییم، نباید از یاد ببریم که خود این دو نظریه از دل تلاش برای تلفیق نظریه های دیگر علمی سر برآورده اند.

    کوانتوم گرانشی، راز بزرگ علم

    فیزیکدانان تا کنون چهار نیروی بنیادی را در طبیعت شناسایی کرده اند.

    • گرانش
    • هسته ای ضعیف
    • هسته ای قوی
    • الکترومغناطیس

    اولین نیرو یعنی گرانش همواره به شکل جاذبه عمل می کند و از قضا همین وجه تمایز آن با سایر نیروهاست. نیروی هسته ای ضعیف در اجزای سازنده هسته اتم اثر می کند و نیروی هسته ای قوی نیز (به عنوان قوی ترین نیرو) نیروی نگاه دارنده کوارک هاست. الکترومغناطیس نیز همان نیرویی است که الکترون ها را روی مدار هسته اتم نگاه می دارد. سازگاری دو نظریه نسبیت و کوانتوم به شکل جالبی به گردآوری همه این نیروها در قالب یک نظریه منفرد جهان شمول ارتباط پیدا می کند. تا کنون تلاش های بسیاری برای یکپارچه سازی این چهار نیروی بنیادی طبیعت با یکدیگر انجام شده است لیکن هنوز هیچ نظریه نهایی که بتواند هر چهار نیرو را در قالب یک نظریه فراگیر جمع کند در دست نیست. یکی از مشهورترین نظریه ها  نظریه ای است به نام نظریه الکتروضعیف که سه فیزیکدان به نام های واینبرگ، سلام و گلاشو در حدود سال ۱۹۷۰ مطرح کردند. (این سه تن بعدها برنده جایزه نوبل فیزیک ۱۹۷۹ شدند). به صورت خلاصه نظریه الکتروضعیف نشان می داد که دو نیروی بنیادی هسته ای ضعیف و الکترومغناطیس، تجلی یک نیروی منفرد با انرژی پایین هستند، ریاضیات حاکم بر این دو یکسان است و به عبارت دیگر هر دوی این نیروها با تقارن ریاضی یکسانی مقید می شوند. در دهه ۷۰ میلادی فیزیکدانان به کمک مدل استاندارد در پی یکپارچه سازی نیروهای هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس بودند. در پی چیزی فراتر از نظریه الکتروضعیف. به عبارتی به دنبال این که نیروی هسته ای قوی را نیز زیر بال و پر یک نظریه بزرگتر بیاورند. بر این اساس، هر سه نیروی هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس، در انرژی های بسیار بالا میدان یک نیروی واحدند. این همان نقطه تاریخی است که نظریه وحدت بزرگ مطرح شد.  که البته به عبارت دقیق ترباید آن را نظریه های وحدت بزرگ نامید و نه نظریه وحدت . بزرگ. به عنوان مثال مدل پاتی-سلام یا جورجی-گلاشو

     کار فیزیکدانان روی نظریه وحدت بزرگ برای یکپارچه سازی نیروها، برای دهه ها ادامه پیدا کرد چرا که دانشمندان حدس می زدند در مقیاس های بالای انرژی می توان هر سه نیرو را در قالب یک نظریه جامع تر متحد کرد. برای انجام چنین کاری (به خصوص پس از موفقیت نظریه الکتروضعیف) راهی نبود جز ساخت شتابدهنده های بسیار بسیار عظیم که مقیاس انرژی یک میلیون میلیارد برابر بزرگتر از انرژی پروتون را بررسی کند. ماشین عظیمی به قدر فاصله محور ماه تا زمین. طبیعتا ساخت چنین شتابدهنده ای نه ممکن است و نه در توان تکنولوژیک بشر. لیکن تلاش ها برای آزمون هایی جایگزین (به خصوص در ایالات متحده و ژاپن  از سال ۱۹۸۲ به این سو) ادامه یافت. در این نقطه تاریخی نظریه پردازان فیزیک ذرات، ابرتقارن را طرح کردند.

    به بیان ساده، این دیدگاه که به ازای هر ذره شناخته شده در مدل استاندارد، حداقل یک ذره بنیادی جدید متناظر با آن وجود دارد. برای هر بوزون، فرمیون و برای هر فرمیون، بوزون! بدون اینکه هیچ مدرکی دال بر وجود این ذرات داشته باشیم نظریه ابرریسمان طرح شد که نه تنها از امکان متحد کردن سه نیروی غیرگرانشی شناخته شده، بلکه از یکپارچه کردن هر چهار نیروی شناخته شده طبیعت  در قالب یک نظریه میدان کوانتومی صحبت می کرد. تنها مشکل بر سر راه، نیاز ریاضیاتی به وجود ابعاد اضافی فضایی بود که تا امروز هیچ شاهد و گواهی مبنی بر وجود آنها در دست نداریم.

    ایده عجیب کالوتسا

    ریشه بسیاری از نظریه ها و مدل های جدید فیزیک ذرات در روزگار ما به ایده های یک ریاضیدان آلمانی به نام تئودور کالوتسا باز می گردد. او در سال ۱۹۱۹ (یعنی در حدود چهار سال پس از ارائه نظریه نسبیت عام اینشتین) پیشنهاد داد که چه بسا جهان ما بیش از سه بعد داشته باشد. به بیان دیگر شاید جهانی که در آن زندگی می کنیم، ابعاد بیشتری داشته باشد که به دلایلی تا به حال متوجه آن نشده ایم.

    کالوتسا که به دنبال ارائه نظریه ای یکپارچه بود با خود اندیشید که اگر نظریه اینشتین، جاذبه را بر اساس خم هندسی فضا توضیح می دهد پس چه بسا بتوان نیروی الکترومغناطیس را نیز با همین روش توضیح داد. مشکلی که پیش می آمد این پرسش بود که کدام انحنای فضا؟ آنچه که به گرانش مربوط می شد در نظریه اینشتین با انحنای فضا توضیح داده شده بود بنابراین کالوتسا به این ایده رسید که شاید ابعاد دیگری از فضا وجود داشته باشد . بر اساس ایده کالوتسا توضیح نیروی الکترومغناطیس، مستلزم وجود ابعاد اضافی در فضا بود. او جهان را چهار بعدی فرض کرد و نه سه بعدی. به بیان ساده، کالوتسا نیروی الکترومغناطیس را انحنای این بعد چهارم فرض کرد و معادلات را برای یک فضای چهار بعدی (و نه سه بعدی) نوشت. نتیجه آن شد که به همان معادلاتی رسید که نظریه اینشتین به دست می داد. با این تفاوت که یک معادله اضافه هم ظاهر می شد (به دلیل فرض یک بعد اضافه). نکته جالب توجه اینکه این معادله اضافه، همان معادله الکترومغناطیس بود و همین مساله، این تصور را در ذهن کالوتسا ایجاد کرد که نظریه یکپارچه را یافته است. تقریبا هفت سال بعد (در ۱۹۲۶) یک فیزیکدان سوئدی به نام اسکار کلاین   ایده جالب توجهی طرح کرد. کلاین پیشنهاد کرد که شاید این ابعاد اضافی واقعا وجود داشته باشند اما به قدری ریز و در خود حلقه شده باشند که قادر به مشاهده آنها نیستیم. این ایده پایه اصلی نظریه ای است که به نظریه کالوتسا-کلاین مشهور است و به عنوان تلاشی برای یکپارچه سازی دو نیروی الکترومغناطیس و گرانش شناخته می شود. اگر چه در نظریه ریسمان، دیگر صحبت از یک بعد اضافی (مانند نظریه کالوتسا-کلاین) نیست و به لحاظ ریاضیاتی به ۱۱ بعد نیاز است. ده بعد فضایی و یک بعد زمان. اثبات چنین چیزی عملا بسیار دشوار است، هرچند که می توان امید داشت، پاسخ به این پرسش ها روزی در برخورد دهنده بزرگ هادرونی در سازمان اروپایی پژوهش‌ های هسته ‌ای سرن یافته شود. برایان گرین فیزیکدان در سال ۲۰۰۵ حدس زده بود که ما می توانیم تا پنج سال آینده وجود این ابعاد اضافه را مورد آزمایش قرار دهیم لیکن چنین چیزی تا امروز در میانه سال ۲۰۱۹ هنوز محقق نشده است.

    آیا با توان کنونی این شتابدهنده عظیم، امکان آزمودن اعتبار نظریه ریسمان وجود دارد؟

    شتابدهنده ال اچ سی در سرن در حال حاضر قادر به ایجاد برخوردهایی با سطح انرژی حدود ۱۴ ترا الکترون ولت است.  واقعیت این است که آزمودن نظریه ریسمان در شتابدهنده ال اچ سی فراتر از امکانات و توان تکنولوژیک بشر امروز است. در دهه هشتاد میلادی  که مبانی نظریه ریسمان توسعه پیدا کرد علاقه و اشتیاق زیادی برای سازگاری مکانیک کوانتومی و نسبیت وجود نداشت و بیشتر تلاش ها معطوف به یافتن راهی برای توضیح نیروی هسته ای قوی بود. واقعیت ناامید کننده این است که امروزه برای آزمودن نظریه ریسمان، به شتابدهنده ای با یکصد میلیارد بار انرژی بیشتر از ال اچ سی نیاز است. با این وجود هنوز راه هایی برای آزمودن نظریه ریسمان وجود دارد. وجود ابعاد اضافی را با همین شتابدهنده ال اچ سی موجود نیز می توان آزمود. اما باز هم مشکلی بر سر راه است. وجود ابعاد اضافی، الزاما پیش شرط اعتبار و درستی نظریه ریسمان نیست. ضمن اینکه این ابعاد اضافی تا کنون پیدا نشده اند. همین مساله برای ابرتقارن نیز صادق است. حتی به فرض تایید وجود ابرتقارن، باز هم دلیلی بر صحت نظریه ریسمان به دست نیامده است. به بیان دیگر، ابرتقارن می تواند حتی بدون نظریه ریسمان نیز وجود داشته باشد. اما نکته مهم اینجاست که اگر ابعاد اضافی و ابرتقارن در ال اچ سی کشف شود، گواه و شاهد محکمی به سود نظریه ریسمان خواهد بود. برخورد دهنده هادرونی بزرگ در مرکز تحقیقاتی سرن حتی اگر نظریه ریسمان را ثابت نکند، چه بسا نظریه ای بهتر و کامل تر از نظریه ریسمان عاید دنیای فیزیک کند.

    آیا دو نظریه نسبیت و کوانتوم روزی سازگار خواهند شد؟

    ناسازگاری نسبیت خاص و گرانش بر پایه نظریه نیوتن را می توان با بیان های مختلفی توضیح داد. بر اساس نظریه نیوتن، اگر خورشید ناگهان منفجر شود زمین  در فاصله حدود صد و پنجاه میلیون کیلومتر دورتر از آن، به طور آنی تاثیر می پذیرد و به عبارتی، تغییر جرم خورشید، فورا بر نیروی گرانش روی زمین اثر می گذارد. اما امواج گرانشی که با سرعت نور حرکت می کنند در حدود هشت دقیقه بعد به زمین خواهند رسید.

    امواج گرانشی همان امواجی هستند که برای نخستین بار در سال ۲۰۱۶ در رصدخانه موج گرانشی با تداخل ‌سنج لیزری لایگو آشکار سازی شدند. امواجی که به گفته دانشمندان، ناشی از برخورد دو سیاهچاله و ادغام آنها در ۱.۳ میلیاردسال قبل بوده و آشکارسازی آن نوبل فیزیک سال ۲۰۱۷ را برای کیپ تورن  و همکارانش به همراه داشت. اینکه این آیا دو نظریه نسبیت و کوانتوم روزی سازگار خواهند شد، بسیاری از فیزیکدانان را به تلاش برای تبیین کوانتوم گرانشی ترغیب کرده است. در یک نظرگاه کلی، نظریه نسبیت عام یک نظریه کلاسیک محسوب می شود. درست مثل معادلات الکترومغناطیس ماکسول، شامل کمیت هایی است که پیوسته اند و نه گسسته. به عبارت دیگر رفتاری را توضیح می دهد که قطعی است و نه احتمالی. در حالی که در فیزیک کوانتوم هر چیزی به طور بنیادین شامل بسته های کوانتایی و مجزاست. به بیان دیگر در دنیای کوانتومی، در اصل عدم قطعیت صحبت از یک موضوع احتمالی است. مانع اصلی این است که نظریه نسبیت عام به تنهایی قادر به تبیین چگونگی پیدایش جهان نیست. مشکل بزرگ تر اینجاست که اگر جهان در تکینگی مهبانگ با چگالی بی نهایت آغاز شده، در این تکینگی نه تنها نسبیت عام بلکه تمامی قوانین شناخته شده فیزیک از هم خواهند پاشید. آلن گوت فیزیکدان مشهور می گوید جهان با مهبانگ بسیار داغی آغاز شده و در چنین دنیایی، نیروهای هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس، نیروی واحدی بوده اند. در گذار فاز، تقارن بین نیروها شکسته و این نیروها به شکل امروزی متفاوت شده اند. لیکن در نظریه کوانتومی اساسا وجود هیچ نوع تکینگی ضروری نیست. آنچه مساله را پیچیده می کند این است که نظریه الکترومغناطیس در میدان های تابشی بسیار قوی با شکست مواجه می شود. از همین رو الکترودینامیک کوانتومی با نسبیت خاص سازگار است و با نسبیت عام ناسازگار. از اینها گذشته در نظریه کوانتوم گرانشی خود فضا-زمان نیز باید کوانتیده باشد و نه پیوسته و ممتد. از دید بسیاری از فیزیکدانان، نوشتن قوانین ریاضی که قادر باشد همه نیروهای شناخته شده طبیعت را به شکل یک معادله یا نظریه واحد در بیاورد، هدف غایی علم فیزیک است. به بیان دیگر در این صورت شاید به تعبیر پیتر کلز در کتاب درآمدی بر کیهان شناسی دیگر احساس پوشیدن چند لباس روی یکدیگر را نداشته باشیم.

    برخی از فیزیکدانان و فیلسوفان علم بر این باورند که نظریه فیزیکی، صرفا توصیفی از واقعیت و به مثابه نقشه ای برای آن است. به زبان ساده، هر نظریه ممکن است برای برخی تخمین ها و یا پیش بینی ها و همچنین برای درک  نتایج استخراج شده از مشاهدات و آزمایش ها کاربرد داشته باشد. به بیان دیگر می توان چنین گفت که ما اکنون نقشه خاصی را برای توضیح جاذبه و نقشه دیگری را برای توضیح الکترومغناطیس و به همین منوال نقشه دیگری برای برهم کنش هسته ای ضعیف داریم. این مساله شاید مطلوب نباشد اما شاید چندان هم فاجعه بار نباشد. از این رو، نظریه همه چیز را می توان با رویکردی پراگماتیستی، صرفا به عنوان نقشه دید. ما از نظریه ها به همان دلیلی بهره می گیریم که از نقشه استفاده می کنیم. چیزی مانند نقشه مترو لندن که برای پیدا کردن مسیر حرکت قطارها مفید است اما بدیهی است که بسیاری از واقعیت های محیطی را نشان نمی دهد. یک نقشه مترو نه می تواند و نه لزومی دارد که جزییات دقیق مسیر را نشان دهد. هدف از این نقشه ها درک از کلیت مسیر و دستورالعملی برای یافتن مقصد است. نظریه های فیزیکی را نیز می توان با این رویکرد تفسیر کرد.

    یکی از مشکلات فلسفی بر سر راه نظریه همه چیز این است که بپرسیم، آیا نظریه ای که بر پایه مکانیک کوانتومی باشد می تواند از هر لحاظ کامل باشد، در حالی که خود نظریه کوانتومی در ذات خود نظریه ای نامعین است؟ مشکل فلسفی دیگر این است که در منطق ریاضی بر اساس قضیه ناتمامیت گودل هر نظریه ریاضی همواره شامل مواردی است که در درون همان نظریه قابل اثبات نیستند.

    تا امروز هیچ نظریه کامل و فراگیری در دست نداریم  که دربرگیرنده مکانیک کوانتومی و گرانش باشد. با این وجود، استیون هاوکینگ، فیزیکدان و کیهان شناس مشهور بر این باور بود دور نمای یافتن چنین نظریه ای اکنون بسیار بهتر از گذشته به نظر می رسد. چرا که ما اکنون درباره جهان بسیار می دانیم. لیکن باید از اعتماد به نفس بیش از حد نیز پرهیز کرد. در تاریخ فیزیک بسیار پیش آمده که پرونده فیزیک به زودی بسته خواهد شد. در سال ۱۹۲۸ ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن گفته بود: “فیزیکی که ما می شناسیم تا شش ماه دیگر به آخر می رسد!” این سخن ماکس بورن البته چندان قابل سرزنش نیست. در آن زمان کشف جدید معادله دیراک در توضیح رفتار الکترون، فیزیکدانان را بسیار مغرور کرده بود. تصور رایج این بود که رفتار پروتون (که تنها ذره شناخته شده دیگر در آن زمان بود) نیز به زودی تبیین خواهد شد و با این توضیح، پرونده فیزیک بسته می شود. کشف نوترون (پیش بینی رادرفورد) و نیروهای هسته ای، این تصور اشتباه فیزیکدانان آن زمان را زیر و رو کرد. به رغم همه اینها، هاوکینگ گفته بود که ما احتمالا در نزدیک به زمان پایان پژوهش های خود در مورد قوانین نهایی طبیعت هستیم. بزرگترین مشکل این است که هنوز نتوانسته ایم گرانش را با سایر نظریه ها سازگار کنیم. هاوکینگ بر این باور بود که مانع اصلی بر سر راه، این است که نظریه نسبیت عام یک نظریه کلاسیک است و قادر به پذیرش اصل عدم قطعیت مکانیک کوانتومی نیست. در حالیکه سایر نظریه های محدود به طرق مختلف به شکلی ضروری به مکانیک کوانتومی وابسته هستند. از دید هاوکینگ نخستین گام به منظور برداشتن این مانع، متحد کردن نظریه نسبیت عام با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است که در سال ۱۹۲۷ طرح شد.

    هاوکینگ می پرسد: آیا نظریه همه چیز می تواند وجود داشته باشد یا اینکه ما در پی یک سراب هستیم؟ سه امکان می تواند وجود داشته باشد.

    یک) یک نظریه واحد و فراگیر وجود دارد و اگر ما به اندازه کافی هوشمند باشیم آن نظریه را روزی خواهیم یافت.

    دو) نظریه فراگیر و نهایی برای جهان هستی وجود ندارد. نظریه هایی بی پایان یکی پس از دیگری خواهند آمد و هر کدام جهان را با دقت بیشتری تبیین خواهند کرد. (این دیدگاه با تجربیات کنونی ما در تاریخ علم سازگار است)

    سه) برای توصیف جهان هستی هیچ نظریه نهایی وجود ندارد و نظریه ها از حد بیشتری توان توضیح و پیش بینی ندارند و از آن به بعد رخدادهای جهان به شکلی تصادفی و دلبخواه رخ می دهند. (برخی تصور می کنند این حالت جایی برای خدا و دخالت او در امور طبیعت باز می شود)

    از دید هاوکینگ، حالت سوم به کنار گذاشته می شود زیرا که حتی اصل عدم قطعیت نیز، قاعده مشخص و نظریه مندی دارد. درباره امکان دوم هم تعبیر هاوکینگ این بود که گرانش ممکن است برای توالی نظریه ها (الی الابد تا زمان بی نهایت طولانی در آینده) ایجاد محدودیت کند. به بیان ساده همانگونه که ما مدام شتابدهنده هایی با انرژی بالاتر می سازیم، برای مثال روزی قادر خواهیم بود شتابدهنده ای بزرگتر از منظومه شمسی بسازیم، اما در نهایت این مساله جایی از نظر منطقی تمام خواهد شد. جایی که قادر باشیم جهان اولیه و انفجار بزرگ را شبیه سازی کنیم. از دید او اگر انسان نظریه نهایی جهان هستی را کشف کند، فصلی طولانی و شکوهمند در تاریخ تلاش های بشر برای شناخت جهان پایان می یابد. اگر نظریه فراگیر کشف شود، درک و فهم آن همانند نظریه نسبیت با گذشت زمان به تدریج ساده خواهد شد و قواعد اصلی آن دیر یا زود به شکلی گسترده برای بسیاری قابل درک و تحلیل خواهد شد.

     

    لینک این یادداشت در فیس بوک برنامه پرگار

     

  • سیاست خارجی نظام و گفتمان مبتنی بر ماوراءالطبیعه

    سیاست خارجی نظام و گفتمان مبتنی بر ماوراءالطبیعه

    اعزام ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن به آب‌های خلیج فارس و استقرار چهار بمب‌افکن بی‌۵۲ آمریکا در منطقه، موقعیت سیاسی رژیم ایران را به فاز جدیدی از بحران کشانده است. با وجود اینکه قدرت و برتری نظامی ایالات متحده با آن حجم از تجهیزات و امکانات و فناوری های نظامی پیشرفته، غیرقابل انکار، غیر قابل رقابت و فراتر از حد تصور است، مقامات حکومت ایران با اعتماد به نفس و بدون در نظر گرفتن واقعیت موجود، از صحبت درباره جنگ با آمریکا (ولو در حد تبلیغاتی و نشر پروپاگاندا) ابایی ندارند.  بعید است که این اظهار نظرها (نظیر اینکه ناوهای آمریکایی در تیررس موشک های رژیم ایران هستند) بر پایه محاسبات سیاسی و نظامی باشد. بررسی و مقایسه توان نظامی ایالات متحده امریکا از یکسو و سپاه پاسداران از سوی دیگر در حیطه صلاحیت کارشناسان نظامی است اما نگاهی تاریخی به ماموریت های ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن در جریان عملیات طوفان صحرا در اوایل دهه ۱۹۹۰ و بعدها در جریان حمله آمریکا به عراق در مارس ۲۰۰۳ نشان می دهد که توان نظامی ایالات متحده، موضوعی نیست که بتوان با آن شوخی کرد و هست و نیست کشور را بر باد داد. اما به راستی، این اعتماد به نفس رژیم ایران از کجا ناشی می شود؟ اگر حکومت ایران می داند که قدرت نظامی ایالات متحده شکست ناپذیر و غیرقابل آزمودن است، بر چه مبنایی و بر اساس چه برآوردهایی کشور را این چنین در معرض تهدید و بر لبه پرتگاه خطر جنگ ویرانگر قرار می دهد؟

    نگاه اسطوره ای-دینی خدا با ماست

    در بخشی از دیالوگ فیلم نجات سرباز رایان سربازی می گوید: اگر خدا با ماست، پس چه کسی با آنهاست؟ این نگاه اسطوره ای ماهیتا دینی که خدا حامی، پشتیبان و نگهدار یکی از طرفین مناقشات سیاسی و رویارویی های نظامی است و به سود یکی علیه دیگری وارد می شود، ریشه در اعماق تاریخ دارد و موضوع تازه ای نیست. چندی پیش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فیلمی منتشر و در آن ادعا کرد که شناور جنگی آمریکا در خلیج فارس را رصد کرده است. این مساله چه واقعی باشد چه صحنه سازی تبلیغاتی نکته درخور توجهی در خود دارد. نام پهپاد مورد ادعا، ابابیل ۳ اشاره به یک داستان مذهبی به نام اصحاب فیل در سوره فیل قرآن است که بر اساس آن، الله مرغان ابابیل را برای نابود کردن لشکر ابرهه می فرستد. مرغانی که سپاهیان ابرهه را (که قصد ویران کردن خانه کعبه را داشته اند) با رها کردن کلوخ‌هاى سنگى هلاک می کنند. از این دست مثال ها کم نیستند. موشک سجیل ، موشک زمین به زمین بالستیک که بارها و بارها از سوی مقامات سپاه پاسداران به عنوان تهدیدی برای اسرائیل مطرح شده است نیز دقیقا به همین داستان دینی اشاره دارد. سجّیل به معنای سنگ هايی از گل سخت یا گل پخته، همان کلوخ های سنگی است که مرغان ابابیل در قصه اصحاب فیل بر سر سپاهیان ابرهه رها کرده اند.

     

    امید به امدادهای غیبی

    نگاهی به اظهار نظرهای دستگاه مختلف تبلیغاتی حکومت ایران نشان می دهد تکیه بر امدادهای غیبی و دست غیب و ماوراءالطبیعه در محاسبات سیاسی و نظامی، واقعا و به شکلی جدی وجود دارد. بسیاری از مقامات رژیم ایران ماجرای طبس در جریان عملیات پنجه عقاب را یک امداد غیبی می دانند و طوفان شن و ریگ های صحرا را به همان دیده می نگرند که در قصه ها و اسطوره های دینی ذکر شده است. روح الله خمینی در ۵ اردیبهشت ماه ۱۳۵۹ در همین زمینه می گوید:

    “آیا جز این بود که یک دست غیبی در کار است؟ چه کسی هلی کوپترهای آقای کارتر را ساقط کرد؟ ما ساقط کردیم؟ شن‌ها ساقط کردند. شن‌ها مامور خدا بودند، باد مامور خداست

    نگاه مبتنی بر پیشگویی های کتب دینی و رویکرد آخرالزمانی، خواه ناخواه بخش بزرگی از مبانی سیاستگذاری مقامات رژیم ایران است. از تبلیغات سی دی ظهور گرفته تا سرودها و آهنگ های انقلابی، نشان از تاثیر عمیق این رویکرد ایدئولوژیک در محاسبات سیاسی و برآوردهای نظامی حکومت ایران دارد . حجت الاسلام والمسلمین انصاری کرمانی جایی روایت می کند که روح الله خمینی را در حالی دیده که در اتاق خود با کسی حرف می زده و کسب تکلیف می کرده است. واقعیت هم این است که تطبیق نشانه های موسوم به ظهور به علی خامنه ای و سیدحسن نصرالله (و داستان های آخرالزمانی ازسیدیمانی و سیدخراسانی) حتی به زمان قبل از رهبری علی خامنه ای باز می گردد. سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان می گوید:

    “پیش از ارتحال امام خمینی ابتدا بعضی از دوستان ما نیز این امید را داشتند که امام سید خراسانی باشد و منظور از خراسان، خراسان بزرگ است که تمامی ایران را در بر می گیرد و اینکه رزمندگان اسلام بغداد را فتح می کنند و جبهه عراق و لبنان به جبهه قدس منتهی و قدس فتح می شود و ما پشت سر امام نماز می خوانیم، بعد دیدیم که امام به ملکوت اعلی پیوستند و قطعنامه هم پذیرفته شد، بغداد هم فتح نشد و قصه به نحو دیگری ختم گردید.”

    مصباح یزدی در سال ۱۳۹۲ جنگ ۳۳ روزه حزب الله با اسرائیل را صراحتا امداد غیبی می داند و می گوید: ” این جنگ همراه با امدادهای غیبی بود و وقایع آن جز با توجه به امداد غیبی، قابل تفسیر نیست. من از شخص سید حسن نصر الله شنیدم که گفت اسرائیلی‌ها به نیروهای حزب الله حمله می‌کردند، ولی پس از عقب نشینی نیروهای حزب الله نیروهای اسرائیلی پیشروی نمی کردند، دلیل را که از سربازان اسرائیلی جویا شدند، آن‌ها گفتند که مردانی با لباس‌های سفید با شمشیر با ما می‌جنگند.”

    روایت های تبلیغاتی حکومت درباره  توان نظامی خود و متحدانش، لبریز است از داستان های اینچنینی. (به عنوان نمونه: هفت حکايت از عنایات‌ غیبی در جنگ سی و سه روزه – مشرق نیوز). در این روایت صحبت از آتشی است که رزمندگان را همچون ابراهیم در آتش نمی سوزاند، مردان شبح وار بی سری که در آسمان پرواز می کردند و به نیروهای حزب الله یاری می رساندند و خشاب هایی که خود به خود با امدادهای غیبی پر می شدند و الخ.

    از این رو تصور اینکه وقایع تاریخی محتومی در پیش است و سرنوشت رخدادهای جهان از پیش در متون مذهبی و روایات تعیین شده، به شکلی کاملا جدی بخش مهمی از فرایند تصمیم سازی مقامات حکومت ایران را تشکیل می دهد. به صورت مشخص، آنچه در آیه نهم سوره انفال مبنی بر فرستادن هزار فرشته برای کمک به مسلمانان در جنگ بدر آمده، از دید مقامات حکومت دینی تهران، نه یک بیان نمادین بلکه یک واقعیت مسلم است. این روایت ها اگرچه در ظاهر برای تهییج هواداران و تحریک روحیه مذهبی اقشار حامی حکومت به کار می روند اما به اعتباری مبنای ایدئولوژیک ماجراجویی های منطقه ای رژیم ایران نیز بوده اند. دفاع از حرم در سوریه یا حمایت از حوثی ها در یمن نمی تواند صرفا مبتنی بر ملاحظات و حساب و کتاب های سیاسی و نظامی باشد. رویارویی نظامی با ابرقدرتی چون ایالات متحده آمریکا با هیچ خرد وعقلانیت سیاسی همخوانی ندارد و کمتر حکومتی است که موجودیت خود را بر سر چنین انگاره هایی به مخاطره بیندازند و به امید امدادهای غیبی، هست و نیست خود را قمار کند.

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا

  • علم به مثابه راه حل سیاسی| علم و فناوری چگونه می تواند ایران را نجات دهد؟

    علم به مثابه راه حل سیاسی| علم و فناوری چگونه می تواند ایران را نجات دهد؟

    مطالعه تاریخ ایران نشان می دهد که جامعه ایرانی با گذشت قرن ها همچنان با مسائلی دست و پنجه نرم می کند که بسیاری از ملل دنیا، دهه ها پیش موفق به حل آن شده اند. این راه حل های مدرن را بسیاری از کشورها بنا به دلایل بسیار که در اینجا مجال بیان اش نیست، قبل از ما یافته اند، به کار بسته اند و نتیجه هم گرفته اند. فارغ از دنیای سیاست، مسائل گوناگون دنیای امروز از اقتصاد و بانکداری گرفته تا حمل و نقل و گمرک و صنعت و محیط زیست و گردشگری و نظایر آن، راه حل ها و الگوهایی دارد که امتحان خود را پس داده اند و از قضا تمامی کشورهای توسعه یافته کم یا بیش همان الگوی ثابت را اجرایی کرده اند. مسائل و چالش های دنیای مدرن، راه حل مدرن دارد. صحبت از راه حل مدرن البته سخنی کلی است و دقیق نیست. لیکن این راه حل مدرن هر چه باشد، مبتنی بر علم و فناوری است و حاکمیتی می طلبد که روش استفاده از این راه حل مدرن را بشناسد. زمانی عباس میرزا فرزند فتحعلی شاه و ولیعهد ایران در دوران قاجار در دیداری که با ژوبر نماینده سیاسی-نظامی فرانسه داشت از او پرسیده بود: نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه چیزی است؟ مقصود عباس میرزا احتمالا همین راه حل مدرن بود که هنوز با گذشت حدود دو قرن، معضل جامعه ایران است. یکی از مثال های تاریخی مهم در تحلیل نحوه مواجهه ایرانیان با تکنولوژی اولین خط راه آهن ایران میان تهران وشهرری است که مردم آن زمان، به آن ماشین دودی می گفتند. در چنین دورانی ، بخشی از بدنه سنتی جامعه، اتومبیل ها را  خر دجال، گردونه بخار، گردونه فرنگي و یا ارابه شيطان نام گذاشت. لیکن در همان دوران واگن ها و لوکوموتیو قطار تهران-شهر ری یا همان ماشین دودی که در زمان ناصرالدین شاه توسط یک شرکت بلژیکی راه اندازی شده بود، بارها با تحریک روحانیون خسارت دیده بود.  از تاریخ که بگذریم، ایران امروز نیز غرق در مشکلاتی عمیق است که راه حل آنها هرچه که باشد، علم و فناوری است. به بیان دیگر هر فرم حکومتی در ایران آینده بر سر کار بیاید، پیش از هر چیز باید قادر به حل این مشکلات باشد در غیر این صورت، ایران به حدی از قافله پیشرفت و توسعه در دنیای مدرن عقب خواهد افتاد که شاید هرگز قابل جبران نباشد.

    تکنولوژی به مثابه راه حل سیاسی

    کشورهای پیشرفته جهان برای مدیریت امور کشور، بیش از هر زمان از روش های علمی و از فناوری های نوین بهره می گیرند. روش هایی که تاثیرات مستقیم آن در اقتصاد، مسائل اجتماعی، امنیت و رفاه و حتی در دموکراسی و شفافیت مالیاتی و دادگستری نیز نمود پیدا می کند. به عبارت دیگر برای حل یک مساله یا بحران سیاسی، راه حلی از جنس علم و فناوری به کار گرفته می شود و نه از راه حلی صرفا سیاسی. به عنوان نمونه زمانی که وزارت بهداشت آلمان برای حل یک مشکل ماهیتا سیاسی مانند تعیین سن پناهجویان، از تکنولوژی پیشرفته پرتونگاری (اولتراشال) بهره می گیرد، راه حل یک مشکل سیاسی خود را در علم و فناوری جستجو کرده است. راه حلی که به مناقشات سیاسی احتمالی پایان می دهد و مساله را به میزان قابل قبولی حل می کند. استفاده از کارت های هوشمند، بانکداری الکترونیکی و سیستم های تشخیص هویت بیومتریک و مانند آنها همگی راه حل های علم و فناوری برای حل مسائل سیاسی-اجتماعی هستند. مدتی پیش خبرگزاری ها از پروژه ای* با سرمایه گذاری اتحادیه اروپا خبر دادند که بر اساس فناوری هوش مصنوعی به راستی آزمایی رفتار مسافران ورودی به مرزهای اتحادیه اروپا می پردازد. یا در نمونه دیگری آژانس امنیت مرزی اتحادیه اروپا اعلام کرد که اجرای آزمایشی طرح کنترل مرزهای این اتحادیه توسط پهپاد را آغاز کرده است. پهپادهای کنترل مرزی که با دوربین های حرارتی و رادار به کنترل مرزهای اتحادیه اروپا خواهند پرداخت. مثال دیگر رای گیری الکترونیکی به عنوان یک شیوه برگزاری انتخابات است. این روش به خصوص در کشورهایی با وضعیت نامطلوب در شاخص درک فساد CPI می تواند برای جلوگیری از تقلب کارآمد باشد. بنابراین در ایران آینده ، هر حکومتی که بخواهد بر مبنای آراء عمومی شکل بگیرد چاره ای جز بهره گیری از سیستم رای گیری الکترونیکی نخواهد داشت. روشی که از زمان ثبت نام تا اخذ رای و شمارش آرا همه کار را به صورت رایانه ای انجام می دهد. اگرچه این روش در اروپا به رغم توسعه گسترده تکنولوژی چندان رایج نیست و ظاهرا تنها کشور اروپایی که از این سیستم رای گیری استفاده می کند استونی است (و بخشی از سوئیس) ، اما نباید فراموش کرد که ایران امروز بر مبنای گزارش سازمان شفافیت بین‌الملل در سال ۲۰۱۸ میلادی  در رده بندی شاخص‌ جهانی فساد در میان ۱۸۰ کشور درکنار گینه و پاپوآ گینه نو ایستاده و در آینده برای پی ریزی یک ساختار دموکراتیک پایدار، جایی برای ریسک وجود ندارد. محتوای اصلی این چند سطر را می توان در چند جمله خلاصه کرد. راه حل مشکلات سیاسی را الزاما نباید در طرح های سیاسی جست. گاهی طراحی یک „نقشه راه“ برای حل بن بست های سیاسی می تواند با استفاده از فناوری های روز دنیا صورت پذیرد و مساله را به شکلی باورناپذیر حل کند. هرچند که عزم و اراده و توافق بر سر به کاری گیری این راه حل ها، خود نیازمند در اختیار داشتن منابع مالی و همچنین یک فرایند سیاسی است (به عبارتی در اینجا به نوعی با یک دور باطل روبرو هستیم). برای حل بن بست ها و مشکلات سیاسی-اجتماعی، نیازمند راه حل های مبتنی بر فناوری هستیم و در عین حال برای تدوین و اجرای راه حل های مبتنی بر علم و فناوری نیازمند یک راه حل سیاسی-اقتصادی (تشکیل حکومت دموکراتیک و پاسخگو) هستیم.

    بن بست سیاسی: علم و فناوری چگونه می تواند ایران را نجات دهد؟

    انباشت معضلات سیاسی و اقتصادی،  ایران امروز را به مرحله ای بحرانی رسانده است. تعداد زیاد مشکلات بنیادین کشور در زمینه های مختلف بسیاری را ناامید کرده و به این نتیجه رسانده که دیگر راهی برای نجات و رهایی از این بن بست وجود ندارد. حتی عده ای بر این باورند که حجم ویرانی و فساد گسترده ای که در چهار دهه اخیر، کشور را در معرض تحریم های بین المللی و همچنین بحران های فزاینده اقتصادی و زیست محیطی قرار داده حتی با از بین رفتن حکومت نیز در کوتاه مدت غیرقابل جبران است. خشک شدن دریاچه ها و بحران آب و حتی مسائلی چون ریزگردها و ترافیک به هر حال از دید علم و فناوری امروز بدون راه حل نیست و قطعا راه حلی (یا راه حل هایی) برای حل این بحران ها وجود دارد. ارائه این راه حل ها هرچند مستلزم طرح های مطالعاتی و برآوردهای میدانی است اما کلیت آنها تقریبا مشخص است و کارشناسان و متخصصان هر حوزه به صورت  ضمنی می دانند که چه باید کرد وچه نباید کرد لیکن مساله بر سر ضمانت اجرایی این طرح هاست. تجربه چهار دهه اخیر نشان می دهد با وجود حاکمیتی ایدئولوژیک چون جمهوری اسلامی احتمال اجرایی شدن چنین راه حل های علمی چه در سطح محلی و چه در ابعاد ملی تقریبا صفر است. کافیست پروژه سد گتوند را به خاطر بیاوریم که از اردیبهشت سال۱۳۷۶ با عملیات انحراف آب کارون توسط گروه سپاسد (وابسته به قرارگاه خاتم الانبیا) و با مشورت شرکت مهندسی مشاور مهاب قدس (زیر مجموعه آستان قدس رضوی) آغاز شد. گتوند نمونه آشکار در اثبات ناکارآمدی حکومت برای حل مشکلات و مسائل ایران است. پروژه ای که چهار هزار میلیارد تومان هزینه در بر داشته و اینک نه تنها این چهار هزار میلیارد تومان را باید از دست رفته فرض کرد بلکه برای حل مشکل آن دوباره چیزی در حدود ١٠‌هزار ‌میلیارد تومان بودجه لازم است. یعنی بودجه ای بیش از دو برابر آن چه که برای احداث خود سد هزینه شده است. مونوریل کرمانشاه یک مثال دیگر از این ناکارآمدی است. پروژه ای با ۷۵۰ میلیارد تومان اعتبار مصوب که حاصلی جز چند پایه بتنی و قطع درختان حاصلی نداشته  و تمام هزینه ای که برای احداث آن تا این مرحله صرف شده به باد رفته است. سناریوی پروژه های شکست خورده (به خصوص در صنعت حمل و نقل) عینا در بسیاری از شهرهای دیگر کشور تکرار شده است. مونوریل قم نیز که قرار بود در سال ۱۳۹۰ به بهره برداری برسد بیش از ۲۰۰ میلیارد تومان هزینه و سرمایه کشور را نابود کرد. هزینه ای معادل یک چهارم بودجه شهرداری قم در آن سال که می توانست صرف احداث فرودگاه یا مترو شود اینک تنها برای تعدادی ستون بتنی بی مصرف استفاده شده است که چاره ای جز تخریب آن نیست. این سناریوی مشابه در فروردین سال ۱۳۸۹ در خصوص طرح بی فرجام مونوریل صادقیه به فرودگاه در تهران نیز اتفاق افتاد. پروژه ای که قرار بود ظرف دو سال تکمیل شود در حدود پنج سال جز پایه و ستون مزاحم در عبور و مرور حاصلی نداشت و بعد از سالها بلاتکلیفی چیزی در حدود بیست میلیارد تومان هزینه را بر باد داد و تخریب شد. مثال دیگر قطار شیراز – اصفهان است که به دلیل نبود زیرساخت صفحه دوار در راه آهن شیراز مجبور بود تا مقصد در مسیر برعکس حرکت کند. مثال ها و مصداق های این ناکارآمدی در عمل به مراتب بیش از اینهاست و این چند مثال صرفا مشتی بود نمونه خروار که نشان می دهد ظرفیت فکری لازم برای نجات ایران از بن بست کنونی، در حاکمیت فعلی وجود ندارد. علم و فناوری، راه حل بسیاری از مشکلات و معضلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ما در ایران آینده خواهد بود اما مساله بر سر این است که چه زمانی بتوان از این بن بست رهایی یافت و راه حل های استاندارد را به کار بست. در ایران آینده برای حل بحران محیط زیست، بحران آب، بهینه سازی مصرف انرژی، آموزش و پرورش و آموزش عالی، کشاورزی، صنعت، اقتصاد و بهداشت، حمل و نقل و ترافیک راه حل های مشخصی وجود دارد. علم و فناوری نه تنها به بهبود وضع اقتصاد و معشیت کمک خواهد کرد بلکه راهکاری عملی برای توسعه سیاسی خواهد داشت. برای نمونه کاهش هزینه های دادگستری با استفاده از تکنولوژی های کنترل اجتماعی به منظور کاهش جرائم یا حذف و کاهش بوروکراسی اداری) و وضع قوانین مدنی عادلانه، دموکراسی و شفافیت یاری خواهد رساند.

    * iBorderCtrl

    لینک این یادداشت در وبسایت دویچه وله فارسی

  • توسعه علم و فناوری زیر سایه پروپاگاندای حکومتی

    توسعه علم و فناوری زیر سایه پروپاگاندای حکومتی

    عرفان کسرایی| دویچه وله فارسی 23.02.2019

    عرفان کسرایی می‌گوید شعار خودکفایی به خصوص در زمینه تولید گندم و فولاد و سیمان، همواره در این چهار دهه بخشی از تبلیغات جمهوری اسلامی بوده است، اما بررسی‌های نشان می‌دهد آمارهای اعلام‌شده، دستکاری شده و اشتباه بوده‌اند.

    در هفته های گذشته خبرگزاری آسوشیتدپرس با استناد به تصاویر ماهواره‌ ای شرکت “دیجیتال ‌گلوب“ خبری از دومین تلاش ناموفق جمهوری اسلامی برای فرستادن ماهواره به فضا منتشر کرد. با احتساب پرتاب قبلی ماهواره پیام، در بیست و پنجم دی ماه،  این دومین ماموریت فضایی شکست خورده در مدت زمان حدود یک ماه است. پرتاب ماهواره، افتتاح سد، مراسم کلنگ زنی برای افتتاح نیروگاه و پالایشگاه در سالگرد انقلاب اسلامی موضوع تازه ای نیست. همه ساله با فرا رسیدن سالگرد انقلاب اسلامی و آنچه که دهه فجر نامیده می شود، جدول ها و نمودارها و مقالات و مصاحبه های بسیاری از سوی مقامات حکومتی منتشر می شود که بر مبنای آن ها ایران در چهاردهه پس از انقلاب اسلامی به قله های پیشرفت علمی و فناوری دست یافته است. اخبار صدا و سیما با پخش سرودهای انقلابی و میهنی، تصاویری را نشان می دهد که ادعا می کند ایران پس از انقلاب به صورت جهشی درعلم و فناوری پیشرفت کرده است. بر اساس تبلیغات حکومتی ، تعداد اختراعات بعد از انقلاب ۲۱۳ برابر شده است و ارزش دلاری صادرات محصولات با فناوری های پیشرفته، ۲۱۹ درصد افزایش پیدا کرده است. اما آیا جمهوری اسلامی درباره دستاوردهای علم و فناوری در چهار دهه اخیر راست می گوید؟

    افسانه خودکفایی

    با وقوع انقلاب اسلامی در بهمن پنجاه و هفت، تب خودکفایی و رهایی از وابستگی به امپریالیسم بالا گرفت و این دیدگاه به تدریج به رویکرد غالب حکومت تبدیل شد که کشور باید روی پای خود بایستد و برای دستیابی به استقلال، همه چیز باید در داخل تولید شود. عباس امیر انتظام در کتاب خود “آن سوی اتهام” می نویسد: در يكى از روزهاى تابستان سال ۱۳۵۹ عده اى تحت عنوان شوراى مركزى سپاه پاسداران در سلول بهدارى اوين به ديدنم آمدند و با نگاه هاى تحقيرآميز و لحنى سرزنش آميز از روابط با امريكا صحبت می کردند و درباره اعمال مستقلانه حكومت داد سخن مى دادند و مى گفتند كه كشور ايران تا چه اندازه خودكفا شده است. از آنها خواستم «خودكفايى» را معنى كنند، هركدام چيزى گفتند كه بى معنى بود. من خودكفايى را تعريف كردم و به آنها گفتم كه يكى از افراد گروه را در نظر بگيريد و از خود سؤال كنيد كه با چه وسايلى سروصورت خود را اصلاح مى كند؟ آيا داراى قيچى و ماشين اصلاح و تيغ ساخت ايران است و يا بايد آنها را از خارج وارد كند؟ جوابى نداشتند. بعد درباره ماشين آلات تهيه پارچه و نخ و دكمه پرسيدم باز جوابى نداشتند. درباره ناخنگير سؤال كردم، جوابى نبود. بعد از آنها سؤال كردم كشورى كه هنوز اينگونه وسايل اوليه زندگى را از خارج وارد مى كند، آيا حق دارد خود را خودكفا بنامد و آيا سرنوشت موجودى كه نخواهد از اين وسايل استفاده كند جز زندگى سخت و بدوى چيز ديگرى مى تواند باشد؟ آنها جوابى نداشتند و مرا ترک كردند.

    شعار خودکفایی به خصوص در زمینه تولید گندم و فولاد و سیمان، همواره در این چهار دهه بخشی از تبلیغات حکومتی بوده است. حتی در سال ۱۳۸۳ جشنی هم تحت عنوان خودکفایی گندم نیز بر گزار شد لیکن بررسی های بعدی نشان داد این آمارها دستکاری شده و اشتباه بوده اند. بر اساس آمارهای گمرک تنها در ۹ ماهه اول سال ۹۵ بیش از یک میلیون تن گندم وارد کشور شده است. به گفته بسیاری از متخصصان بر خلاف تبلیغات حکومتی، خودکفایی در گندم عملا غیر ممکن است و با در نظر گرفتن این مساله که ایران در شرایط خشکسالی است، خودکفایی معنی ندارد. در چنین شرایطی حکومت یک سال دولت جشن خودکفایی گندم  برگزار می کند و سالی بعد به یکی از بزرگترین واردکنندگان گندم در سطح جهان تبدیل می شود. مساله مشابه درباره صنعت فولاد نیز صادق است. صنعت فولاد به عنوان یکی از بنیان‌های مهم اقتصاد هر کشوری محسوب می شود و چه بسا مصرف سرانه فولاد به‌عنوان یک شاخص مهم برای ارزیابی صنعتی بودن یک کشور در نظر گرفته می شود. حدود ده سال پیش مقامات حکومت ایران از جشن قریب الوقوع خودکفایی در تولید سیمان و فولاد خبر دادند. چند بار جشن خودکفایی سیمان برگزار کردند و وزیر صنایع و معادن وقت به ۱۷ نفر از مدیران صنعت سیمان که بابت خودکفایی در تولید سیمان لوح سپاس نیز اهدا کرد اما بررسی دقیق تر نشان می دهد این ادعا نیز دروغ بوده است. میزان مصرف سالانه سیمان در کشور در سال ۸۶ چیزی در حدود ۷۲ میلیون تن بوده و با در نظر گرفتن تولید ۶۴ میلیون تن سیمان در سال، هنوز ۸ میلیون تن تا دستیابی به خودکفایی فاصله وجود داشته است.

    همبستگی دروغین

    روش های آماری پیچیدگی های فنی بسیار دارند و صرف وجود ضریب همبستگی* بین دو پدیده دلیلی بر وجود رابطه علّی-معلولی بین آن دو پدیده نیست. این همان جعل آماری است که اغلب در تبلیغات حکومتی جمهوری اسلامی از آن بهره گرفته می شود. برای نمونه جداول و نمودارهایی تهیه می شود که در آن روند توسعه شبکه مخابراتی یا نسل های جدید اینترنت همراه تری جی و فور جی  از ابتدای انقلاب تا امروز نمایش داده شده و با پیش از انقلاب مقایسه شده اند. نتیجه واضح است. در سال ۱۳۵۷ حتی یک نفر هم اینترنت همراه نداشته اما اینک با گذشت چهار دهه، میلیون ها نفر از مردم ایران از چنین تکنولوژی هایی بهره مندند. این همبستگی های دروغین وجه دیگری نیز دارد. از سال های نخست دهه هشتاد به این سو، تب انتشار مقالات بین المللی بالا گرفت و در تبلیغات حکومتی، “تولید مقاله” به معنای “تولید علم” جعل شد و از آن اینگونه استنتاج شد که کشور در حال فتح قلل رفیع علم و فناوری در جهان است. این سیاست گذاری غلط در علم و فناوری اما در عمل هیچ خروجی عینی و مشهودی نداشت. رتبه ایران به لحاظ حجم مقالات منتشر شده در حالی از ۳۵ به ۱۵ بالا کشیده می شد که در عمل هیچ همبستگی و تاثیری در افزایش تولید ناخالص داخلی و درآمد سرانه دیده نمی شد. به بیان دیگر افزایش تعداد مقالات آی اس آی به نوعی ناشی از فشار قوانین دانشگاهی بر اساتید و دانشجویان برای انتشار اجباری مقاله آی اس آِی بوده و نه نشانه توسعه علمی کشور.

    اصرار بر فناوری بومی، دستیابی به “ترین” ها

    حکومت های توتالیتر، برای تامین خوراک تبلیغاتی و ترویج پروپاگاندا، از الگوهای مشابهی پیروی می کنند. برای به رخ کشیدن موفقیت های پی در پی در همه زمینه ها، هر رخدادی را نشانه ای بر رشد و توسعه و سعادت ملت در سایه حکومت خود تبلیغ می کنند. تعابیری چون بزرگترین یا اولین در جهان، تقریبا در نظام تبلیغاتی اغلب آنها دیده می شود. این مساله در تبلیغات حکومت ایران به فراوانی مشهود است. به خصوص در صنایع نظامی، قایق ها و هواپیماها و زیردریایی ها و موشک ها، تعابیری استفاده می شود که از دید فنی، چیزی جز یک بزرگنمایی تبلیغاتی نیستند. در حالیکه صنایعی چون خودروسازی نقایص و مشکلات فراوان دارد، نمایش های تلویزیونی و تصاویر منتشر شده از بدنه های معوج هواپیما و پیچ و پرچ های ناشیانه روی زیردریایی های ادعایی، نشان می دهد که حتی برای حفظ ظاهر، دقتی در ساخت این ادوات و تجهیزات به کار گرفته نشده است. پس از آزمايش موشکی هواسونگ –١٤ کره شمالی در جولای ٢٠١٧ يک متخصص راکت و موشک به نام روبرت اشموکر گفته بود که به نظر می رسد موتور محرکه این موشک تا حد زيادی از روی تکنولوژی موشکي روس ها کپی برداری شده است. لیکن حتی بازسازی تکنولوژی روسی (مانند موشک های اسکاد از دهه ٩٠ ميلادی به اين سو) نیز به همین سادگی ها ممکن نیست و احتمالا این تکنولوژی ها که مبنای پروپاگاندای تبلیغاتی هستند به شکل های مختلف قاچاق شده و تنها قطعات آن روی یکدیگر سرهم بندی شده اند. یک متخصص صنایع موشکی به نام مارکوس شيلر پس از آزمايش موشکی کره شمالی در توييت خود به نکته جالبی اشاره کرده و نوشته بود: “من هميشه از خودم می پرسم چرا آنها مثلا پورشه يا يک بويينگ٧٣٧ را بازسازی و توليد نمی کنند تا دست کم از آن پول دربياورند؟”

    *Correlation factor

     

    لینک این مقاله در وبسایت دویچه وله فارسی

  • The historical Alliance Between European leftists and Islamists | Eureporter, February 20, 2019

    The historical Alliance Between European leftists and Islamists | Eureporter, February 20, 2019

    A few years ago when Federica Mogherini, the High Representative of the European Union for Foreign Affairs and Security Policy, travelled to Gaza, an Israeli media outlet called her a “Communist” and an “Islamophile” – writes Erfan Kasraie

    The part of the statement about her being a Communist is factually accurate given her past membership in the Italian Communist Youth Federation. What about the claim of her Islamophilia? First, it is not uncommon for a leftist politician to sympathise with the Islamist worldview.

    Mogherini would not be the only western politician with a leftist past to harbour Islamist sympathies. Throughout the Western world, left-wing politicians are often accused of appeasement, sympathy and alignment with Islamists even those of a radical nature. This unwritten alliance goes beyond leftist politicians in the democratic nations and includes Cold War communist hold-overs as the governments of Cuba and North Korea and the 21st-century socialist movements such as the one in power in Venezuela. The friendship between such entities and the regime in Iran is a prime example of their ties to the broader Islamist ideology.

    Iran’s contemporary history is rife with an alliance between various hues of the ruby red revolutionary left and the pitch black reactionary Islamists. Barely months into the reign of the Islamic Republic, the leaders of the Tudeh Party, one of the oldest communist political parties in Iran, declared Khomeini appointed cleric Sadeq Khalkhali, who was known as the butcher of Tehran for ordering countless executions, their preferred candidate for the presidency. At the same time, the first secretary of the Central Committee of the Tudeh Party of Iran, Nour Al-Din Kianuri, praised Ayatollah Khalkhali for his courage to hand the agents and mercenaries of Imperialism to the firing squad.

    The leftist-Islamist alliance is not limited to just one or a few historical accounts but is rather deep-rooted in history with strong ideological and philosophical underpinnings. About half a century ago, Mohammad Reza Shah Pahlavi astutely identified this lurking alliance against his rule and coined the epithet “Red and Black Reactionaries” to refer to its followers. A few years later, the alliance spilt out into the open as leftists and Islamists marched hand-in-hand and fought should-to-shoulder to depose the Shah and bring Ayatollah Khomeini to power.

    Cultural Marxism

    Although much has been said and written about Marxism and its various historical interpretations, it is hard to find a single definition of this ideological school of many students. Classical Marxism builds upon the class struggle with the bourgeoisie on one side and the proletariat on the other. In the 1960s, more than a century after Marx and Engels published the Manifesto of the Communist Party, a new version of Marxism that came to be known as Cultural Marxism emerged.

    Cultural Marxism is historically rooted in the Frankfurt School which refers to a period between World War I and World War II when thinkers such as Theodor Adorno developed the Critical Theory. This view of the sixties has grown popular among the left-wingers in Europe and North America, becoming the dominant discourse of the humanities and social sciences, especially in European universities.

    The influence of Critical Theory was so monumental that more than half a century later, it dominates European institutions of higher education. Contrary to classical Marxism, cultural Marxism sees the society as the battleground between the “exploited” and the “exploiter”. In other words, the conflict is no longer class based but between the majority and the socially marginalised groups. Followers of cultural Marxism generally advocate LGBT rights, the foundations of feminism, ethnic minorities, and so on, but they also have a point of attachment to the Islamists.

    While Christianity is in their view an exploiting force to be looked down upon, the adherents of Islamism are generally seen as belonging to the ‘exploited” camp and hence deserving of leftist support. Although theoretically, such reconciliation between cultural Marxism and Islamism must be a logical impossibility, in practice, and in spite of their fundamental differences and diametrically opposing views on a vast range of issues from women rights to transsexuals, homosexuals, and so on, the two worldviews have managed to forge a deep connection to each other.

    As difficult as it is to understand this strange marriage at first glance, a second look at the origins of Cultural Marxism sheds some light. Cultural Marxism was developed in a period when the blossoming artistic and philosophical movement of postmodernism in France was gaining popularity by the day. Strange works of art without aesthetic elements were introduced. Avant-garde art, surrealism, and postmodern thought based on epistemological relativism all boomed in the same period.

    Perhaps one will have as much difficulty (or ease) explaining the friendship between Islam and Cultural Marxism as one would have revealed why Robert Rauschenberg’s completely blank whiteboard, which appears at the Museum of Modern Art in San Francisco, is considered a work of art.

    Moreover, it is perhaps the same sum-of-contradictions that takes the founder of the Pink Code Feminist Group, Medea Benjamin to Tehran not to join Iranian women in their fight against oppression and discrimination but to support the anti-woman regime of Iran’s Ayatollahs and receive an award from them as well.

    Beyond that, if we put together the pieces of this complex puzzle, we will find out how and under what conditions the link between cultural Marxism, postmodernism and Islamic radicalism was established and understand among others the intellectual basis for Michel Foucault’s support of the Islamic Revolution. It’s enough to see that Foucault, a postmodernist theorist, joined the Communist Party of France in 1950 and was influenced by Marxism and the Frankfurt School. During the Islamic Revolution, he strongly supported it and twice travelled to Iran during the same period.

    Reverse Orientalism

    Three years ago, when French philosopher François Burgat travelled to Qom, he told one of the clerics of the Islamic Republic, “We are all your students, and we know that Shi’a political and religious thought has much richness and, therefore, we are interested in learning more from you.” Burgat, a French left-wing orientalist, is called the “Reverse Orientalist” by Sadiq Jalal al-Azm, the Syrian thinker.

    In a paper entitled, “The European Left Who Loves Abu Musab al-Zarqawi and Despises Taha Hussein,” Yemeni lawyer, Hussein Alwadei, writes, “The European Left believes that the true voice of the Middle East is the voice of Ruhollah Khomeini, the Muslim Brotherhood and the Salafists. According to him, the European leftist sees concepts such as democracy or human rights as colonial values ​​of the West, and believe that these concepts do not correspond to the reality of the Middle East.”

    In Orientalism, there is even a humiliating view of the people of the Middle East. From this perspective, the people of the Middle East are people who want to be superstitious and avoid modernity and despise progress and science. From the viewpoint of Reverse Orientalists; the repression, torture and murder of intellectuals and critics in the Middle East are the dominant and real values ​​of these countries.

    Concepts such as secularism, liberalism, and democracy are hodgepodges of inconsistency, void of the cultural context of the Middle East, and that the peoples of the Middle East, the Islamic Republic and the Islamic State want an Islamic Caliphate, not a modern government.

    The European left, under the shadow of cultural Marxism, does not consider human rights abuses in these countries as brutal. Instead, they consider these brutal acts as part of those countries’ culture, and existential reality of those nations to be simply ignored and disregarded.

    The European Left adheres to the concepts and values ​​of freedom of speech and democracy and secularism, but only endorses and expects them for the European societies, and not the Middle East.

    It is for these reasons that the left wing of the European Union’s foreign policy condemns the violation of democracy and human rights in Myanmar, but not when visiting Tehran, despite the many requests and demands from human rights activists.

    لینک این مقاله در یورو ریپوتر

  • رسانه‌های غربی چگونه به گفتمان ۵۷ یاری رساندند؟

    رسانه‌های غربی چگونه به گفتمان ۵۷ یاری رساندند؟

    عرفان کسرایی| رادیو فردا چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷

     

    روح‌الله خمینی در زمان اقامت خود در پاریس، کانون توجه رسانه‌های غربی بود. از کانال یک تلویزیون فرانسه گرفته تا روزنامه‏ گاردین‏، از تلویزیون سی.بی.اس امریکا‏ گرفته تا کانال دو تلویزیون آلمان مدام خبرهای مرتبط با او را کار می‌کردند و به انعکاس صحبت‌های او می‌پرداختند.

    اگرچه روح‌الله خمینی زبان خارجی نمی‌دانست لیکن با کمک اطرافیانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی‌صدر و صادق قطب‌زاده و عده‌ای دیگر از همراهان، گفته‌های خود را به رسانه‌های غربی منتقل می‌کرد. مترجمانی که در نقش واسطه بین روح‌الله خمینی و رسانه‌های غربی عمل می‌کردند اساساً مترجم نبودند. بلکه انقلابیونی بودند که از سال‌ها پیش در اروپا و آمریکای شمالی تحصیل و زندگی می‌کردند و به همین دلیل به زبان‌هایی چون انگلیسی و فرانسوی مسلط بودند.

    مروری بر صحبت‌های روح‌الله خمینی در ماه‌های منتهی به انقلاب ۵۷ نشان می‌دهد که او توجه ویژه‌ای به تبلیغات در محافل رسانه‌ای اروپایی و آمریکایی داشته است. خمینی در آبان ۵۷ در نوفل لوشاتو می‌گوید: ‏«همه ما مکلف هستیم؛ همه‌مان، همه ما تکلیف داریم در اینجا که هریک‏‎ ‎‏از شمایی که می‌تواند، مطلب مسائل ایران را برساند به روزنامه‌های‏‎ ‎‏اینجا، به مجلات اینجا، به رفقای مدرسه‌ای‌شان، به دانشگاه‌های اینجا.‏‎ ‎‏برسانید مطالب ایران را، بگویید به مردم.»

    از همین رو تمام تلاش تیم رسانه‌ای روح‌الله خمینی در فرانسه، مصاحبه با رسانه‌های غربی بود و آنگونه که نوشابه امیری، خبرنگار ایرانی می‌گوید، مصاحبه او با خمینی، اولین و آخرین مصاحبه‌ای بود که با روزنامه‌نگاران ایرانی انجام می‌شد و پس از آن دیگر مصاحبه‌‌ها با روزنامه‌نگاران غربی بود و آقایان یزدی، قطب‌زاده و بنی‌صدر، ترجمه‌های مناسب خودشان را به رسانه‌های غربی می‌گفتند.

    نه تنها امیری بلکه بسیاری از تحلیلگران دیگر بر این باورند که در این دوران افرادی نظیر ابراهیم یزدی، ترجمه‌ها و کلمات روح‌الله خمینی را به نحوی تغییر می‌دادند تا مقبول طبع رسانه‌های خارجی واقع شود. مشهورترین مثال این ترجمه‌های دستکاری شده، زمانی است که خبرنگار داخل هواپیمای پاریس به تهران از احساس خمینی در روز بازگشت به ایران می‌پرسد و خمینی پاسخ می‌دهد «هیچ». صادق قطب‌زاده به جای معادل انگلیسی Nothing از تعبیر no comment استفاده می‌کند که مفهومی کاملاً متفاوت دارد. اگرچه شخص خمینی هم ظاهراً از طبع و پسند رسانه‌های غربی چندان بی‌اطلاع نبوده و از قضا می‌دانسته که در صحبت با هر رسانه چه سنخ جوابی بدهد تا تأثیر بیشتری بر مخاطب داشته باشد.

    زلمی خلیل‌زاد، سفیر پیشین آمریکا در افغانستان، عراق و سازمان ملل، جایی درباره دیدار خود با روح‌الله خمینی در پاریس می‌نویسد: خمینی که نمی‌دانست من فارسی بلدم، به دستیارش گفت: «به پروفسور آمریکایی بگویید ما در پی دموکراسی و حقوق زنان هستیم، آمریکایی‌ها دوست دارند این چیزها را بشنوند.»

    رسانه‌های غربی و نبرد با امپریالیسم

    مرور رسانه‌های مکتوب اروپایی به خصوص از سال‌های نخست دهه ۱۹۶۰ میلادی به بعد، نشان می‌دهد که در این سال‌ها به تدریج یک چرخش بزرگ در رویکرد این رسانه‌ها نسبت به مسائل ایران ایجاد شده است. این تغییر رویکرد که به باور برخی، محصول فعالیت تبلیغی دانشجویان مقیم آلمان غربی بود، آهسته آهسته به جو غالب مجلات و روزنامه‌های اروپایی تبدیل شد.

    از اوایل دهه شصت میلادی در اغلب مقالات و گزارش‌ها، محمدرضا شاه پهلوی به عنوان هیولای خونخوار و دیوی مطرح می‌شود که در ایران مشغول قصابی نیروهای مترقی و روشنفکران است. در همین سال‌ها غالب اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، به تبلیغات شبانه‌روزی علیه شاه در بین افکار عمومی آلمان غربی و همچنین آمریکای شمالی دامن می‌زدند و تقریباً بخش بزرگی از حدود شش هزار دانشجوی ایرانی مقیم آلمان، به پخش و گسترش این رویکرد یاری می رساندند.

    اگر چه سال ها پیش از آن، رویارویی هایی بین محمدرضاشاه و رسانه‌های غربی پیش آمده بود اما این صف‌آرایی‌ها اغلب چندان جنبه سیاسی نداشت. برای مثال در دهه پنجاه میلادی، طلاق محمدرضا شاه و ثریا، موضوع گزارشی در مجله آلمانی Stern شده بود که در زمان خود سر و صدای بسیاری به پا کرد. اما سفر شاه به برلین در سال ۱۹۶۷، نقطه اوج ایجاد موج در رسانه‌های آلمان غربی بود. جنبش دانشجویی آلمان که تحت تأثیر اندیشه‌های چپ‌گرایانه و ضد امپریالیستی قرار داشت تمام حواس خود را به مسئله جنگ ویتنام معطوف کرده بود، لیکن اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، با معرفی شاه به عنوان نماد امپریالیسم، رسانه‌های غربی را با خود متحد و همسو کردند و در تظاهراتی که علیه شاه ترتیب داده بودند پلاکاردهایی حمل می‌کردند که روی آن نوشته شده بود ایران اردوگاه مرگ است.

    با نزدیک شدن به سال‌های پایانی دهه هفتاد میلادی، جریان چپ ضد امپریالیستی بیش از هر زمانی پا گرفتند و به جریان غالب رسانه‌ای در غرب تبدیل شدند. با وقوع انقلاب بهمن پنجاه و هفت، بسیاری از روزنامه‌نگاران غربی در تب و تاب تهیه گزارش و تحلیل وقایع ایران بودند. خروجی گزارش اغلب این رسانه‌ها مشابهت فراوانی با یکدیگر داشت و به ندرت پیش می‌آمد که روزنامه‌نگاری، خلاف جریان غالب گزارشی تهیه کند.

    یکی از این گزارش‌ها گزارش آلیس شوارتسر روزنامه‌نگار آلمانی است که در اول ماه مه ۱۹۷۹ منتشر شد. مقاله او با عنوان «ایران، معما (زیر چادر)» با گذشت چهار دهه نشان می‌دهد که در آن دوران چه فضایی در رسانه‌های غربی علیه شاه شکل گرفته بود و چگونه روزنامه‌نگاران غربی با روح‌الله خمینی و انقلاب ۵۷ همدلی داشتند. شوارتسر چهل سال پس از انتشار مقاله‌اش می‌نویسد: آن زمان من به خصوص از سوی چپ‌ها به عنوان دوست دختر شاه، سلطنت‌طلب، نژادپرست و اسلام‌ستیز به حساب می‌آمدم.

    قیاس‌ناپذیری، ترجمه‌ناپذیری

    صرف نظر از تمایلات سیاسی روزنامه‌نگاران غربی در سال‌های منتهی به انقلاب و پس از آن، سد بزرگ دیگری بر سر فهم مفاهیم سیاسی، اجتماعی و اساساً بر سر فهم ساختار فرهنگی ایران برای مخاطب غربی وجود دارد. یک شهروند غربی به ندرت مفاهیمی مانند تقلید، حدود الهی، ولایت مطلقه فقیه را درک می‌کند. حتی اگر در زبان مقصد، واژه‌ای برای کلماتی چون جهاد، شورای نگهبان، مجلس خبرگان و نظایر آن وجود داشته باشد اما مخاطب غربی، حتی دانش‌آموختگان علوم سیاسی که درباره ساختار سیاسی حکومت جمهوری اسلامی مطالعه می‌کنند نیز اغلب مفاهیم را جابه‌جا یا نیمه‌کاره یا بالعکس متوجه می‌شوند.

    روزنامه‌نگار غربی حتی اگر بخشی از بدنه پروپاگاندا و شبکه تبلیغاتی جمهوری اسلامی نباشد، به سختی می‌تواند درکی از پارادایم سیاسی موجود در ایران داشته باشد. این همان چیزی است که قیاس‌ناپذیری incommensurability نامیده می‌شود و بر مبنای آن، مفاهیم در دو پارادایم سیاسی برای طرف مقابل غیرقابل فهم هستند. کواین Quine فیلسوف آمریکایی، این مسئله را «نسبیت انتولوژیک زبان» (Ontological Relativity of Language) می‌نامید و بر این عقیده بود که اغلب زبان‌‌های بشری به یکدیگر ترجمه‌‌پذیر نیستند. خط اصلی این ترجمه‌ناپذیری در رسانه‌های غربی با گذشت ۴۰ سال از انقلاب ۵۷، هنوز هم قابل شناسایی است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی از آن برای تسلط بر فضای رسانه‌ای غرب و انتشار پروپاگاندا بهره می‌گیرد.

    مخاطب غربی، درکی از واژگانی چون رفرم Reform (اصلاح) و رفرمیست یا میانه رو Moderate به معنای مصطلح آن در ادبیات جمهوری اسلامی ندارد. تصور مخاطب غربی از واژه رفرمیست این است که عده‌ای اپوزوسیون در حال اصلاحات ساختاری هستند. غافل از اینکه رفرم به معنای رایج و عرف مصطلح آن، زمین تا آسمان با آنچه در ادبیات جمهوری اسلامی به عنوان اصلاح‌طلبی مشهور شده بود، تفاوت دارد. با این وجود، اغلب رسانه‌های غربی قائل به این تفاوت در مفاهیم نیستند و به اشتباه تصور می‌کنند در ایران رفرمیست‌هایی در بدنه حکومت وجود دارند که به معنی عرفی شناخته شده در ادبیات سیاسی جهان، در برابر تندروها و محافظه‌کاران گفتمان تازه‌ای در آستین دارند.

    گزارش رسانه‌های غربی به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب اسلامی، یک مثال برای این فهم نادرست، برای این قیاس‌ناپذیری مفاهیم است. در این مقالات، الگوریتم ساختار سیاسی حکومت اسلامی به درستی نمایش داده می‌شود، اما یک اشکال بزرگ در انتقال مفهوم برای مخاطب غربی وجود دارد. برای مثال مخاطبی که درکی از ساختار سیاسی حکومت اسلامی ندارد تصور می‌کند شش عضو حقوقدان شورای نگهبان، وکلا و حقوقدانانی هستند نظیر آنچه او از یک حقوقدان در ذهن متصور می‌شود. مخاطب غربی که با واژه پارلمان مواجه می‌شود، مجلس شورای اسلامی را یک پارلمان نظیر پارلمان‌های دموکراتیک دنیا تصور می‌کند که شهروندان می‌توانند در آن آزادانه نمایندگان خود را انتخاب کنند.

    این ترجمه‌ناپذیری البته اجتناب‌ناپذیر است. همانگونه که چهاردهه پیش صادق قطب‌زاده، کلمه «هیچ» روح‌الله خمینی را no comment ترجمه کرد، امروز هم بسیاری از رسانه‌های چپ اروپایی، کلمات و واژگان عرصه سیاسی ایران را عمداً یا سهواً و بدون در نظر گرفتن واقعیت سیاسی ایران ترجمه می‌کنند.

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا

  • مرزهای آزادی بیان و توهین به مقدسات

    مرزهای آزادی بیان و توهین به مقدسات

    روایت طنزآلودی در بین مردم رایج است که می گوید در ایران “آزادی بیان” وجود دارد اما “آزادی پس از بیان” نه. مفهوم آزادی بیان و حدود و ثغور آن نه تنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ ملل بارها و بارها تغییر پیدا کرده است. این پرسش که مرز آزادی بیان کجاست و تفاوت نقد و توهین را چگونه و با چه متر و معیاری می توان تعیین کرد، تا سالها بلاتکلیف بود و تا زمان انتشار اعلامیه جهانی حقوق بشر، کمتر منبعی برای تبیین محتوایی و یا استناد به آن وجود داشت. بر اساس ماده ۱۹ این اعلامیه هر کسی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق شامل این است که فرد از داشتن عقاید خود بیم واضطرابی نداشته باشد و همچنین در کسب اطلاعات و افکار و نیز در انتشار آن افکار با تمامی وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد. لیکن در اصل بیست و چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی، عبارت کلی و مبهمی به کار رفته که بیش از آنکه ضامن آزادی بیان باشد، مرز و قیدی برای آن تعیین کرده است.  بر اساس این اصل، نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آن كه مخل به مبانی اسلام يا حقوق عمومی باشند. اما مفهوم کلی و مبهمی چون “مخل به مبانی اسلام بودن”، مساله ای است که هر ممکن است هر اظهارنظری را شامل شود. در روزهای گذشته ، پویان خوشحال خبرنگار روزنامه ابتکار در گزارش خود به جای استفاده از “شهادت” امام حسین از عبارت “درگذشت” امام حسین استفاده کرده بود و همین امر به بازداشت او انجامید. مدتی قبل از آن، امیرحسین میراسماعیلی خبرنگار روزنامه جهان صنعت نیز به اتهامی مشابه به عنوان خبرنگار هتّاک بازداشت شده بود. آزادی بیان در ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی حتی با در نظر گرفتن نوعی نسبی گرایی فرهنگی، باز هم در وضعیت نگران کننده ای به سر می برد. هرچند بر اساس گزارش سالانه خانه آزادی در مورد وضعیت آزادی در جهان، کشورهای بسیاری (از جمله همسایگان ایران) اغلب در رده کشورهای غیرآزاد جا می گیرند اما بر اساس همین گزارش، وضعیت ایران در شاخص های آزادی حتی در مقایسه با افغانستان، عراق و ترکیه نیز به مراتب بدتر است.

    آزادی بیان در ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی

    روز جمعه دوم نوامبر کاربران بسیاری در توییتر برای آزادی رائف بدوی هشتگ زدند. رائف بدوی جوانی است که در ماه مه سال ۲۰۱۴، در دادگاهی در عربستان سعودی به جرم اهانت به شخصیت‌های اسلامی در به تحمل هزار ضربه شلاق محکوم شد. در خبر دیگری، دیوان عالی پاکستان حکم اعدام آسیه بی‌بی، زنی مسیحی که به اتهام کفرگویی به مرگ محکوم شده بود را لغو کرد. زنی که از سال ۲۰۱۰ در سلول انفرادی گذرانده و اینک اسلامگرایان پاکستان در اعتراض به لغو این حکم، خواستار قتل قاضیان دیوان عالی نیز شده اند. یکی از موسسان جریان اسلامگرا در لاهور به هواداران خود اعلام کرده بود که سه نفر قاضی دیوان عالی جایزالقتل هستند و گاردهای امنیتی آنان، رانندگان آنان و آشپزشان باید آنها را بکشند. این مساله برای نخستین بار نیست که در پاکستان به یک بحران تبدیل می شود. در سال ۲۰۱۷ مشعل خان، دانشجوی جوان پاکستانی در میان فریاد الله اکبر ده ها دانشجوی دیگر به اتهام کفرگویی به قتل رسید. با این وجود وضعیت جمهوری اسلامی ایران در نقض آزادی از پاکستان به مراتب بدتر است و گزارش سالانه خانه آزادی در سال ۲۰۱۸ هم این ادعا را تایید می کند. مساله بر سر این است که در ایران بر خلاف کشورهایی چون پاکستان، این نقض مکرر آزادی نه به دلیل بافت اجتماعی و تعصبات مذهبی و یا خواست عمومی، بلکه به دلیل ماهیت خود حکومت اتفاق می افتد. هرچند که توهین به مقدسات و کفرگویی در قانون کشوری چون پاکستان صراحتا با مجازات اعدام یا حبس ابد روبرو خواهد شد اما قتل و حذف دگراندیشان نه توسط حکومت که عمدتا توسط بدنه آتش به اختیار اسلامگرایان تندرو انجام می شود. تفاوت اصلی جامعه ایران با همسایگان خود شاید در همین نکته نهفته باشد. چیزی که باعث شده وضعیت آزادی در ایران، هم از پاکستان بدتر باشد و هم از افغانستان و ترکیه و یا عراق. در ایران اما بر خلاف این کشورها مثال های فراوانی در نقض آزادی بیان و قتل دگراندیشان توسط خود حکومت می توان یافت. فراموش نکنیم که محسن امیر اصلانی در سال ۹۳ در زندان رجایی شهر کرج به اتهام توهین به یونس نبی و انکار این مساله که یونس نبی از شکم نهنگ خارج شده اعدام شد.

    من شارلی هستم – احترام به عقاید

    کفرگویی و یا توهین به مقدسات، نه تنها در خاورمیانه بلکه حتی در برخی کشورهای اروپایی نیز هنوز موضوع بحث و جدل و یا همه پرسی است. قانون کفرگویی و توهین به مقدسات در ایرلند تازه در ۲۶ اکتبر امسال و درجریان انتخابات حذف شد. هرچند که این قانون از سال ۱۹۳۷ در قانون اساسی ایرلند گنجانده شده اما طبق گزارش ها تا به حال کسی به استناد آن مجازات نشده است. آزادی بیان در کشورهای جهان تنها توسط دولت های استبدادی و در داخل مرزهای آن ها نقض نمی شود. گروه های تروریستی نیز در موارد بسیاری دست به قتل و کشتار دگراندیشان و یا منتقدان زده اند. در سال ۲۰۱۵ در جریان حمله به هفته ‌نامه شارلی ابدو در فرانسه که تصاویر کاریکاتوری از پیامبر مسلمانان منتشر کرده بود در حدود بیست تن جان خود را از دست دادند. از دید تروریست های عامل حمله به دفتر شارلی ابدو، روزنامه نگاران و کارکنان این نشریه مهدورالدم بودند. به عبارت دیگر بر مبنای همان منطقی که بر اساس آن ریختن خون ساب النبی مباح است. یکی از جنجال برانگیزترین مسائل تاریخ جمهوری اسلامی در بهمن سال ۱۳۶۷ در ماجرای فرمان قتل سلمان رشدی نویسنده کتاب آیات شیطانی دقیقا بر همین منوال اتفاق افتاد. علی خامنه ای در سال ۱۳۸۳ این حکم را تغییر ناپذیر خواند و بعدها در سال ۱۳۹۱ حسن صانعی سرپرست بنياد پانزده خرداد دستمزد این فرمان قتل را به سه میلیون و سیصد هزار دلار افزایش داد. نقض آزادی بیان و صدور فتوای قتل در جمهوری اسلامی صرفا مربوط به روزنامه نگاران و نویسندگان بابت نوشتن یک کتاب یا ساختن یک فیلم نیست. گاهی فقط یک اظهار نظر ساده می تواند پیامدهای وحشتناکی به دنبال داشته باشد. همانطور که همین اواخر به کار گرفتن کلمه “در گذشت” به جای “شهادت” به بازداشت یک روزنامه نگار منجر شد، در همان روزهای صدور فرمان قتل سلمان رشدی، ماجرای دیگری هم در برنامه رادیویی “سلام صبح به خیر” رادیو، جنجال فراوانی به پا کرد. زنی که در مصاحبه رادیویی، اوشین (شخصیت اصلی یک داستان سریالی ژاپنی) را الگوی زندگی خود اعلام کرده بود تنها به دلیل همین اظهار نظر به دردسر بزرگی افتاد. روح الله خمینی در نامه ای به همین مناسبت (صحیفه نور جلد ۲۱ ، صفحه ۷۶) نوشت در صورتی که ثابت شود قصد توهين درکار بوده است، بلاشک فرد توهين‌ کننده محکوم به اعدام است. در این ماجرا چهار تن از دست اندرکاران آن برنامه از مدیر گروه معارف تا سردبیر برنامه های عقیدتی سیاسی به ۴ سال حبس تعزیری و۴۰ ضربه شلاق محکوم شدند.

    آزادی بیان در دنیای آزاد

    مرزهای آزادی بیان در هیچ جای دنیا بیکران نیست. برای نمونه در آلمان طبق قانون اساسی انکار جنایات رژیم نازی و انکار کشتار یهودیان، جرم محسوب می‌شود. بر اساس یک حکم دادگاه عالی قانون اساسی آلمان، انکار جنایات آلمان نازی، یک دروغ‌ پراکنی آشکار است و مشمول آزادی‌ های مصرح در قانون اساسی آلمان نمی‌ شود. بر این اساس، انکار هولوکاست، تکذیب یک حقیقت آشکار و ثابت شده است و نمی ‌تواند از حق “آزادی عقیده” برخوردار شود. هر چند که مسائلی نظیر انکار هولوکاست در بسیاری کشورهای اروپایی، مشمول آزادی بیان نمی شود اما مرزهای انتقاد و آزادی بیان در بسیاری از کشورهای غربی روز به روز گسترش می یابد و در یک نمونه اخیر دادگاهی در اتریش، توهین به مقامات سیاسی اتریش را حتی اگر با عباراتی تحریک ‌آمیز و تکان‌ دهنده بیان شده باشد، آزاد اعلام کرد. این در حالی است که براساس ماده ۵۱۴ قانون مجازات اسلامی قانون مجازات اسلامی، توهین به رهبران جمهوری اسلامی جرم تلقی می‌شود. همان جرمی که امیدرضا میرصیافی را در ۱۳۸۷ به زندان انداخت و در همان سال به مرگ مشکوک او منجر شد.

     

    لینک این مقاله در بی بی سی فارسی

  • جذابیت پنهان تئوری توطئه

    جذابیت پنهان تئوری توطئه

    عرفان کسرایی | بی بی سی فارسی نوزدهم اکتبر 2018

    رد پای نظريه های توطئه را تقریبا هر کجا می توان یافت. از دنیای سیاست گرفته تا علم و فناوری با دیدگاه هایی روبرو هستیم ک از وجود دست هایی پنهان و پشت پرده در جهان صحبت می کند. برخی معتقدند زمین یک صفحه مسطح است و تمامی تصاویر و ویدئوهای سازمان فضایی ناسا و آنچه که در رسانه ها درباره کروی بودن زمین نشان داده می شود پروپاگاندای رسانه ای است. برخی هم بر این باورند که آدولف هیتلر تا همین چند سال پیش زنده بوده و در آرژانتین زندگی می کرده است. عده ای هم می گویند زلزله های سال های اخیر طبیعی نبوده و عامدانه توسط یک پروژه مخفیانه به نام هارپ ایجاد شده اند. یافتن منشاء و همچنین چگونگی شکل گیری چنین باورهایی از مدت ها پیش موضوع پژوهش و تحقیق جامعه شناسان و فیلسوفان و روانشناسان اجتماعی بوده است. دیدگاه پارانويايی مبنی بر اینکه سرنخ هر رویداد در توطئه عوامل پشت پرده است و یک هیئت مدیره در جهان وجود دارد که تحولات سیاسی جهان را تعیین می کند مساله ای نیست که با ظهور اینترنت و شبکه های اجتماعی ایجاد شده باشد. برای مثال از همان سال ۱۹۶۹ یعنی زمانی که انسان طی ماموریت آپولو ۱۱ بر ماه فرود آمد همواره شایعات بسیاری وجود داشته مبنی بر این که تصاویر منتشر شده این رخداد تاریخی، چیزی جز یک سناریوی تبلیغاتی آمریکایی در جریان جنگ سرد نبوده است. بر اساس یک مطالعه در سال ۲۰۱۳ دست کم ۷ درصد از مردم آمریکا باور دارند که سفر به ماه یک پروژه ساختگی بوده است. گرمایش زمین و مساله تغییرات آب و هوایی که شواهد علمی هیچ جای تردیدی برای آن باقی نگذاشته نیز از دیدگاه های پارانويايی  در امان نمانده  و برخی نظرسنجی ها نشان می دهند که حدود ۱۷ درصد از مردم در سراسر دنیا بر این باورند یک برنامه عمدی تغییرات آب وهوایی* در جهان حال انجام است

    تئوری توطئه، صورت بندی ساده مسائل دشوار

    باورهای مبتنی بر تئوری های توطئه عموما ساده هستند و قابل فهم برای عموم. به ندرت پیچیدگی های فنی و تخصصی در آن ها یافت می شود و غالبا هم به شکلی اسرارآمیز اما ساده بیان می شوند. البته همین عامل، یعنی صورت بندی ساده این باورها، سرعت پخش آنها را در جامعه افزایش می دهد. زیرا عده بیشتری از مردم احساس می کنند از یک موضوع مهم و یک راز بزرگ سر درآورده اند. کافی است در نظر بگیریم که تاریخ و سیاست به واسطه پیچیدگی و در هم تنیدگی رخدادها بی نهایت پیچیده هستند. وقایعی در تاریخ اتفاق افتاده که هنوز با گذشت سالها بسیاری از جنبه های آن در هاله ای از ابهام باقی مانده است. ترور جان اف کندی، قتل جان لنون، و یا حادثه یازده سپتامبر هر کدام جوانب ناشناخته ای دارند که از قضا همین جنبه های ناشناخته به ساخت تئوری های توطئه دامن می زنند. در نبود سند و مدرک و شواهد تاریخی کافی، بازار داغ شایعه و تئوری های توطئه هم داغ می شود و تحلیل های عجیب و رازآلود نیز با استقبال عمومی روبرو می شوند. در این بین، برخی از تئوری های توطئه ، تفاسیر رازآلود و تاریخی از وقایع جهان ارائه می دهند. از رمز داوینچی سخن می گویند و از اعداد مقدس ماسونها. این گروه از هواداران تئوری توطئه تلاش می کنند حتی رخدادهایی مانند حادثه یازده سپتامبر را نیز با پیشگویی های نوسترآداموس و اسرار کابالیست ها توضیح دهند. افرادی هستند که با تا زدن اسکناس های پنج و ده و بیست دلاری، تصویر برج های تجارت جهانی می بینند که در آتش می سوزد و تصور می کنند که با این کار از مخوف ترین رازهای پشت پرده جهان رمزگشایی کرده اند. از نفوذ معماری فراماسونری و نمادهایی چون ابليسک و هرم و پرگار و گونيا در سازه های شهری سخن می گویند و تلاش می کنند نشان دهند که تحولات سیاسی دنیا، یک توطئه از پیش تعیین شده است.  توطئه ای که از سوی یک هیات حاکمه پشت پرده و مخوف طراحی شده و مردم جهان را بازی می دهد. جذابیت تئوری های توطئه (به زبان  عامه: تفکر دایی جان ناپلئونی) تا حدی به همین سادگی و اختصار آن باز می گردد. فرد باورمند به تئوری توطئه، با پیدا کردن شکل هرم و چشم جهان بین، تصور می کند پاسخ پرسش های خود را یافته و اینک می داند پای یک توطئه پشت پرده در میان است. ایده ای که نه فهم آن مانند نظریه های علمی یا جامعه شناسی دشوار است و نه بررسی آن نیاز به تحلیل و سند و مدرک دارد. هر کسی با هر سطحی از سواد  و دانش می تواند در خیابان و تصاویر به دنبال این نمادها بگردد و از اینکه به همین سادگی توانسته اسرار بزرگ جهان را کشف کند احساس رضایت کند.

    انسان، موجودی نظریه پرداز

    انسان موجودی است نظریه ‌پرداز. موجودی که با مشاهده پدیده ‌های طبیعت درگیر یک مساله می ‌شود و تلاش می ‌کند برای حل آن مساله، تئوری طرح کند. انسان حتی در دوره‌ های باستانی نیز برای وقوع پدیده هایی چون سیل و زلزله و طوفان دلیل می‌ تراشید و چون درکی از ساز و کار فیزیکی جهان نداشت علت وقوع آن ها را به خشم خدایان اساطیری نسبت می ‌داد. برقراری یک رابطه علّی بین پدیده ها خاصیت ذهن انسان است. از دید انسان، زلزله و خشکسالی و کم آبی و شیوع بیماری ها و هر پدیده دیگر حتما علّتی دارد. این علت می ‌تواند خیلی چیزها باشد اما فارغ از اینکه چه باشد، حتما علتی برای آن ها وجود دارد و هیچ پدیده یا رخداد تاریخی نمی تواند بدون علت به وقوع بپیوندد. لیکن در نبود عقلانیت علمی و بدون شواهد و مدارک می توان هر روز بی شمار تئوری در علم و سیاست و تاریخ تولید کرد. اگر غربالی برای نظریه پردازی وجود نداشته باشد می توان هر پدیده ای را به هر علت دلبخواهی ربط داد و آسمان به ریسمان بافت. مروجان تئوری توطئه که اطلاعی از ساز و کار زمین شناسی و فعالیت های گسل های زمین ندارند ، می توانند زلزله را به پروژه هارپ (برنامه پژوهشی یونوسفر فعال با فرکانس بالا) نسبت دهند و مثلا بگویند که هارپ یک سلاح مخوف تولید زلزله است که آمریکایی ‌ها به کمک آن در مناطق مختلف جهان، گردباد و طوفان و زلزله ایجاد می‌کنند. چنین ایده ای اگرچه توسط هیچ گواه و سند و مدرک علمی پشتیبانی نمی شود (و به عبارت دیگر توسط علم مردود می شود) اما ممکن است به دلیل سادگی و رازآلود بودن، هواداران بسیاری هم پیدا کند.

    تولید تئوری های توطئه در عین حال راهی برای شانه خالی کردن از مسئولیت نیز به شمار می رود. حاکم باورمند به نظریه توطئه، همواره تلاش می کند شکست ها و ناکامی ها و مشکلات داخلی خود را به توطئه یک دشمن خارجی نسبت دهد. توهم توطئه، می تواند به عنوان ابزار روانی حکومت ها برای توجیه ناکارآمدی نیز استفاده شود. محمود احمدی نژاد در سال ۱۳۹۰ گفته بود که دشمن، ابرهایی را که به سمت ایران می‌آیند، تخلیه می‌کند و غربی ها با استفاده از تجهیزاتی خاص، به گونه ای عمل كرده اند كه ابرها تخلیه شده و ابرهای بارش زا به ایران نرسد. رئیس سازمان پدافند غیرعامل نیز از توطئه بیگانگان و اسرائیل در برف دزدی و غیربارور کردن ابرهای در حال ورود به ایران صحبت کرده بود و دشمن را عامل تغییرات اقلیمی ایران دانسته بود. غیر اینها نوع دیگری از تئوری های توطئه نیز وجود دارد که بر اساس آن، دولت ها و یا دانشمندان به یافته ها یا تکنولوژی هایی دسترسی پیدا کرده اند که به دلایل گوناگون آنها را از اطلاع عموم مردم جهان مخفی و پنهان نگاه می دارند. با نگاهی به شبکه های اجتماهی به وفور می توان مثال هایی برای چنین دیدگاه هایی یافت. اینکه موجودات فضایی پیدا شده اند اما ناسا خبر آن را منتشر نمی کند، اینکه داروی درمان قطعی سرطان کشف شده اما شرکت های داروسازی به دلایل اقتصادی از افشای آن خودداری می کنند و بسیاری شایعاتی که چه بسا بسیاری از ما حتی آنها را نشنیده باشیم. وجه اشتراک همه این نظریه های توطئه اما شاید یک چیز باشد. هیچ کدام از آنها مستند نیستند و شواهدی برای تایید آنها در دست نیست. این بدان معنا نیست که در دنیای سیاست و علم و اساسا در تاریخ، توطئه وجود ندارد. از قضا کاملا بالعکس سراسر تاریخ لبریز است از توطئه و دسیسه، اما “تئوری توطئه” بحث دیگری است. تئوری توطئه، نظریه پردازی بدون مدرک مبتنی بر همه ترسی پارانوئیدی (همه دشمن پنداری) است و عقاید غیرمستند،غیرمنطقی و حتی بیمارگونه.

    *secret large-scale atmospheric program

    متن این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

    پ.ن: متن انتشار یافته در بی بی سی اندکی بامتن اصلی متفاوت است

  • بن بست درجهان واقعی: پرخاشگری در فضای مجازی

    بن بست درجهان واقعی: پرخاشگری در فضای مجازی

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی، ششم اکتبر 2018

     اینترنت برای همه ما فرصت یک زندگی دوگانه را فراهم آورده است. زندگی اول در دنیایی می گذرد که واقعی است. دنیایی که در آن اشیاء را لمس می کنیم، از سرما به خود می لرزیم، سر کار می رویم، می خوابیم، می خندیم و حتی بحث و جدل می کنیم. در این دنیا هر یک از ما از الگوهای معین و مشخصی پیروی می کنیم و رفتار و شخصیت مخصوص به خود را داریم. برخی درون گرا و برخی برون گرا، برخی مضطرب و برخی مسئولیت پذیر و برخی در تعامل با محیط اجتماعی خود پرهیاهو یا زودرنج یا صمیمی یا غیرقابل اعتمادیم. الگوهای شخصیتی پیچیده ای که گاهی تفکیک و تشخیص آن ها از یکدیگر برای روان شناسان نیز چندان ساده نیست. اما از اینها گذشته ، زندگی ما در دنیای دوم، یعنی دنیای فضای مجازی ممکن است قدری با دنیای اول متفاوت باشد. در فضای مجازی ممکن است فردی خجول و مودب و آرام، بی پرواتر از دنیای واقعی ظاهر شود و سخنانی بگوید که در دنیای واقعی به ندرت ممکن است بر زبان آورد. این که رفتار فرد در فضای مجازی (برای نمونه بر اساس الگوی لایک زدن های فیس بوکی او) پرده از پنهان ترین زوایای ذهنی و روانی شخص بر می دارد موضوعی است که در سال های اخیر به شدت مورد بحث بوده و مطالعات فراوانی نیز در این باره انجام شده است.

    (ر.ک  به مطالعه سال ۲۰۱۴ کوزینسکی)

    آسیب شناسی رفتاری در فضای مجازی

     

    دنیای اینترنت هرچند که دنیای واژگان است و تصاویر و صداها و اعداد، اما از جهاتی به اندازه دنیای زندگی روزمره ما واقعی است. اغلب ما ساعات بسیاری از هفته را در شبکه های اجتماعی می گذرانیم و به عبارت دیگر، فعالیت ما در دنیای مجازی، در عمل از زندگی دنیای واقعی جدا نیست. بر اساس یک مطالعه آفکام در سال ۲۰۱۵، زمان آنلاین بودن افراد در انگلستان به بیش از بیست ساعت در هفته رسیده و در مقایسه با ده سال پیش، دوبرابر شده است. در چنین دنیایی، هر نوع تیپ شخصیتی می توان یافت. از ترول های اینترنتی گرفته که با بیان مطالب محرک و توهین آمیز و مطالب جنجال برانگیز یا ناراحت کننده در پی ایجاد تشنج در فضای گفتگوها هستند ، تا کاربرانی که با توهین و تهدید دیگر کاربران، جایی برای گفتگوی سالم و تبادل نظر باقی نمی گذارند. تحلیل چنین رفتارهایی اساسا کار روان شناسان اجتماعی است و اینکه چه چیزی پشت چنین رفتارهایی نهفته، مساله ای است که سالها ذهن روانشناسان و پژوهشگران علوم اجتماعی را با خود درگیر کرده است.  اینکه کدام طیف سیاسی و کدام طبقات اجتماعی و با چه اهدافی دست به رفتارهای ضداجتماعی می زنند چندان روشن نیست. برای اظهار نظر در چنین مسائلی باید پژوهشی میدانی کرد. در غیر این صورت اظهارنظرهای شخصی و سلیقه ای مبنی بر اینکه طرفداران یک طیف سیاسی فحاش اند، مبنایی ندارد و قابل استناد نیست. اما آنچه که از ظاهر امر بر می آید این است که فحاشی و تهمت و و رفتار ترول ها پدیده ای است که در همه گروه های اجتماعی و سیاسی و در همه کشورهای جهان وجود دارد. این رفتارها الزاما هم رنگ و بوی سیاسی ندارد. در سالهای گذشته حملات اینترنتی به فیس بوک و اینستاگرام بازیکنان فوتبال و والیبال بارها و بارها به موضوع بحث روز تبدیل شد و نشان داد که بحث مزاحمت های اینترنتی، توهین و فحاشی و نظایر آن، به مراتب گسترده تر و فراتر از این و آن طیف و گروه سیاسی است.

    خشم و پرخاش، ترول های مودب

    در فضای نابسامان اقتصادی و اجتماعی و در شرایط بی ثباتی سیاسی حکومت در ایران، امید به آینده روز به روز کمرنگ تر می شود. نسلی سرخورده که نه بختی برای کسب و کار دارد و نه امیدی به بهره مندی از یک زندگی سعادتمند، خشم فروخفته ای در خود احساس می کند که ممکن است چون آتشی زیر خاکستر از هر فرصتی برای شعله ورشدن استفاده کند. این جملات صرفا بر پایه حدس و گمان شخصی نیست. بر مبنای گزارش سال ۲۰۱۷ موسسه گالوپ، ایرانی ها، عراقی ها و مردم سودان جنوبی، عصبانی ترین مردمان جهان هستند. عده ای از متخصصان، مساله پرخاش و عصبانیت و به بیان دیگر مساله سلامت روانی جامعه را با فاکتورهایی مانند  تولید ناخالص داخلی و نرخ بیکاری مرتبط می دانند. در چنین شرایطی دور از انتظار نیست که مردمان خشمگین از اختلاف طبقاتی، رانت و فساد حاکم بر جمهوری اسلامی در برابر کمترین همدلی با نظام حاکم، واکنشی خشمگینانه از خود نشان دهند. خشم و پرخاش، فحاشی و توهین از هر سو و از هر طیف سیاسی که باشد رفتاری ضداجتماعی و ناپسند است اما نباید روی دیگر این سکه را نادیده گرفت. در عین حال که فحاشی ناپسند است، ترول های مودب نیز که به خشم عمومی دامن می زنند نیز در بروز چنین وضعی بی تقصیر نیستند. روزنامه نگار ساکن اروپا و ایالات متحده که از سیاست های حکومت ایران دفاع می کند و یا حتی به صراحت وضع اقتصادی و سیاسی حاکم بر ایران را عالی و خوب ارزیابی می کند ، نفت به آتش خشم قربانیان و آسیب دیدگان حکومت می  ریزد. فعال سیاسی که اصرار دارد نشان دهد وضع در ایران به این بدی ها که می گویند نیست و در غرب هم همه با مشکلات مالی و سیاسی روبرو هستند، حتی اگر کلمات خود را در پوشش ادب صورت بندی کند، در عمل نقش یک ترول اینترنتی را بازی کرده است.

    سه ضلع برای یک بن بست

    تضاد بین گفتمان ها تنها در یک جامعه مدنی ، به بیان دیگر تنها در یک جامعه باز است که به شکلی عقلانی نمود پیدا می کند اما در شرایطی بحرانی که در آن ارزش پول ملی ساعت به ساعت در حال کاهش است و به دلیل سیاست های توسعه طلبانه و سرکوب گرانه حکومت، کشور در سایه تحریم و اقتصاد در لبه پرتگاه سقوط قرار گرفته است، به سختی می توان انتظار بحث هایی آزاد و در فضایی غیر هیجانی داشت. در چنین فضای ملتهب و پرتنشی، توهین و پرخاش تقریبا در بین همه گروه های سیاسی دیده می شود و به عبارت دیگر به یک پدیده عمومی تبدیل شده است. مثال ها و مصداق های بسیاری نشان می دهد که مساله فحاشی و توهین بر خلاف آنچه که برخی می گویند محدود به عده ای از بین براندازان نیست. با جستجویی در شبکه های اجتماعی در خواهیم یافت که چهره های شاخص اصلاح طلبی بارها و بارها از توهین ها و کلمات اهانت آمیز استفاده کرده اند و برای نمونه مخالفان را کرکسان سرنگونی‌طلب یا  مگس های مجازی نامیده اند. بنابراین به نظر می رسد نسبت دادن فحاشی به براندازان تنها یک برچسب سیاسی باشد و در عمل می توان نمونه های بسیاری هم از توهین و فحاشی هواداران دو جناح حکومت به سایرین یافت. ضمن اینکه توهین و پرخاش، تنها عاملی نیست که فضای بحث را مسدود می کند و جو غالب گفتمان سازنده را مسموم. به هم ریختن فضای گفتمان دو ضلع دیگر نیز دارد. بیان نظریات تحریک آمیز و انکار واقعیات و دردها و مشکلات جامعه یا بات دانستن مخالفان و انکار وجود و هویت آنها، لااقل از این حیث که فضای بحث را ملتهب می کند دست کمی از توهین و فحاشی ندارد. کارشناسی سیاسی که می گوید مردم ایران در طول تاریخ هرگز مانند امروز مرفه و خوشبخت نبوده اند، بدیهیاتی را انکار می کند که طبیعتا به خشم بسیاری دامن می زند. در کنار توهین و فحاشی به عنوان بخشی از مشکل، مساله تهدید را نیز به عنوان ضلع سوم در به هم ریختن فضای گفتمان نباید نادیده گرفت. توهین و فحاشی از سوی هر گروه و طیف سیاسی که باشد محکوم است و به هر طریقی باید راهی برای مقابله و محدود کردن آن یافت. اما در عین حال، روحانی اصولگرا که پیشنهاد سر بریدن افراد به دلیل اهانت به مقدسات می دهد و وکیل اصلاح طلبی که خواستار اجرای حکم ساب النبی (حکم مرگ) برای یک خواننده می شود، حتی اگر از کلمات مودبانه هم استفاده کرده باشد نقش بسیار مخرب تری ازنقش فحاشان و توهین کنندگان بازی می کند. از این رو فحاشی و توهین تنها یکی از مشکلات موجود بر راه تحمل و مدار در شبکه های اجتماعی است. مشکلی که بدون در نظر گرفتن بستر فرهنگی و با نادیده گرفتن دو ضلع دیگر، نمی توان راه حلی برای آن یافت.

    نسخه منتشر شده این مقاله در بی بی سی