Category: بی بی سی فارسی

  • چرا نرخ مرگ و میر کرونا در آلمان کمتر از سایر کشورها بوده است؟

    چرا نرخ مرگ و میر کرونا در آلمان کمتر از سایر کشورها بوده است؟

     

    چشم‌انداز بامدادی بی‌بی‌سی فارسی| گفتگو با عرفان کسرایی روزنامه نگار علم در آلمان

    چشم انداز بامدادی شنبه سی ام فروردین هزار و سیصد و نود و نه

     

     

  • الهیات، شر و منازعات بشر

    الهیات، شر و منازعات بشر

    اینکه باور به خدا یا خدایان دقیقا ازچه زمانی و بر چه مبنایی به تمدن انسانی وارد شده هنوز چندان مشخص نیست. لیکن منشاء ایمان به خدا را شاید بتوان در آداب و رسوم آیینی بشر ماقبل تاریخ و یا حتی در به کارگیری نمادها در خاکسپاری مردگان در حدود هشتاد هزار سال پیش یا حتی پیش از آن جستجو کرد. خدایان بسیار در طول تاریخ آمده اند و رفته اند. مایکل شرمر نویسنده و مورخ امریکایی می گوید طی ده هزار سال گذشته انسان ها در حدود صد هزار دین و ۲۵۰۰ خدا ساخته اند. از این رو پیش از آنکه از باور به خدا یا “بی خدایی” صحبت کنیم، باید روشن سازیم که دقیقا از کدام خدا صحبت می کنیم. بسیاری از ما ممکن است حتی نام مراسم “کالو” یا رسم “آکابا” در دو قبیله گابرا و برانا در شمال شرقی کنیا را نیز نشنیده باشیم. ممکن است کمترین حس تسلیم و پرستش در برابر “انگای”، خدای قادر مطلق کیکویوها که در قله کوه کنیا زندگی می‌ کند نداشته نباشیم. صدها میلیون نفر از مردم هند به پیشگاه گانش پسر شیوا دعا می کنند، به او توسل می کنند و او را ستایش می کنند. در معبد کارنی ماتا، معبد موش های مقدس در هند بیش از بیست هزار موش وجود دارد و زائران بسیاری برای زیارت این موش ها کفش از پا در می آورند، بقایای نیم خورده غذاهای آنها را به عنوان تبرک  و غذای شفابخش بر می دارند. این مثال ها نشان می دهد دایره پیروان یک خدا یا خدایان چندان هم بزرگ نیست و هر خدا صرفا در محدوده جغرافیایی به خصوصی مقدس یا خالق جهان شناخته می شود. برای نمونه بومیان “ماشکو- پیرو” ساکن کرانه رودخانه در جنگلهای آمازون پرو احتمالا حتی نام الله خدای مسلمانان را نیز نشنیده اند.

    نگاهی به تاریخ تمدن انسان نشان می دهد که باور به خدایان گوناگون در بین اقوام و ملل در طول تاریخ، غالبا یکی از علل اصلی بروز جنگ ها و آشوب های ویرانگر بوده است. حتی دنیای خیالی افسانه های یونانی نیز لبریز است از جنگ و نزاع و کشتار و زندان. در افسانه های یونان باستان می خوانیم که تارتاروس محل مجازات گناهکاران و به نوعی جهنم زیر زمین بوده  و کرونوس و دیگر تایتان ‌هایی که با خدایان می‌جنگیدند در آن زندانی بوده اند. به عبارت دیگر نزاع بر سر اثبات برتری خدای این یا آن قبیله یا جامعه انسانی، یکی از عوامل تحریک احساسات و عواطف مذهبی مردم بوده است. تفاوتی نمی کند جنگ بر سر اثبات حقانیت داجون (Dagon) خدای نیمه انسان – نیمه ماهی دوره های باستانی باشد یا جنگ های مذهبی قرن بیست و یکم.  کتاب های دینی سرشار است از قصه های جنگ و کشتار و غزوه و سریّه، از قتل جالوت به دست داوود در عهد عتیق گرفته تا داستای های اسلامی ذات السلاسل و کشتار یهودیان بنی قریظه، نشان می دهد باور به خدا یا خدایان صرفا یک باور شخصی بی ضرر نیست و همواره یکی از علل بروز کشتار و نا امنی و جنگ و ویرانی در جهان بوده است.

    ایدئولوژی در برابر خداباوری

    هر چند که دوران سیاه و تاریک تسلط مذهب در قرون وسطی سرآمده اما هنوز کشورهایی در جهان هستند که در آنها نقد مذهب، کفر یا بی خدایی با مجازات مرگ روبروست. (ر.ک به گزارش سالانه آزادی اندیشه اتحادیه جهانی انسان‌گرا و اخلاق‌گرا). در ایران بنیاد پانزده خرداد بر مبنای فتوای روح الله خمینی برای قتل نویسنده رمان آیات شیطانی سه میلیون و سیصد هزار دلار جایزه تعیین کرده است و هنوز مفاهیمی چون فتوای ارتداد و اعدام ساب ‌النبی بر اساس ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی وجود دارد. بر خلاف ادعای آقای میردامادی، حذف مخالفان و منتقدان پدیده ای نیست که درچهل سال اخیر و با ظهور حکومتی دینی در ایران شکل گرفته باشد. قتل مخالفان، منتقدان، شاعران یا کسانی که مرتد خوانده می شوند در تاریخ اسلام قدمتی به مراتب بیش از اینها دارد. (از قتل کعب بن اشرف گرفته تا عبد الله بن خطل و …  برای مطالعه بیشتر ر.ک به فصل چهارم کتاب نقد توطئه آیات شیطانی، سیدعطاءالله مهاجرانی: ص۱۲۲ تا ۱۳۱) . نه تنها در ایران که در پاکستان در دهه ‌های گذشته صدها شهروند به اتهام کفرگویی مجازات شده اند. آسیه بی ‌بی، زن مسیحی همین اواخر به جرم توهین به پیامبر اسلام به اعدام محکوم شده بود. در سال ۲۰۱۷ صدها نفر از دانشجویان پاکستانی در جریان قتل مشعل خان در دانشگاه “عبدالولی خان” شرکت داشتند. دانشجویی که صرفا پرسشگر بود و درباره مسائل مذهب و جامعه اظهار نظر می کرد ولی به اتهام توهین به اسلام و کفرگویی، زیر ضربات و لگدهای مهاجمان خشمگین به قتل رسید

    یکی از مشهورترین استدلال های خداباوران، این است که اعمال شریرانه هیتلر و استالین و پل پت، ناشی از بی خدایی بوده است. این استدلال چه بسا در نگاه نخست، منطقی و مبتنی بر واقعیت به نظر برسد لیکن در عمل یکی از ضعیف ترین اقسام استدلال خداباوران است. اول آنکه چنین اظهار نظری درباره هیتلر قطعا و یقینا اشتباه است. هرچند که من نیز در خلال برنامه بنا به قول رایج او را خداناباور خواندم) . از قضا بر خلاف بسیاری از اقوال غلط، می توان رد پای یهودی ستیزی و جنایات آدولف هیتلر درجریان جنگ جهانی دوم را در خداباوری و مذهب جستجو کرد.

    . هیتلر در کتاب مشهور خود (نبرد من) می نویسد: “امروز من باور دارم که در راستای خواسته های پروردگار خالق قدم بر می دارم. با دفاع از خود در مقابل یهودیان، برای خواسته های پروردگار مبارزه می کنم”.  این مساله درباره استالین نیز به نحو دیگری مطرح است. مشکل کمونیسم و فاشیسم به تعبیر سم هریس این است که این ایدئولوژی ها بسیار به دین شبیه هستند. چنین ایدئولوژی هایی به قدری مبتنی بر شخص پرستی و آموزه های فرقه ای هستند که گاهی تشخیص آنها از دین به سادگی ممکن نیست. به بیان دیگر، استالین (یا مائو یا پل پت) در پی این نبودند که خرد و علم و عقلانیت را جایگزین خدا و مذهب کنند. مساله بر سر این است که آنها می خواستند “ایدئولوژی کمونیستی” را به جای خدا و مذهب بنشانند، و نه علم و خرد و عقلانیت را. فقط به عنوان نمونه کافیست به خاطر بیاوریم که در دوران حکومت استالین، دانشمندان علم ژنتیک (افرادی نظیر نیکلای واویلوف) پاکسازی و زندانی شدند و با برچسب هایی چون آلت دست امپریالیسم، ایده آلیست یا بورژوا (در ادبیات کمونیستی چیزی معادل محاربه با خدا در ادبیات دینی) به شدت مورد حمله و سرکوب قرار گرفتند.

    گسترش بی دینی یا بی خدایی؟

    از گسترش بی دینی (و نه الزاما بی خدایی) در کشورهای مختلف آمارهای مختلفی در دست است.  یک گزارش نشان می دهد که بی دینی در ایالات متحده در چهار دهه گذشته بالاترین رشد را در باورهای مردم آمریکا داشته است. (از ۵ درصد سال ۱۹۷۲ به ۲۳ درصد در سال ۲۰۱۸)  اما همانگونه که گفتیم، گسترش رویگردانی از دین و مذهب، الزاما به معنای گسترش بی خدایی نیست. ضمن آنکه خداناباوری، خود نیز طیف بزرگی را در بر می گیرد و به تعبیر جان گری، خداناباوری نداریم، “خداناباوری ها” داریم. حتی نوعی دادارباوری (به معنای باور به وجود خدایی که جهان را آفریده ولی پس از آن همه چیز را به حال خود واگذاشته) ممکن است با بی خدایی جابجا گرفته شود. باور به وجود خدای آفریننده نخستین که در گیتی دخالتی نمی کند و در سرنوشت بشر نیز مداخله ای نمی کند، نه قابل رد است و نه قابل اثبات. این خوانش از خدا در علم نیز به شکل خدای حفره ها  ظاهر می شود و شاید بتوان گفت اغلب فلاسفه یا دانشمندانی که خود را آتئیست می دانند نسبت به خدای آفریدگار، به نوعی موضع ندانم گرا دارند. ریچارد داوکینز می گوید: من یک ندانم گرا هستم و اگنوستیک بودن من به وجود خدا به اندازه اگنوستیک بودن من به وجود پری انتهای باغ است. استیون هاوکینگ نیز در مصاحبه سال ۲۰۱۴ با نشریه اسپانیایی ال موندو صراحتا خود را خداناباور می نامد. این قرائت از خداناباوری به نوعی نتیجه طبیعی مطالعه در فیزیک و کیهان شناسی و زیست شناسی تکاملی است. محصول علم مدرن و ناشی از درک و تحلیل متون علمی. لیکن بخشی از گسترش بی خدایی (و گرایش به دادارباوری) بی تردید معلول شرایط سیاسی و اجتماعی و پیامدهای روانی آن است. به خصوص در جوامعی چون ترکیه ، ایران و افغانستان، رویگردانی از مذهب و از خدا می تواند دو عامل عمده داشته باشد. عامل نخست استفاده حداکثری سیاسی از دین و خدا که به خستگی و دلزدگی و یاس انجامیده است. دوم پرسشی بی پاسخ که در اذهان پرسشگر شکل می گیرد. پرسشی مبنی براینکه اگر خداوند وجود دارد چرا قادر به جلوگیری از اعمال شریرانه و قتل بی گناهان و جنگ و انفجار و فقر در جهان نیست؟ چطور می توان به خدایی باور داشت که فقر و گرسنگی و تجاوز به کودکان و آوارگی و جنگ را می بیند اما برای رفع آن کمترین قدمی بر نمی دارد و به هیچ دعایی هم پاسخ نمی دهد؟ این رویکرد، زمینه فکری رایجی است که در سال های اخیر به تدریج در کشورهای مذهب زده خاورمیانه در حال گسترش است و بسیاری را اگر نه به بی خدایی، که به ایده دادارباوری رسانده است. در کنار بی خدایی و دادارباوری، رویکردهای دیگری نیز وجود دارند که بر مبنای آنها افراد نسبت به مساله وجود یا عدم وجود خدا بی تفاوت اند و بر این باورند که حتی در صورت وجود خدا، به نظر نمی رسد که او علاقه ای به سرنوشت بشر داشته باشد. این نوع نگرش مبتنی بر خدانامهم دانی را نیز شاید بتوان محصول دلزدگی از خدا و مذهب در جوامع (عمدتا خاورمیانه) دانست. بحث های بی حاصل و درگیری ها و جدل های اثبات خدا که کمترین تاثیری در حل مشکلات و مسائل زندگی روزمره انسان ندارد، عده ای را به این باور رسانده که اساسا بحث در باب وجود یا عدم وجود خدا موضوعی بی اهمیت است.

    صلح پایدار و پایان عصر خداباوری

    بر اساس یافته های پژوهشگران ( مطالعه ۲۰۱۹ در نیچر) ظهور خدای مجازات گر و ناظر بر امور اجتماع، با پیچیده تر شدن ساختارهای اجتماعی شکل گرفته و به عبارت دیگر توسط انسان “ابداع” شده است. نگاهی به تاریخ نشان می دهد که کهن ترین این خدایان در نهایت چند هزار سال قدمت دارند و می توان انتظار داشت که با گذشت زمان، خدا یا خدایان مهم و مشهور کنونی نیز به تاریخ بپیوندند. امروزه کسی به دلیل توهین و کفرگویی به خدایان یونان باستان مجازات نمی شود چرا که این خدایان منقرض شده اند و صرفا در کتاب های تاریخ پیدا می شوند. زیست بشر امروز در دوران پساخداباوری نه به لحاظ عملی و نه نظری، نیازی به فرض وجود خدا ندارد. باور به خدا نه مساله ای از مسائل فردی انسان امروز را حل می کند نه گرهی از مشکلات اجتماعی عصر جدید می گشاید. مفهوم خدا با تمامی تفسیرها و تاویل ها، چه با خوانش های رحمانی و چه بنیادگرایانه، راه حلی برای مسائلی چون صلح جهانی، محیط زیست، رفع گرسنگی و نظایر آن ندارد. به بیان دیگر نه تنها راه حل و روشی ندارد بلکه کاملا برعکس ، از آغاز تمدن بشر تا کنون عاملی در جهت تشدید منازعات و جنگ ها و خونریزی ها بوده است. هرچند با از میان رفتن دین و باور به خدا، غریزه تخریب در انسان از بین نمی رود. غریزه تخریب، غریزه ای که زيگموند فرويد در سال های پس از جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین “سرخوردگی از جنگ” و “رابطه ما با مرگ”، به تفصیل درباره آن بحث کرده بود.* لزوما ارتباطی به مذهب و خداباوری ندارد. به عبارت دیگر، انسان بدون خدا و مذهب نیز همچنان غریزه ای برای ویرانی و تباهی عالم دارد. لیکن این باور به خدا و مذهب است که به این غریزه ویرانگر، رنگ و لعابی مقدس می بخشد و آن را مخرب تر می کند. مذهب و خداباوری، انسان های شرور را شرورتر می کند. خداباوری، تنها ریشه اصلی و تنها دلیل همه رنج ها و جنگ ها و ویرانی های جهان نیست. اما قطعا یکی از زمینه ها و علل اصلی ویرانی و رنج و تباهی و جنگ و فساد و شر در جهان امروز ماست.

    اینکه خداناباوری در تمدن های آینده بشری گسترش خواهد یافت و یا مذاهب کنونی در نهایت یکی پس از دیگری منقرض خواهند شد هنوز برای هیچکس روشن نیست. افزایش نرخ زاد و ولد دینداران از یک سو و کاهش نرخ زاد و ولد بی خدایان از سوی دیگر پیش بینی آینده (و تخمین نسبت آینده جمعیتی خداباوران) را بسیار دشوار کرده است.

     

    *Thoughts for the Times on War and Death

     

    لینک این مقاله در بی بی سی فارسی

  • آتئیسم | برنامه پرگار تلویزیون بی بی سی فارسی

    آتئیسم | برنامه پرگار تلویزیون بی بی سی فارسی

    جان شلنبرگ فیلسوف معاصر می گوید اگر خدایی وجود داشت خداناباوران را بیشتر دوست می داشت چرا که قوایی که به آن ها داده را به کار می برند تا در مورد او موشکافی کنند و پرسش در مورد او را تا حد انکار وجودش جدی می گیرند. اما خداناباوری همیشه نتیجه به کارگیری قوایی نیست که خداباوران معتقدند منشاء الهی دارد. نتیجه ی شرایط زیست و عوامل سیاسی نیز هست. نظر سنجی های جدید نشان می دهد شمار کسانی که می گویند به وجود خدا باور ندارند رو به افزایش است. در ایران و افغانستان امکان چنین نظرسنجی هایی دشوار است اما امکانات ارتباطی جدید باعث شده خداناباوران عقایدشان را صریح تر بیان کنند. ولی آیا خداناباوری در میان جوانان عاصی بیشتر ناشی از گریز از دین به ویژه دین رسمی نیست و آیا آنچه که گسترش خداناباوری خوانده می شود بخشی از روندی نیست که به تنوع اشکال دینداری نیز انجامیده است؟ در بحث روز شنبه این موضوع را با مهمان های این هفته در میان می گذاریم.

     

     

     

  • ملاحظات تاریخ علمی در باب یک ناسازگاری

    ملاحظات تاریخ علمی در باب یک ناسازگاری

    تلاش برای ارائه یک نظریه کامل در علوم طبیعی، سابقه ای به مراتب طولانی تر از تحولات فیزیک قرن بیستم دارد. بطلمیوس در قرن دوم پس از میلاد در اثر مشهور خود المجسطی در پی یافتن نظریه کاملی بود که حرکات سیارات را توصیف کند و یا حتی کوپرنیک در قرن شانزدهم نیز قصد داشت نظریه ای جهانی ارائه کند که حرکت همه اجرام را به شکلی یکپارچه توضیح دهد. نیوتن در کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعی: پرینکیپیا می نویسد : “در سال ۱۶۶۶ تفکر درباره گرانش را شروع کردم و آن را تا مدار ماه گسترش دادم” . آنچه نیوتن می گوید به عبارتی بیانگر تلاش او برای تلفیق مکانیک سماوی و مکانیک زمینی است. همانگونه که ماکسول در حدود سال های ۱۸۶۰  رابطه بین الکترومغناطیس و نور را توضیح داد و دو نیروی الکتریسیته و مغناطیس را یکپارچه کرد، آلبرت اینشتین نیز بر این باور بود که نظریه نسبیت باید با نظریه الکترومغناطیس ماکسول سازگار باشد. مثال دیگر در تاریخ علم جدید، تلاش فیزیکدانان در اوایل قرن بیستم برای تلفیق نظریه ماکسول، نسبیت و فیزیک کوانتومی تا زمان ریچارد فاینمن است و یا حتی تلاش برای ارائه نظریه کامل کوانتومی از الکترومغناطیس توسط فیزیکدان مشهور، پل دیراک و آنچه که الکترودینامیک کوانتومی خوانده می شود. مساله تلفیق، یکپارچه سازی و ادغام دو نظریه مهم فیزیک قرن بیستم، یعنی دو نظریه کوانتوم و نسبیت نیز از این دایره بیرون نیست. موضوعی که با گذشت بیش از یک قرن همچنان یکی از موضوعات مورد بحث در فلسفه علم به شمار می رود.

     

    تلاش برای سازگاری، ظهور نظریه های جدید

    مشهور است که فیزیکدان مشهور، لرد کلوین در سال ۱۹۰۰ گفته بود: هیچ چیز تازه ای برای کشف در فیزیک باقی نمانده است. در قرن نوزدهم سه نظریه غالب در دنیای فیزیک وجود داشت. کلوین تنها کسی نبود که چنین می اندیشید. در قرن ۱۹ میلادی  واقعا  به نظر می رسید که چیز تازه ای برای کشف و نظریه پردازی در فیزیک باقی نمانده و تفکر رایج این بود که پرونده فیزیک در حال بسته شدن است و بشر به فهم کاملی از طبیعت دست یافته است. در این دوران سه نظریه غالب بر سراسر فیزیک سایه افکنده بود.

    • مکانیک
    • الکترودینامیک
    • ترمودینامیک

    از نظر تاریخی این تلاش برای تلفیق مکانیک و الکترودینامیک بود که به ظهور نظریه نسبیت خاص انجامید. همان نظریه ای که آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ طرح کرد و در کنار نظریه نسبیت عام (که در نوامبر ۱۹۱۵ مطرح و در مارس ۱۹۱۶ ارائه شد) نظریه نسبیت خوانده می شود.  از دیگر سو، از دل تلاش هایی که برای تلفیق الکترودینامیک و ترمودینامیک صورت گرفت فیزیک کوانتومی سر برآورد. کار لودویگ بولتزمان فیزیکدان مشهور نیز در راستای تلفیق مکانیک و ترمودینامیک بود. (به عبارتی تلاش برای توضیح ترمودینامیک با قواعد مکانیک آماری) . بنابراین زمانی که از تلفیق یا سازگاری دو نظریه نسبیت و کوانتوم سخن می گوییم، نباید از یاد ببریم که خود این دو نظریه از دل تلاش برای تلفیق نظریه های دیگر علمی سر برآورده اند.

    کوانتوم گرانشی، راز بزرگ علم

    فیزیکدانان تا کنون چهار نیروی بنیادی را در طبیعت شناسایی کرده اند.

    • گرانش
    • هسته ای ضعیف
    • هسته ای قوی
    • الکترومغناطیس

    اولین نیرو یعنی گرانش همواره به شکل جاذبه عمل می کند و از قضا همین وجه تمایز آن با سایر نیروهاست. نیروی هسته ای ضعیف در اجزای سازنده هسته اتم اثر می کند و نیروی هسته ای قوی نیز (به عنوان قوی ترین نیرو) نیروی نگاه دارنده کوارک هاست. الکترومغناطیس نیز همان نیرویی است که الکترون ها را روی مدار هسته اتم نگاه می دارد. سازگاری دو نظریه نسبیت و کوانتوم به شکل جالبی به گردآوری همه این نیروها در قالب یک نظریه منفرد جهان شمول ارتباط پیدا می کند. تا کنون تلاش های بسیاری برای یکپارچه سازی این چهار نیروی بنیادی طبیعت با یکدیگر انجام شده است لیکن هنوز هیچ نظریه نهایی که بتواند هر چهار نیرو را در قالب یک نظریه فراگیر جمع کند در دست نیست. یکی از مشهورترین نظریه ها  نظریه ای است به نام نظریه الکتروضعیف که سه فیزیکدان به نام های واینبرگ، سلام و گلاشو در حدود سال ۱۹۷۰ مطرح کردند. (این سه تن بعدها برنده جایزه نوبل فیزیک ۱۹۷۹ شدند). به صورت خلاصه نظریه الکتروضعیف نشان می داد که دو نیروی بنیادی هسته ای ضعیف و الکترومغناطیس، تجلی یک نیروی منفرد با انرژی پایین هستند، ریاضیات حاکم بر این دو یکسان است و به عبارت دیگر هر دوی این نیروها با تقارن ریاضی یکسانی مقید می شوند. در دهه ۷۰ میلادی فیزیکدانان به کمک مدل استاندارد در پی یکپارچه سازی نیروهای هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس بودند. در پی چیزی فراتر از نظریه الکتروضعیف. به عبارتی به دنبال این که نیروی هسته ای قوی را نیز زیر بال و پر یک نظریه بزرگتر بیاورند. بر این اساس، هر سه نیروی هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس، در انرژی های بسیار بالا میدان یک نیروی واحدند. این همان نقطه تاریخی است که نظریه وحدت بزرگ مطرح شد.  که البته به عبارت دقیق ترباید آن را نظریه های وحدت بزرگ نامید و نه نظریه وحدت . بزرگ. به عنوان مثال مدل پاتی-سلام یا جورجی-گلاشو

     کار فیزیکدانان روی نظریه وحدت بزرگ برای یکپارچه سازی نیروها، برای دهه ها ادامه پیدا کرد چرا که دانشمندان حدس می زدند در مقیاس های بالای انرژی می توان هر سه نیرو را در قالب یک نظریه جامع تر متحد کرد. برای انجام چنین کاری (به خصوص پس از موفقیت نظریه الکتروضعیف) راهی نبود جز ساخت شتابدهنده های بسیار بسیار عظیم که مقیاس انرژی یک میلیون میلیارد برابر بزرگتر از انرژی پروتون را بررسی کند. ماشین عظیمی به قدر فاصله محور ماه تا زمین. طبیعتا ساخت چنین شتابدهنده ای نه ممکن است و نه در توان تکنولوژیک بشر. لیکن تلاش ها برای آزمون هایی جایگزین (به خصوص در ایالات متحده و ژاپن  از سال ۱۹۸۲ به این سو) ادامه یافت. در این نقطه تاریخی نظریه پردازان فیزیک ذرات، ابرتقارن را طرح کردند.

    به بیان ساده، این دیدگاه که به ازای هر ذره شناخته شده در مدل استاندارد، حداقل یک ذره بنیادی جدید متناظر با آن وجود دارد. برای هر بوزون، فرمیون و برای هر فرمیون، بوزون! بدون اینکه هیچ مدرکی دال بر وجود این ذرات داشته باشیم نظریه ابرریسمان طرح شد که نه تنها از امکان متحد کردن سه نیروی غیرگرانشی شناخته شده، بلکه از یکپارچه کردن هر چهار نیروی شناخته شده طبیعت  در قالب یک نظریه میدان کوانتومی صحبت می کرد. تنها مشکل بر سر راه، نیاز ریاضیاتی به وجود ابعاد اضافی فضایی بود که تا امروز هیچ شاهد و گواهی مبنی بر وجود آنها در دست نداریم.

    ایده عجیب کالوتسا

    ریشه بسیاری از نظریه ها و مدل های جدید فیزیک ذرات در روزگار ما به ایده های یک ریاضیدان آلمانی به نام تئودور کالوتسا باز می گردد. او در سال ۱۹۱۹ (یعنی در حدود چهار سال پس از ارائه نظریه نسبیت عام اینشتین) پیشنهاد داد که چه بسا جهان ما بیش از سه بعد داشته باشد. به بیان دیگر شاید جهانی که در آن زندگی می کنیم، ابعاد بیشتری داشته باشد که به دلایلی تا به حال متوجه آن نشده ایم.

    کالوتسا که به دنبال ارائه نظریه ای یکپارچه بود با خود اندیشید که اگر نظریه اینشتین، جاذبه را بر اساس خم هندسی فضا توضیح می دهد پس چه بسا بتوان نیروی الکترومغناطیس را نیز با همین روش توضیح داد. مشکلی که پیش می آمد این پرسش بود که کدام انحنای فضا؟ آنچه که به گرانش مربوط می شد در نظریه اینشتین با انحنای فضا توضیح داده شده بود بنابراین کالوتسا به این ایده رسید که شاید ابعاد دیگری از فضا وجود داشته باشد . بر اساس ایده کالوتسا توضیح نیروی الکترومغناطیس، مستلزم وجود ابعاد اضافی در فضا بود. او جهان را چهار بعدی فرض کرد و نه سه بعدی. به بیان ساده، کالوتسا نیروی الکترومغناطیس را انحنای این بعد چهارم فرض کرد و معادلات را برای یک فضای چهار بعدی (و نه سه بعدی) نوشت. نتیجه آن شد که به همان معادلاتی رسید که نظریه اینشتین به دست می داد. با این تفاوت که یک معادله اضافه هم ظاهر می شد (به دلیل فرض یک بعد اضافه). نکته جالب توجه اینکه این معادله اضافه، همان معادله الکترومغناطیس بود و همین مساله، این تصور را در ذهن کالوتسا ایجاد کرد که نظریه یکپارچه را یافته است. تقریبا هفت سال بعد (در ۱۹۲۶) یک فیزیکدان سوئدی به نام اسکار کلاین   ایده جالب توجهی طرح کرد. کلاین پیشنهاد کرد که شاید این ابعاد اضافی واقعا وجود داشته باشند اما به قدری ریز و در خود حلقه شده باشند که قادر به مشاهده آنها نیستیم. این ایده پایه اصلی نظریه ای است که به نظریه کالوتسا-کلاین مشهور است و به عنوان تلاشی برای یکپارچه سازی دو نیروی الکترومغناطیس و گرانش شناخته می شود. اگر چه در نظریه ریسمان، دیگر صحبت از یک بعد اضافی (مانند نظریه کالوتسا-کلاین) نیست و به لحاظ ریاضیاتی به ۱۱ بعد نیاز است. ده بعد فضایی و یک بعد زمان. اثبات چنین چیزی عملا بسیار دشوار است، هرچند که می توان امید داشت، پاسخ به این پرسش ها روزی در برخورد دهنده بزرگ هادرونی در سازمان اروپایی پژوهش‌ های هسته ‌ای سرن یافته شود. برایان گرین فیزیکدان در سال ۲۰۰۵ حدس زده بود که ما می توانیم تا پنج سال آینده وجود این ابعاد اضافه را مورد آزمایش قرار دهیم لیکن چنین چیزی تا امروز در میانه سال ۲۰۱۹ هنوز محقق نشده است.

    آیا با توان کنونی این شتابدهنده عظیم، امکان آزمودن اعتبار نظریه ریسمان وجود دارد؟

    شتابدهنده ال اچ سی در سرن در حال حاضر قادر به ایجاد برخوردهایی با سطح انرژی حدود ۱۴ ترا الکترون ولت است.  واقعیت این است که آزمودن نظریه ریسمان در شتابدهنده ال اچ سی فراتر از امکانات و توان تکنولوژیک بشر امروز است. در دهه هشتاد میلادی  که مبانی نظریه ریسمان توسعه پیدا کرد علاقه و اشتیاق زیادی برای سازگاری مکانیک کوانتومی و نسبیت وجود نداشت و بیشتر تلاش ها معطوف به یافتن راهی برای توضیح نیروی هسته ای قوی بود. واقعیت ناامید کننده این است که امروزه برای آزمودن نظریه ریسمان، به شتابدهنده ای با یکصد میلیارد بار انرژی بیشتر از ال اچ سی نیاز است. با این وجود هنوز راه هایی برای آزمودن نظریه ریسمان وجود دارد. وجود ابعاد اضافی را با همین شتابدهنده ال اچ سی موجود نیز می توان آزمود. اما باز هم مشکلی بر سر راه است. وجود ابعاد اضافی، الزاما پیش شرط اعتبار و درستی نظریه ریسمان نیست. ضمن اینکه این ابعاد اضافی تا کنون پیدا نشده اند. همین مساله برای ابرتقارن نیز صادق است. حتی به فرض تایید وجود ابرتقارن، باز هم دلیلی بر صحت نظریه ریسمان به دست نیامده است. به بیان دیگر، ابرتقارن می تواند حتی بدون نظریه ریسمان نیز وجود داشته باشد. اما نکته مهم اینجاست که اگر ابعاد اضافی و ابرتقارن در ال اچ سی کشف شود، گواه و شاهد محکمی به سود نظریه ریسمان خواهد بود. برخورد دهنده هادرونی بزرگ در مرکز تحقیقاتی سرن حتی اگر نظریه ریسمان را ثابت نکند، چه بسا نظریه ای بهتر و کامل تر از نظریه ریسمان عاید دنیای فیزیک کند.

    آیا دو نظریه نسبیت و کوانتوم روزی سازگار خواهند شد؟

    ناسازگاری نسبیت خاص و گرانش بر پایه نظریه نیوتن را می توان با بیان های مختلفی توضیح داد. بر اساس نظریه نیوتن، اگر خورشید ناگهان منفجر شود زمین  در فاصله حدود صد و پنجاه میلیون کیلومتر دورتر از آن، به طور آنی تاثیر می پذیرد و به عبارتی، تغییر جرم خورشید، فورا بر نیروی گرانش روی زمین اثر می گذارد. اما امواج گرانشی که با سرعت نور حرکت می کنند در حدود هشت دقیقه بعد به زمین خواهند رسید.

    امواج گرانشی همان امواجی هستند که برای نخستین بار در سال ۲۰۱۶ در رصدخانه موج گرانشی با تداخل ‌سنج لیزری لایگو آشکار سازی شدند. امواجی که به گفته دانشمندان، ناشی از برخورد دو سیاهچاله و ادغام آنها در ۱.۳ میلیاردسال قبل بوده و آشکارسازی آن نوبل فیزیک سال ۲۰۱۷ را برای کیپ تورن  و همکارانش به همراه داشت. اینکه این آیا دو نظریه نسبیت و کوانتوم روزی سازگار خواهند شد، بسیاری از فیزیکدانان را به تلاش برای تبیین کوانتوم گرانشی ترغیب کرده است. در یک نظرگاه کلی، نظریه نسبیت عام یک نظریه کلاسیک محسوب می شود. درست مثل معادلات الکترومغناطیس ماکسول، شامل کمیت هایی است که پیوسته اند و نه گسسته. به عبارت دیگر رفتاری را توضیح می دهد که قطعی است و نه احتمالی. در حالی که در فیزیک کوانتوم هر چیزی به طور بنیادین شامل بسته های کوانتایی و مجزاست. به بیان دیگر در دنیای کوانتومی، در اصل عدم قطعیت صحبت از یک موضوع احتمالی است. مانع اصلی این است که نظریه نسبیت عام به تنهایی قادر به تبیین چگونگی پیدایش جهان نیست. مشکل بزرگ تر اینجاست که اگر جهان در تکینگی مهبانگ با چگالی بی نهایت آغاز شده، در این تکینگی نه تنها نسبیت عام بلکه تمامی قوانین شناخته شده فیزیک از هم خواهند پاشید. آلن گوت فیزیکدان مشهور می گوید جهان با مهبانگ بسیار داغی آغاز شده و در چنین دنیایی، نیروهای هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس، نیروی واحدی بوده اند. در گذار فاز، تقارن بین نیروها شکسته و این نیروها به شکل امروزی متفاوت شده اند. لیکن در نظریه کوانتومی اساسا وجود هیچ نوع تکینگی ضروری نیست. آنچه مساله را پیچیده می کند این است که نظریه الکترومغناطیس در میدان های تابشی بسیار قوی با شکست مواجه می شود. از همین رو الکترودینامیک کوانتومی با نسبیت خاص سازگار است و با نسبیت عام ناسازگار. از اینها گذشته در نظریه کوانتوم گرانشی خود فضا-زمان نیز باید کوانتیده باشد و نه پیوسته و ممتد. از دید بسیاری از فیزیکدانان، نوشتن قوانین ریاضی که قادر باشد همه نیروهای شناخته شده طبیعت را به شکل یک معادله یا نظریه واحد در بیاورد، هدف غایی علم فیزیک است. به بیان دیگر در این صورت شاید به تعبیر پیتر کلز در کتاب درآمدی بر کیهان شناسی دیگر احساس پوشیدن چند لباس روی یکدیگر را نداشته باشیم.

    برخی از فیزیکدانان و فیلسوفان علم بر این باورند که نظریه فیزیکی، صرفا توصیفی از واقعیت و به مثابه نقشه ای برای آن است. به زبان ساده، هر نظریه ممکن است برای برخی تخمین ها و یا پیش بینی ها و همچنین برای درک  نتایج استخراج شده از مشاهدات و آزمایش ها کاربرد داشته باشد. به بیان دیگر می توان چنین گفت که ما اکنون نقشه خاصی را برای توضیح جاذبه و نقشه دیگری را برای توضیح الکترومغناطیس و به همین منوال نقشه دیگری برای برهم کنش هسته ای ضعیف داریم. این مساله شاید مطلوب نباشد اما شاید چندان هم فاجعه بار نباشد. از این رو، نظریه همه چیز را می توان با رویکردی پراگماتیستی، صرفا به عنوان نقشه دید. ما از نظریه ها به همان دلیلی بهره می گیریم که از نقشه استفاده می کنیم. چیزی مانند نقشه مترو لندن که برای پیدا کردن مسیر حرکت قطارها مفید است اما بدیهی است که بسیاری از واقعیت های محیطی را نشان نمی دهد. یک نقشه مترو نه می تواند و نه لزومی دارد که جزییات دقیق مسیر را نشان دهد. هدف از این نقشه ها درک از کلیت مسیر و دستورالعملی برای یافتن مقصد است. نظریه های فیزیکی را نیز می توان با این رویکرد تفسیر کرد.

    یکی از مشکلات فلسفی بر سر راه نظریه همه چیز این است که بپرسیم، آیا نظریه ای که بر پایه مکانیک کوانتومی باشد می تواند از هر لحاظ کامل باشد، در حالی که خود نظریه کوانتومی در ذات خود نظریه ای نامعین است؟ مشکل فلسفی دیگر این است که در منطق ریاضی بر اساس قضیه ناتمامیت گودل هر نظریه ریاضی همواره شامل مواردی است که در درون همان نظریه قابل اثبات نیستند.

    تا امروز هیچ نظریه کامل و فراگیری در دست نداریم  که دربرگیرنده مکانیک کوانتومی و گرانش باشد. با این وجود، استیون هاوکینگ، فیزیکدان و کیهان شناس مشهور بر این باور بود دور نمای یافتن چنین نظریه ای اکنون بسیار بهتر از گذشته به نظر می رسد. چرا که ما اکنون درباره جهان بسیار می دانیم. لیکن باید از اعتماد به نفس بیش از حد نیز پرهیز کرد. در تاریخ فیزیک بسیار پیش آمده که پرونده فیزیک به زودی بسته خواهد شد. در سال ۱۹۲۸ ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن گفته بود: “فیزیکی که ما می شناسیم تا شش ماه دیگر به آخر می رسد!” این سخن ماکس بورن البته چندان قابل سرزنش نیست. در آن زمان کشف جدید معادله دیراک در توضیح رفتار الکترون، فیزیکدانان را بسیار مغرور کرده بود. تصور رایج این بود که رفتار پروتون (که تنها ذره شناخته شده دیگر در آن زمان بود) نیز به زودی تبیین خواهد شد و با این توضیح، پرونده فیزیک بسته می شود. کشف نوترون (پیش بینی رادرفورد) و نیروهای هسته ای، این تصور اشتباه فیزیکدانان آن زمان را زیر و رو کرد. به رغم همه اینها، هاوکینگ گفته بود که ما احتمالا در نزدیک به زمان پایان پژوهش های خود در مورد قوانین نهایی طبیعت هستیم. بزرگترین مشکل این است که هنوز نتوانسته ایم گرانش را با سایر نظریه ها سازگار کنیم. هاوکینگ بر این باور بود که مانع اصلی بر سر راه، این است که نظریه نسبیت عام یک نظریه کلاسیک است و قادر به پذیرش اصل عدم قطعیت مکانیک کوانتومی نیست. در حالیکه سایر نظریه های محدود به طرق مختلف به شکلی ضروری به مکانیک کوانتومی وابسته هستند. از دید هاوکینگ نخستین گام به منظور برداشتن این مانع، متحد کردن نظریه نسبیت عام با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است که در سال ۱۹۲۷ طرح شد.

    هاوکینگ می پرسد: آیا نظریه همه چیز می تواند وجود داشته باشد یا اینکه ما در پی یک سراب هستیم؟ سه امکان می تواند وجود داشته باشد.

    یک) یک نظریه واحد و فراگیر وجود دارد و اگر ما به اندازه کافی هوشمند باشیم آن نظریه را روزی خواهیم یافت.

    دو) نظریه فراگیر و نهایی برای جهان هستی وجود ندارد. نظریه هایی بی پایان یکی پس از دیگری خواهند آمد و هر کدام جهان را با دقت بیشتری تبیین خواهند کرد. (این دیدگاه با تجربیات کنونی ما در تاریخ علم سازگار است)

    سه) برای توصیف جهان هستی هیچ نظریه نهایی وجود ندارد و نظریه ها از حد بیشتری توان توضیح و پیش بینی ندارند و از آن به بعد رخدادهای جهان به شکلی تصادفی و دلبخواه رخ می دهند. (برخی تصور می کنند این حالت جایی برای خدا و دخالت او در امور طبیعت باز می شود)

    از دید هاوکینگ، حالت سوم به کنار گذاشته می شود زیرا که حتی اصل عدم قطعیت نیز، قاعده مشخص و نظریه مندی دارد. درباره امکان دوم هم تعبیر هاوکینگ این بود که گرانش ممکن است برای توالی نظریه ها (الی الابد تا زمان بی نهایت طولانی در آینده) ایجاد محدودیت کند. به بیان ساده همانگونه که ما مدام شتابدهنده هایی با انرژی بالاتر می سازیم، برای مثال روزی قادر خواهیم بود شتابدهنده ای بزرگتر از منظومه شمسی بسازیم، اما در نهایت این مساله جایی از نظر منطقی تمام خواهد شد. جایی که قادر باشیم جهان اولیه و انفجار بزرگ را شبیه سازی کنیم. از دید او اگر انسان نظریه نهایی جهان هستی را کشف کند، فصلی طولانی و شکوهمند در تاریخ تلاش های بشر برای شناخت جهان پایان می یابد. اگر نظریه فراگیر کشف شود، درک و فهم آن همانند نظریه نسبیت با گذشت زمان به تدریج ساده خواهد شد و قواعد اصلی آن دیر یا زود به شکلی گسترده برای بسیاری قابل درک و تحلیل خواهد شد.

     

    لینک این یادداشت در فیس بوک برنامه پرگار

     

  • مرزهای آزادی بیان و توهین به مقدسات

    مرزهای آزادی بیان و توهین به مقدسات

    روایت طنزآلودی در بین مردم رایج است که می گوید در ایران “آزادی بیان” وجود دارد اما “آزادی پس از بیان” نه. مفهوم آزادی بیان و حدود و ثغور آن نه تنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ ملل بارها و بارها تغییر پیدا کرده است. این پرسش که مرز آزادی بیان کجاست و تفاوت نقد و توهین را چگونه و با چه متر و معیاری می توان تعیین کرد، تا سالها بلاتکلیف بود و تا زمان انتشار اعلامیه جهانی حقوق بشر، کمتر منبعی برای تبیین محتوایی و یا استناد به آن وجود داشت. بر اساس ماده ۱۹ این اعلامیه هر کسی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق شامل این است که فرد از داشتن عقاید خود بیم واضطرابی نداشته باشد و همچنین در کسب اطلاعات و افکار و نیز در انتشار آن افکار با تمامی وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد. لیکن در اصل بیست و چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی، عبارت کلی و مبهمی به کار رفته که بیش از آنکه ضامن آزادی بیان باشد، مرز و قیدی برای آن تعیین کرده است.  بر اساس این اصل، نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آن كه مخل به مبانی اسلام يا حقوق عمومی باشند. اما مفهوم کلی و مبهمی چون “مخل به مبانی اسلام بودن”، مساله ای است که هر ممکن است هر اظهارنظری را شامل شود. در روزهای گذشته ، پویان خوشحال خبرنگار روزنامه ابتکار در گزارش خود به جای استفاده از “شهادت” امام حسین از عبارت “درگذشت” امام حسین استفاده کرده بود و همین امر به بازداشت او انجامید. مدتی قبل از آن، امیرحسین میراسماعیلی خبرنگار روزنامه جهان صنعت نیز به اتهامی مشابه به عنوان خبرنگار هتّاک بازداشت شده بود. آزادی بیان در ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی حتی با در نظر گرفتن نوعی نسبی گرایی فرهنگی، باز هم در وضعیت نگران کننده ای به سر می برد. هرچند بر اساس گزارش سالانه خانه آزادی در مورد وضعیت آزادی در جهان، کشورهای بسیاری (از جمله همسایگان ایران) اغلب در رده کشورهای غیرآزاد جا می گیرند اما بر اساس همین گزارش، وضعیت ایران در شاخص های آزادی حتی در مقایسه با افغانستان، عراق و ترکیه نیز به مراتب بدتر است.

    آزادی بیان در ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی

    روز جمعه دوم نوامبر کاربران بسیاری در توییتر برای آزادی رائف بدوی هشتگ زدند. رائف بدوی جوانی است که در ماه مه سال ۲۰۱۴، در دادگاهی در عربستان سعودی به جرم اهانت به شخصیت‌های اسلامی در به تحمل هزار ضربه شلاق محکوم شد. در خبر دیگری، دیوان عالی پاکستان حکم اعدام آسیه بی‌بی، زنی مسیحی که به اتهام کفرگویی به مرگ محکوم شده بود را لغو کرد. زنی که از سال ۲۰۱۰ در سلول انفرادی گذرانده و اینک اسلامگرایان پاکستان در اعتراض به لغو این حکم، خواستار قتل قاضیان دیوان عالی نیز شده اند. یکی از موسسان جریان اسلامگرا در لاهور به هواداران خود اعلام کرده بود که سه نفر قاضی دیوان عالی جایزالقتل هستند و گاردهای امنیتی آنان، رانندگان آنان و آشپزشان باید آنها را بکشند. این مساله برای نخستین بار نیست که در پاکستان به یک بحران تبدیل می شود. در سال ۲۰۱۷ مشعل خان، دانشجوی جوان پاکستانی در میان فریاد الله اکبر ده ها دانشجوی دیگر به اتهام کفرگویی به قتل رسید. با این وجود وضعیت جمهوری اسلامی ایران در نقض آزادی از پاکستان به مراتب بدتر است و گزارش سالانه خانه آزادی در سال ۲۰۱۸ هم این ادعا را تایید می کند. مساله بر سر این است که در ایران بر خلاف کشورهایی چون پاکستان، این نقض مکرر آزادی نه به دلیل بافت اجتماعی و تعصبات مذهبی و یا خواست عمومی، بلکه به دلیل ماهیت خود حکومت اتفاق می افتد. هرچند که توهین به مقدسات و کفرگویی در قانون کشوری چون پاکستان صراحتا با مجازات اعدام یا حبس ابد روبرو خواهد شد اما قتل و حذف دگراندیشان نه توسط حکومت که عمدتا توسط بدنه آتش به اختیار اسلامگرایان تندرو انجام می شود. تفاوت اصلی جامعه ایران با همسایگان خود شاید در همین نکته نهفته باشد. چیزی که باعث شده وضعیت آزادی در ایران، هم از پاکستان بدتر باشد و هم از افغانستان و ترکیه و یا عراق. در ایران اما بر خلاف این کشورها مثال های فراوانی در نقض آزادی بیان و قتل دگراندیشان توسط خود حکومت می توان یافت. فراموش نکنیم که محسن امیر اصلانی در سال ۹۳ در زندان رجایی شهر کرج به اتهام توهین به یونس نبی و انکار این مساله که یونس نبی از شکم نهنگ خارج شده اعدام شد.

    من شارلی هستم – احترام به عقاید

    کفرگویی و یا توهین به مقدسات، نه تنها در خاورمیانه بلکه حتی در برخی کشورهای اروپایی نیز هنوز موضوع بحث و جدل و یا همه پرسی است. قانون کفرگویی و توهین به مقدسات در ایرلند تازه در ۲۶ اکتبر امسال و درجریان انتخابات حذف شد. هرچند که این قانون از سال ۱۹۳۷ در قانون اساسی ایرلند گنجانده شده اما طبق گزارش ها تا به حال کسی به استناد آن مجازات نشده است. آزادی بیان در کشورهای جهان تنها توسط دولت های استبدادی و در داخل مرزهای آن ها نقض نمی شود. گروه های تروریستی نیز در موارد بسیاری دست به قتل و کشتار دگراندیشان و یا منتقدان زده اند. در سال ۲۰۱۵ در جریان حمله به هفته ‌نامه شارلی ابدو در فرانسه که تصاویر کاریکاتوری از پیامبر مسلمانان منتشر کرده بود در حدود بیست تن جان خود را از دست دادند. از دید تروریست های عامل حمله به دفتر شارلی ابدو، روزنامه نگاران و کارکنان این نشریه مهدورالدم بودند. به عبارت دیگر بر مبنای همان منطقی که بر اساس آن ریختن خون ساب النبی مباح است. یکی از جنجال برانگیزترین مسائل تاریخ جمهوری اسلامی در بهمن سال ۱۳۶۷ در ماجرای فرمان قتل سلمان رشدی نویسنده کتاب آیات شیطانی دقیقا بر همین منوال اتفاق افتاد. علی خامنه ای در سال ۱۳۸۳ این حکم را تغییر ناپذیر خواند و بعدها در سال ۱۳۹۱ حسن صانعی سرپرست بنياد پانزده خرداد دستمزد این فرمان قتل را به سه میلیون و سیصد هزار دلار افزایش داد. نقض آزادی بیان و صدور فتوای قتل در جمهوری اسلامی صرفا مربوط به روزنامه نگاران و نویسندگان بابت نوشتن یک کتاب یا ساختن یک فیلم نیست. گاهی فقط یک اظهار نظر ساده می تواند پیامدهای وحشتناکی به دنبال داشته باشد. همانطور که همین اواخر به کار گرفتن کلمه “در گذشت” به جای “شهادت” به بازداشت یک روزنامه نگار منجر شد، در همان روزهای صدور فرمان قتل سلمان رشدی، ماجرای دیگری هم در برنامه رادیویی “سلام صبح به خیر” رادیو، جنجال فراوانی به پا کرد. زنی که در مصاحبه رادیویی، اوشین (شخصیت اصلی یک داستان سریالی ژاپنی) را الگوی زندگی خود اعلام کرده بود تنها به دلیل همین اظهار نظر به دردسر بزرگی افتاد. روح الله خمینی در نامه ای به همین مناسبت (صحیفه نور جلد ۲۱ ، صفحه ۷۶) نوشت در صورتی که ثابت شود قصد توهين درکار بوده است، بلاشک فرد توهين‌ کننده محکوم به اعدام است. در این ماجرا چهار تن از دست اندرکاران آن برنامه از مدیر گروه معارف تا سردبیر برنامه های عقیدتی سیاسی به ۴ سال حبس تعزیری و۴۰ ضربه شلاق محکوم شدند.

    آزادی بیان در دنیای آزاد

    مرزهای آزادی بیان در هیچ جای دنیا بیکران نیست. برای نمونه در آلمان طبق قانون اساسی انکار جنایات رژیم نازی و انکار کشتار یهودیان، جرم محسوب می‌شود. بر اساس یک حکم دادگاه عالی قانون اساسی آلمان، انکار جنایات آلمان نازی، یک دروغ‌ پراکنی آشکار است و مشمول آزادی‌ های مصرح در قانون اساسی آلمان نمی‌ شود. بر این اساس، انکار هولوکاست، تکذیب یک حقیقت آشکار و ثابت شده است و نمی ‌تواند از حق “آزادی عقیده” برخوردار شود. هر چند که مسائلی نظیر انکار هولوکاست در بسیاری کشورهای اروپایی، مشمول آزادی بیان نمی شود اما مرزهای انتقاد و آزادی بیان در بسیاری از کشورهای غربی روز به روز گسترش می یابد و در یک نمونه اخیر دادگاهی در اتریش، توهین به مقامات سیاسی اتریش را حتی اگر با عباراتی تحریک ‌آمیز و تکان‌ دهنده بیان شده باشد، آزاد اعلام کرد. این در حالی است که براساس ماده ۵۱۴ قانون مجازات اسلامی قانون مجازات اسلامی، توهین به رهبران جمهوری اسلامی جرم تلقی می‌شود. همان جرمی که امیدرضا میرصیافی را در ۱۳۸۷ به زندان انداخت و در همان سال به مرگ مشکوک او منجر شد.

     

    لینک این مقاله در بی بی سی فارسی

  • جذابیت پنهان تئوری توطئه

    جذابیت پنهان تئوری توطئه

    عرفان کسرایی | بی بی سی فارسی نوزدهم اکتبر 2018

    رد پای نظريه های توطئه را تقریبا هر کجا می توان یافت. از دنیای سیاست گرفته تا علم و فناوری با دیدگاه هایی روبرو هستیم ک از وجود دست هایی پنهان و پشت پرده در جهان صحبت می کند. برخی معتقدند زمین یک صفحه مسطح است و تمامی تصاویر و ویدئوهای سازمان فضایی ناسا و آنچه که در رسانه ها درباره کروی بودن زمین نشان داده می شود پروپاگاندای رسانه ای است. برخی هم بر این باورند که آدولف هیتلر تا همین چند سال پیش زنده بوده و در آرژانتین زندگی می کرده است. عده ای هم می گویند زلزله های سال های اخیر طبیعی نبوده و عامدانه توسط یک پروژه مخفیانه به نام هارپ ایجاد شده اند. یافتن منشاء و همچنین چگونگی شکل گیری چنین باورهایی از مدت ها پیش موضوع پژوهش و تحقیق جامعه شناسان و فیلسوفان و روانشناسان اجتماعی بوده است. دیدگاه پارانويايی مبنی بر اینکه سرنخ هر رویداد در توطئه عوامل پشت پرده است و یک هیئت مدیره در جهان وجود دارد که تحولات سیاسی جهان را تعیین می کند مساله ای نیست که با ظهور اینترنت و شبکه های اجتماعی ایجاد شده باشد. برای مثال از همان سال ۱۹۶۹ یعنی زمانی که انسان طی ماموریت آپولو ۱۱ بر ماه فرود آمد همواره شایعات بسیاری وجود داشته مبنی بر این که تصاویر منتشر شده این رخداد تاریخی، چیزی جز یک سناریوی تبلیغاتی آمریکایی در جریان جنگ سرد نبوده است. بر اساس یک مطالعه در سال ۲۰۱۳ دست کم ۷ درصد از مردم آمریکا باور دارند که سفر به ماه یک پروژه ساختگی بوده است. گرمایش زمین و مساله تغییرات آب و هوایی که شواهد علمی هیچ جای تردیدی برای آن باقی نگذاشته نیز از دیدگاه های پارانويايی  در امان نمانده  و برخی نظرسنجی ها نشان می دهند که حدود ۱۷ درصد از مردم در سراسر دنیا بر این باورند یک برنامه عمدی تغییرات آب وهوایی* در جهان حال انجام است

    تئوری توطئه، صورت بندی ساده مسائل دشوار

    باورهای مبتنی بر تئوری های توطئه عموما ساده هستند و قابل فهم برای عموم. به ندرت پیچیدگی های فنی و تخصصی در آن ها یافت می شود و غالبا هم به شکلی اسرارآمیز اما ساده بیان می شوند. البته همین عامل، یعنی صورت بندی ساده این باورها، سرعت پخش آنها را در جامعه افزایش می دهد. زیرا عده بیشتری از مردم احساس می کنند از یک موضوع مهم و یک راز بزرگ سر درآورده اند. کافی است در نظر بگیریم که تاریخ و سیاست به واسطه پیچیدگی و در هم تنیدگی رخدادها بی نهایت پیچیده هستند. وقایعی در تاریخ اتفاق افتاده که هنوز با گذشت سالها بسیاری از جنبه های آن در هاله ای از ابهام باقی مانده است. ترور جان اف کندی، قتل جان لنون، و یا حادثه یازده سپتامبر هر کدام جوانب ناشناخته ای دارند که از قضا همین جنبه های ناشناخته به ساخت تئوری های توطئه دامن می زنند. در نبود سند و مدرک و شواهد تاریخی کافی، بازار داغ شایعه و تئوری های توطئه هم داغ می شود و تحلیل های عجیب و رازآلود نیز با استقبال عمومی روبرو می شوند. در این بین، برخی از تئوری های توطئه ، تفاسیر رازآلود و تاریخی از وقایع جهان ارائه می دهند. از رمز داوینچی سخن می گویند و از اعداد مقدس ماسونها. این گروه از هواداران تئوری توطئه تلاش می کنند حتی رخدادهایی مانند حادثه یازده سپتامبر را نیز با پیشگویی های نوسترآداموس و اسرار کابالیست ها توضیح دهند. افرادی هستند که با تا زدن اسکناس های پنج و ده و بیست دلاری، تصویر برج های تجارت جهانی می بینند که در آتش می سوزد و تصور می کنند که با این کار از مخوف ترین رازهای پشت پرده جهان رمزگشایی کرده اند. از نفوذ معماری فراماسونری و نمادهایی چون ابليسک و هرم و پرگار و گونيا در سازه های شهری سخن می گویند و تلاش می کنند نشان دهند که تحولات سیاسی دنیا، یک توطئه از پیش تعیین شده است.  توطئه ای که از سوی یک هیات حاکمه پشت پرده و مخوف طراحی شده و مردم جهان را بازی می دهد. جذابیت تئوری های توطئه (به زبان  عامه: تفکر دایی جان ناپلئونی) تا حدی به همین سادگی و اختصار آن باز می گردد. فرد باورمند به تئوری توطئه، با پیدا کردن شکل هرم و چشم جهان بین، تصور می کند پاسخ پرسش های خود را یافته و اینک می داند پای یک توطئه پشت پرده در میان است. ایده ای که نه فهم آن مانند نظریه های علمی یا جامعه شناسی دشوار است و نه بررسی آن نیاز به تحلیل و سند و مدرک دارد. هر کسی با هر سطحی از سواد  و دانش می تواند در خیابان و تصاویر به دنبال این نمادها بگردد و از اینکه به همین سادگی توانسته اسرار بزرگ جهان را کشف کند احساس رضایت کند.

    انسان، موجودی نظریه پرداز

    انسان موجودی است نظریه ‌پرداز. موجودی که با مشاهده پدیده ‌های طبیعت درگیر یک مساله می ‌شود و تلاش می ‌کند برای حل آن مساله، تئوری طرح کند. انسان حتی در دوره‌ های باستانی نیز برای وقوع پدیده هایی چون سیل و زلزله و طوفان دلیل می‌ تراشید و چون درکی از ساز و کار فیزیکی جهان نداشت علت وقوع آن ها را به خشم خدایان اساطیری نسبت می ‌داد. برقراری یک رابطه علّی بین پدیده ها خاصیت ذهن انسان است. از دید انسان، زلزله و خشکسالی و کم آبی و شیوع بیماری ها و هر پدیده دیگر حتما علّتی دارد. این علت می ‌تواند خیلی چیزها باشد اما فارغ از اینکه چه باشد، حتما علتی برای آن ها وجود دارد و هیچ پدیده یا رخداد تاریخی نمی تواند بدون علت به وقوع بپیوندد. لیکن در نبود عقلانیت علمی و بدون شواهد و مدارک می توان هر روز بی شمار تئوری در علم و سیاست و تاریخ تولید کرد. اگر غربالی برای نظریه پردازی وجود نداشته باشد می توان هر پدیده ای را به هر علت دلبخواهی ربط داد و آسمان به ریسمان بافت. مروجان تئوری توطئه که اطلاعی از ساز و کار زمین شناسی و فعالیت های گسل های زمین ندارند ، می توانند زلزله را به پروژه هارپ (برنامه پژوهشی یونوسفر فعال با فرکانس بالا) نسبت دهند و مثلا بگویند که هارپ یک سلاح مخوف تولید زلزله است که آمریکایی ‌ها به کمک آن در مناطق مختلف جهان، گردباد و طوفان و زلزله ایجاد می‌کنند. چنین ایده ای اگرچه توسط هیچ گواه و سند و مدرک علمی پشتیبانی نمی شود (و به عبارت دیگر توسط علم مردود می شود) اما ممکن است به دلیل سادگی و رازآلود بودن، هواداران بسیاری هم پیدا کند.

    تولید تئوری های توطئه در عین حال راهی برای شانه خالی کردن از مسئولیت نیز به شمار می رود. حاکم باورمند به نظریه توطئه، همواره تلاش می کند شکست ها و ناکامی ها و مشکلات داخلی خود را به توطئه یک دشمن خارجی نسبت دهد. توهم توطئه، می تواند به عنوان ابزار روانی حکومت ها برای توجیه ناکارآمدی نیز استفاده شود. محمود احمدی نژاد در سال ۱۳۹۰ گفته بود که دشمن، ابرهایی را که به سمت ایران می‌آیند، تخلیه می‌کند و غربی ها با استفاده از تجهیزاتی خاص، به گونه ای عمل كرده اند كه ابرها تخلیه شده و ابرهای بارش زا به ایران نرسد. رئیس سازمان پدافند غیرعامل نیز از توطئه بیگانگان و اسرائیل در برف دزدی و غیربارور کردن ابرهای در حال ورود به ایران صحبت کرده بود و دشمن را عامل تغییرات اقلیمی ایران دانسته بود. غیر اینها نوع دیگری از تئوری های توطئه نیز وجود دارد که بر اساس آن، دولت ها و یا دانشمندان به یافته ها یا تکنولوژی هایی دسترسی پیدا کرده اند که به دلایل گوناگون آنها را از اطلاع عموم مردم جهان مخفی و پنهان نگاه می دارند. با نگاهی به شبکه های اجتماهی به وفور می توان مثال هایی برای چنین دیدگاه هایی یافت. اینکه موجودات فضایی پیدا شده اند اما ناسا خبر آن را منتشر نمی کند، اینکه داروی درمان قطعی سرطان کشف شده اما شرکت های داروسازی به دلایل اقتصادی از افشای آن خودداری می کنند و بسیاری شایعاتی که چه بسا بسیاری از ما حتی آنها را نشنیده باشیم. وجه اشتراک همه این نظریه های توطئه اما شاید یک چیز باشد. هیچ کدام از آنها مستند نیستند و شواهدی برای تایید آنها در دست نیست. این بدان معنا نیست که در دنیای سیاست و علم و اساسا در تاریخ، توطئه وجود ندارد. از قضا کاملا بالعکس سراسر تاریخ لبریز است از توطئه و دسیسه، اما “تئوری توطئه” بحث دیگری است. تئوری توطئه، نظریه پردازی بدون مدرک مبتنی بر همه ترسی پارانوئیدی (همه دشمن پنداری) است و عقاید غیرمستند،غیرمنطقی و حتی بیمارگونه.

    *secret large-scale atmospheric program

    متن این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

    پ.ن: متن انتشار یافته در بی بی سی اندکی بامتن اصلی متفاوت است

  • بن بست درجهان واقعی: پرخاشگری در فضای مجازی

    بن بست درجهان واقعی: پرخاشگری در فضای مجازی

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی، ششم اکتبر 2018

     اینترنت برای همه ما فرصت یک زندگی دوگانه را فراهم آورده است. زندگی اول در دنیایی می گذرد که واقعی است. دنیایی که در آن اشیاء را لمس می کنیم، از سرما به خود می لرزیم، سر کار می رویم، می خوابیم، می خندیم و حتی بحث و جدل می کنیم. در این دنیا هر یک از ما از الگوهای معین و مشخصی پیروی می کنیم و رفتار و شخصیت مخصوص به خود را داریم. برخی درون گرا و برخی برون گرا، برخی مضطرب و برخی مسئولیت پذیر و برخی در تعامل با محیط اجتماعی خود پرهیاهو یا زودرنج یا صمیمی یا غیرقابل اعتمادیم. الگوهای شخصیتی پیچیده ای که گاهی تفکیک و تشخیص آن ها از یکدیگر برای روان شناسان نیز چندان ساده نیست. اما از اینها گذشته ، زندگی ما در دنیای دوم، یعنی دنیای فضای مجازی ممکن است قدری با دنیای اول متفاوت باشد. در فضای مجازی ممکن است فردی خجول و مودب و آرام، بی پرواتر از دنیای واقعی ظاهر شود و سخنانی بگوید که در دنیای واقعی به ندرت ممکن است بر زبان آورد. این که رفتار فرد در فضای مجازی (برای نمونه بر اساس الگوی لایک زدن های فیس بوکی او) پرده از پنهان ترین زوایای ذهنی و روانی شخص بر می دارد موضوعی است که در سال های اخیر به شدت مورد بحث بوده و مطالعات فراوانی نیز در این باره انجام شده است.

    (ر.ک  به مطالعه سال ۲۰۱۴ کوزینسکی)

    آسیب شناسی رفتاری در فضای مجازی

     

    دنیای اینترنت هرچند که دنیای واژگان است و تصاویر و صداها و اعداد، اما از جهاتی به اندازه دنیای زندگی روزمره ما واقعی است. اغلب ما ساعات بسیاری از هفته را در شبکه های اجتماعی می گذرانیم و به عبارت دیگر، فعالیت ما در دنیای مجازی، در عمل از زندگی دنیای واقعی جدا نیست. بر اساس یک مطالعه آفکام در سال ۲۰۱۵، زمان آنلاین بودن افراد در انگلستان به بیش از بیست ساعت در هفته رسیده و در مقایسه با ده سال پیش، دوبرابر شده است. در چنین دنیایی، هر نوع تیپ شخصیتی می توان یافت. از ترول های اینترنتی گرفته که با بیان مطالب محرک و توهین آمیز و مطالب جنجال برانگیز یا ناراحت کننده در پی ایجاد تشنج در فضای گفتگوها هستند ، تا کاربرانی که با توهین و تهدید دیگر کاربران، جایی برای گفتگوی سالم و تبادل نظر باقی نمی گذارند. تحلیل چنین رفتارهایی اساسا کار روان شناسان اجتماعی است و اینکه چه چیزی پشت چنین رفتارهایی نهفته، مساله ای است که سالها ذهن روانشناسان و پژوهشگران علوم اجتماعی را با خود درگیر کرده است.  اینکه کدام طیف سیاسی و کدام طبقات اجتماعی و با چه اهدافی دست به رفتارهای ضداجتماعی می زنند چندان روشن نیست. برای اظهار نظر در چنین مسائلی باید پژوهشی میدانی کرد. در غیر این صورت اظهارنظرهای شخصی و سلیقه ای مبنی بر اینکه طرفداران یک طیف سیاسی فحاش اند، مبنایی ندارد و قابل استناد نیست. اما آنچه که از ظاهر امر بر می آید این است که فحاشی و تهمت و و رفتار ترول ها پدیده ای است که در همه گروه های اجتماعی و سیاسی و در همه کشورهای جهان وجود دارد. این رفتارها الزاما هم رنگ و بوی سیاسی ندارد. در سالهای گذشته حملات اینترنتی به فیس بوک و اینستاگرام بازیکنان فوتبال و والیبال بارها و بارها به موضوع بحث روز تبدیل شد و نشان داد که بحث مزاحمت های اینترنتی، توهین و فحاشی و نظایر آن، به مراتب گسترده تر و فراتر از این و آن طیف و گروه سیاسی است.

    خشم و پرخاش، ترول های مودب

    در فضای نابسامان اقتصادی و اجتماعی و در شرایط بی ثباتی سیاسی حکومت در ایران، امید به آینده روز به روز کمرنگ تر می شود. نسلی سرخورده که نه بختی برای کسب و کار دارد و نه امیدی به بهره مندی از یک زندگی سعادتمند، خشم فروخفته ای در خود احساس می کند که ممکن است چون آتشی زیر خاکستر از هر فرصتی برای شعله ورشدن استفاده کند. این جملات صرفا بر پایه حدس و گمان شخصی نیست. بر مبنای گزارش سال ۲۰۱۷ موسسه گالوپ، ایرانی ها، عراقی ها و مردم سودان جنوبی، عصبانی ترین مردمان جهان هستند. عده ای از متخصصان، مساله پرخاش و عصبانیت و به بیان دیگر مساله سلامت روانی جامعه را با فاکتورهایی مانند  تولید ناخالص داخلی و نرخ بیکاری مرتبط می دانند. در چنین شرایطی دور از انتظار نیست که مردمان خشمگین از اختلاف طبقاتی، رانت و فساد حاکم بر جمهوری اسلامی در برابر کمترین همدلی با نظام حاکم، واکنشی خشمگینانه از خود نشان دهند. خشم و پرخاش، فحاشی و توهین از هر سو و از هر طیف سیاسی که باشد رفتاری ضداجتماعی و ناپسند است اما نباید روی دیگر این سکه را نادیده گرفت. در عین حال که فحاشی ناپسند است، ترول های مودب نیز که به خشم عمومی دامن می زنند نیز در بروز چنین وضعی بی تقصیر نیستند. روزنامه نگار ساکن اروپا و ایالات متحده که از سیاست های حکومت ایران دفاع می کند و یا حتی به صراحت وضع اقتصادی و سیاسی حاکم بر ایران را عالی و خوب ارزیابی می کند ، نفت به آتش خشم قربانیان و آسیب دیدگان حکومت می  ریزد. فعال سیاسی که اصرار دارد نشان دهد وضع در ایران به این بدی ها که می گویند نیست و در غرب هم همه با مشکلات مالی و سیاسی روبرو هستند، حتی اگر کلمات خود را در پوشش ادب صورت بندی کند، در عمل نقش یک ترول اینترنتی را بازی کرده است.

    سه ضلع برای یک بن بست

    تضاد بین گفتمان ها تنها در یک جامعه مدنی ، به بیان دیگر تنها در یک جامعه باز است که به شکلی عقلانی نمود پیدا می کند اما در شرایطی بحرانی که در آن ارزش پول ملی ساعت به ساعت در حال کاهش است و به دلیل سیاست های توسعه طلبانه و سرکوب گرانه حکومت، کشور در سایه تحریم و اقتصاد در لبه پرتگاه سقوط قرار گرفته است، به سختی می توان انتظار بحث هایی آزاد و در فضایی غیر هیجانی داشت. در چنین فضای ملتهب و پرتنشی، توهین و پرخاش تقریبا در بین همه گروه های سیاسی دیده می شود و به عبارت دیگر به یک پدیده عمومی تبدیل شده است. مثال ها و مصداق های بسیاری نشان می دهد که مساله فحاشی و توهین بر خلاف آنچه که برخی می گویند محدود به عده ای از بین براندازان نیست. با جستجویی در شبکه های اجتماعی در خواهیم یافت که چهره های شاخص اصلاح طلبی بارها و بارها از توهین ها و کلمات اهانت آمیز استفاده کرده اند و برای نمونه مخالفان را کرکسان سرنگونی‌طلب یا  مگس های مجازی نامیده اند. بنابراین به نظر می رسد نسبت دادن فحاشی به براندازان تنها یک برچسب سیاسی باشد و در عمل می توان نمونه های بسیاری هم از توهین و فحاشی هواداران دو جناح حکومت به سایرین یافت. ضمن اینکه توهین و پرخاش، تنها عاملی نیست که فضای بحث را مسدود می کند و جو غالب گفتمان سازنده را مسموم. به هم ریختن فضای گفتمان دو ضلع دیگر نیز دارد. بیان نظریات تحریک آمیز و انکار واقعیات و دردها و مشکلات جامعه یا بات دانستن مخالفان و انکار وجود و هویت آنها، لااقل از این حیث که فضای بحث را ملتهب می کند دست کمی از توهین و فحاشی ندارد. کارشناسی سیاسی که می گوید مردم ایران در طول تاریخ هرگز مانند امروز مرفه و خوشبخت نبوده اند، بدیهیاتی را انکار می کند که طبیعتا به خشم بسیاری دامن می زند. در کنار توهین و فحاشی به عنوان بخشی از مشکل، مساله تهدید را نیز به عنوان ضلع سوم در به هم ریختن فضای گفتمان نباید نادیده گرفت. توهین و فحاشی از سوی هر گروه و طیف سیاسی که باشد محکوم است و به هر طریقی باید راهی برای مقابله و محدود کردن آن یافت. اما در عین حال، روحانی اصولگرا که پیشنهاد سر بریدن افراد به دلیل اهانت به مقدسات می دهد و وکیل اصلاح طلبی که خواستار اجرای حکم ساب النبی (حکم مرگ) برای یک خواننده می شود، حتی اگر از کلمات مودبانه هم استفاده کرده باشد نقش بسیار مخرب تری ازنقش فحاشان و توهین کنندگان بازی می کند. از این رو فحاشی و توهین تنها یکی از مشکلات موجود بر راه تحمل و مدار در شبکه های اجتماعی است. مشکلی که بدون در نظر گرفتن بستر فرهنگی و با نادیده گرفتن دو ضلع دیگر، نمی توان راه حلی برای آن یافت.

    نسخه منتشر شده این مقاله در بی بی سی

  • آیا انسان در کیهان تنهاست؟

    آیا انسان در کیهان تنهاست؟

    از نگاه ناظران باستانی ، تمام جهان هستی شامل زمین مسطحی بود که سقفی از ستارگان در بالای آن قرار داشت. احتمالا از زمانی که بشر دریافت که خورشید، خود یک ستاره است، این ایده شکل گرفت که چه بسا ستارگان بالای سر ما هر کدام خود خورشیدی برای سیارات مسکونی دیگر باشند. آنچه که انسان را بیش از هر چیز به حیرت وا می دارد این است که فهم امروزین ما از ابعاد کیهان چندان عقبه تاریخی ندارد. تا همین ۹۵ سال پیش، یعنی تا سال ۱۹۲۳ میلادی بشر بر این باور بود که تمام جهان هستی تنها از کهکشان راه شیری درست شده است. این ادوین هابل کیهان شناس بود که نشان داد آندرومدا بر خلاف تصور آن زمان، درون کهکشان راه شیری نیست و بلکه جایی آن بیرون و میلیون ها سال نوری دور از کهکشان ما قرار دارد. امروزه ما با وجود تلسکوپ های فضایی و رادیوتلسکوپ ها بخش هایی از کیهان را رصد می کنیم که پیش از اینها بشرهیچ شناخت و درکی از آن نداشت. کیهان شناخته شده در زمانه ما به مراتب بزرگتر از آن است که گالیله و نیوتن و کپلر و کپرنیک تصور می کردند. امروزه دانشمندان قطر جهان قابل مشاهده را حدود ۹۳ میلیارد سال نوری تخمین می زنند. جهانی که به گفته آنها حدود چهارده میلیارد سال پیش آغاز شده، در حال انبساط است و صدها میلیارد کهکشان دارد. استیون هاوکینگ بر این باور بود که در عالمی با بیش از ۱۰۰ میلیارد کهکشان، که در هر یک از آنها صدها میلیون ستاره وجود دارد بعید است زمین تنها جایی باشد که در آن موجودات زنده پدیدار شده اند. امروزه کیهان شناسان نه تنها در پی کشف رمز و راز کیهان وچگونگی پیدایش جهان اند بلکه با یک پرسش بنیادین مواجه اند که در حیطه اخترزیست‌شناسی قرار می گیرد. آیا در بین صدها میلیارد کهکشان و ساختارهای عظیم کیهانی، جایی اثری از حیات پیدا خواهد شد؟ آیا ما تنها موجوداتی هستیم که تصادفا گوشه ای در این کیهان پهناورظاهر شده ایم و می توانیم چنین سوالاتی را بپرسیم؟ آرتور سی کلارک نویسنده بریتانیایی داستان های علمی-تخیلی جایی گفته بود:”  دو حالت وجود دارد. یا ما در این گیتی تنهاییم یا تنها نیستیم. هر دو به یک اندازه ترسناک است.”

    تلاش برای برقراری تماس یک طرفه

    ارتباط احتمالی با بیگانگان فضایی نظیر هر تماس دیگری دو سو دارد: گیرنده و فرستنده. لیکن انسان تا کنون هیچ پیامی که دال بر وجود موجودات هوشمند فرازمینی باشد دریافت نکرده است. تنها سیگنال مشکوک ، سیگنال فضایی مرموز و ناشناخته واو بود که منشاء آن هم پس از چهار دهه رمزگشایی شد. با مطالعات دانشمندان در سال های اخیر مشخص شد که این سیگنال دریافتی، سیگنال ایجاد شده توسط یک دنباله دار بوده است و نه پیام ارسالی از یک حیات هوشمند فرازمینی. با این تفاسیر ظاهرا بشر با پیشرفت تکنولوژی به تدریج به این ایده رسیده که خود برای ایجاد ارتباط با بیگانگان فضایی احتمالی پیش ‌قدم شود. کیهان شناسان می ‌دانند که اگر حیات هوشمند فرازمینی وجود داشته باشد لااقل این نزدیکی ‌ها و در منظومه شمسی خبری از آن نیست و ما احتمالا در محله ‌ای متروکه و بدون همسایه در فضا زندگی می‌ کنیم. این بدان معنی نیست که جایی در ماه یا مریخ نشانه هایی از حیات پیدا نخواهد شد اما مقصود ما در اینجا از حیات فرازمینی، موجودات هوشمند و تمدن های فرازمینی است و نه به عنوان مثال حیات باکتریایی.

    پیام های بشر برای بیگانگان فرازمینی

    ارسال پیام برای بیگانگان فضایی موضوع تازه ای نیست. بشر از حدود ۷۰ سال پیش به این سو به شکلی غیرعامدانه در حال ارسال سیگنال‌های رادیویی و تلویزیونی به فضا بوده است. به عبارت دیگر کره‌ای پر از سیگنال‌های رادیویی و تصاویر تلویزیونی با شعاع بیش از ۷۰ سال نوری زمین را احاطه کرده و همچنان با آهنگ یک سال نوری در حال رشد است. تا حدود ۳۰ سال آینده، این کره هر جامعه احتمالی از موجودات هوشمند فرازمینی در فاصله ‌ی ۱۰۰ سال نوری از زمین را  پوشش خواهد داد. تمدن های فرازمینی اگر وجود داشته باشند خواهند توانست به آثار گفتاری و تصویری و صوتی ما دسترسی پیدا کرده و زندگی روزمره ما را بررسی کنند. البته سیگنال های رادیویی و تلویزیونی تنها پیام هایی نیستند که از ما به دست تمدن های احتمالی هوشمند در کیهان می رسند. فضاپیماهای پایونیر۱۰ و ۱۱ که منظومه‌ی شمسی را ترک کرده‌اند الواحی به همراه دارند که بر آن طرحی از مرد و زن، از اتم هیدروژن و همچنین از موقعیت زمین و خورشید نقش بسته است. اگر یک موجود هوشمند فرازمینی به صورت اتفاقی این الواح را در نقطه‌ ای دور در فضا پیدا کند یک نمودار تصویری خواهد یافت که نشان می‌دهد ما در کجای عالم هستیم. ماموریت‌ های پایونیر تنها سازه های دست بشر نیستند که به فضاهای دوردست فرستاده شده و پیام انسان برای تمدن های بیگانه فضایی را با همراه خود دارند. هر دو فضاپیمای وییجر ، لوحی را حمل می کنند که در آن هم نشانی جایگاه زمین در منظومه شمسی و کهکشان راه شیری را می توان یافت و هم صدای رعد و برق و یا صدای برخورد امواج به ساحل وهم گزیده ای از موسیقی ملل. با گذشت چهار دهه از پرتاب دو کاوشگر وییجر ۱  و ۲ این دو منظومه شمسی را ترک کرده اند و اینک وییجر ۱  چیزی حدود ۲۱ میلیارد کیلومتر از زمین دور شده است. (برای  به دست آوردن درک بهتر از این فاصله کافیست تصور کنیم که فاصله میان زمین و پلوتو چیزی در حدود ۵ میلیارد کیلومتر است.) اعجاب آور ترین داده هایی که بر روی صفحه طلایی وویجر ضبط شده اما شاید پیام هایی با محتوای درود و تهنیت به بیگانگان فضایی باشد. پیام هایی کوتاه در ۵۵ زبان مختلف که زبان فارسی را نیز شامل می شود. پیامی با شعر سعدی که اینجا در وبسایت ناسا قابل شنیدن است.

    طرح جستجوی خانه به خانه

    ارسال پیام توسط کاوشگرها یا استفاده از رادیوتلسکوپ ها تنها روش های ارتباط با بیگانگان احتمالی فضایی نیستند. هنوز یک راه دیگر ممکن است وجود داشته باشد. یعنی روش جستجوی خانه به خانه. اما این روش در عمل با دشواری های بسیاری روبروست و تکنولوژی های حال حاضر بشر، چنین امکانی را به ما نمی دهد.  نخست این که سرعت محدود فضاپیماها و کاوشگرها و سفینه های فضایی ساخت بشر عملا دست انسان را برای جستجوی خانه به خانه حیات فرازمینی در کیهان بسته است. حتی اگر که می توانستیم با سرعت یک دهم سرعت نور به نزدیکترین ستاره بعد از خورشید یعنی آلفا قنطورس برویم در حدود ۹۰ سال برای رفت و برگشت زمان نیاز داشتیم. به فرض که پیشرفت های تکنولوژی به انسان این امکان را بدهد که بتوان سفینه ای ساخت که با ۹۸ درصد سرعت نور حرکت کند. در اینجا با یک مشکل بزرگ دیگر در ساختار فیزیکی جهان مواجه خواهیم شد. در این صورت نسبیت خاص اینشتین اثر خود را به شکلی نشان خواهد داد که عطای این طرح را به لقایش ببخشیم. اگر چنین سفینه ای در اختیار داشتیم، زمان برای سرنشینان سفینه کندتر می گذشت. سرنشینان سیاره در حالی به آلفا قنطورس رفته و باز می گشتند که از دید خود ۴۰ سال در سفر بوده اند، اما از دید ناظران زمینی این سفر ۲۰۰ سال زمان برده و همه دوستان آن ها روی زمین در این مدت درگذشته اند. همه اینها درباره نزدیک ترین ستاره بعد از خورشید یعنی آلفا قنطورس بود و نه ستارگان دوردست در کیهان. شاید همین مساله کافی باشد که از طرح جستجوی خانه به خانه در پی یافتن حیات فرازمینی منصرف شویم.

    بیدار کردن شیر خفته

    در سال ۲۰۱۷ پژوهشگران مرکز ارتباط پیامی با فضا  *از طریق آنتن رادیویی در نروژ پیامی به سمت ستاره کوتوله سرخ جی جی 273 ** در فاصله ۱۲٫۳۶ سال نوری زمین ارسال کردند. پیامی که حدود دوازده سال در راه رفت و دوازده سال هم در راه برگشت خواهد بود و اگر فرض بگیریم که آنجا تمدنی فرازمینی وجود دارد و فورا به پیام ما پاسخ می دهد ، می توانیم در سال ۲۰۴۲ گوش به زنگ باشیم و ببینیم آیا پاسخی به زمین می رسد یا خیر. تکلیف ارسال پیام به سمت ستاره جی جی 273 البته خیلی زود روشن خواهد شد. اگر حیات هوشمند فضایی در آنجا وجود داشته باشد که پیام ما را دریافت کند و به آن پاسخ دهد، همه چیز نهایتا ظرف حدود ۲۵ سال مشخص خواهد شد. لیکن همه پروژه‌های ارتباط با بیگانگان هوشمند در کیهان در این حد زودبازده نیستند و اهداف نزدیک را برای انتقال پیام در نظر نگرفته ‌اند. مثال مشهور آن پیام آرسیبو*** است که ۴۴ سال پیش به جایی در دوردست‌های کیهان فرستاده شد. وقتی از دوردست ‌ها صحبت می‌کنیم مقصودمان واقعا جایی در دوردست ‌های کیهان است. به حدی دور که مدت زمان لازم برای رسیدن پیام به آنجا، از تمام تاریخ تمدن انسان بر روی زمین طولانی تر است.  پیام آرسیبو که در ۱۶ نوامبر ۱۹۷۴ و به صورت سیگنال‌های رادیویی از رصدخانه آرسیبو به فضا ارسال شد پیامی با محتوای پیچیده‌ بود که توسط دو اخترفیزیکدان مشهور یعنی فرانک دریک و کارل سیگن  نوشته شد. مقصد این پیام نیز جایی در خوشه ستاره ‌ای کروی مسیه ۱۳ **** واقع در صورت فلکی هرکول تعیین شده بود که چیزی در حدود ۲۵ هزار سال نوری از زمین فاصله دارد. خوشه ‌ای با بیش از ۳۰۰ هزار ستاره که به باور بسیاری از ستاره‌ شناسان چه بسا بخت وجود حیات در آن نیز وجود داشته باشد. اگر تمدن‌های فرازمینی هوشمندی این پیام را دریافت و رمزگشایی کنند اطلاعات بسیاری درباره زندگی ما بر روی زمین به دست خواهند آورد.  ازعدد اتمی عناصر تشکیل دهنده‌ی دی ان ای گرفته تا جمعیت زمین و از همه مهم ‌تر: آدرس زمین در کیهان. مساله ای که نگرانی برخی از دانشمندان را نیز برانگیخته است. بسیاری نگرانند که شاید پیامی ارسالی ما نجوایی باشد که شیر خفته را بیدار کند و از کجا معلوم که یک تمدن فرازمینی ویرانگر، برای غارت و نابودی حیات روی زمین به سراغ مان نیاید؟ مارتین رایل و تعداد دیگری از ستاره‌ شناسان این نگرانی را به سطح اتحادیه بین‌المللی اخترشناسی کشانده و خواستار آن شده اند که ارسال پیام‌هایی ازاین دست متوقف شوند. استیون هاوکینگ حدود ۸ سال پیش گفته بود اگر موجودات فضایی به دیدار ما بیایند به نظر من پیامد آن مانند کشف قاره آمریکا توسط کریستف کلمب خواهد بود. می ‌دانید که نتیجه این سفر برای بومیان آمریکا چندان مطلوب نبود. با این وجود برخی دیگر از دانشمندان چنین نگرانی هایی را موجه نمی‌ دانند و بر این باورند که فاصله مسیه ۱۳ تا زمین به قدری زیاد است که حتی به فرض وجود تمدن‌ های فوق پیشرفته و در عین حال نابودگر و یا بی ‌رحم، باز هم خطری زمین را تهدید نخواهد کرد.

    *METI (Messaging Extraterrestrial Intelligence)

    **GJ273

    ***Arecibo message

    ****(M13)

     

    لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی