عرفان کسرایی| روزنامه شرق شماره ۲۵۵۱ – سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۵
١- جملهای منسوب به «برتراند راسل»، فیلسوف و منطقدان انگلیسی هست که میگوید: «اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که ناخودآگاه میدانید دلیل مناسبی برای دفاع از افکارتان ندارید». البته که ظرفیت و قدرت تحمل افراد در برابر آرای مختلف یکسان نیست. از پرخاش گرفته تا لبخند؛ از پریدن میان صحبت مخالف گرفته تا طمأنینه و فرصتدادن به مخاطب ازجمله واکنشهای ممکن در یک دیالوگ است. اما واقعا تا چه حد میتوان در برابر آرای مخالف، سعهصدر داشت و سخنان و استدلالهای مخالف را شنید؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست. شاید بهتر باشد بگوییم میزان سعهصدر افراد در یک دیالوگ به میزان حساسیت موضوع یا حتی منافع طرفین گفتوگو نیز بستگی دارد، مثلا اینکه بحث بر سر یک اختلافنظر سیاسی است یا اقتصادی یا اجتماعی یا فلسفی. در این نوشتار البته موضوع بحث ما گفتوگو میان فیلسوفان است. فیلسوفان به این مشهورند که سعهصدر دارند و از آنجایی که در سراسر زندگیشان آرای موافق و مخالف را مطالعه کردهاند، آموختهاند باید نظریات مخالف را بشنوند و به آنها مجال بروز دهند. از نقطه نظر تاریخی در زبانهای اروپایی؛ کاربرد کلمه تولریرن* به معنای «مدارا» یا «سعهصدر داشتن» در آلمانی بازمیگردد به کلمه تولرار** به معنای تحملکردن و صبر و شکیبایی و مدارا که در قرن ١٦ میلادی از لاتین مشتق شده است. از قرن ١٨ به اینسو، صفت «تولرانت»*** به معنای انسان اهل مدارا بهتدریج در متون ظاهر شد. کلمه مقابل آن یعنی «اینتولرانتس»**** در زبان آلمانی به معنای ناشکیبایی از کلمه فرانسوی «اینتولرانس»***** وام گرفته شده است.
٢- «شاید من بر خطا باشم و حق با شما باشد، اما اگر تلاش کنیم، ممکن است به حقیقت نزدیکتر شویم». این عبارت را اولینبار «کارل پوپر»، فیلسوف علم، در سال ١٩٤٥ در کتاب جامعه باز و دشمنان آن نوشته بود. او در جایی مینویسد صورتبندی این عبارت و اساسا تألیف کتاب جامعه باز را مدیون یک عضو جوان حزب ناسیونالسوسیالیست اهل کارینتیا است که نه نظامی بود و نه پلیس، ولی با وجود این، یونیفرم حزب را پوشیده بود و اسلحهای هم بر کمر داشت. ماجرا آنگونه که «پوپر» تعریف میکند، در حدود سال ١٩٣٣ (سال به قدرترسیدن هیتلر) اتفاق افتاده و مرد جوان مسلح خطاب به «پوپر» گفته است: «ببینم؛ میخواهی بحث کنی؟ من بحث نمیکنم؛ من شلیک میکنم!». «پوپر» معتقد بود گفتوگوی دو طرف حتی بدون داشتن چارچوب مشترک فکری نیز میتواند مثمر ثمر باشد. او ضمن پذیرش این نکته که هرچقدر نقاط اشتراک طرفین کمتر باشد دیالوگ دشوارتر است، معتقد بود هرگز نمیتوان گفت چنین گفتوگویی بیحاصل خواهد بود. اگر طرفهای یک گفتوگو در همه موارد با یکدیگر همعقیده باشند، اساسا دیگر بحث موضوعیتی نخواهد داشت و حتی کسالتبار نیز خواهد شد. فقط در سایه اختلافات است که افراد در معرض پرسشها و چالشهای پیشبینینشده قرار گرفته و هرچقدر این پرسشها چالشیتر باشند، شرکتکنندگان بحث مجبورند اندیشه کنند و پاسخهای عمیقتری دهند و چهبسا در پایان بحث افق دیدشان گسترش یابد.
٣- ایده اصلی این مقاله، داخل قطار و در راه بازگشتم از دومین همایش سهسالانه بینالمللی فلسفه علم در دانشگاه دوسلدورف در ذهنم شکل گرفت. در حاشیه این همایش، گفتوگوی نقادانه و بحثی میان پروفسور «هوینینگن-هونه» و پروفسور «لیره» درگرفته بود و هر دو با لبخند، نقدهای سختوتندی علیه نظریات یکدیگر به کار گرفتند. این نوع نقد و مخالفت همراه با مدارا و سعهصدر، مرا ناخواسته به یاد ماجرای کنگره جامعهشناسان آلمان در سال ١٩٦٠ در توبینگن انداخت که «کارل پوپر» قرار بوده در آن درباره منطق علوم اجتماعی سخنرانی کند؛ همایشی که در آن هم «تئودور آدورنو» حضور داشت و هم «هابرماس» و دیگر اعضای مکتب فرانکفورت. گویا «هابرماس» در این همایش بهاشتباه «پوپر» را بهعنوان یک پوزیتیویست مورد انتقاد شدید قرار داده بود. البته نکته اصلی بحث ما هم در همینجا نهفته است. بسیاری تصور میکردند «پوپر» یک پوزیتیویست تمامعیار است. دلیل آن هم این بود که کتاب «منطق اکتشاف علمی» او که حلقه وین را از دیدگاه رئالیستی و ضدپوزیتیویستی نقد میکرد، توسط انتشارات و به ویراستاری خود اعضای حلقه وین منتشر شده بود. تقریبا غیرقابل باور است. چطور ممکن است یک گروه فکری، عقاید مخالف خود را منتشر کند؟ اما در بین فیلسوفان چنین چیزی ممکن است. «موریتس شلیک» و «فیلیپ فرانک» از اعضای برجسته حلقه وین، با رویکردی متساهلانه و با مدارا و سعهصدر، کتابی را ویراستاری کرده بودند که در نقد و علیه نظریاتشان بود.
٤- البته فیلسوفان اختلافنظرهای بسیار و عمیقی درباره مسائل گوناگون دارند. یکی از مشهورترین اختلافنظرها در تاریخ فلسفه معاصر گفتوگوی کوتاه و بهعبارتی منازعه میان «پوپر» و «لودویگ ویتگنشتاین» در کمبریج بوده است. هر دو فیلسوف درباره ماهیت فلسفه اختلاف داشتند. «پوپر» معتقد به وجود فلسفه بود، اما «ویتگنشتاین» از معماها و بازیهای زبانی صحبت میکرد. این ملاقات کوتاه که گویا در ٢٥ اکتبر سال ١٩٤٦ و یکسال پس از پایان جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده، یکی از پرمناقشهترین رویاروییهای دو فیلسوف برجسته و تأثیرگذار است. روایتهای متناقض و فراوانی از این ملاقات کوتاه وجود دارد که تشخیص حقیقت را بسیار دشوار میکند. به روایت مورخان، در جریان جلسات هفتگی فلاسفه دانشگاهی انجمن علوم اخلاقی کمبریج، «پوپر» برای سخنرانی درباره وجود مسائل فلسفی دعوت شده بود. ظاهرا با بالاگرفتن بحث میان دو فیلسوف، «ویتگنشتاین» به سمت شومینه رفته و سیخ شومینه را برداشته و به علامتی شبیه به تهدید به سمت «پوپر» در هوا تکان داده است. روایت «پوپر» که در کتاب جستوجوی بیپایان در سال ١٩٧٤ منتشر شده است، میگوید «ویتگنشتاین» با حالتی عصبی با سیخ شومینه بازی میکرد. «ویتگنشتاین» از «پوپر» میخواهد یک مثال از قواعد اخلاقی ذکر کند. «پوپر» میگوید: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ شومینه». طبق روایت «پوپر»، «ویتگنشتاین» از شنیدن این حرف برآشفت، سیخ را انداخت و در را محکم پشت سر خود کوبید و از اتاق بیرون رفت. اینکه پرونده این گفتوگوی مناقشهبرانگیز هنوز پس از گذشت ٧٠ سال بسته نشده، بیانگر آن است که بحث و تبادلنظر میان اندیشمندان تا به چه حد زیر ذرهبین است و البته به ما نشان میهد فیلسوفان بزرگ نیز ممکن است از کوره در بروند و نظرات مخالف خود را برنتابند.
عرفان کسرایی| روزنامه شرق شماره ۲۵۵۹ – پنج شنبه ۲۶ فروردين۱۳۹۵
واقعیت چیست؟ چیزی است که من درک میکنم یا جایی مستقل از ادراک من؛ جایی بیرون از ذهن وجود دارد؟ این پرسشی است که از هزارانسال پیش تاکنون ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده است. این بحث مناقشهبرانگیز در طول تاریخ تحولات بسیاری را تجربه کرده و البته هنوز به هیچ نتیجه قطعیای نرسیده است و شاید هرگز هم پایانی نداشته باشد.
هوای امروز ممکن است از دیدگاه یکی سرد و از نگاه دیگری گرم باشد. یک وزنه ممکن است برای یک نفر سبک و برای دیگری بینهایت سنگین باشد. یک زمان مشخص ممکن است از نظر من بسیار کوتاه و از دید دیگری طولانی ارزیابی شود. خوشبختی و بدبختی، دوری و نزدیکی، کمی و زیادی، حتی فقر و غنا نیز از جمله مفاهیمی هستند که ممکن است بر سر آنها توافق وجود نداشته باشد. از نظر تاریخی ریشه این بحث را میتوان در سوفیستهای یونان باستان جستوجو کرد. از دید سوفیستها این مسئله که یک چیز برای یک نفر شیرین و برای دیگری تلخ است؛ اینکه چیزی برای کسی زیباست و برای دیگری زشت، نشاندهنده آن است که معرفت مطلق وجود ندارد. پروتاگوراس میگوید: «انسان معیار همهچیز است». از این سخن اینگونه برمیآید که معیار و محک معرفت، انسان است. یعنی ممکن است یک نظریه برای یک نفر صادق و برای دیگری کاذب باشد
اما در دهههای اخیر بهخصوص پس از جنگ جهانی دوم فضای فکری جدیدی علیه پوزیتیویسم بهعنوان مشرب فکری غالب ایجاد شد. نهضت فکری این دههها از کارهای فیلسوفانی مانند کواین و همچنین همپل» برخاسته بود و فلسفه علم وارد مرحلهای شد که میتوان آن را پسا-پوزیتیویسم نامید؛ دیدگاههایی که مبنای آن نسبیگرایی در معرفت است. محور اصلی این بحثها فیلسوف علم آمریکایی، توماس کوهن بود که در برابر فلسفه علم پوزیتیویستی؛ دیدگاه جدیدی را طرح کرد.
اما دقیقا همینجاست که با یک مشکل بزرگ و یک چالش عظیم فکری مواجه میشویم. مدل «توماس کوهن» نقطه عطفی بود برای ورود فلسفه به حوزههای دیگر فکری. متفکران بسیاری از ادبیات گرفته تا شعر، علوم اجتماعی، تاریخ، روانشناسی و بسیاری از رشتههای دیگر تحتتأثیر مدل «توماس کوهن» قرار گرفتند و سعی کردند پای تحولات فلسفه علم را به حوزه تخصصی خود باز کنند. بهتدریج مفاهیمی مانند «قیاسناپذیری یا قطعیتناپذیری که در بستر تحولات فلسفه علم شکل گرفته بود به حوزههای خارج از تخصص فلسفه وارد شد و به تعبیر لری لودان در کتاب علم و نسبیتگرایی، عدهای نتایجی را از فلسفه علم دزدیده و آن را برای کمک به آرمانهای سیاسی و اجتماعی به کار بردهاند. بسیاری از متفکران معاصر مسحور این دیدگاه شدند و باز هم به تعبیر «لودان»، ایده مهمبودن امور واقع و شواهد تجربی جای خود را به این ایده داد که همهچیز به علائق و چشماندازهای سوبژکتیو یا ذهنی خلاصه میشود و این جابهجایی بارزترین و زیانبارترین جلوه ضدیت با عقل در زمان ما بهشمار میرود.
نفوذ گسترده اندیشه نسبیگرایی در بخشهایی از علوم انسانی و علوم اجتماعی دانشگاهی تنها تحتتأثیر ایدههای «توماس کوهن» نبود. کتاب «علیه روش «پل فایرابند نیز نقش مهمی در این تحول فکری ایفا کرد. به صورت کلی نسبیگرایی را میتوان اینگونه خلاصه کرد: هر نوع فلسفهای که مدعی شود معیار صدق و کذب گزارهها افراد و گروههای اجتماعی هستند. این دیدگاه میتواند وجوه مختلفی داشته باشد، مثلا نسبیگرایی شناختی، نسبیگرایی معرفتشناختی یا حتی نسبیگرایی اخلاقی (داوری اخلاقی درباره خوبی یا بدی) یا زیباییشناختی (داوری هنری درباره زشتی یا زیبایی). از نظر تاریخی این شکاکیت معاصر، دیدگاه نسبیگرایانه در معرفتشناسی نیمه اول قرن بیستم که از سوی فیلسوفانی مانند «کواین» و «کوهن» و «فایرابند» شکل گرفت، یک واکنش فکری به اندیشه «کارل پوپر» در کتاب منطق اکتشاف علمی هم بود. نقدهایی که بر این کتاب نوشته شد به ظهور جریانات فکری نسبیگرایانه دامن زد. انتقادهایی که درباره ناکارآمدی معیار ابطالپذیری «پوپر» در فلسفه علم مطرح شد بهتدریج راه را برای معرفتشناسی نسبیگرایانه باز کرد. «فایرابند» میگوید: «همه روششناسیها محدودیتهای خود را دارند و تنها قاعدهای که برجا میماند این است که همهچیز مجاز است. البته اظهارنظر «فایرابند» تحلیلها و تفسیرهای فراوان در پی داشته و خود او نیز تلاش بسیاری کرده تا مقصود خود از این عبارات را واضح کند. مناقشه اصلی تا حدودی بر سر امور واقع و اصطلاحا فکت هاست. ممکن است ما از بسیاری از امور واقع، هیچ اطلاعی نداشته باشیم، ولی این امور درواقع صرفنظر از شناخت یا عدم شناخت ما وجود دارند؛ مثلا تاریخ تولد «شکسپیر» یا سن دقیق خورشید. چه ما بدانیم و چه ندانیم بههرحال فکت مسلمی است که وجود دارد. البته بحث به این سادگیها هم نیست. مثلا تصور کنید که بشر، قرنهای متمادی تصور میکرد که خورشید به دور زمین میچرخد. سپس با تغییر نظریه به نظریه خورشیدمرکزی، این دیدگاه تغییر پیدا کرد.
حال پرسش اینجاست: آیا این مسئله تأثیری در فکت موجود (امر واقع) میگذارد؟ یا اینکه یک امر واقع مستقل از زمان و مکان و افراد و جامعه، صرفنظر از اینکه چگونه تن به تفسیر میدهد، وجود دارد؟ آیا میتوان گفت که مثلا زمین فقط از زمان «کوپرنیک» بهبعد دور محور خود چرخیده است و پیش از آن این خورشید بوده که به دور زمین میچرخیده؟ تعبیر غیرعقلانی از «امر واقع» در نزد اندیشه نسبیگرایی این است که بگوییم هیچکس نمیتواند در اشتباه باشد و هر کسی بهنوعی درست میگوید و همهچیز مجاز است یا معتقد باشیم وقتی نظریهها تغییر میکنند امور واقع هم تغییر میکنند.
مریخ بیش از هر سیاره دیگر منظومه شمسی اسرارآمیز و رازآلود است. فیلم ها و داستان های تخیلی بسیاری راجع به وجود حیات از نوع مریخی ساخته و نوشته شده است و تصور بسیاری از انسان ها از یک حیات فرازمینی؛ یک موجود مریخی است! شاید این مساله ناشی از شباهت نسبی مریخ با زمین باشد. مثلا به دلیل اینکه در مریخ هم کلاهک های قطبی و بعضی تغییرات رنگی فصل ها وجود دارد. مدیر رصدخانه میلان جیووانی اسکیاپارلی در سال ۱۸۷۷ شبکه ای از خطوط منظم و باریک را مشاهده کرد که اجزای بزرگتر سطح مریخ را به هم مربوط می کردند. یک اختر شناس آمریکایی به نام پرسیوال لاول در همان دوران اظهار داشت که این خطوط به نوعی بازمانده مجراها یا آبراهه هایی هستند که مریخی ها برای آبیاری مزارع یا حمل کالاهایشان با قایق های باری ساخته اند. از تصورات اسطوره ای بشر اولیه و یونانیهای باستان درباره مریخ که بگذریم؛ تا قبل از سال ۱۹۶۵ مشاهدات بشر از مریخ ؛ تنها محدود به رصد های زمینی بود. مشاهداتی که به دلیل تاثیرات جو زمین؛ بسیار بی کیفیت و ناقص بودند. در سال ۱۹۶۵ با پیشرفت دانش و فناوری فضایی ؛ انسان موفق به ارسال کاوشگری به مریخ شد که توانست تصویرهای به مراتب بهتری از این سیاره سرخ بگیرد. بعدها در سال ۱۹۶۹ در حین پروازهای مارینر Mariner ۶ و ۷ اطلاعات فراوانی به مجموعه دانسته های بشر از مریخ افزوده شد. اما همه چیز باز می گردد به نوامبر سال ۱۹۷۱ میلادی. مارینر ۹ را می توان نخستین ماهواره ای دانست که به دور سیاره ای دیگر می گردید. مارینر ۹ تقریبا یک سال عکسها و اطلاعات بسیاری را به صورت امواج رادیویی از مریخ به زمین ارسال می کرد. اطلاعاتی که تصور انسان از مریخ را تغییر داد. آن گونه که رابرت تی دیکسون در کتاب نجوم دینامیکی می نویسد ؛ وقتی مارینر ۹ به مریخ نزدیک شد ؛ توانست جزییات سطح این سیاره را به نحوی واضح به زمین ارسال کند که تا پیش از آن به هیچ عنوان امکان پذیر نبود. تصاویر مهمی از چهار کوه آتشفشانی عظیم؛ یک دره بسیار عمیق؛ تعداد زیادی دهانه و کوه. دانشمندان در همان زمان با مشاهده بخش های آتشفشانی دریافتند که قسمت هایی از مریخ ؛ اخیرا فعالتر از بخش های دهانه دار آن بوده است. آنها استدلال کردند که اگر نوع ماده گدازه ای که برای ایجاد این آتشفشان ها بیرون ریخته شده ؛ مشابه گدازه های زمین باشد؛ پس بایستی مقدار زیادی آب در جو مریخ وجود داشته باشد. به عبارت دیگر مطالعات بیشتر روی آتشفشان ها حتی می توانست اطلاعات بیشتری درباره احتمال و امکان وجود حیات در مریخ را هم مطرح کند. بررسی دره های مریخ؛ رازهای دیگری درباره این سیاره را آشکار می کرد. برخی از دره ها ؛ گودال ها و لبه های آن نشان می داد که گویا فرسایش آنها توسط یک سیال انجام شده است. اولین چیزی که این موضوع به ذهن متبادر می کرد ؛ احتمال وجود آب در مریخ بود. اما یک مشکل بزرگ در این نظریه وجود داشت. آب مایع نمی توانست در سطح سیاره ای بدون جو دوام داشته باشد.فشار جو در مریخ کمتر از یک صدم فشار جو در زمین است. در چنین فشار کمی ؛ آب سطحی کاملا به بخار تبدیل خواهد شد. مگر در سردترین قسمت سیاره. اگر آب مایع ؛ عامل شکل گیری دره عمیق یا بستر رودخانه بوده باشد جو مریخ در گذشته با امروز تفاوت چشمگیری داشته است. البته در این صور بایستی دی اکسید کربن موجود در جو احتمالی مریخ در سنگها و صخره های آن یافت شود. یک احتمال دیگر هم وجود آب منجمد در زیر سطح مریخ بود. به این صورت که آب یخ زده ؛ در اثر فرونشستگی خاک در سطح ظاهر شده و بر اثر میعان یا نشست کردن سبب فرسایش شده و ساختارهایی شبیه شاخاب را ایجاد کرده است. برخی از زمین شناسان معتقدند که دره های جانبی گراند کانیون آریزونا بر اثر نشست آبهای زیرزمینی ایجاد شده اند . دلیل دیگری بر احتمال وجود آب در مریخ؛ کانال آمازونیس بود. کانال آمازونیس شیب همواری به سمت پایین دارد که جریان از جنوب به شمال را امکان پذیر می کند. باریکه ها و بافت این کانال به خصوص در بخش شمالی؛ شباهت خاصی به بستر رودخانه های روی زمین دارد. طول کل کانال آمازونیس ۳۵۰ کیلومتر و عرض آن در پهن ترین قسمت ۱۰۰ کیلومتر است. ایجاد چنین مجرایی مستلزم جاری بودن رودخانه ای در حد اندازه رود آمازون در آمریکای جنوبی بوده است. نظر دیگری که در باره دلیل وجود ساختارهای شبیه به کانال آب و رودخانه در مریخ وجود دارد؛ جریان توده های یخ است. درست مانند یخچال هایی که کانال های روی زمین را ایجاد کرده اند. از سال ۱۹۷۵ به بعد ماموریت های وایکنیگ ۱ و وایکینگ ۲ ؛ اطلاعات انسان از مریخ اسرارآمیز را به صورت اعجاب آوری افزایش داد. در سال ۱۹۷۶ وایکینگ ۱ در کرایس و وایکینگ ۲ در دشت اتوپیا (در آن سوی مریخ و در نزدیکی ناحیه قطب شمال) فرود آمدند. ماموریت آنها تحقیق درباره امکان وجود حیات در مریخ بود ؛ از آنجایی که حیات به تعبیری که انسان ماجراجو در پی آن است مستلزم وجود آب است ؛ این کاوش ها را به صورت ضمنی می توان ماموریتی در جستجوی یافتن آب در این سیاره اسرارآمیز هم نامید. شاید بتوان در مقابل با کمی اغماض گفت ؛ ماموریت فضایی با هدف یافتن آب نیز به نوعی ماموریتی در جهت یافتن حیات فرازمینی است. حال پس از گذشت دهها سال؛ این بار مدارگرد تجسسی مریخ* که ماموریت خود را از ۱۲ آگوست سال ۲۰۰۵ آغاز کرده و در دهم ماه مارس ۲۰۰۶ به مریخ رسیده بود؛ خبر از اکتشاف آب در مریخ داده است. این خبر را جیم گرین ؛ مدیر بخش سیارات ناسا روز دوشنبه ۲۸ اکتبر اعلام کرد. اگر چه این اکتشاف؛ وجود حیات در مریخ را تایید نمی کند اما موضوعی است که درک ما از سیاره سرخ را به صورت بنیادینی تغییر خواهد داد.
هر ادعایی برای اینکه مورد قبول جامعه علمی قرار بگیرد باید بر مبنای استانداردهای پژوهشی بوده و با پروتکل های دقیق آزمایشگاهی انطباق داشته باشد. عموما دانشمندان در تحلیل رویدادهای طبیعت ؛ تفکری نقادانه دارند و هر ادعایی را به سادگی نمی پذیرند. مثلا اینکه یکی از دوستان نزدیک یکی از بستگان ما با چشمان خودش فردی را دیده که تنها با خیره شدن؛ باعث به حرکت در آوردن اشیاء روی میز می شده کافی نیست. از دید دانشمندان؛ فرد مورد نظر باید توانایی خود را در یک آزمون کنترل شده به اثبات برساند. این رویدادها حتی به فرض صحت؛ باید خود را در معرض آزمون های مستقل علمی قرار دهند و اگر از آزمون های بی طرف علمی سر بلند بیرون آمدند؛ تازه می توانند مورد پذیرش جامعه علمی قرار بگیرند. ضمن اینکه یک آزمون کنترل شده علمی به ما اطمینان می دهد که مبادا نتایج؛ ناشی از خطای آزمایشگاهی یا دستکاری داده ها باشند.
ادعاهای پارانرمال یا به عبارتی همان گزارش های فراطبیعی ادعاهایی هستند که با قوانین شناخته شده فیزیک همخوانی ندارند و یا آشکارا ناقض قوانین فیزیک هستند. بسیاری از هواداران شبه علم اظهار می دارند که علم بشر ناقص است و گزارش های فراطبیعی به آن بخش از فیزیک تعلق دارد که تا کنون برای بشر شناخته شده نیست. آنها غالبا می گویند از کجا معلوم که روزی چنین ادعاهایی در فیزیک به اثبات نرسد؟ پاسخ به این پرسش چندان دشوار نیست. گزارش های فراطبیعی؛ گزارش هایی بر خلاف نظم رایج درطبیعت هستند. دقیقا به همین دلیل آنها را گزارش های فراطبیعی می نامیم.
اساسا چون وقوع چنین رویدادهایی در طبیعت؛ نرمال نیست به این رویدادها وقایع پارانرمال گفته می شود. اگر آنچه که دیوید کاپرفیلد یا کریس انجل انجام می دهند واقعیت می داشت فیزیکدانان بایستی همه کتاب های فیزیک و قوانین شناخته شده را دور می ریختند و به دنبال یک شاخه جدید از علم می گشتند که قادر به توضیح این رویدادها باشد. رد شدن دیوید کاپرفیلد از دیوار چین یا راه رفتن کریس انجل بر روی آب ناقض قواعد فیزیک است. بنابراین فیزیکدانان می دانند که حتما حقه و فریبی در کار است و این افراد در واقع قوانین فیزیک را نقض نکرده اند؛ بلکه با بهره گیری از حقه های تصویری و اثرات روانی بر تماشاچیان یک تردستی پیچیده انجام داده اند. رویدادهای ناممکن را شاید بتوان در چند گروه عمده طبقه بندی کرد. امکان ناپذیری فیزیکی؛ امکان ناپذیری تکنولوژیکی و امکان ناپذیری منطقی. بعضی از رویدادها از نظر فیزیکی ناممکن هستند. مثلا راه رفتن روی ابرها؛ غیب شدن؛ روی هوا معلق ماندن و نظایر آن.
به بیان ساده تر انجام آنها مستلزم نقض یک یا چند قانون فیزیک است. مثلا اینکه قطعات یک لیوان شکسته شده به صورت خودبخودی از پایین میز جمع شود و به یک لیوان سالم روی میز تبدیل شود قطعا یک رویداد فراطبیعی است. اگر چنین چیزی واقعا اتفاق بیفتد فیزیکدانان باید در تمامی مبانی این رشته تجدید نظر کنند. برخی دیگر از رویدادها اگر چه از نظر فیزیکی محال نیستند اما وقوع آنها به دلیل فقدان تکنولوژی لازم ناممکن است. مثلا سفر به کهکشان آندرومدا از نظر فیزیکی محال نیست. مساله بر سر این است که بشر در حال حاضر چنین تکنولوژی در اختیار ندارد.
لارنس کراوس فیزیکدان می گوید: سفر با فضاپیمایی با 25 درصد سرعت نور و با استفاده از سوخت معمولی موشک به نزدیکترین ستاره؛ یعنی آلفا قنطورس مستلزم در اختیار داشتن سوختی بیش از تمام مواد موجود در کیهان است. او می افزاید: حتی فضاپیمایی با یک سیستم پیشران واپیچشی باید ژنراتوری داشته باشد که ده میلیارد برابر جرم جهان قابل مشاهده انرژی در اختیارمان بگذارد. بنابراین اگر کسی ادعا کند که همین دیروز از سفر کهکشان آندرومدا برگشته؛ بعید است کسی ادعای او را جدی بگیرد. نوع دیگر امکان ناپذیری؛ امکان ناپذیری منطقی است. مثلا اگر کسی ادعا کند که یک مربع گرد در اختیار دارد ما ادعای او را حتی پیش از بررسی رد می کنیم. چون چنین ادعایی دربرگیرنده یک تناقض منطقی است و به هیچ عنوان حتی نمی تواند ممکن باشد. با این تفاصیل؛ گزارش های فراطبیعی و اعمال غریبی که جادوگران یا رمالان انجام می دهند هرچند حیرت برانگیز؛ اما صرفا شعبده یا تردستی است. اساسا منابع مورد استناد این گزارش ها به هیچ عنوان قابل اعتماد نیستند. چنین اخباری اغلب مورد توجه نشریات زرد و بی محتواست؛ زیرا مخاطبان دور از علم و تفکر نقادانه تاکیدی بر اعتبار منابع ندارند. در نبود تفکر نقادانه؛ پذیرش هر چیزی ممکن است. به همین جهت مردمان بی اطلاع از علم؛ بیشتر در معرض سوء استفاده و فریب قرار دارند.
گزارش های فراطبیعی از آن رو که حیرت برانگیز و رازآلودند؛ برای بسیاری جذابیت بسیاری دارد. حسی آمیخته با حیرت و وحشت؛ چاشنی اصلی باور به پدیده های پارانرمال است. در بسیاری از فیلم های ژانر وحشت سینما؛ در داستان هایی با تم اشباح و موجودات خیالی؛ پای یک رخداد عجیب در میان است و خط سیر داستان این گونه القا می کند که علم؛ پاسخی برای این رویدادها ندارد. باری! اگر چه فهم بشر از طبیعت در طول تاریخ مدام تغییر می کند و دانش ما از جهان هستی بیشتر و بیشتر می شود اما دلیلی بر این نیست که برای گزارش های ناقض فیزیک و خلاف منطق؛ اعتبار قائل شویم و آنها را باور کنیم.
مناقشات تاریخی درباره آلمان نازی و دوران هیتلر تنها به عالم سیاست مربوط نمی شود و هنوز رازهای سر به مهر بسیاری در زمینه علم و فناوری این دوره تاریخی وجود دارد. داستان نازی ها تنها در آزمایش های مخوف پزشکی روی اسرای جنگی یا ساخت سلاح های پیشرفته خلاصه نمی شود. مطالعه تاریخ ظهور و سقوط این حزب نشان می دهد نازی ها یک جهان بینی علمی کاملا مخصوص به خود داشتند. مثلا در زمینه کیهان شناسی و منشاء پیدایش جهان ؛ آنها نظریاتی را ترویج می کردند که با مبانی فکری حزب سازگاری بیشتری داشت. ایده پرداز نازی ها در زمینه منشاء کیهان هانس هربیگر* مهندس معدن اتریشی (متولد ۱۸۶۰) بود. او معتقد بود که منظومه شمسی از برخورد قطعات بزرگ یخ به ستارگان پدید آمده است و برخلاف قوانین کپلر معتقد بود مسیر حرکت این قطعات یخ؛ بیضی نیست بلکه مارپیچی است. از دید او برخورد آنها با ستارگان منجر به انفجارهای عظیم شده و به این ترتیب منظومه ای مانند منظومه شمسی ایجاد شده است. هربیگر اعتقاد داشت زمین در ابتدا ۴ ماه داشته و ماه کنونی تنها باقیمانده از آن ماه هاست. طبق آموزه های او آخرین ماه ، ۱۲ هزار سال پیش منجر به نابودی قاره آتلانتیس شده است.
هاینریش هیملر** یکی از عالیرتبه ترین مقامات نازی به شدت به نظریه هربیگر توجه پیدا کرد و جزوه هایی درباره نظریه یخ کیهانی به عنوان آموزه های اس آ (بخش شبه نظامی حزب نازی) منتشر شد. هیملر به قدری تحت تاثیر نظریه شبه علمی هربیگر قرار گرفته بود که گفته بود رصدخانه ای در لیستمان شتات*** به یاد سه کیهان شناس بزرگ؛ کپرنیک؛ کپلر و هانس هربیگرخواهد ساخت.
به لحاظ تاریخی ایده این دیدگاه شبه علمی هربیگر به سال ۱۹۱۲ باز می گردد. او سالها روی این نظریه فکر و ایده پردازی کرد و شالوده اصلی دیدگاه او این بود که منظومه شمسی میلیونها سال پیش با برخورد یک کوه عظیم یخ؛ یعنی میلیونها بار بزرگتر از خورشید شکل گرفته و پیش بینی می کرد که روزی ماه نیز به زمین برخورد خواهد کرد.
کار اصلی هربیگر در یک کارخانه صنعتی در بوداپست مجارستان از سال ۱۸۹۱ در زمینه مهندسی حرارت و تبرید بود. هربیگر اساسا آدم بی سوادی نبود و حتی یک سوپاپ صنعتی طراحی کرده بود که به نام خود او ثبت شده است. احتمالا کار با موضوعات سیستم های حرارتی و برودتی؛ بذر اولیه ایده شبه علمی شکل گیری کیهان را در ذهن او کاشته بود. به خصوص که آشنایی با فیلیپ فاوس**** ستاره شناس ؛ او را به انتشار ایده هایش در زمینه کیهان شناسی ترغیب کرد. ایده ای که از سال ۱۸۹۴ در ذهن او شکل گرفته بود پس از سالها در ۱۹۱۲ منتشر شد. او حتی بر این باور بود که ماه نیز از یخ تشکیل شده است و تلاش می کرد نه تنها وجود ماه؛ که تمام کهکشان راه شیری را با برخورد یخ های غول پیکر با ستارگان توضیح دهد.
با وجود اینکه نظریه وی توسط جامعه علمی اصلا جدی گرفته نشد و حتی مورد بحث نیز قرار نگرفت؛ نازی ها برای این نظریه ارزش زیاد از حد قائل شدند و به این ایده شبه علمی بی پایه دامن زدند. هر چند که با غروب آفتاب نازی ها دیگر خبری از ترویج این نظریه شبه علمی نیست و حتی حفره ای در ماه که به نام هربیگر نامگذاری شده بود در سال ۱۹۴۸ به نام ستاره شناس فرانسوی هنری الکساندر دسلندرس***** به دهانه دسلندرس تغییر نام پیدا کرد.
یکی از بزرگترین پرسشهای کیهانشناسان، فهم و توضیح رویدادهای آغاز کیهان است. ایدهی اصلی کار آنها، مانند چک دوبارهی صحنههای ضبط شده توسط دوربین ورزشگاههاست. برای تحلیل دقیق یک رویداد و اینکه متوجه شویم در یک لحظهی به خصوص چه اتفاقی افتاده، باید فیلم را به عقب برگرداند، البته در مورد کیهان، دوربینی در کار نیست و این معادلات ریاضی و مدلسازیها هستند که وقایع لحظات آغازین کیهان را به ما نشان میدهند. پایهی بسیاری از مدلهای کیهانشناسی، نظریهی نسبیت عام اینشتین است که در سال ۱۹۱۵ مطرح شد. «الکساندر فریدمان» در سال ۱۹۲۳ ،به حل معادلات اینشتین برای زمانی مشخص در ابتدای شکلگیری کیهان دست یافت. نتیجهی کار او نشان میداد جهان در لحظات اولیه چگالی بسیار زیادی داشته، چیزی مثل تَکینِگی در مرکز یک سیاهچاله. همچنین طبق یافتهی فریدمان، دمای جهان در آغاز، بسیار زیاد و در حد ۱۰ به توان ۳۲ کلوین بوده است. چیزی که بعدها «انفجار بزرگ » یا «بیگ بَنگ » نامیده شد.
فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانستنیها
طی سال جاری چه تحولاتی در علم و فناوری رخ خواهد داد؟ چه تکنولوژی های جدیدی معرفی و وارد بازار خواهد شد؟ پاسخ به این سوال از جهانی آسان و از جهاتی سخت است. مشهور است که چارلز دوئل وکیل حقوقی ثبت اختراع در حدود صد سال پیش در آمریکا گفته بود که هر چیزی که باید اختراع می شده تا کنون اختراع شده و چیز دیگری باقی نمانده. این نقل قول چه راست باشد یا شایعه ؛ نشان دهنده آن است که پیش بینی پیشرفت علم و فناوری تا به چه حد دشوار است و خلاقیت ذهن بشری چگونه می تواند ابزارها و روش هایی را طراحی کند که حتی در مخیله انسان قرن پیش نیز نمی گنجیده است. چه کسی می توانست تا همین چند دهه پیش تصور کند که تبلت و موبایل؛ اینترنت و اسکایپ؛ هواپیمای جت و جی پی اس و کتابخانه عظیم گوگل بخشی از زندگی بشر شود؟
اما فناوری و پیشرفت تکنولوژی تنها یک جنبه از توسعه علمی است و جایگاه علم در جامعه بستگی به میزان فهم عمومی از مقوله علم نیز بستگی دارد نه به میزان بهره مندی آن جامعه از فناوری. معمولا بسیاری از پیشرفته ترین تکنولوژی ها هم به گونه ای ساخته می شوند که بدون برخورداری از سواد فوق العاده بتوان از آن استفاده نمود. بدون دانستن مکانیسم عملکرد و پیچیدگی های فنی مهندسی خودرو می توان از آن استفاده کرد. بدون اینکه بدانیم تبلت؛ اینترنت؛ گوشی های هوشمند تلفن همراه و یا ماکروویو چگونه کار می کند می توانیم از آنها استفاده کنیم. صرف نظر از اینکه پشت یک وسیله خانگی ساده مانند مایکروویو؛ نظریه ها و روش های فیزیکی و مهندسی پیچیده ای نهفته است؛ این وسایل به سادگی قابل استفاده برای عموم هستند. به همین جهت تصور می کنم بهتر باشد در این نوشتار به جای پیش بینی رویدادهای علم و فناوری سال پیش رو؛ به مساله سواد علمی و فهم و نگرش عموم جامعه به علم بپردازم. از دهه ۸۰ میلادی به این سو بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی روی موضوع علم و جامعه کار می کنند. آنها می خواهند بدانند که مردم یک جامعه به چه میزان از علم و مفاهیم علمی سر در می آورند. البته روش های جامعه شناسان علم همواره در تغییر و تحول بوده و مثلا اوایل با استفاده از مدل کمبود؛ ارتباط دانشمندان و مردم را به صورت خطی می دیدند. در واقع در این دیدگاه؛ عموم مردم نقشی در توسعه علم ندارند و صرفا تماشاچی هستند. تماشاچیانی که نمره خوبی در سواد علمی نمی گیرند و به همین سبب از گردونهی علم بیرون می مانند. اما مدل دوم که در سالهای بعد رایج شد مدل مشارکت نام دارد که بر اساس آن ؛ نوع نگرش مردم به علم و فناوری اهمیت دارد نه میزان سواد آنها. پرسشنامه های فهم عمومی از علم ؛ تا بخشی در برگیرنده اطلاعات عمومی ساده هستند. اطلاعات علمی ساده ای که برای کسب آنها نیازی به مطالعه تخصصی یا تحصیل در رشته به خصوصی در دانشگاه نیست. همین که فرد در جامعه زندگی می کند و در معرض اخبار و روزنامه و رادیو و حتی در معرض هم صحبت شدن با جمع دوستان قرار دارد کافی است تا انتظار داشته باشیم از این حد سواد بهره مند باشد. در گزارش های فهم عمومی معمولا سوالاتی نظیر اینها پرسیده می شود و از افراد می خواهند که بگویند به نظرشان گزاره ها زیر درست اند یا غلط. مثلا:
همه تشعشعات رادیواکتیو ساخته دست انسان هستند
ژنهای پدر است که تعیین می کند یک جنین پسر باشد یا دختر
الکترون ها از اتمها کوچکتر هستند
انسانهای اولیه همزمان با دایناسورها زندگی میکردند.
شیری که به اشعه رادیواکتیو آلوده شده، پس از جوشاندن قابل خوردن است.
زمین به دور خورشید می گردد.
مرکز زمین بسیار داغ است.
در ایران ؛ هم گزارشی از پیمایش فهم عمومی از علم در سال ۱۳۹۰ انجام شده و به صورت میدانی میزان اطلاع و نوع نگرش شهروندان از مقوله علم سنجیده شده است. بخش دیگری از پرسش ها در پیمایش های فهم عمومی معمولا ارتباطی به سواد علمی ندارد و اغلب ؛ نوع دیدگاه و نگرش افراد به علم و فناوری را می سنجد. به کمک این پرسش ها می توان در یافت آیا عموم مردم به علم و فعالیت علمی نظر مساعد و مثبتی دارند یا با دیدهء منفی به آن نگاه می کنند. مثلا باید نظر خود را در این زمینه بگویند که آیا به نظرشان علم و فناوری زندگی ما را ساده تر و سالم تر می کند؟ آیا اکتشافات علمی می توانند تأثیرات خطرناکی داشته باشند؟ آیا علم به جایی می رسد که باعث انقراض نسل بشر شود؟ آیا اکثر دانشمندان به منظور راحت تر کردن زندگی بشر کار می کنند؟
البته پیشرفت های روزافزون انسان و دستیابی به تکنولوژی های جدید و سرعت پیشرفت یافته های علمی؛ الزاما به معنای این نیست که در یک جامعه پیشرفته؛ عموم مردم هم سواد علمی بیشتر و هم نظر مثبت تری به علم و فناوری دارند.
باری! علم امروز شدیدا دموکراتیزه شده و دانشمندان برای توسعه علم نیازمند همراه کردن جامعه با خود هستند. دلیل آن هم واضح است. دولت ها ترجیحا روی پژوهش هایی سرمایه گذاری می کنند که از جانب اکثریت جامعه حمایت می شود. هرچقدر میزان مشارکت عمومی در مقوله علم بالاتر باشد؛ به همان میزان می توان امید بیشتری به توسعه علم کشورو بالا رفتن جایگاه علم در بین جامعه داشت . آنچه مهم است این است که اشتیاق و علاقه عمومی شهروندان به علم؛ سال به سال افزایش یابد. بخشی از بی علاقگی عمومی به مقوله علم به دلیل بی اطلاعی و ناآگاهی و نداشتن شناخت درست جامعه از علم و فناوری است. به موازات موفقیت برنامه ریزی های کلان اجتماعی به منظور افزایش شناخت عمومی از علم؛ اعتماد عمومی جامعه به علم نیز افزایش پیدا خواهد کرد.
اروین شرودینگر، فیزیکدان مشهور اتریشی، یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتومی و برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۳۳ ، شهرت خود در بین عموم را بیش از هر چیز به معمای “گربهی شرودینگر” مدیون است. موضوع گربه شرودینگر دستمایه طنزهای علمی بوده و کارتون ها و کاریکاتورها و شوخی های بسیار درباره آن وجود دارد. اما شرودینگر به موازات نقش غیرقابل انکار خود در توسعه فیزیک قرن بیستم ، به گوشه های دیگری نیز سرک کشیده است. او مثل بسیاری از اندیشمندان در برابر پرسش های فلسفی یا تاثیر حوزه تخصصی خود در سایر رشته های علمی بی تفاوت نبوده و هم به روشی کاملا فیلسوفانه می اندیشیده و هم تلاش می کرده در بحث ها و نقادی های علمی جامعه مشارکت کند. یکی از مهمترین حوزه های تاثیر فکری اروین شرودینگر نه در فیزیک بلکه در زیست شناسی مولکولی است! شاید در نگاه اول این سخن عجیب به نظر برسد اما واقعیت این است که شرودینگر نقش مهمی در توسعه شاخههای نوین زیست شناسی داشته است
نام ماکس پلانک یادآور بخش مهمی از دوران تحول تاریخی فیزیک جدید در قرن بیستم است. فیزیکدان بزرگ آلمانی که به عنوان پدر نظریه کوانتومی شناخته می شود. اما این نام بلندآوازه ؛ نام یک انجمن علمی هم هست و همزمان نام یک بنگاه عظیم تولید علم را نیز به ذهن متبادر می کند. انجمنی که در ۲۶ فوریه سال ۱۹۴۸ به نام انجمن ماکس پلانک به ریاست اتو هان در شهر گوتینگن آلمان بنیان نهاده شد و نام پدر نظریه کوانتوم ، ماکس پلانک، را بر خود نهاد. شخص اتوهان؛ کاشف شکاف هسته ای از سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۰ نخستین رییس انجمن (با عنوان ماکس پلانک) بوده است. انجمن ماکس پلانک یک بنیاد بزرگ تولید علم است. رتبه بندی مجله تحصیلات عالی تایمز در سال ۲۰۰۶ نشان می دهد انجمن ماکس پلانک در بین مؤسسههای تحقیقاتی غیر دانشگاهی در زمینه علوم رتبه اول در دنیا و در زمینه تکنولوژی در جایگاه سوم جهان قرار دارد.
اما هر خشت و سنگ ساختمان موسسه ماکس پلانک در گوتینگن؛ اگر زبان به سخن می گشود ؛ حرفهای زیادی برای گفتن داشت و بی تردید یکی از سخت ترین و تلخ ترین دوران های تاریخی اروپا را روایت می کرد. آدمهایی عجیب و نوابغی غیرقابل پیش بینی؛ که اندیشه های بلندی داشتند و نظریه ها و آثارشان دنیای علم را از پایه و اساس زیر و رو کرد. فیزیکدان بزرگ؛ ورنر هایزنبرگ یکی از این افراد است که بدون پرداختن به او؛ تحلیل تاریخی موسسه ماکس پلانک غیرممکن است. هایزنبرگ یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتومی بود و اصل عدم قطعیت او یکی از مشهورترین اصول فیزیک کوانتومی است. از دیگر سو بررسی تحولات تاریخی فیزیک جدید ؛ بدون در نظر گرفتن دوران حکومت رایش سوم و همچنین سالهای سخت جنگ جهانی دوم ممکن نیست. روی کار آمدن هیتلر و تشکیل حزب نازی؛ دانشمندان آلمان را نیز به دو گروه تقسیم کرد. افرادی مانند اینشتین و یا شرودینگر به هر دلیلی خاک ژرمن ها را ترک کردند و دیگران نظیر هایزنبرگ؛ زومرفلد؛ فون لاوئه که از نظر مشرب سیاسی؛ لیبرال و محافظه کار بودند در آلمان باقی ماندند. آنها عقیده داشتند که دانشگاه باید تنها در خدمت منافع ملت آلمان باشد و به همین جهت باید پای خود را از مناقشات سیاسی بیرون بکشد. این گروه در سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ هم با جمهوری وایمار همکاری کرده بودند و به قول هایزنبرگ در دوره رایش سوم هم ماندند تا آنچه که نجات دادنی است نجات دهند. آنگونه که دکتر معصومی همدانی در مقدمه کتاب جزء و کل هایزنبرگ می نویسد؛ برخی مانند فون لاوئه به اعمال حکومت نازی اعتراض کردند و برخی نیز مانند پاسکوال یوردان به قدری در سازش پیش رفتند که رسما به عضویت حزب نازی درآمدند. با این وجود همه این افراد تقریبا در یک محور با یکدیگر هم عقیده بودند و آن هم این بود که پای مناقشات سیاسی نباید به حوزهی علم کشیده شود.
هایزنبرگ همزمان یا کمی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم؛ در تابستان ۱۹۳۹ در دانشگاه میشیگان آمریکا تدریس می کرد و فرصت را غنیمت می شمارد به دیدار انریکو فرمی فیزیکدان ایتالیایی می رود که با هم از کلاس درس ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن آشنایی قبلی داشتند. در این گفتگو؛ فرمی هایزنبرگ را تشویق می کند که با توجه به شرایط بد سیاسی آلمان و احتمال وقوع قریب الوقوع جنگ؛ به آلمان باز نگردد و در آمریکا بماند. فرمی به کشف اتو هان در شکافت هسته ای اشاره می کند و می گوید؛ این کشف می تواند یک واکنش زنجیره ای راه بیاندازد و واقعا محتمل است که بمب اتمی ساخته شود. هایزنبرگ اما خوشبینانه به قضیه نگاه می کند و می گوید من فکر می کنم مدتها پیش از آنکه اولین بمب اتمی ساخته شود جنگ تمام شده است. با این وجود هایزنبرگ ؛ پیشنهاد فرمی مبنی بر عدم بازگشت به آلمان را جدی نمی گیرد و تنها به گفتن این اکتفا می کند که امیدوار است یک بار دیگر بتوانیم یکدیگر را ملاقات کنیم. هایزنبرگ در آگوست سال ۱۹۳۹ با کشتی به آلمان باز می گردد و به قول خودش خالی بودن کشتی از مسافر؛ به درستی استدلال فرمی گواهی می داد! هایزنبرگ می گوید: اوایل ماه سپتامبر یک روز صبح زود داشتم به اداره پست می رفتم که خبر شروع جنگ را شنیدم. صاحب هتل به من گفت جنگ با لهستان شروع شده است؛ نگران نباشید آقای پرفسور؛ ظرف ۳ هفته کار تمام می شود!
هایزنبرگ در تمام گفتگوهایش با سایر فیزیکدانان معتقد بوده که ساخت بمب اتمی با اورانیوم طبیعی ممکن نیست؛ واکنش زنجیره ای را فقط می توان در اورانیوم ۲۳۵ خالص یا دست کم اورانیوم ۲۳۵ بسیار غنی شده آغاز کرد. او بر این باور بود ه دستیابی به چنین چیزی اگر حتی امکان هم داشته باشد مستلزم تلاش فنی بسیار بسیار عظیمی است و نه آلمانی ها می توانند از پس آن بر آیند نه آمریکاییها و انگلیسی ها.
باری! دوران تلخ و ویرانی جنگ جهانی دوم سپری می شد و در اواخر سال ۱۹۴۱؛ باشگاه اورانیوم آلمان کم کم موانع و مشکلات سر راه بهره برداری از انرژی اتمی را می شناخت و در این سال فیزیکدانان آلمان می دانستند که با استفاده از اورانیوم طبیعی و آب سنگین می توان یک رآکتور هسته ای ساخت . به گفتهء هایزنبرگ؛ فیزیکدانان تصور می کردند که مشکلات فنی بر سر راه ساخت بمب اتمی آنقدر زیاد است که در شرایط جنگی آلمان عملا این مساله منتفی و غیر ممکن است. از این رو می توانستند گزارش صادقانه ای به مقامات اعلام کنند و مطمئن باشند که بمب اتمی در آلمان ساخته نخواهد شد. هایزنبرگ در اتاق کارش؛ در انیستیتوی فیزیک کایزر ویلهلم در بحث های طولانی که با همکاران و دوستانش داشته دچار اشتباه محاسباتی می شود و به کارال فریدریش می گوید: من فکر می کنم فیزیکدانان آمریکایی هم علاقه زیادی به ساختن بمب اتمی نداشته باشند. اوضاع جنگ به تدریج بدتر و بدتر می شد. شب اول ماه مارس ۱۹۴۳هایزنبرگ در جلسه آکادمی هوانوردی وزارت هوانوردی آلمان نازی در میدان پستدام شرکت کرد و حملات هوایی همان شب آغاز شدند. چند بمب به ساختمان وزارتخانه اصابت کرد و دیوارها و سقف ها فرو ریخت. اتو هان هم در این جلسه حضور داشت و بعد از پایان حملات همگی از پناهگاه خارج شدند. تا جایی که چشم کار می کرد آتش و خاکستر بود و دود از تمام شهر بلند می شد. یک ساعت و نیم پیاده روی به هایزنبرگ و همکاران این امکان را داد که راجع به آینده علم و فناوری کشور پس از پایان احتمالی جنگ گفتگو کنند. آدولف بوتنانت که یک بیولوژیست و شیمی دان انیستیتو کایزر ویلهلم بود از هایزنبرگ می پرسد: به نظر شما در آلمان بعد از جنگ؛ چه شرایط و امکاناتی برای کار علمی خواهیم داشت؟ تا آن زمان بهترین انیستیتو های ما لابد نابود شده اند و بسیاری از دانشمندان جوان مان نیز جان خود را از دست داده اند؛ ملت هم لاجرم آنقدر فقیر شده که که حتما هیچ اولویتی برای کار علمی نمی تواند قائل باشد. اما پژوهش علمی ؛ ضرورت تجدید حیات اقتصادی است و بدون آن آلمان نمی تواند در جامعه اروپایی امیدی به بقا داشته باشد. این گفتگوی طولانی به آنجا می رسد که بوتنانت به هایزنبرگ می گوید انجمن کایزر ویلهلم شاید مبنای مناسبی برای احیای پژوهش علمی در آلمان پس از جنگ باشد. در خلال این بحث ها هایزنبرگ به منزل می رسد که البته ویرانه ای بیش نبود هنوز در آتش می سوخت.
هایزنبرگ در سال 1947
کمی پس از آن هایزنبرگ ؛ اقدام به انتقال خانواده اش از لایپزیگ به اورفلد می کند و همه چیز بدتر از قبل پیش رفته تا اینکه در آوریل سال ۱۹۴۵ حلقه محاصره تنگ تر می شد و یک روز در اواسط ماه آوریل ؛ در ساعت ۳ بامداد هایزنبرگ مسیر طولانی پیاده ای را پیش می گیرد. سفری که ۳ روز به طول انجامید و به گفته خودش یک هفته تمام پس از رسیدن به اورفلد ؛ مشغول ساخت سنگر بود ذخیره غذا. تا اینکه سرانجام در روز ۴ ماه می ؛ سرهنگ پاش آمریکایی در راس یک گروه سرباز آمریکایی؛ هایزنبرگ را به اسارت می گیرد. قوای فاتح جنگ ؛ هایزنبرگ را به فارم هال تقریبا در ۴۰ کیلومتری کمبریج انتقال می دهند و فیزیکدانان آمریکایی شروع به بازجویی از دانشمندان آلمانی می کنند. در همین دوره اسارت در روز ۶ آگوست بود که خبر بمباران اتمی هیروشیما منتشر شد؛ چیزی که حتی در تصور هایزنبرگ و همکارانش نیز نمی گنجید. در ژانویه ۱۹۴۶ ؛ دانشمندان آلمانی آزاد می شوند و به آلمان باز می گردند. در این دوره پر از آشوب و یاس و وحشت اروپای جنگ زده و آلمان ویران شده؛ دانشمندان آلمانی انگیزه بازسازی دارند. چیزی که از سال ۱۹۳۳ حتی قبل از شروع جنگ درباره اش فکر کرده بودند. آنها به گفته هایزنبرگ نمی توانستند انجمن کایزر ویلهلم را به همان صورت سابق و در همان محل قبلی بر پا کنند. آینده سیاسی برلین مشخص نبود و نیروهای متفقین اجازه نمی دادند نام قیصر جایی تداعی شود. انگلیسی ها به زعم خودشان لطف کردند ساختمانهای انیستیتو پیشین تحقیقات هوانوردی گوتینگن آلمان را در اختیار فیزیکدانان آلمانی بگذارد. حالا هایزنبرگ به شهری کوچ می کرد که ماکس پلانک ۹۰ ساله نیز در آن اقامت گزیده بود. اتو هان بعد از مرگ ماکس پلانک؛ کار سرپرستی بازسازی موسسه ای که دیگر نام او به انجمن ماکس پلانک تغییر یافته بود بر عهده گرفته بود و بعدها اولین رییس این انیستیتو شد. انجمن بزرگ تولید علمی که دفتر تاریخ آن لبریز است از رنج ها و امیدها تلاش ها و یاس ها و شکست ها.
موسسه ماکس پلانک امروزه یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیاست. موسسه بزرگی با دهها موسسه تابعه در آلمان و ایتالیا؛ لوکزامبورگ و هلند و آمریکا که اساسا در سه بخش عمده فعالیت می کند. زیست شناسی و پزشکی با ۲۷ سازمان پژوهشی و ۷ موسسه زیرمجموعه؛ یکی از مهمترین فعالیت های این بخش از ماکس پلانک در زمینه نوروبیولوژی است. بخش فیزیک؛ شیمی و فنی با ۳۲ موسسه زیر مجموعه و دست آخر پژوهش های علوم انسانی با ۱۹ موسسه فعال. این موسسه عظیم تولید علم در سال ۲۰۰۶ از سوی مجله تحصیلات عالی تایمز به عنوان برترین موسسه پژوهشی غیردانشگاهی دنیا انتخاب شد. شاید هیچ موسسه ای در سراسر دنیا از حیث تعداد برندگان جایزه نوبل نتواند با موسسسه ماکس پلانک رقابت کند. این موسسه از سال ۱۹۴۸ تا کنون ۱۸ برنده نوبل داشته است.
والتر بوتهه Walter Bothe در سال ۱۹۵۴ جایزه نوبل فیزیک؛
از نظر تاریخی موسسه ماکس پلانک را در ادامه همان موسسه قیصر ویلهلمز به شمار می آورند و به همین سبب حد فاصل سالهای ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۵؛ یک کارگروه ویژه برای ثبت اسناد تاریخی موسسه در دوران رایش سوم؛ تشکیل شد. نتیجه این پژوهش های تاریخی به تدریج از سال ۱۹۹۹ در ۱۸ جلد با عنوان ٬تاریخچهی انجمن قیصر ویلهلم در دوران ناسیونال سوسیالیست ها (نازی ها)٬ منتشر شد.
در موسسه ماکس پلانک پژوهش های فوق العاده و گاه عجیبی انجام می شود. گاهی نیز این پژوهش ها اعتراضاتی را بر می انگیزد که در ادامه به یک نمونه از آن خواهیم پرداخت. مثلا یک انیستیتو در ماکس پلانک ؛ روی اثر زندگی شهری و آلودگی های صوتی صنعت و خودرو بر تغییر تن آواز پرندگان یا بر روش های ارتباطی حیوانات با هم پژوهش می کند. پژوهشی که بر روی کار آزمایشگاهی و مدلسازی های ریاضی بنا شده است.
از جمله پژوهش های جنجالی این موسسه در سالهای اخیر می توان به ماجرای نقض حقوق حیوانات در جریان تست ادراک در آزمایشگاه موسسه ماکس پلانک در توبینگن آلمان اشاره کرد که طی آن فیلم محرمانه این آزمایشگاه به بیرون درز کرد. پژوهشی که در آن تحقیق روی مغز میمون زنده با برداشتن استخوان جمجمه ؛ منظره غیراخلاقی و سیاهی از پژوهش علمی را به نمایش می گذاشت. اگرچه موسسه ماکس پلانک با صدور بیانیه ای تلاش نمود که نشان دهد؛ پژوهش های انجام شده در بخش نورولوژی را بر اساس مراعات پروتکل های حفظ حقوق حیوانات انجام می دهد؛ اما این بیانیه ها چیزی از شدت اعتراضات حامیان حقوق حیوانات کم نکرد.
باری! موسسه ماکس پلانک ؛ تاریخ پر فراز و نشیبی دارد. شاید هایزنبرگ؛ در آن شب دهشتناک اول ماه مارس ۱۹۴۳ پس از آن بمباران های هوایی؛ در حالی که از میان خرابه ها و دود و آتش میدان پستدام بیرون می آمد و در آن پیاده روی یک ساعت و نیمه با آدولف بوتنانت در میان ویرانه ها حرف می زد ؛ هرگز تصورش را هم نمی کرد که روزی موسسه ماکس پلانک؛ یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیا شود.
مارک تواین در سال ١٨٩٨ در کتابش با عنوان «از تایمز لندن در ١٩٠٤» از وسیلهای با عنوان «تللکتروسکوپ» صحبت میکند که به وسیله آن میتوان به تصویر همه رویدادهای جهان دست یافت. توصیفاتی که «مارک تواین» از این وسیله میکند، تا حد زیادی شبیه به اینترنت امروزی است. تحولات سریع در دنیای فناوری به صورت اعجابآوری فراتر از حد تصور است. تکنولوژیهای جدید گاهی پیامدهای فکری و فلسفی پیشبینینشدهای به همراه خود میآورند که حتی در مخیله انسان نیز نمیگنجد؛ درست مانند تحولات پس از انقلاب صنعتی در قرن هجدهم میلادی که شیوه زیست انسان روی کره خاکی را ازاساس دگرگون کرد و درک انسان از مفهوم فاصله شهرها، زمان و سرعت را تغییر داد.
انسان با اختراع روشنایی الکتریکی، بر تاریکی شب غلبه کرد و ساعتهای تاریک شبانهروز را نیز برای فعالیتهای زندگی و کار، قابل استفاده کرد. زندگی ماشینی حتی محیطزیست ما را نیز دستخوش تغییرات بنیادین کرد و چالشهایی به وجود آورد که پیش از آن وجود نداشتند. مثلا اختراع یخچال و استفاده از سی اف سی ها و مشکلاتی که بر اثر افزایش گازهای گلخانهای گریبانگیر بشر شد، یکی از پیامدهای زیستمحیطی یک فناوری صنعتی جدید بود که پیش از آن وجود نداشت.
با شروع انقلاب دیجیتال در دهههای ٧٠ و ٨٠ میلادی زندگی انسان باز هم دستخوش یک تحول عظیم شد؛ تحولی حتی بزرگتر از انقلاب صنعتی که روش زندگی بشر را وارد مرحلهای تازه کرد. یکی از مهمترین تبعات این رشد سریع، جهان عجیبی است که همه ما هر روزه در آن زندگی میکنیم و بهگونه کاملا محسوسی از دنیای زندگی واقعی روزمره جداست؛ از ارتباطات مجازی و شبکههای اجتماعی گرفته تا نرمافزارهای شبیهساز که سبب شده مفاهیمی مانند هویت، زندگی، فرهنگ، ارتباط کلامی و نظایر آن معنای تازهای پیدا کنند.
هویت مجازی و به عبارتی پروفایل ما در شبکههای مجازی پدیدهای است نوظهور و از آغاز تاریخ بشر تا امروز این نخستین تجربه بشر در داشتن هویتی مجازی در دنیایی دیجیتالی محسوب میشود؛ دنیایی که هیچجا نیست و درعینحال همهجا هست. هم از طریق گوشیهای تلفن همراه هوشمند در دسترس است و هم از طریق هر کامپیوتری در سراسر دنیا. دنیایی که کلید ورودی آن نه مانند کلید و قفل در، بلکه یک کلمه رمز عبور است که به خاطر میسپاریم و ساعتهای زیادی از زندگیمان را در این خانه شبیهسازیشده سپری میکنیم. بازیهای کامپیوتری پیچیدهای که افراد درگیر با آن گاهی چنان سخن میگویند که گویی یک زندگی واقعی در آن دنیای مجازی در جریان است. بازیهای استراتژیک حتی با گرافیک نهچندان پیچیدهای که افراد در آن برای ساختن شهر و دیوار دفاعی مجازی دور شهر، برای ساختن مدرسه و کشت در زمینهای زراعی که درواقع وجود ندارند، چوب و آهن (مجازی) خریدوفروش میکنند و حتی دلشوره این را دارند که نتوانند مسکن لازم برای شهروندانی که وجود ندارند، بسازند. بازیهای استراتژیک تراویان ، عصر اسطورهها و بسیاری بازیهای دیگر دنیایی را ترسیم میکنند که از هر جهت شبیهسازی یک جهان واقعی است.
عدم توانایی تشخیص میان دنیای واقعی و دنیای مجازی
انیمیشن وال.ای محصول ٢٠٠٨ زندگی انسانهای آینده را روایت میکند که زمین غیرقابل سکونت را ترک کردهاند و در یک کشتی فضایی بزرگ در فضا زندگی میکنند. داستان اصلی این انیمیشن، نسلهایی را به تصویر میکشد که زندگی خود را در دنیای مجازی و لابهلای صفحات دیجیتالی میگذرانند. در یکی از صحنهها اختلال در سیستم، صفحات نمایش را خاموش میکند. سپس افراد نگاهی به دوروبر خود میاندازند و با تعجب، تازه متوجه وجود دنیایی واقعی، دنیایی غیر از آنچه در لپتاپ و تبلتشان وجود دارد، میشوند.
البته مشابه این پیشبینی از تحولات آینده تکنولوژی تقریبا همینحالا نیز به وقوع پیوسته است. نسلهای جدید در بسیاری از کشورهای دنیا بخش عظیمی از وقت و زندگی خود را در دنیای مجازی بهسر میبرند؛ مسئلهای که به گواه روانشناسان میتواند پیامدهای اجتماعی و روانی بسیاری به دنبال داشته باشد. پسر خردسال دوسالهای که در باغوحش در برابر شیشه یک آکواریوم بزرگ قرار گرفته و حرکات یک ماهی رنگی را تماشا میکند. سپس برای واضحشدن تصویر، انگشت شست و اشارهاش را به گونهای تکان میدهد که گویی میخواهد تصویر صفحه لمسی داخل لپتاپ یا کامپیوتر یا تلفن همراه هوشمند خود را بزرگتر کند؛ تلاشی نافرجام که نتیجهاش با انتظارات کودک هماهنگی ندارد و تصویر دنیای واقعی بزرگتر نمیشود!
از مدتی پیش تعدادی ویدئو در شبکه یوتیوب آپلود شده که در آن کودکانی نشان داده میشوند که قادر به تفکیک دنیای مجازی صفحات لمسی از دنیای واقعی نیستند؛ کودکانی که تلاش میکنند با جلوبردن دست خود، مانند کار با صفحات لمسی، تصاویر پیشِرو در دنیای واقعی را بزرگتر کنند یا یک صفحه را ورق بزنند. پروفسور «توماس مرتس»، استاد علوم تربیتی دانشگاه تورگآو، که سالهاست روی این موضوع پژوهش میکند، میخواهد به این پرسش پاسخ دهد که آیا این توانایینداشتن در تفکیک دنیای واقعی از دنیای مجازی میتواند برای آینده بشر خطرناک باشد یا خیر.
یک روانشناس تکاملی به نام «میریام بایزرت» که در بخش نوزادان و خردسالان در انستیتو روانشناسی دانشگاه زوریخ کار میکند، نیز پروژهای را آغاز کرده که هدف آن بررسی توان نوزادان در تفکیک دنیای مجازی و دنیای واقعی است. او معتقد است کودکان برای دستیافتن به شناخت صحیح از اشیا و کیفیتهای فیزیکی، باید اشیای دنیای واقعی را با دست لمس کنند؛ مثلا بازی با ماسههای ساحل یا در جنگل، بازی با قطعات لگوی چوبی یا دستزدن به حیوان واقعی. این شناخت که از طریق لمس اشیای واقعی به دست میآید، منجر به درک صحیح کودکان و تکامل قدرت ادراک و تشخیص آنها میشود. او میافزاید نکته منفی پدیده لمسکردن در صفحات لمسی این است که کیفیت این شناخت و درک از جهان، برای نوزادان و خردسالان، بسیار سطحی و حتی در تقابل با واقعیت است. انگشت کودک، تصویری از اشیا را روی یک سطح تخت لمس میکند و عمل لمس همراه با تغییر اندازه یا حتی ایجاد صدای کلیک است که با دنیای واقعی همخوانی ندارد. در دنیای واقعی نمیتوان روی اشیا کلیک کرد.