Category: روزنامه شرق

  • هیبرید انسان و کامپیوتر در راه است

    هیبرید انسان و کامپیوتر در راه است

    عرفان کسرایی|روزنامه شرق،شماره ۳۱۳۸ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷

    پزشکی مدرن درهای جدید به روی افزایش میانگین طول عمر انسان گشوده است. واقعیت این است که طول عمر متوسط انسان در سال 1900 تنها 50 سال بود و امروزه به حدود 80 سال رسیده. با این وجود، رویای انسان روی زمین، عمری به مراتب بیش از اینهاست. دیدگاه‌ها در زمینه ممکن یا ناممکن بودن عمر جاودانه مختلف است. یک مطالعه سال 2016 در دپارتمان ژنتیک دانشکده پزشکی آلبرت اینشتین در نیویورک که در نیچر منتشر شد نشان می‌‍داد که زندگی جاودانه ناممکن است و اساسا حداکثر عمر احتمالی انسان چیزی حدودی 115 تا 120 سال است. این پژوهش نشان می‌داد اگرچه میانگین طول عمر در حال افزایش است،‌ اما حداکثر عمر نسبتا ثابت باقی مانده و از میزان 115 سال در دهه 1990 تا امروز تقریبا تغییری نکرده است. در عین حال، آن گونه که از دنیای علم و فناوری خبر می‌رسد، قرار نیست دانشمندان دست از تلاش برای  نامیرا کردن انسان  بردارند.  ایده‌های علمی برای عمر ابدی انسان فراوان است. یکی از مهمترین نمونه‌های آن کمپانی کالیکو CaLiCo است که در سال 2013 توسط کمپانی گوگل راه اندازی شد. این شرکت در پی یافتن راهی است که با استفاده از روش‌های کنترل بیولوژی ، عمر انسان  را تا 150 سال افزایش دهد. مدیر شرکت کالیکو آرتور دی. لوینسون Arthur D. Levinson جایی گفته بود عمر 150 ساله در نظر نسل بعدی، عمری طبیعی و عادی محسوب خواهد شد و آنها فراموش خواهند کرد که بشر روزگاری حدود 70 و 80 سال زندگی می‌کرده است.

    بارگذاری  ذهن انسان روی کامپیوتر

    از روش‌های کنترل بیولوژی ، یعنی ایده پیشنهادی کمپانی کالیکو که بگذریم، ایده های دیگری نیز وجود دارد که ارتباط مستقیمی  با مساله بهداشت یا پزشکی یا کنترل بیولوژی ندارند. یکی از مهم‌ترین این ایده‌ها، ایده‌ی بارگذاری آگاهی و ذهن انسان روی کامپیوتر است. این ایده، یعنی انتقال اطلاعات مغز به ماشین و نامیرا کردن آگاهی انسان به یک نظریه‌ی جدی تبدیل شده و بسیاری از دانشمندان را به خود مشغول کرده است. ایده‌ای که در حال حاضر، رویایی به نظر می‌رسد اما چه بسا روزی به واقعیت تبدیل شود. آپلود کردن ذهن Mind uploading کپی کردن ذهن  یا انتقال محتوای ذهن به نرم افزار، رویایی است که دانشمندان برای نامیرا کردن انسان در سر می‌پرورانند. اما بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که شبیه‌سازی عملکرد ذهن انسان در عمل بسیار پیچیده‌تر از اینهاست. مغز انسان 100 میلیارد سلول عصبی دارد که به وسیله سیناپس‌ها با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. مدلسازی مکانیسم یادگیری و تفکر در چنین شبکه پیچیده‌ای حتی به لحاظ نظری هم از شدت پیچیدگی، دست‌کم با فناوری‌ها و دانش امروز، ناممکن به نظر می‌رسد. دنیایی را تصور کنید که در آن ذهن و آگاهی انسان روی یک بدن رباتیک بارگذاری شده است. این واقعیت تلخی است اما دلیل مرگ و بیماری و پیری در انسان این است که بدن انسان بی نهایت در برابر عوامل محیطی آسیب‌پذیر است و یک ضربه یا برش ممکن است کارایی و حیات ما را با خطر مواجه کند. حال تصور کنید به جای بازوها و ماهیچه‌ها و استخوان‌هایی که شکننده اند و به مرور زمان به تحلیل می‌روند می‌توانستیم سیلندر و پیستون‌های پنوماتیکی را حرکت دهیم. بدنی که نه خسته می شود و نه به خواب نیاز دارد و نه به این سادگی ها در برابر سرما و حرارت و ضربه آسیب می بیند.

    پروژه‌ی  2045

    یکی از پروژه‌های بلندپروازانه برای جاودانه کردن انسان پژوه‌ای است که  2045 نام گرفته است. طرح عجیبی که در حدود 6 سال پیش توسط دیمیتری ایتسکوف Dmitry Itskov در مسکو روسیه پایه گذاری شده و با هدف نامیرا کردن انسان و انتقال آگاهی او به بدنی غیر بیولوژیک شکل گرفته است. پروژه 2045 که واقعا مشخص نیست تا به چه میزان، ممکن است عملی باشد چهار فاز اصلی دارد که در هر یک از این مراحل قرار است بین مغز انسان و یک آواتار کامپیوتری ارتباط برقرار شود. ارتباطی که در نهایت به ساخت مدلی کامپیوتری از مغز منجر خواهد شد و طبق برنامه زمان‌بندی اعلام شده، در سال 2045 ، زندگی و آگاهی و ذهن انسان را در بدنی بدون گوشت و پوست و استخوان بارگذاری کند. در فاز نخست این پروژه  یعنی تا سال 2020 قرار است که آواتار رباتیک، به کنترل مغز انسان در آورده شود. به بیان دیگر رباتی معرفی شود که تمامی حرکات اش در کنترل مغز انسان است و می‌تواند با تصمیم ما دست خود را بالا بیاورد یا مثلا شروع به راه رفتن کند. در سال 2025 و در فاز دوم پروژه، پیشرفت طرح باید به مرحله‌ای برسد که  قادر باشد مغز انسان را به ربات پیوند بزند. در فاز سوم یعنی سال 2035 پژوهشگران باید به این مرحله از پیشرفت رسیده باشند که آگاهی انسان را روی کامپیوتر کپی کرده و در واقع راه را برای حیات ابدی انسان باز کنند. در فاز نهایی پروژه یعنی تا سال 2045 طبق جدول زمان‌بندی پروژه،  قرار است که به صورت رسمی از یک آواتار نامیرای انسانی رونمایی شود.

    آیا انجام چنین ایده‌ای در عمل ممکن است؟

    مدیر مرکز مطالعات آینده در دانشگاه زالتسبورگ اتریش رینولد پاپ Reinhold Popp می‌‌گوید شاید زمان‌بندی فاز اول واقع بینانه باشد اما در اجرای مراحل بعدی پروژه، چالش‌های زیادی وجود دارد. انتقال و کپی آگاهی و ذهن انسانی روی کامپیوتر به این سادگی‌ها نیست. ذهن انسان بی‌نهایت پیچیده است و ساده‌انگارانه خواهد بود که بتوان در چنین زمان محدودی طی چند سال بتوان تمام رازهای آگاهی انسان را کشف کرد و آن را به کامپیوتر منتقل کرد. از دید او پیوند آگاهی انسان به روی آواتار رباتیک بیش از حد تصور دور از دسترس است. این طرح، رویایی است مانند رویای آب حیات برای جاودانگی انسان که فقط در افسانه‌های باستانی یافت می‌شود. پی‌زی مایرز Paul Zachary Myers استاد مشهور زیست‌شناسی در دانشگاه مینه‌سوتا موریس در وبلاگ خود pharyngula می‌نویسد سیستم‌ عصبی و نورون‌ها و انتقال اطلاعات بین آن‌ها به مراتب پیچیده‌تر از آن است که بتوان آن‌ها را جزء به جزء محاسبه و عینا شبیه‌سازی کرد. او معتقد است ما در فهم کارکرد مغز هنوز در ابتدای راه هستیم. برای صحبت کردن از نامیرایی و حیات جاودان هنوز خیلی چیزها هست که باید بدانیم.

    فایل پی‌دی‌اف این مقاله در روزنامه شرق
  • القاب غیررسمی در دنیای علم

    القاب غیررسمی در دنیای علم

      عرفان کسرایی| روزنامه شرق ، شماره ۳۱۲۲ – پنج شنبه ۲۳ فروردين۱۳۹۷
    علم امروزی میراث فکری چندهزارساله بشر است. دانسته‌های ما از جهان ماهیت دوگانه‌ای دارد. هم بسیار است و در عین حال اندک. اما آنچه از جهان می‌دانیم در طول تاریخ جزء به جزء توسعه پیدا کرده و هیچ اختراع یا نظریه‌ای علمی یک‌شبه ایجاد نشده است. برای مثال چرخ، ساعت، خودرو، روشنایی الکتریکی در یک لحظه به‌خصوص و توسط یک نفر اختراع نشده، بلکه در یک بازه زمانی و به مرور زمان به شکل کنونی درآمده است. بنابراین معمولا در علم و فناوری به‌ندرت می‌توان یک دانشمند را به عنوان اولین کاشف یا مخترع یا نظریه‌پرداز پیدا کرد. حتی نظریه‌های مشهور علمی مانند نظریه نسبیت اینشتین نیز میراث چندصدساله علم است و اگر ریشه‌ آن را بشکافیم خواهیم دید که ده‌ها نفر در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اند. توماس کوهن، فیلسوف و مورخ علم، جایی در کتاب مشهور خود با عنوان «ساختار انقلاب‌های علمی» می‌پرسد: اکسیژن را چه کسی کشف کرده است، کارل شیله، پریستلی، لاووازیه یا حتی پیر باین؟ یا مثلا کشف اورانوس که به ویلیام هرشل نسبت داده می‌شود، در نهایت حاصل کار او بوده یا لکسل؟ چون حد فاصل سال‌های ۱۶۹۰ تا ۱۷۸۱ یعنی زمانی که هرشل مشاهده اورانوس را ثبت کرد، این جرم آسمانی حداقل ۱۷ بار مشاهده شده بود. پرسش اینجاست که اولین نفر چه کسی بوده است؟ اینکه چرا دانستن اولین نفر مهم است، هم به لحاظ تاریخی مهم است و هم حتی سیاسی یا حتی احتمالا روی حساب مسائل ناسیونالیستی. درست مثل جدال تاریخی بر سر اینکه گالیله ایتالیایی برای اولین بار قمرهای مشتری را کشف کرده است یا سیمون ماریوس آلمانی.
    القاب غیررسمی در دنیای علم
    در فرهنگ عامه معمولا از اولین‌ پایه‌گذاران هر علم یا صنعت و فناوری به عنوان پدر یا مادر آن رشته نام برده می‌شود. این لقب غیررسمی در علم و تکنولوژی معمولا متداول‌تر است و چنین نام‌گذاری‌اي در اغلب زمینه‌های غیرعلمی خیلی پذیرفته‌شده نیست. چه در مقیاس جهانی و چه در مقیاس بومی، عموما افرادی هستند که برای نخستین‌بار ابداع، اختراع یا کشف یا نظریه‌ای را معرفی کرده‌اند. بعضی اوقات این عنوان تنها به یک نفر اطلاق نمی‌شود و ممکن است به صورت هم‌زمان چند نفر در این عنوان غیررسمی سهیم باشند. مانند لقب پدر بمب اتمی که هم به انریکو فرمی اطلاق می‌شود و هم به رابرت اوپنهایمر و هم به لئو زیلارد. درباره اختراعاتی مانند رادیو و تلویزیون یا تلفن نیز وضع به همین منوال است و معمولا چند نفر را به عنوان پدر این اختراعات در نظر می‌گیرند. دلیل آن هم واضح است. آنچه به صورت عرفی بتوان تلویزیون یا تلفن نامید، در یک روز مشخص و توسط یک نفر اختراع نشده است. اما در برخی علوم مانند ژنتیک به صورت ضمنی پذیرفته شده که مثلا گرگور مندل پدر علم ژنتیک است و معمولا این عنوان به دیگری نسبت داده نمی‌شود. یا عده‌ای که ژان پیاژه را پدر روان‌شناسی شناختی می‌شناسند و فروید را پدر علم روان‌شناسی مدرن. در کنار لقب غیررسمی پدر یک علم، اگر اولین مخترع یا کاشف و دانشمند، زن باشد، به عنوان مادر اختراع یا یک علم شناخته می‌شود. مثلا گریس هاپر که به عنوان مادر برنامه‌نویسی کامپيوتری شناخته شده است. در ایران هم معمولا بنیان‌گذاران علوم مختلف را به این نام می‌خوانند. مانند دکتر پریرخ دادستان که مادر روان‌شناسی ایران نام گرفته و دکتر محمد قریب که با عنوان پدر علم پزشکی اطفال در ایران شناخته می‌شود. این عنوان غیررسمی در بسیاری از زمینه‌های علمی و فناوری دیده می‌شود. پدر علم زلزله‌شناسی ایران، پدر علم کویرشناسی ایران، پدر علم تغذيه ايران، پدر علم شیلات ایران و…، اما ممکن است مورد توافق همه نباشد. ولي به شکل عرفی پذیرفته شده است که اگر فردی برای نخستین‌بار، دانشی را به کار بسته یا معرفی کرده، به او لقب پدر یا مادر آن زمینه اعطا شود که عنوانی غیررسمی است و از روی ادای احترام و پاسداشت به کار گرفته شده است. مثلا اینکه دکتر قریب به عنوان پدر علم پزشکی اطفال در ایران شناخته می‌شود، بی‌دلیل نیست. تأسیس اولین بیمارستان تخصصی اطفال یا تربیت نسل پزشکان متخصص اطفال که بعدها هر کدام از اساتید برجسته این علم شدند، باعث شده تا فردی مانند دکتر قریب به عنوان پدر علم پزشکی اطفال لقب گیرد. همین پیشگام‌بودن در یک زمینه به‌خصوص، یک اجماع عمومی بین متخصصان و حتی مردم عادی به وجود می‌آورد که بر مبنای آن یک فرد را پدر یا مادر یک علم بنامند. این پیشگام‌بودن معمولا از نظر تاریخی به شکل عرفی پذیرفته شده و قابل اثبات است. اینکه دکتر عباسقلی دانشور، پدر جراحی نوین قلب ایران لقب گرفته به دلیل آن است که دکتر دانشور در حدود نیم‌قرن پیش، اولین مرکز جراحی قلب ایران را بنیان گذاشت و اولین عمل جراحی قلب باز و تعویض دریچه میترال در ایران را انجام داد.
    دکتر، مهندس، پروفسور و القاب رسمی
    از القابی مانند پدر یا مادر یک زمینه علمی خاص که بگذریم، عناوین پرطمطراق به‌خصوص در جوامع خاورمیانه‌ای به نوعی یک رتبه‌بندی اجتماعی نیز هستند. دکتربودن در بسیاری از این کشورها یک رتبه اجتماعی تلقی می‌شود که فرد را سزاوار احترامی مضاعف می‌کند. در حالی که یک فرد پزشک یا مهندس یا استاد دانشگاه در بسیاری از جوامع پیشرفته صرفا یک فرد شاغل مانند سایرین است و مرتبه بالاتر اجتماعی از یک نقاش یا مربی ورزشی یا کتابفروش یا خلبان و نانوا ندارد. البته عناوین، تیترها و القاب در جوامع مختلف کارکردهای گوناگونی دارند. در بافت فرهنگی ما در ایران و در بسیاری از کشورهای آسیایی، مفهوم و ماهیت تکریم استاد و معلم با سایر فرهنگ‌ها متفاوت است. مثلا مفهوم لقبی مانند سنسی
    در زبان و فرهنگ ژاپنی برای فرهنگ‌های دیگر چندان قابل درک و معادل‌سازی نیست. فرهنگی که در آن الگوی آموزش، مشارکت دانش‌آموز و استاد نیست. بلکه دانش‌آموز رتبه‌ای پایین‌تر دارد و باید در برابر استاد زانو بزند و سراپاگوش و در نهایت احترام فقط و فقط بیاموزد. در مناسبات دانشگاهی و آکادمیک جهان، به‌کارگیری لقب پروفسور در همه جا به یک شکل نیست. در ایران معمولا حتی به استادتمام عضو هیئت علمی نیز به‌ندرت پروفسور اطلاق می‌شود. گویی قانون نانوشته‌ای در این زمینه وجود دارد و غالبا فقط از اساتیدی که از دانشگاه‌های خارج از کشور برای شرکت در همایش یا سخنرانی آمده‌اند، با لقب پروفسور نام برده می‌شود و برای استادی هم‌رده و به لحاظ آکادمیک هم‌رتبه که در داخل درس خوانده و تدریس کرده، معمولا از این لقب استفاده نمی‌کنند. دلیل این مسئله البته هیچ ارتباطی با رتبه‌بندی‌های آکادمیک داخل و خارج از کشور ندارد. استفاده از لقب پروفسور در ایران به عنوان یک پُز شیک و برای اعتباربخشی به میهمان مدعو در فضای آکادمیک کشور موضوع تازه‌ای نیست. از نظر فرهنگی استفاده از لقب و عنوان آکادمیک به صورت برجسته، از فرهنگ فرانسه و آلمان وام گرفته شده است و در مقابل به باور بسیاری، فرهنگ آنگلوساکسون در مقایسه با این دو جامعه آسان‌گیرتر است. همان‌طور که گفتیم این یک مسئله کاملا فرهنگی است. مثلا در جامعه ایرانی، مقصود از عنوان‌کردن تیتر پروفسور یا استاد برای یک فرد، ادای احترام به وی تلقی می‌شود در حالی که ممکن است در یک فرهنگ دیگر تنها برای مشخص‌کردن و نام‌بردن  رده شغلی فرد استفاده شود.
    فایل پی دی اف این مقاله
  • به کجای این شب تیره بیاویزیم؟

    به کجای این شب تیره بیاویزیم؟

    عرفان کسرایی| شماره ۳۱۱۶ – پنج شنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۷ روزنامه شرق

    ريسه‌هاي نواري، لامپ‌ها و صفحات بزرگ نمايش در خيابان‌ها، از ديد بسياري هم به طبيعت آسيب مي‌رساند و هم زندگي و سلامت انسان را دچار اختلال کرده است. يک گروه از پژوهشگران از چند سال پيش به اين سو راهکارهايي براي کنترل و سازگاري نورهاي مصنوعي شهري معرفي کرده‌اند که مي‌توانند به عنوان يک دستورالعمل استاندارد، براي ساخت شهرهاي آينده در نظر گرفته شوند. مسئله بر سر اين است که بشر امروز در دنياي مدرن، با روشنايي مصنوعي، شب‌ها را مانند روز روشن کرده تا کار و توليد را حتي در تاريکي شب نيز ادامه دهد. در واقع بيش از ۸۰ درصد مردم جهان ديگر تاريکي مطلق را تجربه نمي‌کنند. بنا بر مطالعات انجام‌شده حدود يک‌سوم از مردم جهان بخت تماشاي کهکشان راه شيري را ندارند. تصاوير ارسالي از مدار زمين نشان مي‌دهند که روشنايي شب، چگونه منظره زمين را تغيير داده است. اين آلودگي نوري نه‌تنها براي ستاره‌شناسان نامطلوب است، بلکه پيامدهاي منفي بسياري براي انسان و حيوانات نيز به دنبال داشته است. اندکي نور اضافي در زمان نامناسب مي‌تواند تنظيمات ساعت دروني ما را به هم بريزد. تنظيمات هورموني و بسياري پيامدهاي ديگر که به گفته پزشکان چه بسا مي‌توانند به بروز برخي سرطان‌ها نيز منجر شوند. براي کاستن از اين پيامدهاي نامطلوب، يک شبکه تحقيقاتي که پروژه «ازدست‌دادن شب» نام گرفته، دستورالعمل‌هاي جالبي را ارائه کرده است. دستورالعمل‌هايي با محوريت ساخت پايدار شهرهاي آينده و همچنين سلامت انسان و حفاظت از طبيعت و محيط زيست. آلودگي نوري ارتباط مستقيمي با مسئله سلامت انسان دارد. به گفته متخصصان، ساعت دروني بدن انسان و حيوانات در برابر رنگ نورها به شکل يکسان واکنش نشان نمي‌دهد. نورهاي موج‌کوتاه مثلا آبي بيش از ساير نورها بر ريتم روز و شب بدن انسان تأثير مي‌گذارند. نورهاي رنگ سرد که در ال‌اي‌دي‌ها و لامپ‌هاي کم‌مصرف و همچنين در صفحات نمايش گوشي‌هاي تلفن همراه و تبلت‌ها وجود دارند، از اين دسته به شمار مي‌روند. اين پژوهشگران در دستورالعمل خود توصيه مي‌کنند در به‌کارگيري روشنايي‌هاي شهري، بايد صرفا نورهاي با حداکثر سه‌ هزار کلوين به کار گرفته شود. بر اساس پژوهش‌هاي انجام‌شده که اين گروه به آنها استناد مي‌کنند، نورهاي گرم تأثير کمتري بر زندگي جانوران و همچنين تغيير ساعت دروني بدن انسان‌ها مي‌گذارند. دماي رنگ يا به عبارتي درجه حرارت رنگ، معياري است که با واحد کلوين سنجيده مي‌شود. اين معيار بيانگر روشني و رنگ نور موردنظر است. هرچه اين مقدار کلوين بيشتر باشد، نور موردنظر نيز اصطلاحا خنک‌تر و روشن‌تر خواهد بود. به طريق مشابه، نورهاي گرم مانند زرد و قرمز، کلوين پايين‌تر و کمتري دارند. به بيان ساده‌تر، دماي رنگ بالاتر از چهار هزار کلوين به عنوان نور سرد و دماي رنگ پايين‌تر از سه ‌هزار کلوين به عنوان نور گرم در نظر گرفته مي‌شود.
    يک دستورالعمل مهم: کنترل جهت پخش نور
    اغلب منابع روشنايي شهري يک مشکل بزرگ دارند. آنها نور را تقريبا در همه جهات منتشر مي‌کنند. از اين رو اين تنها خيابان و پياده‌رو نيست که روشن مي‌شود بلکه به صورت هم‌زمان، مناطقي که اساسا هيچ نيازي به روشنايي ندارند نيز در معرض نور قرار مي‌گيرند. براي نمونه نوري که به سمت بالا و در جهت آسمان منتشر مي‌شود، پس از انعکاس توسط ابرها به روشن‌شدن سطح بزرگي از زمين مي‌انجامد. بر اساس پيشنهاد اين گروه از پژوهشگران و در قالب دستورالعمل‌هاي پيشنهادي اين پروژه، بهتر است منبع نور به سمت زمين جهت‌گيري شود. «توماس پوش» از انستيتو فيزيک نجوم دانشگاه وين در‌اين‌باره مي‌گويد: «بايد از به‌کاربردن منابع نوري که روي زمين نصب شده‌اند و در جهت بالا نور پخش مي‌کنند، پرهيز کرد».
    استفاده از منابع نور، تنها به اندازه نياز
    يکي از مهم‌ترين پيشنهادات اين پژوهشگران به منظور کاستن از آلودگي‌هاي نوري، خاموش‌کردن روشنايي‌هاي غيرضروري خيابان‌ها و همچنين صفحات نمايش تبليغاتي در طول شب يا ساعات اوليه بامداد است. بر اساس برآورد اين پژوهشگران، در صورت عمل به اين پيشنهاد، ميزان نور منتشرشده در جهان بين ۵۰ تا ۸۰ درصد کاهش خواهد يافت. در اين ساعات ترافيک شهري معمولا بسيار بسيار سبک است و حتي به ندرت عابر پياده‌اي در سطح شهر در حال تردد است. به گفته اين پژوهشگران، در حال حاضر بسياري از خيابان‌ها به مراتب بيش از حد لزوم، روشن شده‌اند. نکته جالب اينجاست که پژوهش‌هايي انجام شده که نشان مي‌دهند کاستن از منابع نور داخل شهرها تأثيري منفي روي امنيت زندگي شهري نيز ندارد. بر اساس گفته «توماس پوش» يکي از پژوهشگران اين پروژه، چگالي شار نوري بيش از حد، در عين حال که منجر به آلودگي نوري و همچنين مصرف بيهوده انرژي مي‌شود، امنيت بيشتري براي زندگي شهري به همراه ندارد و در واقع عملا بي‌فايده است.

    فایل پی دی اف این مقاله

  • ابداع یک زبان ارتباطی جدید

    ابداع یک زبان ارتباطی جدید

    عرفان کسرایی| شماره ۳۱۰۴ – پنج شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶ روزنامه شرق

    فناوری‌های جدید ارتباطی با ظهور اینترنت، شیوه زندگی انسان را از اساس تغییر داده‌اند. نسل‌های جدید به‌ندرت با نامه‌نگاری، تمبر، پست و آدرس پستی آشنایی دارند و مکاتبات و ارتباطات، اغلب جای خود را به مکاتبات الکترونیکی و علامت اَت  داده‌اند. این تحول شگرف، حتی رسم‌الخط و شیوه نوشتار ما را نیز تحت‌ تأثیر قرار داده و فصل جدیدی در ارتباطات اجتماعی گشوده است. خریدها و پرداخت‌های آنلاین و حتی پول مجازی، چنان در نظر نسل‌های گذشته غریب می‌نماید که ممکن است هرگز با این تحولات هماهنگ نشوند و به روش‌های سنتی که سال‌ها با آن خو گرفته‌اند، پایبند بمانند. یکی از انقلابی‌ترین این تحولات، تغییراتی است که در زبان و ادبیات مرسوم در شبکه‌های اجتماعی رایج شده است. مفاهیمی چون به‌اشتراک‌گذاشتن، لایک‌کردن و تگ‌کردن برای نسل‌های پیش که با اینترنت و شبکه‌های اجتماعی آشنایی ندارند، به سختی قابل درک‌اند. فراتر از اینها روش گفت‌وگو و انتقال مفاهیم در شبکه‌های مجازی نیز در سال‌های اخیر دستخوش تغییراتی شده که به مناقشات فراوانی دامن زده است. رافائل آنتوون، فیلسوف فرانسوی در سال ۲۰۱۴ در مقاله‌ای از رسم استفاده از شکلک‌ها در پیامک‌ها، ایمیل‌ها و چت‌های روزانه به‌عنوان ابزاری برای بیان ناگفته‌ها نام برده بود. از دید او این شکلک‌ها که در فرم‌های ابتدایی آن، روزگاری تنها با ترکیب دونقطه و ویرگول و پرانتز ساخته می‌شدند، بیانگر احساسات، عواطف، هیجان، حیرت و اندوه گوینده آن عبارت‌اند. شکلک‌های ساده با دونقطه و پرانتز مثل 🙂 و 🙁 که البته برای فهم آن باید ۹۰ درجه دوران پیدا می‌کردند. از دید آنتوون، به‌کارگیری این شکلک‌ها در ساختار زبان به دلیل پوچی آنهاست و دربرگیرنده هیچ محتوای منطقی نیست. این شکلک‌ها هیچ استدلالی را صورت‌بندی نمی‌کنند و به لحاظ فلسفی به نوعی، تأکیدی تکراری بر حس و حال بیان جمله پیش از خود هستند. برای مثال شکلک :دی  در انتهای جمله‌ای با مفهوم شوخی شیطنت‌آمیز یا طعنه‌آلود در پیامک، به خودی خود هیچ محتوای جدیدی به جمله اضافه نمی‌کند. جالب اینجاست که ارتباط ما در شبکه‌های اجتماعی گاهی فقط و فقط با ارسال شکلک‌ها صورت می‌گیرد و حتی ممکن است در یک دیالوگ چت‌آنلاین، در جریان چند سؤال و جواب هیچ جمله‌ای با زبان نوشتار معمولی ردوبدل نشود. این شکلک‌ها به نوعی صرفه‌جویی در کلام نیز هستند و اساسا خود ادبیات پیامکی در سراسر جهان نیز نوعی ادبیات خاص و خلاصه‌شده است. نوشتن تی ان ایکس به جای تنکس برای تشکر در انگلیسی یا مر30 به جای مرسی (در فرم رایج فینگلیش یا به بیان درست‌تر: پینگلیش) نشان‌دهنده نوعی تمایل عمومی به کوتاه‌نویسی و اختصار بیشتر در مکاتبات روزمره است. این شکلک‌ها به‌قدری جدی شدند که حتی ایموجی مشهور شکلکی خندان با اشک شوق در سال ۲۰۱۵ از سوی لغت‌نامه‌ آکسفورد به‌عنوان واژه برگزیده سال انتخاب شد؛ شکلکی که نه می‌توان آن را تلفظ کرد، نه با حروف و رسم‌الخط زبان‌های رایج دنیا نوشته شده است و نه به خودی خود معنای مستقیم و مشخصی را به مخاطب القا می‌کند. در خلال چنین تحولاتی بسیاری از پژوهشگران می‌پرسند: آیا زبان ایموجی‌ها و شکلک‌ها ممکن است روزی از شدت عمومیت‌یافتن و فراگیرشدن، زبان‌های کنونی را منسوخ کنند؟ این موضوعی است که به سختی می‌توان درباره آن گمانه‌زنی کرد و تحول زبان در قرن‌های آینده را پیش‌بینی کرد.

    کتابی به زبان ایموجی

    چند سال پیش، فرد بننسون با ترجمه کتابی از هرمان ملویل به زبان شکلکی از یک نمونه کتاب به زبان ایموجی رونمایی کرد. انتشار این کتاب، بحث‌های زیادی را موجب شد و حتی عده‌ای از اختراع یک زبان جدید سخن گفتند. انتقال مکتوب مفهوم با شکلی غیر از الفبای زبانی به‌طور کلی پدیده تازه و نوظهوری نیست. معانی و انتقال مفهوم که هر روز با دیدن تابلوهای راهنمایی و رانندگی بین انسان‌ها ردوبدل می‌شود نیز به نوعی صورت‌بندی مفاهیم یا دستورالعمل‌ها به شکلی غیرالفبایی به شمار می‌روند. حتی گاهی این انتقال در قالب صدا (مثلا آژیر آمبولانس و به معنای دستورالعمل: از سر راه کنار بروید) یا در قالب رنگ صورت می‌گیرد. مثلا نور قرمز یا سبز چراغ راهنمایی که به جای دستورالعمل‌های زبانی برانید یا توقف کنید به کار گرفته می‌شوند. پیش‌بینی تحولات آینده زبان‌های بشری به این سادگی‌ها ممکن نیست. ما نمی‌دانیم که در آینده چه تکنولوژی‌هایی به کار گرفته خواهد شد و انسان‌ها در قرن‌های آتی به چه روش‌هایی با یکدیگر ارتباط برقرار خواهند کرد. اینکه آیندگان از نوشتار الفبایی ما چه می‌فهمند مشخص نیست. چه‌بسا ایموجی‌ها و سیستم‌های پیام‌رسان اینترنتی امروز، برای انسان‌های آینده یک روش قدیمی برای انتقال مفاهیم بین انسان‌ها به شمار رود و انسان‌های آینده با تراشه‌هایی در مغز، مفاهیم را بدون صورت‌بندی زبانی یا حتی بدون استفاده از ایموجی‌ها یا صدا یا گفت‌وگوی مکتوب انتقال دهند.

    فایل پی دی اف این مقاله

  • شبه‌علم در سینمای علمی-‌تخیلی

    شبه‌علم در سینمای علمی-‌تخیلی

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۸۷ – پنج شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶

    زمانی که از ژانر علمی-‌‌تخیلی صحبت می‌کنیم احتمالا مقصودمان آثاری است که «آرتور سی. کلارک»، «آیزاک آسیموف» و «رابرت ‌ای. هاینلاین» در سالیان طولانی نوشته‌اند. اینکه دقیقا چه چیزی علمی است و چه چیزی علمی‌-تخیلی، شاید مورد‌ توافق همه نباشد؛ مثلا حتی تشخیص مرز میان ژانر علمی-تخیلی و فانتزی گاهی به سادگی ممکن نیست، به‌خصوص که ژانر علمی-‌تخیلی الزاما در داستان خلاصه نمی‌شود و ممکن است در هر قالبی مثل فیلم یا سریال تلویزیونی، بازی کامپیوتری، سینما، تئاتر و… ریخته شود. به‌لحاظ تاریخی مفهوم ساینس‌فیکشن از قرن نوزدهم به این‌سو به‌تدریج مصطلح شده است و عموما از اودیسه فضایی ۲۰۰۱، اثر «آرتور سی. کلارک» (که استنلی کوبریک از روی آن فیلم ساخت) گرفته تا آثار مشهور «ژول ورن»، نویسنده مشهور فرانسوی، را موضوعات علمی‌-تخیلی در نظر می‌گیرند. تم اصلی و درون‌مایه اغلب آثار ژانر علمی‌-تخیلی معطوف به آینده است. در داستان‌های علمی‌-تخیلی حدس‌هایی از تغییر سبک زندگی انسان در آینده در اثر پیشرفت علم و فناوری طرح  و تبعات زندگی در چنین دنیایی، سوژه اصلی ماجرا می‌شود؛ مثلا زندگی در دنیایی که در آن ماشین‌ها بر انسان‌ها غلبه کرده‌اند، زندگی در جهانی که انسان‌ها شبیه‌سازی می‌شوند، ماشین زمان اختراع شده و می‌توان در زمان سفر کرد، حیات هوشمند فضایی پیدا شده و… . موضوعات ژانر علمی‌-تخیلی بسیار گسترده‌اند و نویسندگان و فیلم‌سازان با ذهنی خلاق درباره آینده علم و فناوری ایده‌پردازی می‌کنند. حمل‌و‌نقل، سبک زندگی، شهرها، منابع غذایی، ارتباطات، آموزش، روباتیک و هوش مصنوعی و هرچیزی که با پیشرفت علم و زندگی انسان ارتباط پیدا می‌کند می‌تواند با چاشنی خلاقیت و ذوق ادبی و هنری، دست‌مایه نوشتن یک داستان علمی‌-‌تخیلی باشد. نویسندگان و نظریه‌پردازان داستان‌های علمی-‌تخیلی تلاش می‌کنند با مشاهده سرعت و روند تحولات علم و فناوری زمان خود، آینده را تصویر کنند. البته برخی از این پیش‌بینی‌ها بر مبنای مشاهده فناوری‌ها و امکانات علمی موجود نبوده‌اند و مثلا در زمان پیش‌بینی «ژول ورن» در سال ۱۸۶۵ حتی تقریبا هیچ طرح درستی از هواپیما هم وجود نداشت و اولین هواپیما به شکل امروزی در سال ۱۹۰۳ توسط برادران «رایت» معرفی شد. حال تصور کنید در چنین شرایطی «ژول ورن»، در داستان خود از سفر به ماه صحبت کرده است.
     ترویج علم یا شبه‌علم
    پیش‌بینی فناوری‌های آینده و مخاطرات احتمالی آنها از موضوعات رایج سینمای علمی‌-تخیلی است. دلیل آن هم واضح است. بشر برای دانستن آنچه قرار است در آینده اتفاق بیفتد بی‌تاب و بی‌قرار است. ما می‌خواهیم بدانیم مسکونی‌شدن مریخ و سفر به کهکشان‌‌های دیگر که امروز به دلایل تکنولوژیک ممکن نیست چگونه خواهد بود. در این بین اما باید پذیرفت که سینمای علمی-‌تخیلی، مستند علمی نیست و قرار هم نیست که باشد. از‌این‌روست که برای نمونه در فیلم میان‌ستاره‌ای در جایی در یک دیالوگ گفته می‌شود: عشق ورای بُعد پنجم و فضا و زمان است. بدیهی است این نگاه ادبی و هنری به علم، چاشنی هنری در سینماست و نمی‌توان به آن اشکالی وارد کرد. مخاطب فیلم‌های علمی‌-تخیلی نیز همیشه متخصصان نیستند و موضوعات این فیلم‌ها طیف بزرگی از مخاطبان را دربر می‌گیرد. البته فیلم‌سازان بزرگ با کمک و مشورت دانشمندان، از افتادن به دام ترویج شبه‌علم پرهیز می‌کنند. «کیپ تورن»، فیزیک‌دان نظری انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا که تخصصش نسبیت عام است و به‌عنوان مشاور علمی پروژه فیلم میان‌ستاره‌ای فعالیت می‌کرد، جایی در پاسخ به این پرسش که آیا مجادله‌ای بین او و «نولان» (کارگردان) سر صحنه‌های فیلم وجود داشته، گفته بود: «نولان می‌خواست که کوپر (بازیگر نقش اصلی) با سرعت بیشتر از نور حرکت کند، ولی من به او گفتم که نه این غیرممکن است. ما بارها دراین‌باره صحبت کردیم و بعد از دو هفته او برگشت و گفت فکر می‌کنم فهمیدم! بی‌خیال سرعت بیشتر از سرعت نور می‌شویم». همان‌گونه که ذکر شد، سینمای علمی-‌تخیلی، سینمای مستند علمی نیست و برای نمونه در همین فیلم میان‌ستاره‌ای، زمانی که دو فیزیک‌دان درباره ادغام دو نظریه نسبیت و کوانتوم صحبت می‌کنند، نویسنده بنا را بر این گذاشته که مخاطب فیلم با جزئیات علمی موضوع آشنایی ندارد. ازهمین‌روست که بازیگر نقش دانشمند ناسا در یک دیالوگ مهم برای همکارش که یک فضانورد حرفه‌ای است، مسئله نسبیت عام و خم هندسی فضا را با خم‌کردن برگه کاغذ به زبان ساده توضیح می‌دهد. این مسئله از دید من هیچ ایرادی ندارد و حتی مروجان علم هم برای توضیح مفاهیم به مخاطب غیرمتخصص، زبان و ادبیات ساده را برمی‌گزینند، اما ایراد در کار سینمای علمی‌-تخیلی جایی پیش می‌آید که برای نمونه، «لوک بسون»، کارگردان فیلم لوسی (محصول ٢٠١٤)، برای ساخت فیلم خود به ترویج یک ایده غلط شبه‌علمی دامن می‌زند که بر مبنای آن انسان تنها از ١٠ درصد ظرفیت مغز خود استفاده می‌کند.

    فایل پی دی اف این مقاله

  • در سودای تولید علم و اندیشه

    در سودای تولید علم و اندیشه

    ۱۳۹۶عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۷۰ – پنج شنبه ۵ بهمن

    فایل پی دی اف این مقاله
  • پنتاگون و مواجهه با یوفوها

    پنتاگون و مواجهه با یوفوها

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۶۴ – پنج شنبه ۲۸ دي۱۳۹۶

    بودجه‌های محرمانه برای پروژه‌های مخفیانه

    در جریان جنگ سرد بحث بر سر اشیای ناشناخته پرنده * که اصطلاحا یوفو نامیده می‌شوند، بالا گرفته و سوژه داغ رسانه‌ها بود. این بحث‌ها با گذشت چند دهه از تب‌وتاب افتاد و لااقل در بین رسانه‌ها به‌تدریج کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد. با وجود این، گمانه‌زنی‌ها درباره وجود اشیای ناشناخته فضایی هرگز فراموش نشده بود تا اینکه در روزهای اخیر، گزارش نیویورک‌تایمز، نام یوفوها را بار دیگر بر سر زبان‌ها انداخت.
    گزارشی از برنامه مخفیانه تحقیقاتی پنتاگون که از سال ٢٠٠٧ آغاز شده، در روزهای گذشته مورد توجه بسیاری از رسانه‌های دنیا قرار گرفت. شاید عجیب‌ترین نکته این باشد که این پروژه درست زمانی آغاز شده که دیگر تب جست‌وجوی یوفوها به نوعی فروکش کرده بود. تلفن انجمنی مانند تحقیقات پدیده‌های ناشناخته پرنده ** مدت‌ها بود که زنگ نمی‌خورد و حتی یک ستاره‌شناس به نام «ورنر والتر» در سال ٢٠٠١ پایان عصر یوفوها را اعلام کرده بود. تعداد تماس‌های تلفنی و گزارش رؤیت یوفوها از صد تماس در سال ١٩٩٥ به ده تماس در سال ٢٠٠٠ کاهش پیدا کرده و به‌ندرت می‌توان دید کتاب‌های مرتبط با یوفو در صف اول فروش کتاب در کتاب‌فروشی‌ها قرار داشته باشند. با‌این‌حال گزارش‌های مربوط به مشاهده اشیای ناشناس پرنده ده‌ها سال است که طبقه‌بندی و بسیاری نیز منتشر شده‌اند. «میلتون تورس»، خلبان بریتانیایی، در تاریخ ٢٠ ماه مه سال ١٩٥٧ به گفته خودش دستور حمله و شلیک به یک شیء پرنده ناشناس را دریافت کرد که به محض آمادگی او برای شلیک، ناگهان از صفحه رادار ناپدید شد. شیء ناشناسی که به بزرگی یک بمب‌افکن روسی بود و ناپدیدشدن آن، رازی که «تورس» تا سال ١٩٨٨ آن را مخفی نگاه داشته بود، به‌عنوان یکی از گزارش‌های مواجهه انسان با یوفو مطرح شد. گزارش‌های رؤیت اشیای ناشناخته پرنده اغلب به گزارش «میلتون تورس» شبیه هستند. مثلا داستان مشاهده یوفو توسط یک خلبان ژاپنی به‌نام «کنجو تراوچی» در ۱۷ نوامبر سال ۱۹۸۶ که برای «اریک فون دنیکن»، نویسنده کتاب مشهور شبه‌علمی «ارابه خدایان» تعریف کرده است. این گزارش می‌گوید «تراوچی» حین پرواز، یک شیء ناشناخته فضایی را مشاهده کرده که مثل یک شیء پرنده غول‌پیکر از او سبقت گرفته، در کنار او مانده، عقب مانده و سپس ناپدید شده است. گزارش‌هایی درباره ربوده‌شدن به‌دست بیگانگان فضایی، مثلا گزارش پسکگولا در سال ۱۹۷۳ یا ماجرای «بارنی» و «بتی هیل» پیش از آن در سال ۱۹۶۱ که سوژه اغلب کتاب‌های شبه‌علمی مرتبط با یوفوهاست، دست‌کم از دید حقوقی، گزارش‌های معتبری نیستند.
    درباره گزارش سال ٢٠٠٤ خلبانان نیروی دریایی ایالات متحده که سوار بر دو جت جنگی F-١٨ از ناو هواپیمابر یواس‌اس نیمتیز در سواحل سن دیگو برخاسته بودند، اطلاعات کمی در دسترس است. ادعای آنها مبنی بر اینکه یک شیء ناشناس پرنده به ابعاد یک هواپیمای مسافری را تعقیب و از آن فیلم‌برداری کرده‌اند، به‌قدری گنگ است که هرگز نمی‌توان نتیجه گرفت آنچه مشاهده شده، یک یوفو بوده است. البته یک تئوری توطئه در افکار عمومی رواج دارد که ملاقات‌کنندگان با بیگانگان فرازمینی بابت پنهان نگاه‌داشتن اخبار یوفوها از اخبار عمومی حق‌السکوت دریافت می‌کنند. عکس‌ها و فیلم‌های منتشرشده، اما هیچ‌یک نه مستند و نه البته واضح بوده‌اند. تصاویری مبهم و بی‌کیفیت که ممکن است حتی از یک ماهواره جاسوسی یا موشک یا حتی سنگ آسمانی در حال سقوط برداشته شده باشند اما به‌عنوان یوفو معرفی می‌شوند. هدف پروژه محرمانه‌ای که از سال ٢٠٠٧ پایه‌ریزی و به‌تازگی افشا شده دقیقا بررسی چنین پرونده‌هایی بوده است. گزارش اخیر نیویورک‌تایمز یک نکته عجیب و پیچیده دارد. این گزارش حاکی از آن است که پروژه پنتاگون هرچند که در سال ٢٠١٢ متوقف شده اما از آن پس به شکل مخفیانه‌ای ادامه پیدا کرده است. بنابر گزارش نیویورک‌‌تایمز این پروژه در تمام سال‌های پس از ٢٠١٢ نه‌تنها از افکار عمومی پنهان مانده بلکه کارمندان به‌صورت موازی و در جریان کار و پروژه‌های جدید، ادامه کار خود روی این پروژه را از پنتاگون نیز مخفی نگاه داشته‌اند. آنها در ظاهر از حمایت سی.‌ای.‌ای و نیروی دریایی برخوردار بوده‌اند. آن‌گونه که نیویورک‌تایمز گزارش می‌دهد، بودجه چنین پروژه‌ای از یک محل سری تأمین می‌شده و از سوی «هری رید»، رهبر وقت اکثریت دموکرات در سنا، سناتور جمهوری‌خواه «تد استیونز» و همچنین «دانیل اینوی»، سناتور دموکرات حمایت می‌شده است. نکته جالب توجه آنجاست که «تد استیونز»، خود از خلبانان جنگی بوده که ادعا می‌شود در زمان خود از سوی اشیای ناشناخته پرنده مورد تعقیب قرار گرفته بوده است. جلسات سری بین این افراد در یک اتاق مخفیانه که شنود در آن ممکن نبوده، برگزار شده و «رابرت بیگلو»، دوست ‌میلیاردر سناتور «هری رید»، که مالک یک کمپانی هوافضا بود نیز در این جلسات حضور داشته است.
    بودجه سالانه ٢٢‌میلیون‌دلاری این پروژه به کمپانی «رابرت بیگلو» پرداخت می‌شده و بر اساس گزارش نیویورک‌تایمز، اسناد و ویدئوهای مواجهه هواپیماهای آمریکایی با اشیای ناشناس در قالب این پروژه مدام طبقه‌بندی می‌شده است. یکی از مخفیانه‌ترین بخش‌های گزارش اخیر این است که مدیران پروژه در سال ٢٠٠٩ اعلام کرده‌اند ایالات متحده توان دفاع از خود در برابر پدیده‌هایی نظیر آنچه را که آنها در این سال کشف و مشاهده کرده‌اند، ندارد، البته مشخص نیست که این پدیده‌ها و مشاهدات دقیقا چه بوده، اما گزارش‌ها از آن حکایت دارند که بین سال‌های ٢٠٠٧ تا ٢٠١٢ چیزی حدود ٢٠‌میلیون دلار برای شناسایی و تعقیب احتمالی اشیای ناشناس پرنده هزینه شده است. «هری رید»، سناتور بازنشسته دموکرات، البته می‌گوید که از برنامه‌‌ریزی برای انجام چنین پروژه‌ای ابدا پشیمان و خجالت‌زده نیست، بلکه باعث و بانی انجام پروژه‌ای شده که هیچ‌کسی پیش از آنها به سراغش نرفته است. باوجوداین، این پروژه به دلیل اینکه ادامه آن اتلاف بودجه تلقی شد، از سال ٢٠١٢ به این سو به صورت رسمی ادامه پیدا نکرد. فعالیت دست‌اندرکاران آن دور از چشم پنتاگون تا جایی ادامه یافت که اینک نیویورک‌تایمز دست به افشای آن زده است. صرف بودجه برای شناسایی اشیای ناشناخته البته الزاما به معنای باور به وجود یوفوها و داستان‌های شبه‌علمی پیرامون آن نیست. چه‌بسا هدف دست‌اندرکاران این پروژه مخفیانه نیز، نه یافتن یوفوها و ملاقات با بیگانگان فضایی، بلکه مقابله با تهدیدات امنیتی سری و شناسایی تکنولوژی‌های محرمانه رقبای آمریکا بوده باشد. به عبارت دیگر شناسایی و بررسی فناوری‌های محرمانه چینی‌ها یا روس‌ها که ممکن است از چشم سازمان‌های جاسوسی آمریکا مخفی مانده باشد.

    پروژه‌ای جدی یا اتلاف بودجه پژوهشی؟
    پروژه‌های عظیم، بودجه‌های عظیم می‌طلبند؛ آن‌قدر عظیم که به‌سختی می‌توان تصور کرد بخش خصوصی از پس تأمین آن برآید. بودجه سازمان عریض‌وطویلی مانند ناسا ورای حد تصور است. اساسا علم در حوزه کاربردی و تکنولوژی در اغلب موارد بسیار هزینه‌بر است و به همین جهت، تولید علم مثلا در کیهان‌شناسی که نیازمند صرف هزینه‌های سرسام‌آور است، در انحصار دولت‌ها و دانشمندان کشورهایی است که برای نمونه تنها برای سازمانی مانند ناسا بیش از ۱۷‌میلیارد دلار بودجه در نظر می‌گیرند. صرف بودجه برای تحقیقات فضایی و کشف رازهای جهان البته همیشه مخالفانی هم داشته است؛ تحقیقاتی که به خودی‌خود به تولید محصولی تجاری و مرحله سوددهی اقتصادی نمی‌رسند و اهداف دیگری را دنبال می‌کنند. شهروندان دنیا بدون پرداخت هیچ هزینه‌ یا مالیاتی در جریان آخرین یافته‌ها و اکتشافات فضایی سازمان فضایی ناسا قرار می‌گیرند. این موضوع ممکن است برای رئیس‌جمهور تاجری مانند «دونالد ترامپ» چندان خوشایند نباشد، ولو اینکه ظاهرا علاقه چندانی هم به توسعه ناسا نداشته و در جریان مبارزات انتخاباتی گفته بود: ما مسائل مهم‌تری داریم و در آن حد ثروتمند نیستیم که بودجه‌های هنگفتی را صرف پروژه‌های فضایی کنیم، البته این تنها «ترامپ» نیست که برای کاهش هزینه‌ها، از کاهش بودجه‌های فضایی صحبت کرده بود. طرح «کانستلیشن» برای فرستادن دوباره انسان به ماه و سپس مریخ در زمان «جورج بوش» بعدها در زمان «اوباما» و از سوی دموکرات‌ها بود که به دلیل هزینه‌های بسیار بالای آن کنار گذاشته شد. هدف از پروژه اخیر پنتاگون اگر صرفا جست‌وجو و رصد و تعقیب یوفوها و بررسی گزارش‌های مشاهده فرازمینی‌ها بوده، تعجبی ندارد که متوقف شده باشد. صرف سالانه‌ میلیون‌ها دلار برای موضوعی که اغلب در رده داستان‌های شبه‌علمی جای می‌گیرد و بشر تاکنون هیچ گواه و شاهد مستدلی در تأیید آن پیدا نکرده، بیهوده به نظر می‌رسد.
    «رابرت تی دیکسون» در کتاب «نجوم دینامیکی» می‌نویسد: مطمئنا اگر هزینه‌های بسیار زیاد مالی نبود، طرحی شبیه به «طرح سیکلو‌پ‌ها» که سال‌ها پیش در حدود سال ١٩٧١ میلادی پیشنهاد شد، به سرانجام می‌رسید. در این طرح ده‌ها آنتن رادیویی بزرگ به ترتیبی آراسته می‌شدند تا مقادیر عظیمی از انرژی را در شعاع نسبتا باریکی متمرکز کنند، اما هزینه این کار دست‌کم ۱۰‌میلیارد دلار می‌شد. صرف چنین بودجه عظیمی برای شناسایی سیگنال‌های ارسالی احتمالی موجودات هوشمند فضایی، پروژه‌ای نیست که بتوان دولت‌ها را برای سرمایه‌گذاری روی آن قانع کرد، البته همان‌گونه که کارشناسان در روزهای اخیر پس از افشای پروژه محرمانه پنتاگون گمانه‌زنی کرده‌اند، هدف از انجام این پروژه می‌توانسته نه الزاما یافتن یوفوها، بلکه بررسی امکان مقابله با فناوری‌های فوق‌پیشرفته رقبای ایالات متحده بوده باشد.
    هواپیماهای جاسوسی یا تکنولوژی‌هایی که از شدت پیشرفته‌بودن حتی ممکن است فراطبیعی یا خارج از توان تکنولوژیک بشر شناخته شده و بنابراین به‌عنوان اشیاي ناشناخته پرنده معرفی شوند. اما سرمایه‌گذاری روی پروژه‌هایی که سود زودبازده‌ای به دنبال ندارند به‌خصوص با پایان‌گرفتن جنگ سرد که علاقه تبلیغاتی هم برای اجرای آنها وجود ندارد، دشوارتر از هر زمان شده است. در همین سال‌های اخیر بودجه ناکافی سازمان فضایی اروپا نشان داد که سرمایه‌گذاری روی بسیاری از پروژه‌های عظیم به سختی ممکن است. ظاهرا برای سیاست‌مداران دنیا سرمایه‌گذاری روی پروژه‌ای که تا آینده‌های بسیار دور ممکن است بی‌استفاده بماند، چندان جذابیتی ندارد. یک مثال دم‌دستی، مأموریت برخورد سیارکی *** سازمان فضایی اروپا بود. مأموریتی که در همراهی با ناسا قرار بود برای نخستین‌بار در تاریخ بشر مسیر حرکت یک شیء آسمانی به نام «دیدایموس» را تغییر دهد. سیارکی که در ۱۱ آوریل ۱۹۹۶ توسط «جو مونتانی» کشف شد و طبق برآورد دانشمندان در سال ۲۰۲۲ میلادی به فاصله ۱۶‌میلیون‌کیلومتری زمین نزدیک خواهد شد. هرچند این فاصله فوق‌العاده زیاد است، اما فرصت خوبی برای ستاره‌شناسان و کیهان‌شناسان فراهم کرده است تا مأموریتی بلندپروازانه را طراحی کنند. طبق برنامه‌ریزی‌های انجام‌شده قرار است سفینه فضایی ۴۰۰کیلوگرمی در اکتبر سال ۲۰۲۰ به فضا فرستاده شود و دو سال بعد از آن با قمر این سیارک برخورد کند. اما اخیرا یک مشکل بزرگ بر سر راه این مأموریت عظیم ایجاد شده است: بودجه! برای مأموریت ای آی ام برخورد سیارکی سازمان فضایی اروپا  بودجه کافی وجود ندارد و «پاتریک میشل» پژوهشگر سیارات در مرکز پژوهش‌های علمی در شهر نیس فرانسه نیز این خبر را تأیید کرد. این مشکل بزرگ سازمان فضایی اروپا قدری ناامیدکننده به نظر می‌رسد چراکه سازمان فضایی اروپا با مأموریت موفقیت‌آمیز روزتا نشان داده بود که قادر است پروژه‌های عظیم فضایی را به بهترین شکل ممکن انجام دهد. اما اینجا بحث بر سر تأمین مالی ۱۰‌میلیارد‌و ٣٠٠ ‌میلیون یورو پول است و مشکل اینجاست که کشورهای عضو سازمان فضایی اروپا قادر به تأمین این بودجه عظیم نیستند.

    صرف بودجه برای جست‌وجوی بیگانگان فضایی
    هدف از پروژه‌های عظیم فضایی الزاما یافتن حیات فرازمینی یا سیارات فراخورشیدی با قابلیت حیات نیست. بسیاری از این پروژه‌ها به نوعی آزمایشگاه‌های بزرگ کیهان‌شناسی و فیزیک به شمار می‌روند. کمتر کسی تصور می‌کند که بودجه ١٥٠‌میلیارددلاری ایستگاه فضایی بین‌المللی، اتلاف بودجه و پول‌دورریختن بوده است. در ایستگاه فضایی بین‌المللی، تجهیزات طیف‌نگار آلفامغناطیس **** وجود دارد که به تحقیقات درباره ذرات موجود در تابش‌های کیهانی و سرشت ماده تاریک و پادماده مشغول است. ایستگاه فضایی بین‌المللی، مقصدی برای گردش فضایی یا تماشای زمین نیست. بعید است کسی سرمایه‌گذاری در آن را اتلاف بودجه ارزیابی کند. در این ایستگاه، دوربین کشاورزی ***** تعبیه شده که هم به مؤسسات مسئول کشاورزی در مدیریت منابع و تصمیم‌گیری‌های کلان درخصوص زهکشی و آبیاری و کود و آفت‌کش و نظایر آن کمک می‌کند و هم به مطالعه و بررسی روند نابودی منابع طبیعی جنگل‌ها یاری می‌رساند. تلسکوپ فضایی کپلر (با حدود ٥٥٠‌ میلیون دلار بودجه، ساخت ناسا) هم که با هدف کشف سیارات فراخورشیدی مشابه زمین به فضا پرتاب شده ‌است به ندرت ممکن است مورد انتقادی در زمینه اتلاف بودجه قرار بگیرد. تلسکوپ فضایی کپلر در سال ٢٠٠٩ میلادی و در زمانی که دانشمندان و پژوهشگران از تعداد سیاره‌های شبه‌زمین در خارج از منظومه شمسی اطلاعی نداشتند به فضا پرتاب شد. از سال ۲۰۱۲ تاکنون، وجود ۲۳۳۷ سیاره فراخورشیدی و ۴۴۹۶ سیاره دیگر را که احتمال حیات در آنها هست، تأیید کرده است. آخرین نمونه آن نیز خبر کشف سیاره کپلر-۹۰آی که همین چند روز پیش توسط ناسا اعلام شد. بودجه‌های عظیم و سرسام‌آور برای پروژه‌های عظیم به‌خصوص در زمینه هوافضا و نجوم و کیهان‌شناسی که اصطلاحا «بیگ ساینس» ****** محسوب می‌شوند (دانش‌هایی که صورت‌بندی آنها مستلزم صرف هزینه‌های کلان است) موضوع تازه‌ای نیست. تلسکوپ فضایی جیمزوب، ١٠ ‌میلیارد دلار هزینه برده است، اما به ندرت ممکن است کسی صرف بودجه برای پیشرفت آن را بی‌حاصل ارزیابی کرده است. البته در تاریخ ایالات متحده، پروژه‌هایی نظیر پروژه اخیر پنتاگون که نیویورک‌تایمز افشا کرده باز هم می‌توان پیدا کرد.
    در سال ۱۸۱۸ یک کاپتان پیاده‌نظام آمریکا به نام «جان کلوز سایمز» که به عبارتی قهرمان جنگ ۱۸۱۲ محسوب می‌شد، نظریه‌ای را مطرح کرد که بر اساس آن، زمین یک پوسته توخالی بود و چهار کره هم‌مرکز دیگر نیز داخل آن قرار داشت و همه این کره‌های تو‌در‌تو بر اساس این نظریه از راه دهانه قطبی به عرض‌ هزاران مایل قابل دسترسی بودند. او در پی آن بود که به‌عنوان سرپرست، یک تیم تحقیقاتی انتخاب کرده و راهی سفری اعجاب‌‌انگیز شود. بنا بر دیدگاه «کلوز سایمز» در زیر زمین، سرزمینی گرم و پر از گیاهان و جانواران قرار داشت که اینک باید کشف می‌شد. این موضوع کم‌کم جدی گرفته شد و در سال ۱۸۱۲ با حمایت «جرمی رینولدز»، حتی کنگره هم این طرح را تصویب کرد. جالب است که حتی وزرای نیروی دریایی و خزانه‌داری سه کشتی هم برای این سفر آماه کرده بودند. البته گویا بخت با «جان کلوز سایمز» یار نبود و با انتخاب رئیس‌جمهور جدید، اندرو جکسن، این پروژه متوقف شد.

    سیاست جست‌وجوی یوفوها
    افسانه‌ها و داستان‌های شبه‌علمی بسیاری از بشقاب‌پرنده‌های آلمان نازی و دوران رایش سوم وجود دارد. وسایل پرنده گرد و غیرعادی‌ای که ادعا می‌شود نیروهای متحدین و متفقین آنها را با چشم خود دیده بودند. سال گذشته «ماریو لیویو» مقاله‌ای در نیچر منتشر کرد که با بررسی یادداشتی مربوط به سال ۱۹۳۹ منسوب به «چرچیل»، نخست‌وزیر بریتانیا در زمان جنگ جهانی دوم، نشان می‌داد این سیاست‌مدار مشهور چه تفکراتی درباره سیارات فراخورشیدی و بیگانگان فضایی داشته است. حتی پیش از این، مطالب زیادی درباره اینکه «چرچیل» از وزیر امور خارجه خود اطلاعاتی را درباره یوفوها و بیگانگان فضایی خواسته بود نیز منتشر شده بود. اما گزارش‌های منتشرشده از مشاهده اشیای ناشناخته فضایی، به‌قدری ناقص و پراکنده‌اند که رد یا تأیید آنها با اطلاعات موجود ممکن نیست. بررسی‌های دقیق‌تر درباره مشاهده یوفو‌ها نشان می‌دهد بسیاری از روایت‌های انتشاریافته از رؤیت اشیای ناشناخته فضایی، جعلی و ساختگی هستند. طبق آمارها بیشترین تعداد گزارش رؤیت اشیای ناشناخته فضایی در سال ۱۹۹۶ به ثبت رسیده است؛ یعنی دقیقا در سال موفقیت بزرگ سریال تلویزیونی علمی‌-تخیلی به نام ایکس فایلز*******. به بیان دیگر می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که فضای عمومی و جو روانی مشاهده اشیای ناشناخته فضایی، به نوعی تحت‌تأثیر این سریال قرار گرفته بود. البته علاقه‌مندان به یوفوها و حیات فرازمینی، پرونده یوفوها را با اشتیاق فراوان دنبال می‌کنند. مسئله جست‌وجوی یوفوها چه تئوری توطئه باشد و چه واقعیتی پنهان، آن قدر جدی است که هنوز هم در سنای آمریکا و پنتاگون حامیانی پیدا می‌کند که حاضرند برای انجام پژوه‌های مربوط به آن سرمایه‌گذاری کنند.

    *(Unidentified flying object)

    **(GEP)

    ***AIM

    ****AMS

    *****ISSAC

    ******(Big Science)

    ******* «X-Files»

    فایل پی دی اف این مقاله

  • بررسی موانع توسعه علمي در کشورهای خاورميانه

    بررسی موانع توسعه علمي در کشورهای خاورميانه

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۴۶ – پنج شنبه ۷ دي۱۳۹۶

    تا موانع را نشناسيم، نمي‌توانيم نقشه‌ راه ترسيم کنيم

    علل عقب‌ماندگي علمي ممالک خاورميانه چيست؟ چرا غرب در پروژه توسعه علم و فناوري موفق بوده، اما ممالک شرقي غالبا درجا زده و در مواردي به جاي پيشرفت، پسرفت کرده‌اند؟ اينها بخشي از پرسش‌هايي است که بسياري از متفکران و انديشمندان شرقي در يکي دو قرن اخير از خود پرسيده‌اند و هر يک به فراخور انديشه و ديدگاه خود، تلاش کرده‌اند پاسخي براي آن بيابند. براي طراحي يک نقشه ‌راه توسعه علمي، خيلي چيزها را بايد بدانيم، مثلا تعريف منسجم و جامع و مانع از توسعه علمي. بايد دقيقا بدانيم وقتي از توسعه علمي صحبت مي‌کنيم، مقصودمان چيست. تنظيم سندهاي توسعه نيز به‌سادگي نوشتن يک انشا درباره تعطيلات تابستان نيست، مسلتزم اين است که صاحب‌نظران و جامعه‌شناسان و دانشمندان، با طرحي دقيق و مشخص و زمان‌بندي شده، به دور از کلي‌گويي بتوانند يک نقشه‌ راه مشخص و واضح را ترسيم کنند. نکته ديگر اين است که در چنين طرحي بايد موانع توسعه علم را شناخت، توسعه علمي باشد يا مذاکرات صلح يا طرح‌هاي اقتصادي کلان، تفاوتي نمي‌کند. براي پيشبرد هر طرحي بايد موانع توسعه آن طرح را شناخت. تا موانع را نشناسيم، نمي‌توانيم نقشه‌ راه ترسيم کنيم. برخي از اين موانع بومي هستند و برخي موانعي هستند که در هر کشور ديگري نيز ممکن است وجود داشته باشند.

    طرحي واقعي يا خيالي

    طرح توسعه علمي بايد واقعي باشد. اين نقشه راه نبايد اجزا و المان‌هايي داشته باشد که در دنياي واقعي وجود ندارند يا خيالي باشند؛ مثلا وقتي چند مهندس راه، نقشه‌اي از طرح جاده‌اي را که در دست احداث است، روي کاغذ مي‌آورند، ممکن است از بوته‌هاي خشک کنار جاده بسته به اهميت آنها صرف‌نظر کنند، اما اگر يک مهندس طراح، صخره‌اي را در بخشي از جاده طراحي کند که در دنياي واقعي وجود ندارد، چنين طرحي بي‌اعتبار است و ساخته تخيل طراح. طرح توسعه بايد بر اساس واقعيت‌هاي موجود باشد در غير اين صورت، به سرنوشت پروژه‌هاي نيمه‌کاره‌اي دچار مي‌شود که پس از مدتي راهي موزه مي‌شوند يا در اداره‌هاي بايگاني خاک مي‌خورند. موانع اصلي در راه پيشرفت علم غالبا ماهيت اجتماعي دارند؛ موانعي که در اين يادداشت به صورت خلاصه به سه ستون عمده آن اشاره خواهيم کرد.

    ١- موانع اقتصادي
    فقر مادي را اساسا مي‌توان به‌عنوان يک مانع بر سر راه توسعه علم به‌شمار آورد. با وجود آنکه بسياري از اکتشافات نظري و تجربي بزرگ در شرايط فقر مادي به ثمر رسيده‌اند، اما رفاه مادي نيز مي‌تواند يک مانع سر راه توسعه علم باشد. از ديگرسو بودجه‌هاي کلان و پول‌هاي زيادي ممکن است صرف تعداد کمي از ايده‌هاي بي‌مصرف شود. از ديد کلي مي‌توان علوم را به دو دسته تقسيم کرد. علوم مبتني‌بر هزينه‌هاي سرسام‌آور (که اصطلاحا به
    بیگ ساینس مشهورند)، علومي هستند که در آنها به‌جاي استفاده از انديشه و تفکر و ارائه نظريات هوشمندانه براي کشف رازهاي طبيعت، از ابزارهاي بسيار پرهزينه بهره برده مي‌شود؛ يعني به عبارتي علومي که در آنها محتواي نظري به علم کاربردي و حتي تکنولوژي تقليل داده مي‌شود.
    – علوم برجسته با وجود اينکه به‌لحاظ نظري بسيار عميق هستند و مرزهاي دانش و فهم انسان از طبيعت را به صورت حيرت‌برانگيزي تغيير مي‌دهند؛ اما براي صورت‌بندي آنها هزينه‌هاي ميليارددلاري نياز نيست؛ مثلا از جمله علوم برجسته مي‌توان به نظريه نسبيت اينشتين، نظريه تکامل داروين يا معادلات ماکسول يا فارادي اشاره کرد. «رابرت تي. ديکسون» در کتاب «نجوم ديناميکي» مي‌نويسد: «من اطمينان دارم اگر مشکلات مالي نبود، طرحي شبيه به طرح سيکلوپ‌ها را که سال‌ها پيش براي دريافت سيگنال‌هاي احتمالي حيات هوشمند در کيهان پيشنهاد شد، دنبال مي‌کرديم. ده‌ها آنتن راديويي بزرگ به ترتيبي چيده مي‌شدند که مقادير زيادي انرژي را در شعاع به نسبت باريکي متمرکز کنند. اما هزينه اين کار حداقل ۱۰ ميليارد دلار است! يا مثال ديگر در زمينه بیگ ساینس، شتاب‌دهنده‌هاي ذرات است که براي راه‌اندازي آن چيزي حدود ١٠ ميليارد يورو معادل ٢٠ برابر تمام بودجه پژوهشي ايران در سال ١٣٩١ هزينه صرف شده است. از اين جهت بیگ ساینس به صورت انحصاري در دست دولت‌ها و دانشمندان کشورهايي باقي مي‌ماند که مثلا تنها براي يکي از موسسات پژوهشي‌شان؛ مانند ناسا بيش از ۱۷ ميليارد دلار بودجه در نظر مي‌گيرند. به همين جهت بسياري از پژوهش‌هاي بنيادين به دليل عدم تأمين بودجه لازم، اساسا حتي بررسي و مطالعه نمي‌شوند و ما بخش زيادي از توليد علم در حيطه بیگ ساینس را از دست مي‌دهيم، اما مشکل بر سر اين است که ما نه‌تنها از قافله توسعه  بیگ ساینس عقب مي‌افتيم، بلکه همان علوم برجسته را که در دسترس‌تر است، نيز از دست مي‌دهيم». يک گزارش اشپيگل نشان مي‌داد که تنها ۳۱۲ دانشگاه از هزارو ٨٠٠ دانشگاه کشورهاي عضو سازمان کنفرانس اسلامي در توليد مقالات علمي سهم دارند و همچنين ۱۴ کشور از ۲۸ کشور با پايين‌ترين ميزان توليد علمي، از بين کشورهاي عضو سازمان کنفرانس اسلامي هستند. جالب است بدانيم که در سال‌هاي ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳، ۲۰ کشور از ۵۷ کشور عضو سازمان کنفرانس اسلامي  فقط ٣٤/٠ درصد از توليد ناخالص داخلي خود را به پژوهش اختصاص داده‌اند. اين در حالي است که ميانگين جهاني سهم پژوهش از توليد ناخالص داخلي ۲.۳۶ درصد است.
    ٢- موانع مبتني‌بر باور
    چندي پيش وزارت آموزش‌وپرورش ترکيه اعلام کرد که از اين پس مبحث تکامل در مدارس تدريس نخواهد شد. تکامل زيستي که تاکنون تنها در عربستان‌سعودي (و ظاهرا سودان) در متون درسي ديده نمي‌شد، اينک قرار است از کتاب‌هاي زيست‌شناسي مدارس ترکيه نيز حذف شود. اين مثال، يک نمونه آشکار از موانع مبتني‌بر باور يا ايدئولوژيک سد راه توسعه علم است. بنيادگرايان با آن بخش از علم نظير معادلات ماکسول يا فارادي و نظريه‌هاي الکترومغناطيس مشکلي ندارند. مدل اتمي بوهر يا تامسون مشمول سانسور و منع ايدئولوژيک نمي‌شود و در طول تاريخ، نظريه‌هايي مانند نظريه داروين در زيست‌شناسي يا نظريه کوپرنيکي در نجوم بوده که با مشکلات فراواني روبه‌رو شده است. البته موانع ايدئولوژيک صرفا مربوط به ممالک شرقي نيست و امروزه درخصوص پژوهش‌هاي ژنتيک در بسياري از کشورهاي پيشرفته نيز موانعي ايدئولوژيک وجود دارد. در آمريکا دولت بوش در آگوست سال ۲۰۰۱ محدوديت‌هايي براي پژوهش‌‌هاي سلول‌هاي بنيادي ايجاد کرده بود که به مدت هشت سال ادامه داشت. کليساي کاتوليک رم نيز مخالفت عجيبي با مسئله سلول‌هاي بنيادي دارد، درحالي‌که پژوهش در زمينه سلول‌هاي بنيادي، به گواه پژوهشگران و متخصصان، شايد شاه‌کليد حل چالش‌هاي پزشکي مدرن باشد. از نظر بسياري از مردم در سراسر دنيا، کاربرد بيوتکنولوژي در کشاورزي دخالت در کار خدا تلقي مي‌شود. «پرنس چارلز»، وليعهد انگلستان که شديدا از غذاهاي تغييرژنتيکي‌يافته انتقاد مي‌کند، مي‌گويد: «من اعتقاد دارم که اين نوع تغيير ژنتيکي، انسان را وارد حيطه‌اي مي‌کند که فقط‌وفقط متعلق به خداوند است». در عربستان‌سعودي، پژوهش در زمينه تغييرات ژنتيکي گياهان، مسئله و مشکلي ندارد، اما ؛ يعني تشخيص قبل از تولد (تشخيص بيماري يا وضعيت جنين يا رويان قبل از تولد) ممنوع است. در تاريخ علم اروپا نيز مثال‌هاي بي‌شماري مي‌توان يافت که نشان مي‌دهد توسعه نظريه‌هاي علمي با چه موانع ايدئولوژيکي روبه‌رو بوده است. «جوردانو برونو»، فيلسوف و کيهان‌شناس ايتاليايي، به دليل نشر باورهايي که مخالف تعاليم کليساي کاتوليک بود، به حکم دادگاه تفتيش عقايد و با موافقت پاپ کلمنت هشتم در شهر رم سوزانده شد و کتاب‌هاي او تا همين سال ١٩٦٦ در فهرست کتاب‌هاي ممنوعه کليسا قرار داشت. البته مقصود از موانع ايدئولوژيک صرفا محدوديت‌هاي ديني نيست. حتي ايدئولوژي مارکسيستي هم ممکن است پژوهش‌هايي را که با ديدگاه‌هاي مارکسيستي ناسازگار است، محدود کند. حتي فراتر از آن، انديشه‌هاي دنياي مدرن که مبتني بر آزادي انسان و برابري همه انسان‌ها، فارغ از نژاد و رنگ پوست و زبان هستند، خود ممکن است به عنوان موانع ايدئولوژيک عمل کرده و سد راه توسعه علم شوند. کتاب «بررسي روان‌شناختي خودکامگي» اثر «مانس اشپربر»، روان‌شناس آلماني، را به ياد بياوريم که پيش از جنگ جهاني دوم نوشته شده بود. اين کتاب صرفا ديدگاه‌هاي روان‌شناسي «اشپربر» را بازنمايي مي‌کرد، اما باعث شد که او نه‌تنها از ترس نازي‌ها تا مدت‌ها به زندگي پنهاني روي آورد، بلکه حتي کمونيست‌هاي پيرو «استالين» هم مطالعه اين کتاب را ممنوع کردند و مشهور است که هواداران «استالين» حتي ازدست‌زدن به اين کتاب هم پرهيز مي‌کردند و در نهايت گشتاپو (پليس مخفي آلمان نازي)، تمام نسخه‌هاي اين کتاب را يافته و نابود کرد.
    ٣- جعل و تقلب
    در کنار موانع اقتصادي و موانع ايدئولوژيک، يک عامل مهم ديگر نابودکننده امکانات و استعدادهاي موجود در کشورهاي درحال‌توسعه است. پژوهشگران جعلي در جامعه علمي، بودجه‌هاي پژوهشي را حيف‌وميل مي‌کنند و بودجه‌اي را که بايد در ‌واقع صرف توسعه علوم شود، هدر مي‌دهند و در قالب طرح‌هاي بي‌محتوا، حتي يک خشت روي خشت توسعه علم کشور نمي‌گذارند. با خالي‌کردن جيب بودجه پژوهش، ديگر چيزي براي دانشجويان مستعد که ممکن است ايده‌هاي ناب و فوق‌العاده‌اي هم داشته باشند، باقي نمي‌ماند و پژوهشگران واقعي ممکن است ماه‌ها و سال‌ها در انتظار دريافت وام‌هاي خرد بمانند و دست‌آخر به هيچ نتيجه‌اي هم نرسند. مسئله جعل، قبل از آنکه ريشه در آموزش عالي داشته باشد، در آموزش‌وپرورش هم ديده مي‌شود. روي شيشه بسياري از کافي‌نت‌ها نوشته شده: تحقيق دانش‌آموزي (يا دانشجويي) پذيرفته مي‌شود. به‌ابتذال‌کشاندن مفهوم تحقيق (و پژوهش) از همين مسائل آغاز مي‌شود و به توسعه علم آسيب‌هاي جدي وارد مي‌کند. با حيف‌وميل بودجه‌هاي پژوهشي ازسوي پژوهشگران جعلي، سهم زيادي براي پژوهشگران واقعي که ‌‌ايده‌هاي ناب و عملي و اصولي دارند، باقي نمي‌ماند. تشخيص پروژه‌هاي بي‌محتوا يا حتي مجعول و ساختگي که وجود خارجي ندارند، اما به دليل روابط و زدوبند ممکن است بودجه‌هاي کلاني از بخش پژوهش را عايد خود کنند، چندان سخت نيست و هميشه عده‌اي متخصص هستند که تشخيص دهند يک بودجه پژوهشي براي يک پروژه جعلي تعريف شده يا واقعا براي يک پروژه واقعي. سه مورد از موانع توسعه علم که به صورت اجمالي به آن پرداختيم، تنها دلايل عقب‌ماندگي علمي ما نيستند. آنچه گفته شد، شايد کوه يخي باشد که تنها قله برآمده آن از زير آب را مي‌بينيم. در عمل، توسعه علم و طراحي يک نقشه ‌راه جامع براي آن، به‌مراتب پيچيده‌تر و دشوارتر از اينهاست؛ موضوعي که بايد مدام درباره آن بحث و تبادل‌نظر کرد و نوشت.

    فایل پی دی اف این مقاله

  • از وی-٢ آلمان نازی تا هواسونگ-١٥ کره‌شمالی

    از وی-٢ آلمان نازی تا هواسونگ-١٥ کره‌شمالی

    ۱۳۹۶ عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۴۰ – پنج شنبه ۳۰ آذر

     بسیاری بر این باورند که رشد علم و توسعه فناوری‌ها در دوران جنگ‌ها در مقایسه با شرایط عادی، شتاب بیشتری می‌گیرد. نگاهی به تاریخ البته این دیدگاه را تا حد زیادی تأیید می‌کند. «الکساندر فلیمینگ»، کاشف پنی‌سیلین که جان میلیون‌ها نفر را نجات داد، در جریان جنگ جهانی اول، پزشک نظامی بود و از همان جا بود که مطالعه درباره زخم‌های عفونی را آغاز کرد. یا اینترنت که امروز در دست همگان است زمانی در دهه ١٩٦٠ میلادی در اختیار پنتاگون و سازمان‌های نظامی ایالات متحده آمریکا بود و هدفی نظامی و دفاعی را در برابر پروژه اسپوتنیک شوروی سابق دنبال می‌کرد. یا حتی ارتباط رادیویی بی‌سیم بین هزاران هواپیمای مسافربری با برج‌ کنترل که بخش بزرگی از شبکه حمل‌ونقل بین‌المللی روزگار ما را تشکیل می‌دهد نیز مبنای نظامی داشته و در جریان جنگ جهانی دوم توسعه پیدا کرده است. در این بین اما فناوری موشکی، تاریخ پرپیچ‌وخمی را پشت سر گذاشته است. از تلاش برای تسخیر فضا گرفته تا دستیابی به برتری تکنولوژیک در ساخت سلاحی که در تعیین نتیجه نهایی جنگ جهانی دوم، حرف آخر را می‌زد. آزمایش موشک بالستیک بین‌قاره‌ای  هواسونگ-١٥ کره‌شمالی بار دیگر به بحث‌های داغ حیطه سیاست و حتی فناوری دامن زد و کارشناسان بسیاری از جنبه‌های گوناگون به تحلیل این رویداد پرداختند. تمامی این تحلیل‌‌ها بر سر آزمایش یک موشک بالستیک کره‌شمالی است که برای نخستین‌بار به ارتفاع ٤٥٠٠کیلومتری زمین رسیده است. موشکی که مسافتی حدود هزار کیلومتر را طی کرده و در نهایت در دریای ژاپن فرود آمده است. دغدغه اصلی همسایگان البته این نیست. ارتفاع پرتاب موشک هواسونگ-١٥ بزرگ‌ترین نگرانی را در جامعه جهانی ایجاد کرده است. چراکه این موشک تا ارتفاع چهارهزارو ٥٠٠ کیلومتری یعنی چیزی حدود ١٠ برابر ارتفاع ایستگاه فضایی بین‌المللی اوج گرفته و به گفته کارشناسان ٩٥٠ کیلومتر مسافت را در ٥٣ دقیقه پیموده است. آیا نگرانی‌های موجود در سطح بین‌المللی بیهوده است؟ آیا ممکن است که ناظران بین‌المللی خطر آزمایش موشکی کره‌شمالی را بیش از حد جدی گرفته باشند؟ آیا تکنولوژی ساخت موشک هواسونگ-١٥ کره‌شمالی، دستاورد دانشمندان و مهندسان پیونگ‌یانگ است یا باید به آن به چشم یک فناوری وارداتی یا قاچاق تسلیحاتی از روسیه نگاه کرد؟ اینها بخشی از پرسش‌هایی است که در این مقاله از دیدگاه تاریخ علم و فناوری به آنها خواهیم پرداخت
    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در روزنامه شرق
  • مرثیه ای برای یک رویا

    مرثیه ای برای یک رویا

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره 2951، 9 شهریور 1396

    مريم ميرزاخانی نيازی به بزرگداشت آيندگان ندارد


    «نيلز بوهر»، فيزيک دان مشهور قرن بيستم،  مي گويد: «چيزهايي وجود دارد که از شدت جدي بودن، تنها مي توان با آنها شوخي کرد». مرگ «مريم ميرزاخاني» بي ترديد يکي از همين هاست که «بوهر» مي گويد؛ آن قدر جدي که باور آن با گذشت چند هفته هنوز هم سنگين است. درباره زندگي و مرگ او بسيار گفته اند و بسيار نوشته اند و من نمي خواهم گفته هاي ديگران را تکرار کنم يا مرثيه سرايي کنم. نوشتن درباره «مريم ميرزاخاني» ساده نيست. نه شخصيت او ساده بوده و نه زمينه کاري اش موضوعي است که بتوان در چند سطر خلاصه کرد. «آلبرت اينشتين» در سال ۱۹۴۸ در ستايش نامه اي که عنوان آن «در رثاي ماکس پلانک» بود، مي نويسد: «انساني که سعادت آن را داشته است که دنيا را با انديشه اي بلند و خلاق متبرک سازد، نيازي به بزرگداشت آيندگان ندارد. کار بزرگ او تا هم اکنون نيز مايه سرافرازي اش بوده است». «مريم ميرزاخاني» هم يکي از  اين انسان هاست که زندگي اش به خودي خود مايه سرافرازي اش بوده و بزرگداشت ما چيزي به شخصيت او اضافه نمي کند. او اعتبار و اثرگذاري خود را از دريافت مدال فيلدز در سال ۲۰۱۴ نمي گيرد و بر عکس، اين «مريم ميرزاخاني» و دانشمندان بزرگي مانند او هستند که به اين مدال و چنين جوايزي اعتبار مي دهند. «ميرزاخاني» صرفا يک نابغه نبود. کافي است تصور کنيد که کار انتشار مقاله ۱۷۲صفحه اي او و «الکس اسکين»، استاد رياضي دانشگاه شيکاگو، ۹ سال زمان برده است. چنين پشتکار و همت و تلاشي خستگي ناپذير، فقط با نبوغ قابل توضيح نيست. «هاورد و. ايوز» در کتاب مشهورش درباره تاريخ رياضيات، توسعه رياضيات را از ابتداي تمدن بشري تا پايان قرن بيستم مرور مي کند و به دليل محدوديت حجم کتاب، گاهي فقط برخي چهره هاي مهم تر و اثرگذارتر رياضيات در قرون مختلف را نام مي برد و از سايرين صرف نظر مي کند. من ترديدي ندارم که آيندگان در کتاب هاي تاريخ رياضيات هرگز نخواهند توانست از نام «مريم ميرزاخاني» صرف نظر کنند.

    طلايي درخشان در رياضيات

        «ميرزاخاني» و ديگر دانش آموزاني که در المپيادهاي علمي اوايل دهه ٧٠ خورشيدي يعني در المپيادهاي جهاني رياضي سال ۱۹۹۴ و ۱۹۹۵ در هنگ کنگ و کانادا مدال هاي ارزشمندي به دست آورده بودند، الگوهاي علمي ما در آن سال ها بودند. از آن تيم اما يک نام بيش از همه به چشم مي خورد و يک نفر بيش از سايرين درخشيده بود؛ «مريم ميرزاخاني» که در المپياد رياضي هنگ کنگ با ۴۱ امتياز از ۴۲ امتياز مدال طلاي جهاني گرفته و سال بعد از آن يعني ۱۹۹۵ در المپياد جهاني رياضي کانادا با ۴۲ امتياز از ۴۲، رتبه اول طلاي جهاني را به دست آورده بود. اينکه «مريم ميرزاخاني» از ۴۲ امتياز ۴۲ کسب کرده بود نام او را به عنوان يک نابغه رياضي براي هميشه در ذهن مان ثبت کرده بود. اين سال ها گذشت تا اينکه در۲۶ اسفند ۱۳۷۶ آن حادثه تلخ اتفاق افتاد. سانحه دلخراش رانندگي که در آن چند نفر از دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف جان خود را از دست دادند. «ميرزاخاني» اما از اين سانحه دلخراش، جان به در برد و بار ديگر نامش بر سر زبان ها افتاد. من اهل اسطوره سازي و قهرمان سازي و احساسي نوشتن نيستم. اما مرگ «مريم ميرزاخاني» واقعا برايم باورناپذير و دردناک است. مثل آن است که بخواهي آن خاطرات گذشته، دوران مدرسه، آن شور و حرارت براي يادگرفتن رياضيات و مثلثات و هندسه، چسباندن بريده روزنامه عکس المپيادي ها را انکار کني. «ميرزاخاني» بخشي از پازل آن خاطرات بود و شايد همين مرگ او را غيرقابل باور کرده است.

    درخت پربار و سر به زير

        پدر «مريم ميرزاخاني» جايي گفته بود که ما از راديو شنيديم که «مريم» جايزه فيلدز را برده است. گفتيم چرا به ما چيزي نگفتي؟ گفت چيزي نبود فقط يک جايزه بود. اين نقل قول به تنهايي گوياي شخصيت خاص «مريم ميرزاخاني» است. نه نيازي به نمايش و خودبزرگ بيني داشت و نه تمجيد و لايک. نه از بيماري اش سوژه اي ساخت تا طرف توجه رسانه ها قرار بگيرد و نه براي پرکردن رزومه خود نيازي داشت که صدها مقاله آی اس آی توليد کند. «مريم ميرزاخاني» مانند آن دسته از پژوهشگران نبود که مي خواهند يک شبه ره صدساله بروند. او نيازي نداشت مانند آنهايي باشد که به ديگران مي سپارند نامشان را داخل مقاله هاي آی اس آی بياورند تا شهرت و اعتبار علمي کسب کنند يا ارتقاي شغلي بگيرند. جايگاه «مريم ميرزاخاني» در علم، واقعي است و بازنمايي همان چيزي که درون شخصيت واقعي او بود.

    انساني متعلق به آيندگان

        شخصيت هاي برجسته و نوابغي مانند «مريم ميرزاخاني» فراتر از مرزهاي سرزميني يک کشورند و به تمام بشريت تعلق دارند. اگرچه هر مليتي طبيعتا مي خواهد افتخار کشف و اختراع يا آثار دانشمندان بزرگ در تاريخ علم را به خود منتسب کند و به آن فخر و مباهات کند. مثلا «نيکلا تسلا»،  دانشمند بزرگ و يکي از بزرگ ترين نوابغ تاريخ که هم در کرواسي، صربستان، اتريش و هم در ايالات متحده آمريکا مورد ستايش قرار مي گيرد و به نام او تمبر چاپ مي شود. اگر کسي تاريخ علم ايران را دقيق مطالعه مي کند احتمالا به نتيجه اي مشابه با من مي رسد که «مريم ميرزاخاني» برجسته ترين چهره و اعتبار علمي ايران لااقل در قرن اخير بوده است. ما دانشمندان برجسته که کم وبيش در توليد علم در رشته هاي مختلف علمي سهم داشته اند،  کم نداشته ايم. اما «مريم ميرزاخاني» شخصيتي فراتر از يک دانشمند برجسته، بلکه واقعا تبديل به يک چهره علمي جهاني شد. اين همان چيزي است که ما تا به حال و در تاريخ علم قرون اخير نداشته ايم. از آنجايي که تاکنون دانشمندي با چنين اعتبار و وزن بين المللي نداشتيم،  لاجرم حس غرور علمي را فقط در شبکه هاي مجازي و کانال هاي تلگرامي به صورت ساختگي شبيه سازي مي کرديم. يک نفر را به انتخاب خودمان بزرگ ترين جراح جهان مي ناميديم و ديگري را مرد علمي سال لقب مي داديم و خاطرات دروغين تعريف کرده و لايک جمع مي کرديم. اما «مريم ميرزاخاني» در اين بين، واقعا بر قله افتخار ايستاده و سرآمد بود. «موتسارت»، آهنگ ساز بزرگ اتريشي،  اثري دارد به نام مرثيه در مينور دي* که در سال ١٧٩١ در وين ساخته شد و با مرگ او در پنجم دسامبر آن سال ناتمام ماند و ديگران آن را تکميل کردند. هيچ کس نمي داند که «موتسارت» نوت هاي پاياني اين موسيقي باشکوه را چگونه مي خواسته بنويسد. مرگ «مريم ميرزاخاني»، موسيقي باشکوه زندگي او را ناتمام گذاشت و چه بسا ديگراني پيدا شوند که راهي را ادامه دهند که او با نبوغ و روحيه خستگي ناپذير خود گشود.

    فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

    *Requiem