Blog

  • تظاهرات اعتراضی در ایران، روند طبیعی اجتماع یا دسیسه؟

    تظاهرات اعتراضی در ایران، روند طبیعی اجتماع یا دسیسه؟

    نگاهی به فقر تئوریک در علوم انسانی

    مشهور است زمانی که صدای انقلاب فرانسه بلند شده بود ماری آنتوانت از کسی پرسید: مردم چه می‌خواهند؟ در پاسخ شنید که گرسنه‌اند و نان می‌خواهند. او که از روند تحولات جامعه آگاهی چندانی نداشت بلافاصله پرسیده بود اکنون که نان ندارند چرا شیرینی نمی‌خورند؟ البته ماری آنتوانت تنها شخصیت تاریخی نیست که تا بدین پایه از واقعیت‌های جامعه و از تحولات اجتماعی بی‌اطلاع بوده است. حتی جامعه‌شناسان و سیاست‌مداران نیز گاهی چنان از واقعیات درون اجتماع دورند که تمام محاسبات و برآوردها و پیش‌بینی هایشان اشتباه از آب در می‌آید. در روزهای اخیر به ویژه پس از تظاهرات روز پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ در مشهد، تحلیل‌ها و گمانه‌زنی‌های فراوانی درباره‌ی انگیزه تظاهرکنندگان و ماهیت اعتراضات منتشر شد. هرکسی به فراخور دیدگاه و موقعیت و البته منافع خود تلاش می‌کرد آنچه رخ داده را تحلیل و بررسی کند. هر کسی تلاش می‌کرد (علت) یا به بیان دیگر (دلیل) شکل‌گیری واقعه را توضیح دهد. برخی در تفاسیر خود تنها از یک علت نام می‌بردند و برخی دیگر یک مجموعه عوامل را مسبب بروز وضع موجود دانستند. عواملی که از دید آنها دست به دست هم داده تا نهایتا اعتراضات اولیه در مشهد و شهرهای دیگر شکل بگیرد. عده‌ای منشاء نارضایتی‌ها را دسیسه خواندند و عده‌ای نیز آن را توطئه آل سعود دانستند. یکی  بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا را عامل تحریک دانست و یکی آمدنیوز را. وزیر فرهنگ سابق معترضان را موج بی‌ریشه دانست و در توییتی که پس از چند دقیقه پاک کرد آن‌ها را عمه بى بى، خاله خرگوش، سگ زرد، گرازخر، پشگل بز نامید. دیگری از دست‌های پنهان صحبت کرد و نوشت: وقتی اعتراضات مسالمت آمیز مردم نسبت به گرانی، تورم، فساد، فقر، بیکاری و نبود آزادیهای سیاسی-اجتماعی تبدیل به شورشی با شعار براندازی و توصیه به اقدامات خشن شود،و بناهای دولتی را آتش کشد، باید به برخی دستهای پنهانی که این اعتراضات را بدان سمت سوق می دهند، اندیشید.

    یکی از اشغال‌کنندگان سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸  در توییت خود، ریشه اعتراضات را در عربستان سعودی جستجو کرد و نوشت معترضان باید بدانند از کجا هدایت میشوند و رهبرشان کیست؟ دیگری در سخنان خود جناح رقیب دولت در حاکمیت را مقصر دانست و با طعنه گفت: كسانى كه حركت سياسى در خيابان عليه دولت را آغاز كردند بدانند دود آن به چشم خودشان مي رود. تحلیل‌‍گر دیگری که برای مدت‌ها نظریه‌ی جزیره ثبات را مطرح می‌کرد اینک با اوج گرفتن اعتراضات و فراگیر شدن آن در شهرهای مختلف ایران، با یک چالش بزرگ مواجه شده بود. این نظریه نمی‌توانست توضیح دهد که چگونه جزیره ثبات در منطقه‌ای پرآشوب در خاورمیانه، خود انبار باروتی از نارضایتی ها و شکاف‌های طبقاتی است و هر لحظه ممکن است شعله‌ور شود. تحلیل‌گر دیگری مانند صباآذرپیک که دانشجوی دکترای علوم سیاسی_جامعه‌شناسی با تخصص جامعه‌شناسی شهری است در ریشه‌یابی تحولات اخیر به این نتیجه می‌رسد که جرقه اوّل تظاهراتی که از دید او امام جمعه مشهد و طرفداران احمدی نژاد و آمد نیوز عامل آن بوده‌اند در نهایت سرکوب خواهد شد و معتقد است که علم جامعه‌شناسی می‌گوید جنبش ایجاد شده در ایران شکست خورده و به اختناق سیاسی بیشتر و ناامیدی اجتماعی خواهد انجامید. اما به راستی علم جامعه شناسی چنین چیزی می‌گوید؟ اساسا مبنای استدلال جامعه شناسان چیست؟ یک جامعه شناس بر چه اساس یک پدیده اجتماعی را تحلیل کرده و ریشه‌یابی می‌کند؟

    فقر تئوریک در علوم انسانی

    جامعه‌شناسان یا مورخان در علوم انسانی روش‌های مخصوص به خود را دارند. آن‌ها می‌خواهند بدانند که برای مثال علت سقوط سلسله ساسانیان چه بوده است. در تحلیل و ریشه‌یابی اعتراضات سراسری اخیر ایران برخی جامعه‌شناسان قدری واقع‌بینانه‌تر به ماجرا نگاه کردند و صرف‌نظر از هیجان و فرافکنی، عوامل دیگری را مسبب بروز وضع موجود دانستند که پدیده اجتماعی ایجاد شده را منطقی‌تر توضیح می‌داد. فاکتورهایی نظیر ناکارآمدی نظام، استبداد، ناامیدی از اصلاحات ، فساد سازمان‌یافته، شکاف طبقاتی، ولخرجی نظام در خارج از مرزها، تحمیل سبک زندگی، فقر و بیکاری، موانع بر سر تولید و یا صنایع نیمه تعطیل، سیستم قضایی ناعادلانه و حتی بحران محیط زیست. اما مسایل جامعه‌شناسی در عمل به مراتب پیچیده‌تر از این‌هاست که بتوان آن را صرفا با گفتن چند اسم، صورت‌بندی کرد و توضیح داد. تحلیل‌گری که تلاش می‌کند همه چیز را با تئوری جزیره ثبات توضیح دهد حتی زمانی که واقعیات اجتماعی، خلاف نظرش را نشان می‌دهد باز هم تلاش می‌کند تئوری خود را نجات دهد و بگوید نفس برگزاری تجمع و تظاهرات به معنای آن است که ایران، جزیره ثبات است. البته ناکارآمدی این نظریه ‌جایی آشکار می‌شود که واضع این نظریه، فکت‌های اشتباه راه کنار هم می‌گذارد و به اشتباه می‌گوید این‌که نه خونی از دماغ کسی ریخته و نه به سوی کسی شلیک شده‌ و نه بحرانی ایجاد شده و نه اغلب کسی دستگیر شده‌، به معنای آن است که ایران جزیره ثبات است. بدیهی است که چنین نظریه‌هایی که با فکت‌ها هم سازگار نیست نه در علوم طبیعی درخور توجه است و نه در علوم انسانی کسی آن را جدی می‌گیرد. نظریه‌هایی که همیشه درست از آب در می‌آیند از نظر روش‌شناختی لنگ می‌زنند. این دست دیدگاه‌ها و نظریه‌های جعلی و ساختگی جامعه‌شناسی یا سیاسی،  بر مبنای دستورالعمل فیلسوف سیاسی مشهور کارل پوپر، ابطال‌پذیر نیستند و این‌طور به نظر می‌رسند که همیشه درست کار‌ می‌کنند. این دیدگاه‌ها مبتنی بر فکت‌های موجود نیستند و از فیلتر ایدئولوژیک صادر شده‌اند. از این دست گزاره‌ها (چیزی شبیه به مفهوم یاوه‌گویی به تعبیر فیلسوف آمریکایی هری فرانکفورت در کتاب در باب یاوه گویی) بی‌شمار می‌توان تولید و منتشر کرد. در علوم طبیعی می‌توانم ادعا کنم که در بدن انسان مولکولی وجود دارد به اسم تیتیپسیکس سی 53 که مولکول تشنگی است و باعث احساس تشنگی می‌شود. می‌توانم بگویم هر زمان که تشنه می‌شویم، در واقع این مولکول تیتیپسیکس سی 53 است که فعال شده است. لیکن چنین دیدگاهی نه توسط فکت‌ها پشتیبانی می‌شود و نه عقلانیتی پشت آن نهفته است. با این وجود می‌توان این ایده را هر زمان و به هر ترتیب دلبخواهی ترویج کرد. حتی ممکن است این ایده هواخواهانی نیز پیدا کند. پیروانی که ممکن است تصور کنند این نظریه، به خوبی از پس توضیح پدیده تشنگی برمی‌آید. در علوم انسانی نیز وضع به همین منوال است. گفتن این عبارت که „علم جامعه شناسی چنین می‌گوید و چنان“، دیدگاه ما را علمی و معتبر نمی‌کند. نظریات ما باید توسط فکت‌ها پشتیبانی شوند، قدرت تبیین و پیش‌بینی داشته باشند و عقلانیتی نیز در صورت‌بندی آن‌ها لحاظ شده باشد.

    نمیبینم پس نیست

    سوگیری * در کلام تحلیل‌گران اجتناب ناپذیر است. استخدام کلمات با بار معنایی یا عاطفی برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب، مغالطه و یا گفتن بخشی از واقعیت از شگردهای رایج تحلیل‌گران است. یکی از زیان‌بار ترین روش‌ها اثری است که با عنوان یکسو گرایی تایید ** شناخته می‌شود. تحت تاثیر یکسوگرایی تایید  ما عموماً نه تنها تمایل داریم که مدرک مخالف با دیدگاه هایمان را نادیده بگیریم (و به غلط تفسیر کنیم)، بلکه اتفاقا دوست داریم تنها به دنبال مدارک تاییدکننده نظریه مان بگردیم. اما فکت‌ها آن چیزی نیستند که ما تمایل داریم باشند. یک فرد با گرایش اصلاح طلبی تمام تحولات اجتماعی را به شکلی تحلیل می‌کند که نتیجه استدلال، تایید کننده دیدگاه اصلاح‌طلبانه باشد. هیچ‌کس دوست ندارد که نظریات و باورهایش غلط و ناکارآمد باشند. کسی که به طبقه روحانیت یا سپاه تعلق خاطر یا وابستگی مالی داشته باشد به دنبال نظریه‌هایی است که دیدگاه‌اش را تایید می‌کند و با باورهایش جور و هماهنگ است و مثلا علت تظاهرات سراسری را در تحریک بیگانگان جستجو می‌کند  ونه در ناکارآمدی نظام حاکم. این موضوع به خصوص با گسترش شبکه‌های اجتماعی، وجوه دیگری نیز پیدا کرده است. اینترنت اقیانوس پهناوری از اطلاعات است که به نظر می‌رسد در آن همه چیز می‌توان پیدا کرد و در معرض آراء و ایده ها و نظریات گوناگون قرار گرفت. اما این تنها یک روی سکه است و روانشناسان اجتماعی و جامعه شناسان و پژوهشگران فناوری، این ایده را دست کم به این شکل تایید نمی کنند. یکی از پیامدهای فناوری های نوین ارتباطی این است که افراد در یک لوپ معیوب از ایده‌های مطلوب خود گرفتار می ‌شوند. اثر فیلتر حباب*** نه تنها باعث می شود که ایده‌ها و نظریات یا دیدگاه‌های مخالف به فرد نرسد بلکه انسان را در حصار اندیشه‌ها و اطلاعات خود گرفتار می کند. حباب اطلاعات مفهومی است که نخستین بار توسط الای پارایزر**** در کتابی با همین نام یعنی اثر حباب*****  معرفی شد. بر اساس نظر او وبسایت ها در شبکه اینترنت الگوریتمی را دنبال می کنند که بر مبنای آن اطلاعاتی که باید به کاربر برسد عملا دست‌چین و غربال می شوند. مبنای این غربال نیز سابقه جستجوهای قبلی کاربر است و همچنین رفتار هر کاربر در زمان کلیک کردن. بنابراین فرد با دنیایی مواجه می شود که در عمل فیلتر شده و غربال شده است. غربالی که باعث می شود اطلاعاتی که با مواضع و دیدگاه های کاربر هماهنگی بیشتری دارند دست چین شده و بیشتر در اختیار او قرار بگیرند. این فیلتر باعث می شود نظر شخصی فرد روز به روز ظاهرا بیشتر اثبات شود و با مشاهده افراد هم رای و هم نظر در دنیای مجازی پیرامون خود این تصور ایجاد شود که همه مانند او فکر می کنند. این همان توهّم ویرانگری است که باعث می‌شود یک تحلیل‌گر سیاسی یا مدرس فلسفه چنان از واقعیات جامعه و تحولات اجتماعی دور مانده باشد که یک جامعه‌ی غرق در شکاف طبقاتی و بحران و به زبان عامیانه آتش زیر خاکستر را به اشتباه جزیره‌ی ثبات بخواند.

    جامعه شناسی و مساله تبیین

    جامعه‌شناسی به مثابه یک علم باید بتواند پدیده‌های اجتماعی را تببین کند و توضیح دهد. در عین حال باید قادر باشد تحولات اجتماعی بعدی را نیز تا حدودی پیش‌بینی کند. اگرچه مفهوم پیش‌بینی در علوم انسانی با علوم تجربی تفاوت‌های بسیار دارد. شیمی‌دان می‌تواند توضیح دهد که چرا شعله سدیم موقع سوختن زرد است یا مثلا ستاره شناسان می توانند به ما توضیح بدهند که دلیل کسوف چیست. نوروفیزیولوژیست ها می توانند تبیین کنند که چرا کمبود اکسیژن باعث آسیب به مغز می شود و متخصصان ژنتیک می توانند توضیح بدهند که چرا طاسی در مردان موروثی است. اما آیا مورخان یا جامعه‌شناسان و پژوهش‌گران علوم انسانی به همین دقت و ظرافت می‌توانند دلیل بروز تحولات بهار عربی را توضیح دهند؟ یک مورخ یا تحلیل‌گر سیاسی ممکن است ریشه‌ی مشکلات خاورمیانه را در توافق‌نامه سایکس-پیکو  جستجو کند و بگوید این توافق‌نامه بود که به تقسیم سوریه، عراق، لبنان و فلسطین میان فرانسه و بریتانیا منجر شد و ریشه مشکلات کنونی در منطقه به توزیع ناعادلانه ثروت یا حتی ناهمگونی قومیتی در این تقسیم بندی باز می گردد. در نگاه اول شاید به نظر برسد که این تفسیر منطقی است. اما آیا این نظر در تبیین و توضیح آن چه که در بهار عربی اتفاق افتاد، اقناع کننده است؟ اگر تحلیل‌گر دیگری نفت یا خشکسالی یا بیکاری یا تحولات پس از حملات یازدهم سپتامبر یا انحلال ارتش حکومت عراق توسط پل برمر در خرداد ۱۳۸۲ و یا حتی خودکشی طارق طیب محمد بن بوعزیزی، دستفروش تونسی را جرقه‌ی اصلی پدیده‌ی بهار عربی اعلام کند چه باید گفت؟

    یک تحلیل‌گر سیاسی ممکن است جرقه اولیه تظاهرات سراسری در ایران را در شکاف طبقاتی و رانت و فساد و تبعیض به سود طبقه روحانیت بیابد و بگوید اختصاص بودجه ۸۹۷ میلیارد تومانی مرکز خدمات حوزه‌های علمیه، شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی، سازمان تبلیغات اسلامی، بودجه ۳۰۳ و نیم میلیارد تومان جامعة المصطفی العالمیة در جامعه ای با ۳۵ درصد نرخ بیکاری جوانان تحصیل‌کرده و حدود٤٠ درصد جمعیت زیر خط فقر و چهاردهم درصد کپرنشین، عامل اصلی بروز این وضعیت بوده است. همان‌گونه که ذکر شد کار بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی و روانشناسی این است که پدیده های اجتماعی یا فردی را ریشه یابی کرده و یا بتوانند توضیح دهند. بر خلاف علوم طبیعی که می‌توان در آزمایشگاه دریافت که برای مثال آ علت ب است یا نه ، در علوم انسانی چنین چیزی تقریبا محال است. چنین علت یابی گاهی بی نهایت دشوار و بلکه کاری است پر از احتمال خطا. مثلا مورخی که در پی یافتن علل و ریشه های انقلاب فرانسه است ممکن است بگوید  دلیل وقوع انقلاب فرانسه این بود که از سال ۱۷۸۸ مشکلات اقتصادی و کمبود مواد غذایی در فرانسه آغاز شده و قیمت گندم ۵۰ درصد افزایش یافته بود. دیگری ممکن است بگوید دلیل بروز انقلاب فرانسه پخش شایعه تیراندازی سربازان آلمانی به سوی فرانسویان بود که باعث شد مردم برای دفاع از خود به اسلحه خانه‌ای حمله کرده و تفنگ های بدون باروت به دست آورند. مورخ دیگری ممکن است بگوید دلیل بروز انقلاب فرانسه نه کمبود مواد غذایی بود و نه شایعه تیراندازی. بلکه با حرکت جمعیت به سوی قلعه باستیل و با فتح آن بود که انقلاب فرانسه جرقه خورد. تحلیل تحولات اجتماعی و سیاسی اگرچه پیچیده و دشوار است اما این پیچیدگی به معنای بی حساب و کتاب بودن نیست. کارآمدی یا ناکارآمدی دیدگاه‌ها و تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی ناظران، با گذر زمان و تنها در بستر تحولات اجتماعی مشخص خواهد شد.

    *Bias

    **confirmation bias

    ***Filter bubble

    ****Eli Pariser

    *****The Filter Bubble

    متن این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • بررسی موانع توسعه علمي در کشورهای خاورميانه

    بررسی موانع توسعه علمي در کشورهای خاورميانه

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۴۶ – پنج شنبه ۷ دي۱۳۹۶

    تا موانع را نشناسيم، نمي‌توانيم نقشه‌ راه ترسيم کنيم

    علل عقب‌ماندگي علمي ممالک خاورميانه چيست؟ چرا غرب در پروژه توسعه علم و فناوري موفق بوده، اما ممالک شرقي غالبا درجا زده و در مواردي به جاي پيشرفت، پسرفت کرده‌اند؟ اينها بخشي از پرسش‌هايي است که بسياري از متفکران و انديشمندان شرقي در يکي دو قرن اخير از خود پرسيده‌اند و هر يک به فراخور انديشه و ديدگاه خود، تلاش کرده‌اند پاسخي براي آن بيابند. براي طراحي يک نقشه ‌راه توسعه علمي، خيلي چيزها را بايد بدانيم، مثلا تعريف منسجم و جامع و مانع از توسعه علمي. بايد دقيقا بدانيم وقتي از توسعه علمي صحبت مي‌کنيم، مقصودمان چيست. تنظيم سندهاي توسعه نيز به‌سادگي نوشتن يک انشا درباره تعطيلات تابستان نيست، مسلتزم اين است که صاحب‌نظران و جامعه‌شناسان و دانشمندان، با طرحي دقيق و مشخص و زمان‌بندي شده، به دور از کلي‌گويي بتوانند يک نقشه‌ راه مشخص و واضح را ترسيم کنند. نکته ديگر اين است که در چنين طرحي بايد موانع توسعه علم را شناخت، توسعه علمي باشد يا مذاکرات صلح يا طرح‌هاي اقتصادي کلان، تفاوتي نمي‌کند. براي پيشبرد هر طرحي بايد موانع توسعه آن طرح را شناخت. تا موانع را نشناسيم، نمي‌توانيم نقشه‌ راه ترسيم کنيم. برخي از اين موانع بومي هستند و برخي موانعي هستند که در هر کشور ديگري نيز ممکن است وجود داشته باشند.

    طرحي واقعي يا خيالي

    طرح توسعه علمي بايد واقعي باشد. اين نقشه راه نبايد اجزا و المان‌هايي داشته باشد که در دنياي واقعي وجود ندارند يا خيالي باشند؛ مثلا وقتي چند مهندس راه، نقشه‌اي از طرح جاده‌اي را که در دست احداث است، روي کاغذ مي‌آورند، ممکن است از بوته‌هاي خشک کنار جاده بسته به اهميت آنها صرف‌نظر کنند، اما اگر يک مهندس طراح، صخره‌اي را در بخشي از جاده طراحي کند که در دنياي واقعي وجود ندارد، چنين طرحي بي‌اعتبار است و ساخته تخيل طراح. طرح توسعه بايد بر اساس واقعيت‌هاي موجود باشد در غير اين صورت، به سرنوشت پروژه‌هاي نيمه‌کاره‌اي دچار مي‌شود که پس از مدتي راهي موزه مي‌شوند يا در اداره‌هاي بايگاني خاک مي‌خورند. موانع اصلي در راه پيشرفت علم غالبا ماهيت اجتماعي دارند؛ موانعي که در اين يادداشت به صورت خلاصه به سه ستون عمده آن اشاره خواهيم کرد.

    ١- موانع اقتصادي
    فقر مادي را اساسا مي‌توان به‌عنوان يک مانع بر سر راه توسعه علم به‌شمار آورد. با وجود آنکه بسياري از اکتشافات نظري و تجربي بزرگ در شرايط فقر مادي به ثمر رسيده‌اند، اما رفاه مادي نيز مي‌تواند يک مانع سر راه توسعه علم باشد. از ديگرسو بودجه‌هاي کلان و پول‌هاي زيادي ممکن است صرف تعداد کمي از ايده‌هاي بي‌مصرف شود. از ديد کلي مي‌توان علوم را به دو دسته تقسيم کرد. علوم مبتني‌بر هزينه‌هاي سرسام‌آور (که اصطلاحا به
    بیگ ساینس مشهورند)، علومي هستند که در آنها به‌جاي استفاده از انديشه و تفکر و ارائه نظريات هوشمندانه براي کشف رازهاي طبيعت، از ابزارهاي بسيار پرهزينه بهره برده مي‌شود؛ يعني به عبارتي علومي که در آنها محتواي نظري به علم کاربردي و حتي تکنولوژي تقليل داده مي‌شود.
    – علوم برجسته با وجود اينکه به‌لحاظ نظري بسيار عميق هستند و مرزهاي دانش و فهم انسان از طبيعت را به صورت حيرت‌برانگيزي تغيير مي‌دهند؛ اما براي صورت‌بندي آنها هزينه‌هاي ميليارددلاري نياز نيست؛ مثلا از جمله علوم برجسته مي‌توان به نظريه نسبيت اينشتين، نظريه تکامل داروين يا معادلات ماکسول يا فارادي اشاره کرد. «رابرت تي. ديکسون» در کتاب «نجوم ديناميکي» مي‌نويسد: «من اطمينان دارم اگر مشکلات مالي نبود، طرحي شبيه به طرح سيکلوپ‌ها را که سال‌ها پيش براي دريافت سيگنال‌هاي احتمالي حيات هوشمند در کيهان پيشنهاد شد، دنبال مي‌کرديم. ده‌ها آنتن راديويي بزرگ به ترتيبي چيده مي‌شدند که مقادير زيادي انرژي را در شعاع به نسبت باريکي متمرکز کنند. اما هزينه اين کار حداقل ۱۰ ميليارد دلار است! يا مثال ديگر در زمينه بیگ ساینس، شتاب‌دهنده‌هاي ذرات است که براي راه‌اندازي آن چيزي حدود ١٠ ميليارد يورو معادل ٢٠ برابر تمام بودجه پژوهشي ايران در سال ١٣٩١ هزينه صرف شده است. از اين جهت بیگ ساینس به صورت انحصاري در دست دولت‌ها و دانشمندان کشورهايي باقي مي‌ماند که مثلا تنها براي يکي از موسسات پژوهشي‌شان؛ مانند ناسا بيش از ۱۷ ميليارد دلار بودجه در نظر مي‌گيرند. به همين جهت بسياري از پژوهش‌هاي بنيادين به دليل عدم تأمين بودجه لازم، اساسا حتي بررسي و مطالعه نمي‌شوند و ما بخش زيادي از توليد علم در حيطه بیگ ساینس را از دست مي‌دهيم، اما مشکل بر سر اين است که ما نه‌تنها از قافله توسعه  بیگ ساینس عقب مي‌افتيم، بلکه همان علوم برجسته را که در دسترس‌تر است، نيز از دست مي‌دهيم». يک گزارش اشپيگل نشان مي‌داد که تنها ۳۱۲ دانشگاه از هزارو ٨٠٠ دانشگاه کشورهاي عضو سازمان کنفرانس اسلامي در توليد مقالات علمي سهم دارند و همچنين ۱۴ کشور از ۲۸ کشور با پايين‌ترين ميزان توليد علمي، از بين کشورهاي عضو سازمان کنفرانس اسلامي هستند. جالب است بدانيم که در سال‌هاي ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳، ۲۰ کشور از ۵۷ کشور عضو سازمان کنفرانس اسلامي  فقط ٣٤/٠ درصد از توليد ناخالص داخلي خود را به پژوهش اختصاص داده‌اند. اين در حالي است که ميانگين جهاني سهم پژوهش از توليد ناخالص داخلي ۲.۳۶ درصد است.
    ٢- موانع مبتني‌بر باور
    چندي پيش وزارت آموزش‌وپرورش ترکيه اعلام کرد که از اين پس مبحث تکامل در مدارس تدريس نخواهد شد. تکامل زيستي که تاکنون تنها در عربستان‌سعودي (و ظاهرا سودان) در متون درسي ديده نمي‌شد، اينک قرار است از کتاب‌هاي زيست‌شناسي مدارس ترکيه نيز حذف شود. اين مثال، يک نمونه آشکار از موانع مبتني‌بر باور يا ايدئولوژيک سد راه توسعه علم است. بنيادگرايان با آن بخش از علم نظير معادلات ماکسول يا فارادي و نظريه‌هاي الکترومغناطيس مشکلي ندارند. مدل اتمي بوهر يا تامسون مشمول سانسور و منع ايدئولوژيک نمي‌شود و در طول تاريخ، نظريه‌هايي مانند نظريه داروين در زيست‌شناسي يا نظريه کوپرنيکي در نجوم بوده که با مشکلات فراواني روبه‌رو شده است. البته موانع ايدئولوژيک صرفا مربوط به ممالک شرقي نيست و امروزه درخصوص پژوهش‌هاي ژنتيک در بسياري از کشورهاي پيشرفته نيز موانعي ايدئولوژيک وجود دارد. در آمريکا دولت بوش در آگوست سال ۲۰۰۱ محدوديت‌هايي براي پژوهش‌‌هاي سلول‌هاي بنيادي ايجاد کرده بود که به مدت هشت سال ادامه داشت. کليساي کاتوليک رم نيز مخالفت عجيبي با مسئله سلول‌هاي بنيادي دارد، درحالي‌که پژوهش در زمينه سلول‌هاي بنيادي، به گواه پژوهشگران و متخصصان، شايد شاه‌کليد حل چالش‌هاي پزشکي مدرن باشد. از نظر بسياري از مردم در سراسر دنيا، کاربرد بيوتکنولوژي در کشاورزي دخالت در کار خدا تلقي مي‌شود. «پرنس چارلز»، وليعهد انگلستان که شديدا از غذاهاي تغييرژنتيکي‌يافته انتقاد مي‌کند، مي‌گويد: «من اعتقاد دارم که اين نوع تغيير ژنتيکي، انسان را وارد حيطه‌اي مي‌کند که فقط‌وفقط متعلق به خداوند است». در عربستان‌سعودي، پژوهش در زمينه تغييرات ژنتيکي گياهان، مسئله و مشکلي ندارد، اما ؛ يعني تشخيص قبل از تولد (تشخيص بيماري يا وضعيت جنين يا رويان قبل از تولد) ممنوع است. در تاريخ علم اروپا نيز مثال‌هاي بي‌شماري مي‌توان يافت که نشان مي‌دهد توسعه نظريه‌هاي علمي با چه موانع ايدئولوژيکي روبه‌رو بوده است. «جوردانو برونو»، فيلسوف و کيهان‌شناس ايتاليايي، به دليل نشر باورهايي که مخالف تعاليم کليساي کاتوليک بود، به حکم دادگاه تفتيش عقايد و با موافقت پاپ کلمنت هشتم در شهر رم سوزانده شد و کتاب‌هاي او تا همين سال ١٩٦٦ در فهرست کتاب‌هاي ممنوعه کليسا قرار داشت. البته مقصود از موانع ايدئولوژيک صرفا محدوديت‌هاي ديني نيست. حتي ايدئولوژي مارکسيستي هم ممکن است پژوهش‌هايي را که با ديدگاه‌هاي مارکسيستي ناسازگار است، محدود کند. حتي فراتر از آن، انديشه‌هاي دنياي مدرن که مبتني بر آزادي انسان و برابري همه انسان‌ها، فارغ از نژاد و رنگ پوست و زبان هستند، خود ممکن است به عنوان موانع ايدئولوژيک عمل کرده و سد راه توسعه علم شوند. کتاب «بررسي روان‌شناختي خودکامگي» اثر «مانس اشپربر»، روان‌شناس آلماني، را به ياد بياوريم که پيش از جنگ جهاني دوم نوشته شده بود. اين کتاب صرفا ديدگاه‌هاي روان‌شناسي «اشپربر» را بازنمايي مي‌کرد، اما باعث شد که او نه‌تنها از ترس نازي‌ها تا مدت‌ها به زندگي پنهاني روي آورد، بلکه حتي کمونيست‌هاي پيرو «استالين» هم مطالعه اين کتاب را ممنوع کردند و مشهور است که هواداران «استالين» حتي ازدست‌زدن به اين کتاب هم پرهيز مي‌کردند و در نهايت گشتاپو (پليس مخفي آلمان نازي)، تمام نسخه‌هاي اين کتاب را يافته و نابود کرد.
    ٣- جعل و تقلب
    در کنار موانع اقتصادي و موانع ايدئولوژيک، يک عامل مهم ديگر نابودکننده امکانات و استعدادهاي موجود در کشورهاي درحال‌توسعه است. پژوهشگران جعلي در جامعه علمي، بودجه‌هاي پژوهشي را حيف‌وميل مي‌کنند و بودجه‌اي را که بايد در ‌واقع صرف توسعه علوم شود، هدر مي‌دهند و در قالب طرح‌هاي بي‌محتوا، حتي يک خشت روي خشت توسعه علم کشور نمي‌گذارند. با خالي‌کردن جيب بودجه پژوهش، ديگر چيزي براي دانشجويان مستعد که ممکن است ايده‌هاي ناب و فوق‌العاده‌اي هم داشته باشند، باقي نمي‌ماند و پژوهشگران واقعي ممکن است ماه‌ها و سال‌ها در انتظار دريافت وام‌هاي خرد بمانند و دست‌آخر به هيچ نتيجه‌اي هم نرسند. مسئله جعل، قبل از آنکه ريشه در آموزش عالي داشته باشد، در آموزش‌وپرورش هم ديده مي‌شود. روي شيشه بسياري از کافي‌نت‌ها نوشته شده: تحقيق دانش‌آموزي (يا دانشجويي) پذيرفته مي‌شود. به‌ابتذال‌کشاندن مفهوم تحقيق (و پژوهش) از همين مسائل آغاز مي‌شود و به توسعه علم آسيب‌هاي جدي وارد مي‌کند. با حيف‌وميل بودجه‌هاي پژوهشي ازسوي پژوهشگران جعلي، سهم زيادي براي پژوهشگران واقعي که ‌‌ايده‌هاي ناب و عملي و اصولي دارند، باقي نمي‌ماند. تشخيص پروژه‌هاي بي‌محتوا يا حتي مجعول و ساختگي که وجود خارجي ندارند، اما به دليل روابط و زدوبند ممکن است بودجه‌هاي کلاني از بخش پژوهش را عايد خود کنند، چندان سخت نيست و هميشه عده‌اي متخصص هستند که تشخيص دهند يک بودجه پژوهشي براي يک پروژه جعلي تعريف شده يا واقعا براي يک پروژه واقعي. سه مورد از موانع توسعه علم که به صورت اجمالي به آن پرداختيم، تنها دلايل عقب‌ماندگي علمي ما نيستند. آنچه گفته شد، شايد کوه يخي باشد که تنها قله برآمده آن از زير آب را مي‌بينيم. در عمل، توسعه علم و طراحي يک نقشه ‌راه جامع براي آن، به‌مراتب پيچيده‌تر و دشوارتر از اينهاست؛ موضوعي که بايد مدام درباره آن بحث و تبادل‌نظر کرد و نوشت.

    فایل پی دی اف این مقاله

  • درمان به سبک عصر جادوگری

    درمان به سبک عصر جادوگری

    عرفان کسرایی | ماهنامه دانشمند، شماره ۶۵۱، دی ماه ۱۳۹۶

    جادوپزشکی ، از  شمنیسم تا عرفان حلقه

    اجداد انسانی ما تا همین چند قرن پیش هیچ اطلاعی از وجود میکروب‌ها نداشتند، نه ویروس‌ها را می‌شناختند و نه میکروارگانیسم‌ها را. به لحاظ تاریخی، بشر اولیه هیچ ایده‌ای در توضیح دلیل بروز و شیوع بیماری‌ها نداشت و از این رو تعجبی هم ندارد که دلیل بروز بیماری‌ها را به خدایان اساطیری و ارواح شریر نسبت می‌داد. در چنین دورانی انسان با صورت‌بندی باورهای اساطیری در پی یافتن ارتباط میان رویدادها برمی آمد و تلاش می‌کرد که تفسیری برای عملکرد طبیعت ارائه کند. این دوره تاریخی از تحول فکری بشر به تعبیر آگوست کنت فیلسوف فرانسوی، دوران فتیشیسم  یا به عبارتی انیمیسم نام دارد. دوره‌ای که از دید او می‌توان آن را عصر جاندارانگاری طبیعت نامید. در چنین دورانی جهان مملو است از ارواح و موجودات فراطبیعی که مدیریت پدیده‌های طبیعت را بر عهده دارند. این مرحله از تحول فکری بشر هزاران سال پابرجا بود تا این‌که بقراط (پزشک هم عصر با افلاطون که در حدود ۴۰۰ سال پیش از میلاد زندگی می‌کرد) دلیل بروز بیماری‌ها را نه در خشم خدایان، که در فعل و انفعالات درون بدن انسان جستجو کرد. البته بشر اولیه هم روش‌هایی برای درمان شکستگی و جراحت پیدا کرده بود و دریافته بود که مثلا دردها با خوردن برخی گیاهان و نوشیدنی‌ها التیام پیدا می‌کنند و گاهی این دواها و روش های مداوا منجر به بهبودی بیمار می شود. در عین حال اعتقاد به نقش ارواح و  تاثیر آنها در بهبودی بیماری‌ها در دوران پس از بقراط در قالب‌های گوناگون و در فرهنگ‌های مختلف همچنان پابرجا ماند.

    پزشکی مدرن، عقلانیت و تجربه

    طب یا پزشکی را عموما این‌گونه تعریف می‌کنند: صورت‌بندی مجموعه‌ای هدفمند از اطلاعات و روش‌ها و  حتی فناوری‌ها بر مبنای استدلال قیاسی و در راستای یافتن راه حلی برای مشکلات بالینی. بسیاری بقراط در یونان باستان را آغازگر این راه می دانند. در واقع بقراط اولین کسی بود که بیماری ها را به حاد، مزمن، اندمیک و اپیدمیک تقسیم بندی کرد و راهی عقلانی برای درمان بیماری‌ها را پیش گرفت. در دوران مدرن، دانش پزشکی با بکارگیری روش عقلانی و با  مطالعه دقیق روی کارکرد اعضاء بدن و واکنش جسم انسان در مقابل بیماری‌ها شکل گرفت. در اواخر قرون وسطی کالبد شناسی توسعه پیدا کرد و در قرن هفدهم باکتری و میکروارگانسیم ها شناخته شدند. به تدریج دستگاه گردش خون شناخته شد و سرانجام در قرن نوزده دانش پزشکی به موازات توسعه فناوری و تکنولوژی وارد فاز جدیدی شد.  روش پزشکی با معیارهای علمی امروزی بصورت خلاصه شامل معاینه بالینی، تشخیص ، درمان و پیشگیری است. روند معمول این‌گونه آغاز می‌شود که در ابتدا شرح حال بیمار گرفته می‌شود و بعد از معاینه فیزیکی و تشخیص افتراقی و بررسی‌ها و آزمایش‌ها و احیانا تصویر برداری، مراحل درمان آغاز می‌شود. به بیان دیگر پزشک پس از معاینه، داده‌ها را تفسیر کرده و در مورد ماهیت مشکل بیمار فرضیه‌ای می‌سازد. پزشک در مرحله بعدی فرضیه‌ی خود را برای رسیدن به یک تشخیص عملی مورد آزمون قرار داده و در نهایت ، یک نقشه درمانی برای بیمار طراحی می‌نماید.

    جادوپزشکی ، از  شمنیسم تا عرفان حلقه

    شَمَن‌باوری یا شَمَنیسم نزد اقوام بدوی در دوران پیش از تاریخ، اهمیت فراوانی داشت. جادوگران قبیله با چرخیدن دور آتش و حرکات تکراری و تمرکز بر یک ریتم و به باور برخی انسان‌شناسان با استفاده از مواد توهّم‌زا مانند معجون آیاهواسکا، مدعی بودند که قادرند با برقراری تماس با ارواح، بیماری‌ها را درمان کنند. این سفرهای وهم‌آلود اگرچه که بخشی از فرهنگ دوران باستانی است اما از دید علم جدید، چیزی بیش از تاثیر مواد روان‌گردان و تخیلات و توهمات ساخته و پرداخته‌ی ذهن انسان نیستند. در واقع نه هیچ بیماری با اوراد و طلسم شَمَن‌ها درمان شده و نه هیچ جادوگری از بیمار و بیماری و درمان سر در می‌آورد. با این وجود با گذشت هزاران سال، بازار مداخله جادوگران در طب و درمان، همچنان داغ است و هنوز کسانی هستند که دلیل بروز بیماری‌ها را در جایی غیر از کارکرد بدن و یا عواملی مانند میکروب‌ها و ویروس‌ها جستجو می‌کنند. در روزگار ما ممکن است که رقص شَمَن‌ها به دور آتش، چندان رایج نباشد اما روش های درمانی جایگزین  ظهور کرده‌اند که در عمل، روایت دیگری از جادوپزشکی هستند. روش‌هایی مانند انرژی درمانی، شفادهی های معنوی، جراحی با دست و نظایر آن در عمل بر همان پایه‌ای استوارند که شَمَن‌ها از هزاران سال پیش انجام می‌داده‌اند.در ایران به خصوص در سال‌های اخیر ، یک روایت تازه از جادوپزشکی با عنوان گروه عرفان حلقه سر و صدای زیادی به پا کرد. اصطلاحاتی مثل شبکه شعور کیهانی، پاکسازی با تشعشع دفاعی، مهندسی نرم افزار مولکول، موجودات غیرارگانیک، ویروس های ذهنی، شعور سلول، لول های  مجاز، حلقه های مجاز، “همفازی کیهانی”، “اسکن دوگانگی”، “همفازی کالبدی از جمله اصطلاحات پرکاربرد این روایت عجیب از شَمَنیسم بود. آمیزه‌ای از واژگان علمی اشتباه، خرافات و همچنین باورهای شبه‌علمی البته برای عده‌ای جذابیت خاصی داشت. اگر جهان هستی آن‌گونه که عرفان حلقه می‌گفت، پر بود از تشعشع کیهانی و موجودات غیرارگانیک، دیگر نیازی به پژوهش‌های پزشکی نداشتیم. دیگر نه آزمایشگاه لازم بود و نه مطالعات بالینی و نه جراحی. کافیست در زمان وساعت مشخصی روی مشکل یا بیماری فردی هرچند ناشناس تمرکز کنیم و با استفاده از شبکه شعور کیهانی و مفاهیم گنگی مثل کنترل تشعشع منفی و پاکسازی چاکراها بیماری‌ها را درمان کنیم. این تصور کودکانه و ساده‌انگارانه در نگاه اول بسیار جذاب است. اگر بیماری‌ها آن‌گونه که گروه عرفان حلقه می‌گوید به همین سادگی و با نوشتن کامنت + و استاتوس نقطه در شبکه‌های اجتماعی درمان می‌شدند، دنیا به جای بهتری تبدیل می‌شد. اما متاسفانه این تصور کارتونی در دنیای واقعی، کار نمی‌کند و جهان و مسائل آن به مراتب جدی‌تر از این حرف‌هاست. افراد معتقد به این  گروه ، ادعا می‌کنند که به روش سایمنتولوژی (عنوان ساختگی و مجعول و بی معنا) که طبق گفته آنها در بهترین دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود، قادر به درمان بیماری‌ها هستند. اما مشکل اینجاست  که آنها مروّج شبه علم و خلط مبحث و سوء استعمال از واژگان حیطه علم هستند و پا در گلیم علم، واژگان تخصصی علوم و همچنین پزشکی و درمان دراز کرده اند.

    تعبیر موجودات غیرارگانیک که در کتابچه های گروه عرفان حلقه دیده می‌شود در واقع یک روایت جدید از همان ارواح شریر هستند که بشر اولیه آن‌ها را علت بروز بیماری‌ها می‌دانست. عرفان حلقه می‌گوید موجودات غیرارگانیک،  موجوداتی زنده اما بدون ارگانهای زیستی گیاهان، حیوانات و انسانها (سلول‌ها و اندام‌های ساخته شده از مواد آلی و معدنی) هستند و بلافاصله می‌افزاید که این موجودات به طور معمول دیده نمی‌شوند. روش درمانی‌ پیشنهادی گروه عرفان حلقه، یک طنز دردناک است. نمایش‌ بیرون کردن ارواح شریر از بدن بیماران اسکیزوفرنیک، به سادگی نشان می‌دهد که مرشدها و پایه‌گذاران این گروه، کمترین اطلاعی نه از بیماری دارند و نه از درمان. نشاندن چند نفر در مقابل دوربین و ادعای درمان‌ شدن در علم امروز کمترین ارزشی ندارد. در علم، ادعای فردی اهمیتی ندارد و تنها نتایج مطالعات علمی آزمون پذیر و تکرارپذیر است که جدی گرفته می‌شود. حتی ممکن است در بین هزارن نفر بیمار، چند نفر به صورت خودبخودی درمان شده باشند اما در واقع این درمان نه به واسطه‌ی حلقه‌های شعور کیهانی، که تحت تاثیر اثر پلاسبو (دارونما) اتفاق افتاده است. مطالعات گوناگونی مانند مطالعه سال ۱۹۸۰ در دانشگاه شیکاگو نشان می دهند در بسیاری از بیماری‌ها یک سوم بیماران تحت تاثیر دارونما اظهار بهبودی می کنند. مطالعات دیگری نیز نشان داده اند که برخی دارونما ها در ۲۵ تا ۳۰ درصد موارد در درمان بیماری‌هایی مانند افسردگی تاثیرگذارند. بیماران مبتلا به سرماخوردگی یا درد مفاصل یا حتی بی‌خوابی ممکن است به صورت خودبخودی، اظهار بهبودی کنند. عرفان حلقه بلافاصله خواهد گفت که این فرادرمانی و تشعشع کیهانی بوده که حال بیمار را بهتر کرده است. اما فرادرمانگران یک مساله مهم را از این رو که به سودشان نیست فراموش می‌کنند، آن‌ها هیچ حرفی در این باره نمی‌زنند که چرا روش فرادرمانی شان هیچ راه حلی برای پیشگیری و یا درمان بیماری‌هایی نظیر ایدز، ابولا، فلج اطفال و یا سل و کزاز ندارد.

    لینک این مطلب در وبسایت مجله دانشمند

  • از وی-٢ آلمان نازی تا هواسونگ-١٥ کره‌شمالی

    از وی-٢ آلمان نازی تا هواسونگ-١٥ کره‌شمالی

    ۱۳۹۶ عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۳۰۴۰ – پنج شنبه ۳۰ آذر

     بسیاری بر این باورند که رشد علم و توسعه فناوری‌ها در دوران جنگ‌ها در مقایسه با شرایط عادی، شتاب بیشتری می‌گیرد. نگاهی به تاریخ البته این دیدگاه را تا حد زیادی تأیید می‌کند. «الکساندر فلیمینگ»، کاشف پنی‌سیلین که جان میلیون‌ها نفر را نجات داد، در جریان جنگ جهانی اول، پزشک نظامی بود و از همان جا بود که مطالعه درباره زخم‌های عفونی را آغاز کرد. یا اینترنت که امروز در دست همگان است زمانی در دهه ١٩٦٠ میلادی در اختیار پنتاگون و سازمان‌های نظامی ایالات متحده آمریکا بود و هدفی نظامی و دفاعی را در برابر پروژه اسپوتنیک شوروی سابق دنبال می‌کرد. یا حتی ارتباط رادیویی بی‌سیم بین هزاران هواپیمای مسافربری با برج‌ کنترل که بخش بزرگی از شبکه حمل‌ونقل بین‌المللی روزگار ما را تشکیل می‌دهد نیز مبنای نظامی داشته و در جریان جنگ جهانی دوم توسعه پیدا کرده است. در این بین اما فناوری موشکی، تاریخ پرپیچ‌وخمی را پشت سر گذاشته است. از تلاش برای تسخیر فضا گرفته تا دستیابی به برتری تکنولوژیک در ساخت سلاحی که در تعیین نتیجه نهایی جنگ جهانی دوم، حرف آخر را می‌زد. آزمایش موشک بالستیک بین‌قاره‌ای  هواسونگ-١٥ کره‌شمالی بار دیگر به بحث‌های داغ حیطه سیاست و حتی فناوری دامن زد و کارشناسان بسیاری از جنبه‌های گوناگون به تحلیل این رویداد پرداختند. تمامی این تحلیل‌‌ها بر سر آزمایش یک موشک بالستیک کره‌شمالی است که برای نخستین‌بار به ارتفاع ٤٥٠٠کیلومتری زمین رسیده است. موشکی که مسافتی حدود هزار کیلومتر را طی کرده و در نهایت در دریای ژاپن فرود آمده است. دغدغه اصلی همسایگان البته این نیست. ارتفاع پرتاب موشک هواسونگ-١٥ بزرگ‌ترین نگرانی را در جامعه جهانی ایجاد کرده است. چراکه این موشک تا ارتفاع چهارهزارو ٥٠٠ کیلومتری یعنی چیزی حدود ١٠ برابر ارتفاع ایستگاه فضایی بین‌المللی اوج گرفته و به گفته کارشناسان ٩٥٠ کیلومتر مسافت را در ٥٣ دقیقه پیموده است. آیا نگرانی‌های موجود در سطح بین‌المللی بیهوده است؟ آیا ممکن است که ناظران بین‌المللی خطر آزمایش موشکی کره‌شمالی را بیش از حد جدی گرفته باشند؟ آیا تکنولوژی ساخت موشک هواسونگ-١٥ کره‌شمالی، دستاورد دانشمندان و مهندسان پیونگ‌یانگ است یا باید به آن به چشم یک فناوری وارداتی یا قاچاق تسلیحاتی از روسیه نگاه کرد؟ اینها بخشی از پرسش‌هایی است که در این مقاله از دیدگاه تاریخ علم و فناوری به آنها خواهیم پرداخت
    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در روزنامه شرق
  • فیلسوفانه تا قطب

    فیلسوفانه تا قطب

    نشریه درایش امروز زیست، سال اول | شماره چهارم| آذر ماه1395

    نشریه گروه زیست‌شناسی دانشگاه اصفهان

     گفتگو با عرفان کسرایی

     

    یکی از طرح های آینده ام هم این است که در زمانی نامعلوم از جامعه انسانی به کل کناره بگیرم و به سرزمینی دوردست در قطب شمال بروم و در انزوا بتوانم افکارم را روی کاغذ بنویسم و خلوت خودم را داشته باشم. من برای زندگی غرب و ساختمانهای بلند شیشه ای مناسب نیستم.

    سلام . ممنونم که لطف کردید و به ما وقت دادید برای این گفتگو . خودتونو معرفی کنید برامون، اهل کجا هستید؟ کجاها درس خوندیدن؟

    سلام ، خوشحالم از اینکه این افتخار را دارم که در این گفتگو با شما شرکت کنم. من قاعدتا باید شمالی باشم اما از آنجایی که متولد مشهد هستم و در آنجا مدرسه رفته ام خودم را تا حدودی مشهدی می دانم. اگر چه بعدها دوران تحصیل راهنمایی و دبیرستان را در کیش گذراندم و به همین سبب کیش را هم به نوعی شهر و دیار خودم می دانم. داستان درس و دانشگاه من قدری پیچیده است و مدام این مسیر را با سعی و خطا تصحیح کرده ام. خیلی دوست داشتم در رشته های علوم پایه به خصوص ریاضیات یا فیزیک تحصیل کنم منتها به دلیل فشارهای اجتماعی و خانوادگی غیرضروری در ایران که عموما رشته های فنی و مهندسی یا پزشکی را توصیه می کنند؛ جبرا تحصیلات کارشناسی در رشته ریاضیات محض در دانشگاه شیراز را ناتمام گذاشتم و وارد رشته مهندسی مکانیک شدم. مهندسی مکانیک از نقطه نظر موضوعات تحت پوشش ؛ جامع ترین رشته مهندسی است ولی من پس از فارغ التحصیلی از این رشته متوجه شدم که برای مهندس شدن مناسب نیستم. تفکر من انتزاعی بود و حتی در پیچیده ترین درسهای فنی مانند انتقال حرارت؛ دینامیک گازها؛ ترمودینامیک هم دید مهندسی نداشتم و علاقمند بودم همه چیز را از زاویه دید فیلسوفانه تحلیل کنم. این موضوع به خصوص در زمینه ترمودینامیک جدی تر از سایر بخش ها بود و در آن زمان تصور می کردم پاسخ به پرسش های فلسفی را می توان یکی پس از دیگری در علم یافت و فکر می کردم اینک ترمودینامیک می تواند به من بگوید که جهان چگونه کار می کند و به طیف عظیمی از دغدغه های فلسفی ام پاسخ دهد. همین افکار پراکنده زمینه ورود من به رشته جدیدالتاسیسی به نام “فلسفه علم” شد.

    کی و چطور شد که از ایران خارج شدید؟ آیا بعد از اتمام تحصیل قصد برگشت دارید؟

    داستان مهاجرت من هم پیچیده است و گاهی خودم هم نمی دانم که به راستی اینجا فرسنگ ها دور تر از سرزمین خودم چه می کنم. به هر حال فشار ها و کاستی ها و مشکلات فراوان موجود بر سر راه؛ در تصمیم من به مهاجرت بی تاثیر نبوده. سهم من از زندگی در کشور خودم؛ همان چند سال پیش و روزی که برای همیشه رفتم چیزی جز یک چمدان لباس چرک و کتاب نبود. خب این شرایط خوبی نیست. نمی خواهم منفی بافی کنم منتها حرف هایی از سر درد و اندوه کم نیستند البته ترجیح می دهم درباره آنها حرفی نزنم و سکوت کنم. از گفتن اینکه هرگز به سرزمین خودم باز نخواهم گشت احساس خوبی ندارم. این حس ناخوشایندی است که من هرگز با آن کنار نخواهم آمد. با این وجود؛ من به لحاظ ذهنی؛ گویی هنوز هم در ایران زندگی می کنم. صدایی که درون خودم می شنوم هم آوازهای بنان است و هم کنسرت پیانوی شمارۀ ۲۳ موتسارت. هم غزل حافظ است و هم شعر برتولت برشت. با این وجود برنامه ای برای برگشت به ایران ندارم و احتمالا برلین یا حتی انیستیتو حلقه وین در اتریش مقاصد بعدی این سفر طولانی خواهد بود. یکی از طرح های آینده ام هم این است که در زمانی نامعلوم از جامعه انسانی به کل کناره بگیرم و به سرزمینی دوردست در قطب شمال بروم و در انزوا بتوانم افکارم را روی کاغذ بنویسم و خلوت خودم را داشته باشم. من برای زندگی غرب و ساختمانهای بلند شیشه ای مناسب نیستم.

     

    اول و مهم تر از هر چیزی این که تعریف های زیادی از علم شنیده ایم. اقلا خود من جاهای مختلف خوانده ام یا از افراد مختلف شنیده ام. لطف کنید علم را برای ما تعریف کنید، به چه چیزی علم می گویند؟ 

    اینکه علم دقیقا چیست و آیا مرز مشخصی میان علم و غیر علم وجود دارد یا خیر ؛ همچنان محل مناقشه فیلسوفان علم است. در یک تعریف عمومی شاید بتوان گفت که علم کوششی است برای توضیح و فهم جهان و پیش بینی رویدادهای آینده. البته این تعریف کامل نیست چون مثلا طالع بینی هم کوششی است در راستای پیش بینی آینده یا مثلا ایدئولوژی ها و ادیان هم کوششهایی برای توضیح جهان هستند؛ در حالیکه هیچ یک از این ها علم نیست. گزاره های علمی از دید پوپری باید ابطال پذیر باشند. به زبان ساده گزاره های علمی باید قابلیت ابطال پذیری داشته باشند در غیر اینصورت علمی نیستند. مثلا فرض کنید من ادعا کنم ″فردا یا باران می بارد یا باران نمی بارد″. این ادعای من به وضوح علمی نیست چون ابطال پذیر نیست. در هر صورت چه باران ببارد و چه باران نبارد درست از آب در می آید. این سخن درست است اما علمی نیست و هیچ محتوای معرفتی ندارد. گزاره های علمی نباید اینگونه باشند. آنچه که علم و مجموعه باورهای علمی را از سایر معرفت های انسانی متمایز می کند در روش علمی نهفته. اینکه روش علمی دقیقا چیست یک سرفصل طولانی و مفصل در مباحث فلسفه علم است و جزییات فراوان دارد و بیان آن به صورت خلاصه در قالب یک مصاحبه کوتاه عملا ممکن نیست.

    یه سوال خیلی قدیمی و فرمالیته، علم بهتر است یه ثروت؟

    همین سوال قدیمی فرمالیته بی تردید همچنان دغدغه من هم هست. وقتی به گذشته ام نگاه می کنم این سوال در ذهنم پررنگ تر هم می شود. برای تحصیل باید پول خرج کرد و با استرس مالی به سختی می توان روی کار علمی و پژوهشی تمرکز کرد. همچنان معتقدم که تحصیل بدون پشتوانه مالی یا آینده و دورنمای شغلی روشن ؛ ناامید کننده است. از طرفی ثروتی که ذهن را بی عار و تنبل کند مطلوب من نیست. برخی علوم را به دو دسته تقسیم می کنند؛ یکی گریت ساینس به معنای علوم کبیر و برجسته و با عمق تئوریک و غنای محتوایی بالا. علومی که برای صورت بندی آنها؛ یعنی برای تولید این علوم نیاز به صرف هزینه های گزاف نیست و می توان با بکارگیری اندیشه حتی با یک قلم و کاغذ نیز آنها را توسعه داد. مثل صورتبندی معادلات الکترومغناطیس ماکسول یا نسبیت اینشتین. نوع دیگری هم هست که به آن بیگ ساینس می گوییم. یعنی علوم با هزینه های سرسام آوری که در آن باید از ابزارهای بسیار پرهزینه و روشهای مکانیکی پرخرج بهره گرفته شود. مثلا شتاب دهنده های مرکز سرن، یا تلسکوپ های غول آسا که در فضا نصب می شوند و چیزهایی شبیه به این. در بسیاری موارد فقر مالی، انگیزه ای برای حرکت و پیشرفت است و ثروت هم مایه تنبلی و بی عاری. اما این قاعده همیشه به یک شکل کار نمی کند. گاهی فشار مالی ؛ یک ذهن خلاق و با انگیزه را به ورطه نابودی می کشاند و کم نیستند استعدادهای فوق العاده ای که به دلیل کمبود امکانات هیچ فرصتی برای رشد پیدا نکرده اند. در مقابل بسیاری از فرزندان ثروتمندان هستند که هیچ استفاده ای از رفاه و آسایش و امنیت مالی برای توسعه فکری خود نمی کنند.

    وضعیت علوم در ایران و جهان چطور است؟ کدوم علوم الان بیشتر از بقیه جای پیشرفت دارند؟ و کدوم علوم اهمیت بیشتری برای بشر دارند؟ 

    به باور من مساله بر سر توزیع متقارن بودجه ها و امکانات در علوم مختلف است. اینکه چه کسی مبنای تصمیم گیری برای سیاست گذاری علوم در یک کشور باشد. اینکه چه کسی صلاحیت این را دارد که تشخیص دهد سهم بودجه پژوهش از تولید ناخالص داخلی چقدر باشد و به چه شکل بین علوم و پژوهش های مختلف تقسیم شود اینها در ایران هنوز مشخص نیست. این مساله ربطی به شرقی یا غربی بودن ندارد. چین در‌حال‌حاضر ١,٩٨ درصد از تولید ناخالص داخلی‌اش را به تحقیق و توسعه اختصاص داده و قصد دارد تا سال‌٢٠٢٠ سهم پژوهش را به ٢.٥ درصد برساند. ژاپن، کره ‌جنوبی، هنگ‌کنگ، سنگاپور و تایوان هم بودجه تحقیق و توسعه خودشان را مدام افزایش داده‌اند. در ژاپن سهم پژوهش برابر با ٣.٣٥ درصد و در تایوان ٣.٠٦ درصد از تولید ناخالص داخلی است. سهم بودجه پژوهش در آلمان و فرانسه و کشورهای اسکاندیناوی، از بیش از دو درصد تا ٣.٥ درصد است در حالیکه در ایران هنوز صحبت از نیم درصد و یک درصد است ؛ ضمن اینکه هیچ تضمینی نیست که همین میزان هم بتواند به توسعه علمی کشور بیانجامد. در هر صورت بسیاری از دانشجویان با استعداد و خلاق رشته های مختلف آنقدر درگیر بوروکراسی و کاغذبازی های اداری می شوند که از این بودجه بی نصیب می مانند. اولین قدم پالایش فضای آکادمیک کشور از پژوهشگران جعلی و طرح های قلابی است که بودجه پژوهش کشور را که حق دانشجویان و پژوهشگران واقعی است هدر می دهند.

    در ایران کدام علوم جای پیشرفت دارند؟ آیا برای پیشرفت کشور سیاست ها باید به طرف علم خاصی برود؟ 

    گزارش سال ۲۰۱۵ مجمع جهانی اقتصاد نشان می داد که ایران با ۲۳۳ هزار نفر به لحاظ تعداد فارغ التحصیلان رشته های مهندسی در جایگاه سوم دنیا ایستاده. یعنی بلافاصله پس از روسیه و ایالات متحده آمریکا. این گزارش ممکن است در نگاه اول خوشحال کننده به نظر برسد اما در واقع به باور من خبر خوبی نیست. چرخ دنده های صنعت ما با این حجم از فارغ التحصیل رشته های مهندسی هماهنگی ندارد. هم روی علوم پایه باید کار کرد هم روی علوم انسانی و هم میان رشته ای ها. من اطلاعات دقیقی از جزییات سیاستگذاری علم و فناوری در ایران ندارم و اظهار نظر دقیق در این باره منوط به این است که به صورت دقیق روی این مساله کار کنم و گزارش های کامل و دقیق از وضع کنونی توسعه علم در کشور را بررسی کرده باشم.

    آیا علمی هست که دیگر بدرد نخورد و در حال انقراض باشد؟

    پرسش ساده ای نیست. اگر مقصود نظریه های علمی ناکارآمد هست بله. مثلا دیدگاه لامارکی؛ مثلا مدل بطلمیوسی که مبتنی بر فرض های اشتباه بوده یا مثلا مدل اتمی تامسون و خیلی چیزهای دیگر. نمی توان گفت اینها به درد نخور بوده. توسعه علم اساسا روی استخوان نظریات قبلی بنا می شود. لااقل برای من که قائل به انباشتی بودن علم هستم.

    رشته ی شما فلسفه ی علم است، بعضی ها می گویند که فلسفه دیگر جایی براش نمانده است. نظر شما چیه؟

    من شخصا اعتباری برای بسیاری از پرسش های فلسفی قائل نیستم. اما معتقدم ما بی نیاز از فلسفه نیستیم. پاسخ بسیاری از پرسش هایی که در ذهن ما طرح می شود را نمی توان در آزمایشگاه و با روش علمی پیدا کرد. مثلا اینکه خوبی چیست؟ هدف از زندگی چیست؟ وجود داشتن به چه معناست و بسیاری پرسش های دیگر. خود علوم هم پرسش های فلسفی تازه ای به همراه می آورند. مثلا فیزیک جدید و دنیای مکانیک کوانتومی به بحث های فلسفی پیرامون علیت و اراده آزاد دامن زد. پرسش هایی که هنوز هیچ پاسخ نهایی برای آنها در دست نداریم.

    تاریخ ایران فلاسفه ی بزرگی به خودش دیده است، نمونه اش ابن سینا که کتاب های فلسفی اش بیشتر از پزشکی اش است. چه شده که الان دیگه خبری از فلسفه در ایران نیست؟

     ما در ایران به لحاظ تاریخی؛ پی فلسفه نبوده ایم. ماایرانیان در مواجهه با جهان؛ اغلب راه شعر را برگزیده ایم و حکمت و اخلاق هم بیشتر جنبه شاعرانه داشته است. دوره ظهور فیلسوفان برجسته هم بیشتر مصادف بوده با نهضت ترجمه آثار فلاسفه یونانی و تاثیر آراء سقراط و افلاطون و ارسطو بر الگوی فکری بزرگانی چون ابن سینا (که البته محل تولد او در مرزهای سیاسی ایران امروز نیست). علوم انسانی در ایران امروز جدی گرفته نمی شود و با وجود سیستم دانشگاهی حال حاضر چندان به تولید فکر در فضای فارسی زبان امیدوار نیستم. اما فکر می کنم تا می توانیم باید متون فلسفی مطرح دنیا را ترجمه کنیم و در خلال همین ترجمه ها می توان به تولید افکار و ایده های جدید امید داشت.

     چه فلسفه ای را دنبال می کنید؟ آیا روی موضوع خاصی کار می کنید؟

    من اساسا کارم فلسفه نیست و در حال حاضر هم در فلسفه علم ، روی ماهیت مدلسازی ریاضی و اعتبار منطقی داده های تجربی در شبیه سازی های  کامپیوتری کار می کنم. در اندیشه ورزی فلسفی تعصب جایی ندارد و هواداری از یک فلسفه خاص بی معناست. فلسفه پازلی است که باید اجزای آن را با آراء فیلسوفان مختلف تکمیل کرد

     در حال حاضر کسی در دنیا هست که بشود گفت فیلسوف است و اسمش جاودان می شود؟

     بله هستند فیلسوفانی که نام آنها در رده بزرگترین متفکرین قرن جای خواهد گرفت. مثلا یان هکینگ به باور من فیلسوف بزرگی است. یا جان سرل، فیلسوف مشهور ذهن که به واسطه آزمون اتاق چینی در فلسفه هوش مصنوعی مشهور است و از قضا در قید حیات است و من خودم همین تابستان این افتخار را داشتم که از نزدیک با او ملاقات و صحبت کنم.

     در آخر برای دانشجویان ایران چی دارید بگید؟

     با وجود تمام دشواری های پیش رو از آینده شغلی گرفته تا کاغذبازی های اداری، اما متریال آموزشی دانشگاه های ما به خصوص در رشته های فنی و پزشکی وعلوم پایه، همان چیزی است که در بهترین دانشگاه های دنیا تدریس می شود. شما در درس دینامیک همان کتاب مریام را می خوانید که در دانشگاه های دنیا آشناست. اما اینکه ما در صنعت مانند کره جنوبی، ژاپن یا انگلستان نیستیم دلایل بیشماری دارد. شاید لازم است که به دنبال حلقه مفقوده ای باشیم که چرخه صنعت را از دانشگاه جدا کرده است. پیشنهاد من یادگیری زبان های مهم دنیاست و پرداختن به بحث های نقادانه دانشجویی. این حداقل کاری است که با امکانات موجود می توان انجام داد.

    فایل پی دی اف این مصاحبه

  • زلزله، جایی میان علم و خرافات

    زلزله، جایی میان علم و خرافات

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی، 5 دسامبر 2017 – 14 آذر 1396

    جهان از دیدگاه بشر اولیه دو چهره کاملاْ متفاوت داشت. در کشاکش روزگار، گاهی حاصل‌خیزی و باران نصیب انسان می‌شد و گاه طوفان و زلزله و قحطی و طغیان رودخانه‌ها. گاهی فراوانی محصول، گاهی صاعقه و خشکسالی و یا فوران خاکستر آتشفشان‌ها و شیوع بیماری‌ها. اجداد انسانی ما در چنین دورانی جهان را عرصه‌ اِعمال قدرت یا حتی مناقشات ارواح و خدایان تصور می‌کردند.

    از دید آن‌ها طبیعت، واجد یک روح انسانی بود که گاهی مهربان و شفیق و گاهی خشمگین و عصبانی می‌شد. بشر اولیه به مدد این تخیلات می‌توانست رفتار متناقض و دوگانه‌ی طبیعت را به نوعی توجیه کند. این تلاش برای تفسیر جهان را شاید بتوان به اعتباری منشاء علم امروزی نامید. انسان با صورت‌بندی این باورهای اساطیری در پی یافتن ارتباط میان رویدادها برمی آمد و تلاش می‌کرد که تفسیری برای عملکرد طبیعت ارائه کند. درست همان کاری که علم امروز انجام می‌دهد. آگوست کنت فیلسوف فرانسوی سیر تحول تاریخی علم را به سه مرحله کلی تقسیم‌بندی می کند. مرحله‌ نخست که از دید او عصر الهیاتی و دوران فتیشیسم یا به عبارتی انیمیسم نام دارد، دوران جاندارانگاری طبیعت است. در چنین دورانی جهان مملو است از ارواح و موجودات فراطبیعی که مدیریت پدیده‌های طبیعت را بر عهده دارند.

    در چنین دوره‌ای کاهنان، رهبران جامعه محسوب می شوند و واسطه‌ معنوی بین مردم و خدایان. در چنین دورانی مردم برای در امان ماندن از خشم خدایان، باید گوشت قربانی و هدیه و نذر به معبد تقدیم می‌کردند. دوره دوم مرحله توسعه فکر انسانی از دید اگوست کنت، مرحله متافیزیکی است که در حدود سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی رخ افتاده است.

    سومین مرحله، دوران اثبات گرایی یا همان پوزیتیویسم است که انسان در صورت‌بندی و تفسیر رویدادهای طبیعت، به تجربه و مشاهده و تحقیق و استدلال روی آورده است. البته با ظهور علم مدرن نه رویکردهای آنتروپومورفیستی انسان در مواجهه با طبیعت پایان گرفت و نه متافیزیک به پایان راه خود رسید.

    فعال شدن گسل‌ها یا گناهان مردم

    اجداد انسانی ما دلیل باد و باران و طوفان و خسوف و کسوف را نمی‌دانستند و ظهور چنین پدیده‌هایی را به خدایان اساطیری نسبت می‌دادند. به موجوداتی غیبی که تصمیم می‌گرفتند چه زمانی باران ببارد و چه زمانی خشک‌سالی شود.

    رویکرد اساطیری به طبیعت با ورود علم جدید در دوران پسا-گالیله‌ای همچنان مورد پذیرش بخش‌های بزرگی از جامعه انسانی است. دیدگاهی که بلایای طبیعی مانند سیل و زلزله و یا خشکسالی و قحطی را نه برخاسته از عوامل طبیعی، بلکه حاصل قهر خدایان ادیان ابراهیمی و خشم آن‌ها از گناهان انسان می‌داند. از زبان متکلمان دینی بارها شنیده شده که مثلا بی حجابی، عامل خشکسالی زاینده رود بوده یا زلزله کرمانشاه ربطی به فعال شدن گسل‌ها نداشته و بلکه به‌ خاطر گناهان مردم مناطق زلزله زده نازل شده است.

    این سخنان به شکل رسمی و از تریبون نماز جمعه و از سوی امام جمعه‌ای بیان شده که معتقد است وقوع زلزله ارتباطی به گسل‌ها ندارد و عامل آن فراطبیعی بوده و راه مقابله با آن نیز توبه و تضرع و استغفار و استغاثه است.

    از این اظهارنظرهای عجیب که بگذریم، علم جدید اما زلزله را به دلیل گسیختگی ناگهانی در گسل‌های فعال می‌داند و تغییر شکل در پوسته. علم جدید که بر پایه مطالعات و شواهد دقیق آزمایشگاهی است به ما می‌گوید که زلزله‌هایی که در شهرهای مختلف ایران رخ می‌دهد به فاصله این شهرها از مناطق و گسل‌های فعال در پوسته ایران بستگی دارد. به عبارت دیگر، مفاهیم دینی مانند گناه یا خشم و عذاب الهی حتی اگر از دید باورمندان به یه دین و آیین و مسلک مهم باشند، از دیدگاه علم مدرن بی‌معنا هستند و هیچ دانشگاه، ژورنال علمی یا پژوهشکده‌ای چنین مفاهیمی را که نه می‌توان کمّ و کیف آن را سنجید و نه در آزمایشگاه نشان داد، به رسمیت نخواهد شناخت.

    نزولات الهی یا مکانیسم طبیعی آب و هوا

    هنری پوانکاره دانشمند مشهور فرانسوی قرن ۱۹ جایی پرسیده بود: “چرا به نظر می‌رسد که رگبارها و حتی طوفان‌ها تصادفی رخ می‌دهند؟ چرا به نظر بسیاری از مردم، دعا خواندن برای نزول باران یا هوای خوب مساله‌ای بسیار طبیعی است در عین حال، طلب کسوف به وسیله دعا را مضحک ارزیابی می کنند؟”.

    در واقع این مسئله از آنجایی ناشی می‌شود که پدیده‌های سماوی، در ظاهر علّی و معلولی تر از پدیده هایی مثل هواشناسی هستند که ماهیتا طبیعت آشوبناک دارند. در محاسبات هواشناسی یک سری از پارامترها به دلیل غیر قطعی بودن یا عدم توان محاسباتی حتی با قدرتمند ترین ابرکامپیوترهای امروز نیز قابل تعیین نیستند. چنین سیستم‌هایی در طبیعت، به شدت نسبت به تغییر شرایط اولیه حساس‌اند و به همین سبب شدیدا هم پیش‌بینی ناپذیرند. مثلا به سختی می‌توان تصور کرد که اداره هواشناسی بتواند وضع هوای یک‌ ماه آینده را پیش‌بینی کند. به چنین سیستم‌هایی اصطلاحا سیستم‌های آشوبناک گفته می‌شود.

    ربط بین اثر پروانه‌ای و پدیده‌های هواشناسی از نظر تاریخی باز می‌گردد به سال ۱۹۶۱ میلادی. زمانی که ادوارد لورنتس در حین کار در دانشگاه ام آی تی و در محاسبات کامپیوتری پیش‌ بینی وضع هوا، به یک وضعیت عجیب برخورد. لورنتس متوجه شد وقتی که ۰.۵۰۶۱۲۷ را به عنوان داده اولیه ورودی به سیستم وارد می‌کند، نتیجه به صورت شگفت آوری با این که داده ورودی را با ۳ رقم اعشار کمتر یعنی ۰.۵۰۶ به سیستم وارد کند متفاوت از آب در می آید. لورنتس با وارد کردن ۰.۵۰۶ به سیستم متوجه شد که همان ۳ رقم اعشاری که از آن صرف نظر شده تا به چه میزان می‌تواند تعیین کننده و مهم باشد. او در ابتدا گمان کرد که این مساله شاید خطای محاسباتی کامپیوتر باشد اما پس از وارسی دقیق داده ها به ماهیت پدیده‌های آشوبی پی برد. پدیده ای که امروزه به اثر پروانه ای شهرت  دارد. در واقع به دلیل همین ماهیت آشوبی پدیده‌های هواشناسی و دشواری محاسبه تک تک عوامل دخیل در آن، ممکن است این ذهنیت ایجاد شود که غیر از علل مکانیکی و مادی، عوامل دیگری در بارندگی نقش دارند. به همین دلیل هم هست که عده‌ای برای نزول باران دست به دعا می برند، اما به سختی می تو‌ان تصور کرد که کسی برای وقوع یا عدم وقوع خسوف یا کسوف چنین اقدامی کند و بخواهد مثلا فردا خسوف شود. در حالی که اساساً در نوع وقوع این پدیده ها به لحاظ مدل علّی و معلولی هیچ تمایز و تفاوتی وجود ندارد. هم خسوف و کسوف، دلیل مشخص و شناخته شده‌ مادی دارند و هم باران و طوفان.

    معنویت و کاهش بلایای طبیعی

    توسل به عوامل غیرمادی و نیروهای فراطبیعی برای تاثیر در دنیای مادی فقط برای در امان ماندن از سیل و زلزله نیست. میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا برای درمان و بهبودی و بازیابی سلامتی خود دست به دامان حرز و دعا می‌شوند و به سراغ شفاهای معنوی می‌روند. توسل به عوامل فراطبیعی همیشه برای دفع آفات و شرور نیست. احراز و ادعیه گاهی برای موفقیت و تاثیر در دنیای مادی به کار گرفته می‌شوند. لیکن بررسی کم و کیف چنین تاثیراتی در عمل ممکن نیست. چرا که هیچ معیار و محک مشخصی برای سنجش دعا و نوع و میزان تاثیر آن بر علل مادی وجود ندارد.

    بهره گیری از طلسم و جادو حتی به دنیای فوتبال نیز راه پیدا کرده و هنوز کسانی هستند که با ریختن چیزهایی در اطراف دروازه و روی زمین چمن، قصد اِعمال تغییراتی در دنیای مادی و در نتیجه‌ مسابقه فوتبال دارند. کم نیستند تیم‌های آفریقایی که با کمک جادوی وودوو در پی آنند بر تکنیک های فوتبال در دنیای واقعی مسلط شوند. البته این که چنین روش‌هایی کارآمد باشند محل تردید است. مثلا جادوگرانی که برای متبرک کردن تیم فوتبال جمهوری دموکراتیک کنگو و طلسم رقبا رفته بودند در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۷۴ هیچ کاری نتوانستند برای تیم محبوب‌شان انجام دهند و این تیم بازی را با نتیجه ۹ بر صفر در برابر یوگوسلاوی سابق واگذار کرد. روش‌هایی که آن‌ها برای جلب حمایت نیروهای خیر طبیعت و گرفتار کردن حریف به طلسم ارواح شریر به کار بسته بودند ظاهرا تاثیری در دنیای فیزیکی نداشت و نه مالیدن خون جانور قربانی بر کفش بازیکنان، نتیجه را به سود آن‌ها بر گرداند و نه مالیدن پای گورخر بر پای بازیکن مهاجم برای افزایش قدرت دوندگی تاثیر مشهودی بر جای گذاشت.

    در دنیایی که علم و روش علمی ، فیله ربات کاوشگر آژانس فضایی اروپا را در فاصله‌ای حدود ۵۰۰ میلیون کیلومتر دور از زمین بر روی سطح دنباله‌دار ۶۷ پی فرود می آورد، در همین دنیایی که در آن ، کشور زلزله خیز ژاپن، با بکارگیری سیستمهای پیشرفته مهندسی زلزله و ضربه گیرهای هیدرولیکی و نظایر آن خسارات زلزله را به حداقل می‌رساند صحبت از امضای تفاهم‌نامه با مدرسه‌های دینی برای کاهش بلایای طبیعی هم شنیده می‌شود.

    این‌که قراردادهای همکاری برای به کارگیری نقش معنویت در کاهش بلایای طبیعی بتواند ۳ تا ۵ هزار میلیارد تومان خسارات خشکسالی یا زلزله را جبران کند البته باید بتواند کارآمدی خود را در عمل نشان دهد. لیکن نتیجه کار تا حدی از قبل مشخص است. اگر توسل به جادو و طلسم و دعا و معنویت می‌توانست در دنیای واقعی اثر بگذارد و جایگزین علم و تکنیک شود، تیم فوتبال جمهوری دموکراتیک کنگو بازی را ۹ به صفر به یوگوسلاوی سابق واگذار نمی‌کرد.

    لینک متن کامل این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • آیا غذاها واقعا طبع سرد و گرم دارند؟

    آیا غذاها واقعا طبع سرد و گرم دارند؟

     

    • آیا علم جدید مفاهیمی مانند بلغم و سودا را تایید می کند؟
    • اگر سردی و گرمی مفاهیمی خیالی هستند،چرا ظاهرا کار می کنند؟

     

     

  • آیا هارپ یک سلاح ایجاد زلزله است؟

    آیا هارپ یک سلاح ایجاد زلزله است؟

    عرفان کسرایی

    جذابیت پنهان شبه علم و تئوری توطئه

    فهم جهان و رویدادهای آن لذت بخش است. دلیل آن هم واضح است. اگر بفهمیم هسته اولیه طوفان چگونه و چرا شکل می‌گیرد، چرا زلزله می‌شود و چرا سیل به راه می‌افتد، اگر دریابیم آتش‌سوزی چرا و چگونه ایجاد می‌شود، می‌توانیم برای نجات از پیامدهای این بلایای طبیعی چاره‌جویی کنیم و از آن جان به در ببریم. انسان موجودی است نظریه‌پرداز. موجودی که با مشاهده پدیده‌های طبیعت درگیر یک مساله می‌شود و سعی می‌کند برای حل آن مساله، تئوری طراحی کند. انسان حتی در دوره‌های باستانی برای وقوع سیل و زلزله و طوفان دلیل می‌تراشید و مثلا آن‌ها را به خشم خدایان اساطیری نسبت می‌داد. برقراری رابطه علّی میان پدیده ها خاصیت ذهن انسان است. انسان می‌خواهد همه پدیده‌ها واضح و قابل درک باشند و حتی رخدادهایی مثل زلزله که نظم طبیعی جهان را به هم می‌زنند نیز طبق یک روال و قانون منظم طبقه بندی شوند. از دید انسان، زلزله، حتما علّتی دارد. این علت می‌تواند خیلی چیزها باشد اما فارغ از اینکه چه باشد، حتما علتی وجود دارد. علم جدید اما هر علتی را برای توضیح یک پدیده به رسمیت نمی‌شناسد. علتی که برای توضیح یک رخداد ذکر می‌کنیم باید عقلانی هم باشد و یک ربط منطقی با خود پدیده داشته باشد. باید بتوان این ربط را در آزمایشگاه و یا با مطالعات دقیق نشان داد و همچنین باید مشخص کرد که اگر ارتباطی بین آ وب وجود دارد این ارتباط به چه شکل و به چه میزان است. اگر این غربال وجود نداشته باشد می‌توان هر روز هزاران تئوری تولید کرد که از قضا ممکن است باورپذیر نیز به نظر بیایند. اگر راهی برای تفکیک علم از گزاره های بی‌معنا وجود نداشته باشد هر روزه می توان هزاران نظریه بی بی معنا و بی پشتوانه تولید کرد.

    لینک متن کامل این مقاله

  • پرونده ایلان ماسک در مجله دانستنیها

    پرونده ایلان ماسک در مجله دانستنیها

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، شماره 178، اردیبهشت 1396

    ایده های ایلان ماسک از ایجاد کلونی انسانی در مریخ گرفته تا شیوه های آینده مبادلات بانکی و صنایع حمل و نقل، شگفت آورند. ایده هایی که بیشتر به داستان ها و فیلم های علمی تخیلی شباهت دارند تا دنیای واقعی. بسیاری از طرح ها و ایده های بلندپروازانه ایلان ماسک با در نظر گرفتن فناوری های روزگار ما اعجاب آور و حتی گاه دور از دسترس به نظر می رسند. بسیاری ماسک را با تسلا و ادیسون مقایسه می کنند و معتقدند که آیندگان از او به عنوان یکی از برجسته ترین ایده پردازان قرن ما یاد خواهد کرد.

    فایل پی دی اف پرونده ایلان ماسک در مجله دانستنیها

  • مرثیه ای برای یک رویا

    مرثیه ای برای یک رویا

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره 2951، 9 شهریور 1396

    مريم ميرزاخانی نيازی به بزرگداشت آيندگان ندارد


    «نيلز بوهر»، فيزيک دان مشهور قرن بيستم،  مي گويد: «چيزهايي وجود دارد که از شدت جدي بودن، تنها مي توان با آنها شوخي کرد». مرگ «مريم ميرزاخاني» بي ترديد يکي از همين هاست که «بوهر» مي گويد؛ آن قدر جدي که باور آن با گذشت چند هفته هنوز هم سنگين است. درباره زندگي و مرگ او بسيار گفته اند و بسيار نوشته اند و من نمي خواهم گفته هاي ديگران را تکرار کنم يا مرثيه سرايي کنم. نوشتن درباره «مريم ميرزاخاني» ساده نيست. نه شخصيت او ساده بوده و نه زمينه کاري اش موضوعي است که بتوان در چند سطر خلاصه کرد. «آلبرت اينشتين» در سال ۱۹۴۸ در ستايش نامه اي که عنوان آن «در رثاي ماکس پلانک» بود، مي نويسد: «انساني که سعادت آن را داشته است که دنيا را با انديشه اي بلند و خلاق متبرک سازد، نيازي به بزرگداشت آيندگان ندارد. کار بزرگ او تا هم اکنون نيز مايه سرافرازي اش بوده است». «مريم ميرزاخاني» هم يکي از  اين انسان هاست که زندگي اش به خودي خود مايه سرافرازي اش بوده و بزرگداشت ما چيزي به شخصيت او اضافه نمي کند. او اعتبار و اثرگذاري خود را از دريافت مدال فيلدز در سال ۲۰۱۴ نمي گيرد و بر عکس، اين «مريم ميرزاخاني» و دانشمندان بزرگي مانند او هستند که به اين مدال و چنين جوايزي اعتبار مي دهند. «ميرزاخاني» صرفا يک نابغه نبود. کافي است تصور کنيد که کار انتشار مقاله ۱۷۲صفحه اي او و «الکس اسکين»، استاد رياضي دانشگاه شيکاگو، ۹ سال زمان برده است. چنين پشتکار و همت و تلاشي خستگي ناپذير، فقط با نبوغ قابل توضيح نيست. «هاورد و. ايوز» در کتاب مشهورش درباره تاريخ رياضيات، توسعه رياضيات را از ابتداي تمدن بشري تا پايان قرن بيستم مرور مي کند و به دليل محدوديت حجم کتاب، گاهي فقط برخي چهره هاي مهم تر و اثرگذارتر رياضيات در قرون مختلف را نام مي برد و از سايرين صرف نظر مي کند. من ترديدي ندارم که آيندگان در کتاب هاي تاريخ رياضيات هرگز نخواهند توانست از نام «مريم ميرزاخاني» صرف نظر کنند.

    طلايي درخشان در رياضيات

        «ميرزاخاني» و ديگر دانش آموزاني که در المپيادهاي علمي اوايل دهه ٧٠ خورشيدي يعني در المپيادهاي جهاني رياضي سال ۱۹۹۴ و ۱۹۹۵ در هنگ کنگ و کانادا مدال هاي ارزشمندي به دست آورده بودند، الگوهاي علمي ما در آن سال ها بودند. از آن تيم اما يک نام بيش از همه به چشم مي خورد و يک نفر بيش از سايرين درخشيده بود؛ «مريم ميرزاخاني» که در المپياد رياضي هنگ کنگ با ۴۱ امتياز از ۴۲ امتياز مدال طلاي جهاني گرفته و سال بعد از آن يعني ۱۹۹۵ در المپياد جهاني رياضي کانادا با ۴۲ امتياز از ۴۲، رتبه اول طلاي جهاني را به دست آورده بود. اينکه «مريم ميرزاخاني» از ۴۲ امتياز ۴۲ کسب کرده بود نام او را به عنوان يک نابغه رياضي براي هميشه در ذهن مان ثبت کرده بود. اين سال ها گذشت تا اينکه در۲۶ اسفند ۱۳۷۶ آن حادثه تلخ اتفاق افتاد. سانحه دلخراش رانندگي که در آن چند نفر از دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف جان خود را از دست دادند. «ميرزاخاني» اما از اين سانحه دلخراش، جان به در برد و بار ديگر نامش بر سر زبان ها افتاد. من اهل اسطوره سازي و قهرمان سازي و احساسي نوشتن نيستم. اما مرگ «مريم ميرزاخاني» واقعا برايم باورناپذير و دردناک است. مثل آن است که بخواهي آن خاطرات گذشته، دوران مدرسه، آن شور و حرارت براي يادگرفتن رياضيات و مثلثات و هندسه، چسباندن بريده روزنامه عکس المپيادي ها را انکار کني. «ميرزاخاني» بخشي از پازل آن خاطرات بود و شايد همين مرگ او را غيرقابل باور کرده است.

    درخت پربار و سر به زير

        پدر «مريم ميرزاخاني» جايي گفته بود که ما از راديو شنيديم که «مريم» جايزه فيلدز را برده است. گفتيم چرا به ما چيزي نگفتي؟ گفت چيزي نبود فقط يک جايزه بود. اين نقل قول به تنهايي گوياي شخصيت خاص «مريم ميرزاخاني» است. نه نيازي به نمايش و خودبزرگ بيني داشت و نه تمجيد و لايک. نه از بيماري اش سوژه اي ساخت تا طرف توجه رسانه ها قرار بگيرد و نه براي پرکردن رزومه خود نيازي داشت که صدها مقاله آی اس آی توليد کند. «مريم ميرزاخاني» مانند آن دسته از پژوهشگران نبود که مي خواهند يک شبه ره صدساله بروند. او نيازي نداشت مانند آنهايي باشد که به ديگران مي سپارند نامشان را داخل مقاله هاي آی اس آی بياورند تا شهرت و اعتبار علمي کسب کنند يا ارتقاي شغلي بگيرند. جايگاه «مريم ميرزاخاني» در علم، واقعي است و بازنمايي همان چيزي که درون شخصيت واقعي او بود.

    انساني متعلق به آيندگان

        شخصيت هاي برجسته و نوابغي مانند «مريم ميرزاخاني» فراتر از مرزهاي سرزميني يک کشورند و به تمام بشريت تعلق دارند. اگرچه هر مليتي طبيعتا مي خواهد افتخار کشف و اختراع يا آثار دانشمندان بزرگ در تاريخ علم را به خود منتسب کند و به آن فخر و مباهات کند. مثلا «نيکلا تسلا»،  دانشمند بزرگ و يکي از بزرگ ترين نوابغ تاريخ که هم در کرواسي، صربستان، اتريش و هم در ايالات متحده آمريکا مورد ستايش قرار مي گيرد و به نام او تمبر چاپ مي شود. اگر کسي تاريخ علم ايران را دقيق مطالعه مي کند احتمالا به نتيجه اي مشابه با من مي رسد که «مريم ميرزاخاني» برجسته ترين چهره و اعتبار علمي ايران لااقل در قرن اخير بوده است. ما دانشمندان برجسته که کم وبيش در توليد علم در رشته هاي مختلف علمي سهم داشته اند،  کم نداشته ايم. اما «مريم ميرزاخاني» شخصيتي فراتر از يک دانشمند برجسته، بلکه واقعا تبديل به يک چهره علمي جهاني شد. اين همان چيزي است که ما تا به حال و در تاريخ علم قرون اخير نداشته ايم. از آنجايي که تاکنون دانشمندي با چنين اعتبار و وزن بين المللي نداشتيم،  لاجرم حس غرور علمي را فقط در شبکه هاي مجازي و کانال هاي تلگرامي به صورت ساختگي شبيه سازي مي کرديم. يک نفر را به انتخاب خودمان بزرگ ترين جراح جهان مي ناميديم و ديگري را مرد علمي سال لقب مي داديم و خاطرات دروغين تعريف کرده و لايک جمع مي کرديم. اما «مريم ميرزاخاني» در اين بين، واقعا بر قله افتخار ايستاده و سرآمد بود. «موتسارت»، آهنگ ساز بزرگ اتريشي،  اثري دارد به نام مرثيه در مينور دي* که در سال ١٧٩١ در وين ساخته شد و با مرگ او در پنجم دسامبر آن سال ناتمام ماند و ديگران آن را تکميل کردند. هيچ کس نمي داند که «موتسارت» نوت هاي پاياني اين موسيقي باشکوه را چگونه مي خواسته بنويسد. مرگ «مريم ميرزاخاني»، موسيقي باشکوه زندگي او را ناتمام گذاشت و چه بسا ديگراني پيدا شوند که راهي را ادامه دهند که او با نبوغ و روحيه خستگي ناپذير خود گشود.

    فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

    *Requiem