Blog

  • توان تکنولوژیک رژیم ایران تا چه حد واقعی است؟

    توان تکنولوژیک رژیم ایران تا چه حد واقعی است؟

     

    برشی از متن

    سلاح ها و موشک ها و هواپیماهای مورد ادعای سپاه پاسداران بسیارند. تانک ذوالفقار، کامیون سنگین ذوالجناح،  موشک سومار، هواپیماها و جنگنده های خیالی با نام های پرطمطراق قاهر ۳۱۳ و آذرخش و صاعقه و شفق اما غالبا چیزی جز طرح روی کاغذ یا ماکت آنها که در نمایشگاه توانمندی های دفاعی نظام نمایش داده می شود وجود ندارد. در دنیای واقعیت و خارج از پوسترها، بنرها و تیزرهای تبلیغاتی نه جنگنده رادارگریزی برای پرواز وجود دارد نه تانک با طراحی بومی. واقعیت پشت این پروپاگاندای رسانه ای این است که ایران امروز حتی به واردات دسته بیل و کلنگ خراطی و سنگ قبر نیز وابسته است. بر اساس آمار گمرک سالانه صدها تن بیلچه، کلنگ و شن کش از کشور‌های مختلف جهان وارد ایران می شود و میلیون ها دلار ارز از کشور خارج می کند. آیا با در نظر گرفتن توان صنعتی و طراحی مهندسی ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی می توان چنین ادعاهایی را باور کرد؟ نگاهی به نمونه های مشابه با ادعای سپاه پاسداران به خصوص نگاه به صنایع موشکی کره شمالی نشان می دهد ادعای بومی بودن این تکنولوژی ها تا به چه حد اغراق آمیز و خلاف واقع است.

     

     

    لینک متن کامل این مقاله

  • تناقضی در سیاست امروز ایران: مخالفان موافق جمهوری اسلامی

    تناقضی در سیاست امروز ایران: مخالفان موافق جمهوری اسلامی

    دویچه وله فارسی | عرفان کسرایی

    مواضع سیاسی شهروندان در سراسر دنیا معمولا چندان صفر و یک نیست و چه بسا فردی در پاره ای از مسائل چپگرا، قدری متمایل به لیبرالیسم وحتی قدری مذهبی و در عین حال سکولار باشد. فردی ممکن است در یک انتخابات به حزب دموکرات و در انتخابات دیگری به حزب جمهوریخواه رای بدهد. دیدگاه های سیاسی، فکت های قطعی و مسلم نیستند و ممکن است در کشاکش زمان تغییر کنند. سلائق سیاسی گاه وجه پیچیده تری نیز دارد. چپگرایی با سکولاریسم در تضاد و تناقض نیست و این دو اصطلاحا مانعه الجمع نیستند اما گاهی با جمع میان دو عقیده کاملا متضاد و متناقض روبروییم. این معضلی است که در سال های اخیر مواضع سیاسی بسیاری از شهروندان ایرانی را ناروشن و آمیزه ای از تناقضات ساختاری کرده است. اینکه فرد در قضاوت تاریخی خود بخشی از حق را به مصدق و بخشی را به محمدرضاشاه پهلوی بدهد چندان دربرگیرنده تناقض منطقی و عقلانی نیست. مورخ منصفی ممکن است هر دو سوی یک درگیری یا جنگ را به نسبت های گوناگون مقصر ارزیابی کند و نسبت به هیچ یک از دو سوی مناقشه سوگیری نداشته باشد. مشکل آنجاست که فرد در جریان تحلیل و قضاوت خود، خط کشی روشنی از وضعیت و مواضع سیاسی خود نداشته باشد. به بیان دیگر یک اصلاح طلب می تواند گرایش های اصولگرایانه داشته باشد و بالعکس. چرا که محور و مبنای اصلی هر دو گروه مذکور، اشتراکات بسیار دارد و اختلاف نظر پیروان این دو جریان صرفا بر سر مسائل حاشیه ای و جانبی است. اما اگر فردی که خود را برانداز، نفر پانزدهم و مخالف جمهوری اسلامی ارزیابی می کند همزمان با فرمانده سپاه قدس همدلی داشته باشد، با یک ایراد بنیادین در ساختار اندیشه او روبرو هستیم. آیا کسی که مخالف تمامیت حکومت جمهوری اسلامی است می تواند همزمان با یکی از مرتجع ترین و خشن ترین نیروهای نظامی جمهوری اسلامی که عامل ترور و شکنجه و قتل عام هزاران شهروند ایرانی و خاورمیانه ای در دهها سال گذشته بوده همدلی داشته باشد؟

    معیار دوگانه

    داشتن معیار دوگانه عموما بیانگر ضعف فکری و بی پایه بودن اندیشه فرد است. بسیاری از مارکسیست ها پیروان فردیناند لاسال را خاﺋﻦ و به نوعی دشمن می دانند و بر این باورند که او برخلاف ادعاهایش عمل کرده است. لاسال که در ماه می ۱۸۶۳ به ریاست اتحادیه عمومی کارگران آلمان رسیده بود از یک خانواده پروسی می آمد که تاجر ابریشم بودند. هسته اصلی استدلال مارکسیست های مخالف او چنین بود که نمی توان هم سوسیالیست بود و از طبقه کارگر و پرولتاریا دم زد و در عین حال با قدرت غالب زد و بند داشت. اما به راستی چرا مارکسیست ها چنین سخنی می گویند؟ به عبارت دیگر چرا نمی توان هم از طبقه کارگر و پرولتاریا دم زد و همزمان با قدرت نیز زد و بند داشت؟ اگر نمی شود مگر لاسال این کار را نکرد؟ چرا نمی شود هم سوگوار جانباختگان آبان نود و هشت بود و هم هوادار سپاه پاسداران؟ پاسخ صریح به این پرسش شاید چنین باشد که “می شود” اما چنین موضعی عقلانی نیست و متناقض است. می شود که یک نفر هم از پویا بختیاری بنویسد و هم عکس پروفایل خود را در شبکه های اجتماعی به قاسم سلیمانی تغییر دهد اما ممکن بودن چنین چیزی به معنای عقلانی بودن آن نیست. به عبارت دیگر “می شود” اما “متناقض است”. یک فرد مخالف جنگ، با اندیشه صلح طلبی و ضدجنگ قاعدتا باید هم با شلیک موشک های دوربرد روسیه از عرشه ناوها در دریای خزر به مخالفان بشار اسد و بر سر مردم شهرهای سوریه مخالفت کند و هم با دخالت های نظامی ایالات متحده در عراق و افغانستان و ویتنام. اگر فرد یکی از این ها را محکوم و در برابر دیگری موضوع تایید (یا سکوت) اختیار می کند به واقع فعال ضدجنگ نیست. فعال علیه جنگی است که ایالات متحده امریکا به آن دامن زده باشد و اگر برای مثال روسیه عامل حمله و تهاجم نظامی باشد چندان مخالفتی با آن ابراز نمی کند. مواضع سیاسی در چنین مواردی فراتر از سلیقه و نظرشخصی است. یک فرد می تواند همزمان هم از موسیقی راک و متال لذت ببرد و هم از موسیقی سنتی ایرانی. چنین چیزی واجد هیچ تضاد و تناقض منطقی نیست و از قضا چه بسا بیانگر چند بعدی بودن روحیات آن فرد نیز باشد.

    داشتن معیار دوگانه و تناقض عموما برای هیچکسی مطلوب نیست و هیچکس نمی خواهد به این متهم شود که متناقض می اندیشد یا متناقض عمل کند. اساسا به همین دلیل است که در میزگرد ها یا مناظرات انتخاباتی هر فردی تلاش می کند نشان دهد که اندیشه طرف مقابل متناقض است و با نشان دادن معیارهای دوگانه طرف مقابل، باطل بودن و سلیقه ای بودن اندیشه او را نشان دهد. داشتن معیار دوگانه به نوعی می تواند یک توهین یا اتهام هم تلقی  شود و شاید بتوان گفت که هر کسی تلاش می کند از زیر بار اتهام تناقض گویی فرار کند و ساختار اندیشه خود را یکدست نشان دهد. چنین روشی در استدلال از زمان یونان باستان رایج بوده و سقراط با فن دیالکتیک در ابتدای هر بحث تظاهر به نادانی می کرد و با مقدمات ساده به طرح پرسش هایی می پرداخت. پرسش هایی که طرف مقابل به درستی آنها اقرار می کرد ولی به تدریج به جایی می رسید که تنها دو راه پیش روی خود می دید. یا اینکه مقدماتی را که در ابتدای بحث پذیرفته بود،  به کلی انکار کند و یا اینکه از ادعای خود دست بکشد و به آنچه که سقراط معتقد است، اعتراف کند. به بیان ساده، راه میانه ای در این بین وجود نداشت و همانطور که امروز در دیدگاه سیاسی فرد، تکلیف مشخص است و مرزبندی واضح. فرد یا با بقای جمهوری اسلامی موافق است یا مخالف. اگر کسی بگوید که من با موجودیت و تمامیت حکومت اسلامی مخالفم اما در عین حال خود را در جبهه عزاداران فرمانده سپاه قدس ببیند، جایی بین موافقت و مخالف با نظام قرار گرفته که به لحاظ منطقی واجد یک تناقض است. فرد برای رفع این تناقض می تواند گزاره مقدمه خود را اصلاح کرده و تغییر دهد. برای مثال بگوید که من با بعضی از سیاست های جمهوری اسلامی مخالفت دارم. در این صورت تناقض برطرف شده و تکلیف معین است. لیکن بیان جملاتی نظیر اینکه من نفر پانزدهمم، من قتل پویا بختیاری را محکوم می کنم ولی همزمان سوگوار فرمانده سپاه قدس هستم، از یک تناقض ساختاری در اندیشه فرد حکایت دارد. تناقضی که او را به مخالف جمهوری اسلامی تبدیل می کند که همزمان با جمهوری اسلامی موافق است.

     

    لینک این یادداشت در وبسایت دویچه وله فارسی

  • چرا نمی‌توان جلوی وقوع جنگ را گرفت؟

    چرا نمی‌توان جلوی وقوع جنگ را گرفت؟

    عرفان کسرایی | رادیو فردا

    جستجوی کلیدواژه جنگ در ادبیات سیاسی حاکمان جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که جنگ، دست‌کم به دلایل ایدئولوژیک و مذهبی، بخش جدایی‌ناپذیر سیاست کلان حکومت است.

    این مسئله موضوع دیروز و امروز هم نیست. روح‌الله خمینی زمانی گفته بود: «این جنگ… ثمرات بزرگى براى ما داشته است… یکى از ثمرات بزرگ این، تحرک بى‌سابقه‌اى است که در جوان‌هاى ما در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها این تحرک بزرگ حاصل شده است… و رخوت و سستى از بین رفته است و… در مقابل همه ناگوارى‌ها ایستاده‌اند و جنگ را براى خودشان گوارا مى‌دانند.»

    شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم» در ادبیات سیاسی رژیم ایران در دهه ۶۰ نشان می‌دهد که جنگ در قاموس ایده‌پردازان حکومت، فراتر از مفهوم جنگ و دفاع در عرف شناخته‌شده بین‌المللی است.

    مروری بر سخنان روح‌الله خمینی نشان می‌دهد که او صراحتاً از جنگ با هدف جهادی و کشورگشایی صحبت می‌کرد: «ما راه‌مان این است که باید از راه شکست عراق، دنبال لبنان برویم.‏.. ما می‌خواهیم که قدس را نجات بدهیم». (صحیفه امام، جلد ۱۶، صفحه ۳۵۳)

    با بالاگرفتن تنش‌های منطقه‌ای پس از کشته شدن قاسم سلیمانی، سیاست جنگ‌طلبی هیئت حاکم چهره جدیدی به خود گرفته است. پرسشی که در این‌جا طرح می‌شود به‌ظاهر چندان پیچیده نیست. آیا به‌راستی می‌توان از وقوع جنگ جلوگیری کرد؟

    ‏‏جنگ و غریزه تخریب

    خطر جنگ را از جنبه‌های گوناگون می‌توان زیر ذره‌بین گرفت. با رویکرد سیاسی و بر اساس تقابل ایدئولوژی‌ها، از منظر ژئوپلیتیک، از نگاه روابط بین‌الملل و جغرافیا یا حتی بر مبنای تاریخ تمدن و روان‌شناسی می‌توان به مقوله جنگ پرداخت و پرسید چرا جنگ رخ می‌دهد.

    زيگموند فرويد در ماه‌های مارس و آوریل سال ۱۹۱۵ میلادی، یعنی حدود شش ماه پس از شروع جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین «سرخوردگی از جنگ» و «رابطه ما با مرگ»، از منظر روان‌شناسی به تحلیل ماهیت جنگ و مرگ پرداخت و منبع مطالعاتی ارزشمندی درباره غریزه جنگ در جوامع بشری به جا گذاشت.

    در این دو مقاله، که مدتی بعد در مجموعه آثار او با عنوان «اندیشه‌هایی روزآمد درباره جنگ و مرگ » منتشر شد، نکات جالبی درباره ماهیت پرخاشگری و غریزه تخریب در انسان بررسی شده است.

    فروید می‌گوید انسان معاصر درباره فرایند رشد روانی بشر دچار گونه‌ای توهم شده است. بسیاری از مردم صرفاً به دلیل فشار تمدن، اجباراً قیدوبندهای اخلاقی را پذیرفته‌اند و تمدن معاصر، خود در ظهور این شکل از ریاکاری و دورویی مقصر است.

    از دید او، پایه تمدن معاصر همین دورویی و ریاکاری است. به این معنا که اغلب انسان‌ها صرفاً وانمود می‌کنند که متمدن شده‌اند. به باور او، وقوع جنگ یکی از فرصت‌هایی است که افراد پایبندی خود به این قیدوبندهای اخلاقی و تظاهر به متمدن بودن را نقض می‌کنند و به مصداق (باز جوید روزگار وصل خویش) به غرایزی چون غریزه تخریب که به صورت موقتی سرکوب (و پنهان) کرده بودند فرصت ارضا شدن می‌دهند.

    دیدگاه فروید درباره مسئله جنگ محدود به این دو مقاله نمی‌شود. نامه‌هایی از او به جا مانده که او چند سال قبل از شروع جنگ جهانی دوم خطاب به آلبرت اینشتین نوشته بود؛ نامه‌هایی که به صورت خلاصه فقط و فقط به یک پرسش می‌پرداختند: آیا می‌توان راهی برای جلوگیری از جنگ یافت؟

    «جنگ جنگ تا پیروزی» و مسئله سرخوردگی

    مقام‌های حکومت ایران سال‌هاست شعار نابودی اسرائیل می‌دهند. محسن رضایی از نابودی تل‌آویو و حیفا صحبت می‌کند و دیگر هواداران حکومت از پیش‌بینی آخرالزمانی ۲۵ ساله برای نابودی اسرائیل حرف می‌زنند.

    خارج از این توهمات ایدئولوژیک و مذهبی، در واقعیت معادلات سیاسی دنیا توان اقتصادی و نظامی جمهوری اسلامی به‌مراتب کمتر از آن است که با ابرقدرتی چون ایالات متحده آمریکا پنجه در افکند. نه تنها فتح قدس از راه کربلا ممکن نشده بلکه حکومت ایران توان پاسخگویی به حملات نظامی اسرائیل به پایگاه‌های نظامی خود در سوریه را نیز ندارد.

    این مسئله خواه‌ناخواه به یک سرخوردگی و خشم فروخفته در بین هواداران یک ایدئولوژی شکست‌خورده می‌انجامد. چنین سرخوردگی‌ای ممکن است همان خشمی باشد که نیروهای امنیتی و لباس‌شخصی‌ها در اعتراض‌های آبان ماه ۹۸، بر سر مردم کوچه و خیابان و زنان و کودکان خالی کردند. تک‌تیراندازی که به سر پویا بختیاریِ ۲۷ ساله شلیک می‌کند، احتمالاً لبریز از خشمی بوده که از سرخوردگی او ناشی شده است. سرخوردگی از پذیرش این واقعیت که در برابر تکنولوژی‌های پیشرفته نظامی ایالات متحده یا اسرائیل، دعا و ورد و طلسم و توسل کارایی ندارد.

    آیا راه نجاتی در برابر فاجعه شوم جنگ وجود دارد؟

    این پرسشی بود که آلبرت اینشتین نامه خود خطاب به زیگموند فروید در سال ١٩٣٢ را با آن آغاز می‌کند. نامه‌ای که به پیشنهاد آنری بونه، رئیس کمیته بین‌المللی همکاری اندیشمندانه (ICIC) و نهادی که بعدها به یونسکو تبدیل شد، نوشته شده بود و در آن آلبرت اینشتین، به‌عنوان یک دانشمند و فیزیکدان مشهور، به دنبال پیدا کردن راه حلی روان‌شناسانه برای جلوگیری از جنگ می‌گردد.

    در آن زمان سرخوردگی و یأس ناشی از جنگ جهانی اول هنوز پابرجاست و هنوز کسی نمی‌داند که هفت سال پس از آن، یکی از ویرانگرترین جنگ‌های سراسر تاریخ، یعنی جنگ جهانی دوم، بخش‌های بزرگی از جهان را به دود و آتش و خاکستر تبدیل می‌کند.

    پاسخ فروید نیاز به شرح و بسط بسیار دارد، اما چندان امیدبخش نیست. از دید او، استدلال منطقی و به‌کارگیری قوه خرد و عقلانیت در جلوگیری از وقوع جنگ چندان مؤثر نیست. به باور فروید، حتی خردمندترین و عاقل‌ترین انسان‌ها نیز در برابر غرایز خود (آن‌چه فروید «غریزه تخریب» می‌نامد) تسلیم است.

    اشتیاق عمومی و بسیج همگانی برای جنگ و ویرانی، از دید فروید، زیر سر غریزه تخریب در انسان‌هاست، و از بین بردن تمایلات پرخاشگرانه و غریزه تخریب در انسان چندان ممکن نیست. جنگ‌طلبی و فراخوان برای کشتن سربازان آمریکایی و حمله به شهرهای سوریه و کشتار صد زن و کودک در الحوله در شهر حمص سوریه همه و همه از میل و غریزه تخریب برمی‌آید.

    چنین غریزه ویرانگری در سراسر تاریخ انگیزه اصلی جنگ‌های ویرانگر بی‌شماری بوده است. عقاید مذهبی یا میهن‌پرستانه صرفاً پوششی است برای توجیه این غریزه تخریب، و جنگ فرصتی است برای ارضای غریزه ویرانی و تخریب و مرگ از سوی کسانی که، به تعبیر فروید، منتظر چنین فرصتی هستند تا امیال سرکوب‌شده خود را ارضا کنند.

    فروید در پایان نامه خود، هرچند به‌نوعی از رشد روانی و تکامل فرهنگی جامعه بشری ناامید است، دو عامل را عامل جلوگیری از جنگ در تمدن بشری قلمداد می‌کند: دیدگاه فرهنگی و هراس از بروز جنگ بعدی.

    این تکامل فرهنگی یا تمدن مقوله‌ای است که از دید فروید هنوز محقق نشده و آن‌چه در جهان کنونی وجود دارد صرفاً تظاهر ریاکارانه به متمدن بودن است و نه تمدن؛ تظاهری ریاکارانه که به طرفةالعینی با وقوع جنگ کنار زده می‌شود و انسان‌های با غریزه تخریب، فرصت را غنیمت می‌شمارند و بر طبل جنگ می‌کوبند.

     

    لینک این یادداشت در وبسایت رادیو فردا

  • مواضع سیاسی، ماله‌کشی و ناهماهنگی شناختی

    مواضع سیاسی، ماله‌کشی و ناهماهنگی شناختی

    عرفان کسرایی | دویچه وله فارسی

    “ماله کشی” سالهاست که به یکی از رایج ترین اصطلاحات ادبیات سیاسی ایران بدل شده است. این تعبیر به قدری در پهنه سیاسی ایران جا افتاده که حتی چندی پیش، توییتر فارسی وزارت خارجه ایالات متحده نیز از جواد ظریف صراحتا به عنوان “ماله کش اعظم” نام برد. اصطلاحی که یافتن معادل دقیقی برای آن در زبان انگلیسی ساده نیست و شاید آپولوژیست * نزدیک ترین معنا به آن را تداعی کند. ماله کشی در مذهب و سیاست به طور خلاصه به معنای آن است که فرد برای نجات تناقضات درونی دیدگاه و نظریات خود، حتی شواهد و فکت ها را نیز رد کند. به بیان دیگر چنین فردی به دلایل مختلف از جمله منفعت مالی یا انگیزه عاطفی و روانی، همیشه نظریه خود را درست می پندارد و به ندرت حاضر به بازنگری در مواضع خود خواهد شد. اصطلاح ماله کش آنگونه که در شبکه های اجتماعی فارسی زبان مطمح نظر است، به فردی اطلاق می شود که همواره در پی رفع و رجوع و توجیه مواضع خود است، ولو اینکه توجیه او بسیار غیرمنطقی و خلاف عقل سلیم و حتی مغالطه جلوه کند.

    یک سیاستمدار یا روزنامه نگار اصلاح طلب که سالها اصلاح طلبی را تنها گزینه موجود برای توسعه سیاسی و اقتصادی ایران طرح کرده با دیدن آمار جانباختگان آبان ۹۸ و به رغم افزایش فاجعه بار سرکوب و سانسور و شکست تمام وعده های انتخاباتی، احتمالا دست از باور خود نخواهد شست بلکه در پی توجیه وضع موجود بر خواهد آمد. برخی ممکن است اساسا سرکوب و وقوع جنایت را انکار کنند. برخی ممکن است وقوع سرکوب و نقض حقوق بشر را بپذیرند اما در عین حال تقصیر را به گردن خود معترضان یا حتی تحریم های ایالات متحده امریکا بیاندازند. برخی ممکن است تلاش کنند که از مغالطه “پس‌ چه ‌ایسم” ** بهره بگیرند و برای عوض کردن بحث بگویند  پس چرا غرب درباره خاشقجی سکوت کرده؟ لیکن صرف نظر از اینکه از کدام نوع توجیه استفاده شود، نفس تلاش برای پوشاندن یا خوب جلوه دادن جنایت ها، اختلاس ها، ظلم ها و تبعیض ها چیزی است که در ادبیات سیاسی عامه، “ماله کشی” خوانده می شود. این مدل استدلالی صرفا هم محدود به ایران نیست و در فضای سیاسی جهان کم و بیش رایج است. چه کسی گمان می کرد که آنگ سان سوچی برنده جایزه صلح نوبل اینک در دادگاه بین‌المللی لاهه، برای توجیه نسل کشی و تجاوز به زنان و به آتش‌ کشیده‌ شدن روستاهای مسلمانان روهینگیا، بهانه ای و استدلالی بتراشد و همه چیز را به پیچیدگی مسئله قومی در این کشور ارجاع دهد تا جنایات ارتش برمه را توجیه کند.

    اسکاتلندی واقعی

    توجیه، فرم ها و شکل های مختلفی دارد. در اینجا مقصود ما عمدتا فرمی از توجیه است که بر خلاف شواهد و قرائن، حقیقت را لاپوشانی می کند و خاک به روی واقعیت موجود می پاشد. فردی که از جواد ظریف حمایت می کند حتی با اینکه می داند این سخن او که “ما در ايران هیچ کسی را به خاطر عقيده‌ اش زندانی نمی‌ کنيم”  دروغ است، اما تلاش خواهد کرد توجیهی بیابد که حمایت خود را از وزیر خارجه جمهوری اسلامی موجه کند. یک فرد علاقمند به روح الله خمینی حتی اگر فرمان او مبنی بر جنایت و کشتار زندانیان سیاسی شامل زنان باردار و نوجوانان بی گناه را ببیند باز هم دلیلی خواهد تراشید تا علاقه خود به او را حفظ کند. یک فرد حزب اللهی با اینکه می داند تمام شبکه فساد و جنایت و بی عدالتی در کشور از سیاست های علی خامنه ای ناشی شده اما بهانه و دلیلی می تراشد تا او را از اتهام مبرا کند و سایرین را مقصر بداند. به بیان ساده همان استدلال مشهور را به کار ببندد که “خودش خوب است اطرافیاش بدند.” حتی کسانی که تمام شالوده باور سیاسی شان روی مفهوم جمهوری اسلامی بنا شده اکنون که با گذشت چهار دهه، شکست این نظریه سیاسی را می بینند ممکن است اینطور استدلال کنند که این جمهوری اسلامی واقعی نیست. از این دست استدلال ها در مواضع مهدی کروبی به وضوح پیدا می شود که “اگر امام زنده بود آیا لکه ننگی به نام کهریزک بر پیشانی نظام می نشست؟”. این نوع استدلال که به مغالطه اسکاتلندی واقعی مشهور است فرد به جای تغییر دیدگاه خود، از کلماتی چون واقعی، راستین، حقیقی، اصیل و نظایر آن استفاده می کند و (در این مورد) به جای اینکه کل جمهوری اسلامی را زیر سوال ببرد، خواهد گفت این جمهوری اسلامی اصیل و واقعی نیست. جمهوری اسلامی به ذات خود ندارد عیبی و هر عیب که هست ازاین است که درست اجرا نشده است. نظیر همین استدلال در بین هواداران کمونیسم بلوک شرقی سابق نیز رایج است. این افراد به جای پذیرش ناکارآمدی نظریه سیاسی و قبول شکست ( و پذیرش غیر قابل اجرا بودن آن) خواهند گفت این کمونیسم واقعی نیست و کشورهای بلوک شرق اگر کمونیسم واقعی را پیاده می کردند فرو نمی پاشیدند. انقلابیون پنجاه و هفت نیز روی حساب همین استدلال، به رغم اینکه با چشم خود می بینند زندگی سیاسی و اجتماعی چند نسل پس از خود را ویران کرده اند اما به سختی حاضر به پذیرش این خطا خواهند بود ودر بهترین حالت استدلال آنها این خواهد بود که ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﻭﻝﻫﺎﯼ ﮐﻒ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮﺩﻩ؟

    ناهماهنگی شناختی

    تلاش برای توجیه وضع موجود، سوای جنبه استدلالی، اگر جنبه منفعت مالی نداشته باشد جنبه ای روانشناختی نیز دارد. فردی با تمایلات سیاسی هواداری جمهوری اسلامی، تمام شواهد را به شکلی ارزیابی می کند که باورهایش تایید شود. او تمام تحولات سیاسی ایران را در جهت حفظ و بقای جمهوری اسلامی می بیند. اما در این بین برخی شواهد و تحولات در تعارض با انتظارات او ظاهر می شوند و دیدگاه او را نامعتبر می کنند. اصلاحطلبی که با پررنگ کردن خبر پیروزی تیم والیبال ایران، پیروزی حسن روحانی در انتخابات، ورود زنان به ورزشگاه یا دوچرخه سواری شهردار تهران به دنبال اثبات کارآمدی اصلاح طلبی در رسانه ها بوده اینک با تعطیلی طرح دوچرخه بیدود، با حکم زندان اسماعیل بخشی، با دستگیری و شکنجه و اعدام و کشتار بیش از هزار نفر از مردم معترض در سراسر کشور، همه شواهد را علیه باورها و پیش بینی های خود می یابد. این دقیقا همان نقطه ای است که ناهماهنگی شناختی *** ظاهر می شود. نوعی ناهنجاری که به تعبیر لئون فستینگر روانشناس امریکایی،در زمان بروز اندیشه های ناسازگار در فرد به وجود می آید. ناهماهنگی شناختی زمانی پیش می آید که فرد با وجود اینکه می بیند همه شواهد و قرائن از اشتباه بودن دیدگاه او حکایت دارد اما باز هم بر درستی دیدگاه خود اصرار می ورزد. فستینگر در میانه دهه پنجاه میلادی درباره یک فرقه مذهبی تحقیق می کرد که هوادارانش معتقد بودند که در ۲۱ دسامبر ۱۹۵۴ سیلی ویرانگر زمین را نابود خواهد کرد و موجودات فضایی به زمین آمده و مومنان راستین را نجات خواهند داد. در روز موعود اما نه خبر از سیل بود و نه موجودات فضایی. لیکن اعضا و هواداران این فرقه، به جای بازنگری در باور خود، دلایلی تراشیدند تا تناقض ایجاد شده را توجیه کنند. به جای اینکه بپذیرند تمامیت دیدگاهشان اشتباه بوده اینطور توجیه کردند که خداوند تصمیم گرفته فرصتی دوباره به اهالی زمین اعطا کند و بنابراین از سیل روز۲۱ دسامبر ۱۹۵۴  صرف نظر کرده است. این تلاش برای توجیه دقیقا چیزی است که امروز در ادبیات سیاسی ایران به ماله کشی مشهور شده است.

     

     

    *apologist

    **Whataboutism

    ***Cognitive dissonance

     

    اینک این مقاله در وبسایت دویچه وله فارسی

  • هراس ایدئولوژیک حکومت از نشر کتاب و زبانهای خارجی

    هراس ایدئولوژیک حکومت از نشر کتاب و زبانهای خارجی

    در رمان ۱۹۸۴ اثر جورج اورول تشکیلاتی وجود دارد به نام پلیس مبارزه با جرایم فکری * و وزارت حقیقت نیز با دستگاه تله‌ اسکرین، همه چیز را کنترل می‌کنند. همه باید به این باور برسند که بجز آن چه که حزب می‌ گوید هیچ چیزی درست نیست. اقدام هماهنگ و سراسیمه نهادهای مختلف حکومتی برای تشدید اسلامی سازی علوم به خصوص پس از موج تظاهرات ضدحکومتی آبان ماه بی شباهت به تصویری که جورج اورول از وزارت حقیقت ارائه کرده نیست. در روزهای گذشته معاون پژوهشی سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی از بومی سازی (اسلامی سازی) علوم صحبت کرد و افزود: “یک کتاب درسی هم می تواند ابزار استعمار باشد. وقتی شما کتاب درسی را از یک کشور دیگر انتخاب و ترجمه می کنید در حقیقت محتوای فرهنگی از آن کشور می آورید.”. معاون وزیر آموزش و پرورش حکومت اسلامی نیز از شکستن انحصار زبان انگلیسی و ورود زبان چینی در برنامه درسی مدارس سخن گفت. هرچند که تلاش برای اسلامی سازی دانشگاه ها و تغییر محتوای درسی موضوع تازه ای نیست و بیش از چهار دهه سابقه داشته لیکن تشدید و شتاب گرفتن این روند، به نوعی نشان از هراس ایدئولوژیک حکومت از فرهنگ و آگاهی و دانش در جامعه ایرانی است.

    هراس معرفتی از زیست شناسی تکاملی

    تیغ سانسور و محدودیت در جمهوری اسلامی شامل موضوعات بسیاری می شود. از فرهنگ و تاریخ گرفته تا موسیقی و شعر و فیلم و پوشش و البته علم. از بین شاخه ها و زمینه های مختلف علم و فناوری شاید هیچ شاخه ای چون زیست شناسی تکاملی و نظریه داروین، نهادهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را هراسان نکرده است. وزارت ارشاد و یا نهادهای کنترل محتوای کتب درسی با معادلات ماکسول و نظریه های الکترومغناطیس و ریاضیات مشکلی ندارند اما دریافته اند که برخی از زمینه های علمی، پیامدهای فکری به دنبال دارد که چندان برای حکومت مطلوب نیست. عیسی کلانتری رئیس سازمان حفاظت محیط زیست نظام در شهريور ۱۳۹۸ با اشاره به تعطیلی مدارس طبیعت صراحتا گفت: “به طور رسمی به بچه‌های مردم می‌گویند خلقتی وجود ندارد، همه تکامل است. داروین اینطور نمی‌توانست شست‌وشوی مغزی به بچه‌ ها بدهد. من به عنوان یک مسلمان تماشاچی باشم؟” بنابراین تعجبی ندارد که مجوز کتابهای یووال نوح هراری (انسان خردمند، انسان خداگونه و …) لغو شود. در ماده ۴ آیین‌ نامه اهداف، سیاست‌ها و ضوابط نشر کتاب دقیقا همین هراس حکومت از نشر علم و آگاهی انعکاس یافته و ازممنوعیت انتشار کتاب‌هایی که به زعم جمهوری اسلامی “ترویج مادی‌ گرایی فلسفی و اخلاقی و سبک‌های زندگی مخالف ارزش‌های اسلامی و اخلاقی” به شمار می روند صحبت شده است. کتابهایی که در نگاه حکومت و بر اساس این آیین نامه، “تبلیغ و ترویج الحاد و اباحه ‌گری، انکار یا تحریف مبانی و احکام اسلام و مخدوش‌ کردن چهره شخصیت‌هایی که از نظر دین اسلام محترم شمرده می‌شوند و تحریف وقایع تاریخی دینی که مآلاً به انکار مبانی دین منجر شود.”

    انسان شناسی و آموزه های زیست شناسی تکاملی انسان، منشاء فرهنگ و منشاء دین و باور در جوامع انسانی به طور کلی از دید حکومت، در حیطه ممنوعه های فکری محسوب می شود. احتمالا دلیل آن هم این است که بر اساس ارزیابی نهادهای حکومتی، افراد با مطالعه کتابهایی چون انسان خردمند یووال نوح هراری، دیگر زیر بار باورهایی چون ولایت فقیه و فقه و شفاعت و جهاد و تمام ارزش هایی که حکومت روی آن حساب کرده نخواهند رفت. مطالعه تاریخ تکامل انسان (به خصوص پس از انقلاب شناختی از هفتاد هزار سال پیش به این سو) به افراد خواهد آموخت که این مفاهیم، چیزی جز تخیلات و افسانه های ساختگی هموساپینس نیست و در این صورت دیگر نه صدور انقلاب معنا می دهد نه گسترش هلال شیعی نه اسرائیل ستیزی. مطالعه آثار ریچارد داوکینز و اینکه بر اساس شواهد مولکولی در یابیم نیای مشترک ما و شامپانزه ها چیزی در حدود پنج تا هفت میلیون سال پیش در آفریقا زندگی می‌کرده، جایی برای باور به ستاد امر به معروف و نهی از منکر و شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و دهها و صدها بنیاد ریز و درشت (با بودجه سالانه حدود ۲۵۵۰ میلیارد تومان) باقی نخواهد گذاشت. بنابراین نباید حیرت کرد که چرا حکومت از ترویج این آموزه ها هراس دارد و تیغ ممیزی و سانسور را دقیقا روی این مباحث و کتابها آخته است.

    علوم انسانی، پاشنه آشیل

    پایه دیگر هراس ایدئولوژیک حکومت، علوم انسانی است. علی اکبر ولایتی رئیس هیأت مؤسس و هیأت امنای دانشگاه آزاد اسلامی جایی گفته بود: متأسفانه بعد از دارالفنون فرهنگ ما غربی شد و خیلی سخت است که جامعه شناسی و روان شناسی را از فرهنگ غرب رها کنیم. تلاش برای اسلامی سازی محتوای کتب درسی از نظر تاریخی به سالهای  ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ و ماجرای اتقلاب فرهنگی باز می گردد که قرار بود با “تحول محتوایی در رشته‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی برمبنای ارزش‌های اسلامی” دانشگاه را از عناصر غربی پاکسازی کند. جمهوری اسلامی در این سالها دهها نهاد و کارگروه و شورا تشکیل داده و از شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم گرفته تا برنامه “افق ۱۴۰۴” و یا سند ۷۴ صفحه ای نقشه جامع علمی کشور تنها یک هدف را دنبال کرده است: “اسلامی سازی دانشگاه ها”. در بی حاصل بودن این تلاش ها همین بس که با گذشت چهاردهه هر بار از شورا و کارگروه و سند جدیدی رونمایی می شود که نشان می دهد دانشگاه ها و محتوای کتب درسی علوم انسانی هنوز اسلامی نشده اند.

    هراس از زبان انگلیسی

    علی خامنه ای در سال های اخیر جایی گفته بود: “متاسفانه در برخی مواقع بجای ترویج زبان فارسی، زبان انگلیسی ترویج می شود و اکنون کار به جایی رسیده است که آموزش زبان انگلیسی به مهد کودک ها کشیده شده است.” روح الله خمینی نیز نظر مثبتی به زبان انگلیسی نداشت و در سخنان خود از خائن‌هایی نام برده بود که به تعبیر او در زمان سابق به دنبال ترویج زبان انگلیسی بودند. همانگونه که در جریان اعتراضات خونین ۱۳۹۸، بحث آموزش زبان چینی در مدارس مطرح شد ، پیش تر در کشاکش اعتراضات خونین ۱۳۹۶ خبر ممنوعیت تدریس زبان انگلیسی در مدارس ابتدایی ایران منتشر شده بود. دقیقا در دی ماه سال ۹۶ دبیر کل شورای عالی آموزش و پرورش گفته بود تدریس زبان انگلیسی در مدارس ابتدایی دولتی و غیر دولتی در ساعات رسمی یا غیررسمی ممنوع است و در صورت مشاهده با آن برخورد خواهد شد. این همزمانی بین اعتراضات و اینکه حکومت تقریبا در همان زمان دوباره به یاد محدود کردن آموزش زبان و اسلامیزه کردن کتب درسی می افتد ممکن است در نگاه اول تصادفی به نظر برسد اما بیانگر عمق نگرانی و هراس ایدئولوژیک حکومت از نسلی است که کمترین اشتراک عقیدتی و ارتباط فرهنگی با حاکمیت احساس نمی کند.

    *Thoughtcrime

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا

  • استیک، مردسالاری و کاپیتالیسم

    استیک، مردسالاری و کاپیتالیسم

    نگاهی انتقادی به فمینیسم پست مدرن

    آلیس شوارتسر فمینیست مشهور و روزنامه نگار برجسته آلمانی در اوایل سال ۱۹۷۲ مصاحبه ای با سیمون دوبوار انجام داد که در نشریه “نوول ابزرواتور” منتشر شد. شوارتسر در این مصاحبه از دوبوار می پرسد: سوء تفاهم‌های بسیاری درباره‌ مفهوم فمینیسم وجود دارد. تعریف شما از فمینیسم چیست؟ سیمون دوبوار در پاسخ به سوال شوارتسر می گوید من فکر می‌کردم با توسعه‌ جامعه در مسیر سوسیالیسم مشکل زنان خود به‌ خود حل خواهد شد. مساله ای که به گفته دوبوار بر خلاف تصور او محقق نشد. امروزه با گذشت حدود نیم قرن از این مصاحبه، پاسخ به این پرسش به مراتب دشوارتر نیز شده است. از آن زمان تا کنون دهها و صدها خوانش از مفهوم فمینیسم در سراسر جهان شکل گرفته و در بسیاری از موارد هر یک از این گروهها خود را معادل کل جنبش فمینیسم در نظر می گیرد. واژه فمینیسم به لحاظ تاریخی ریشه در زبان فرانسوی دارد و به اواسط قرن نوزدهم باز می گردد. جنبشی برای باز پس گرفتن آزادی، حقوق پایمال شده و نقش اجتماعی زنان که تقریبا در همین دوران در ایالات متحده امریکا نیزشکل گرفت. فمینیسم که برای تلاش در راستای برابری اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی زنان و به عنوان جنبشی برای آگاه سازی زنان نسبت به حقوق از دست رفته خود شکل گرفته بود اینک صرفا یک جنبش اجتماعی نیست و در رویارویی های سیاسی نیز نقش بازی می کند. کریستینا شارف* از کینگز کالج لندن از نظرسنجی های انجام شده در امریکا و اروپا یاد می کند که بر مبنای آن از هر ۵ زن جوان، کمتر از یک نفر خود را فمینیست می نامد. پرسش مهمتری که ایجاد می شود این است که کدام فمینیسم؟ فمینیسم لیبرال یا سوسیال یا مارکسیستی یا پست مدرن؟ آیا این پرسش دقیقی است که از کسی بپرسیم “آیا فمینیست هستی؟” بدون اشاره به اینکه مقصودمان را روشن تر کنیم و بگوییم مقصودمان کدام رویکرد فمینیسم است؟ یادداشت پیش رو البته بررسی و تحلیل نحله های فکری فمینیسم نیست. هدف از نوشتن این یادداشت این است که نشان دهم  چرا آموزه های “فمینیسم پست مدرن” که از دهه هفتاد میلادی به این سو شکل گرفته اسیر آشفته فکری و تناقض در ساختار اندیشه شده است.

    فمینیسم پست مدرن

    فمینیسم پست مدرن یک گرایش متاخر فمینیسم به شمار می رود که از آموزه های پست مدرنیسم برآمده است. روایت پست مدرنیستی از فمینیسم به بیان خلاصه می گوید حتی تعريف هويت جنسی نيز تابعی است از روابط قدرت اجتماعی – سياسی. مبانی فکری فمینیسم تحت تاثیر پست مدرنیسم را به سختی می توان در یک یادداشت کوتاه خلاصه کرد. شاید بتوان گفت در چنین خوانشی مهمترین عنصر، ساختارزدایی ( واسازی** : اصطلاح ژاک دریدا) است. این رویکرد حتی در زبان و ادبیات به کار گرفته شده فمیسنیت های پست مدرن بازنمایی پیدا کرده است. به عنوان مثال فمینیست پست مدرن از “بدن های منتسب به زنانه” صحبت می کند و نه از  “بدن زن”. به بیان دیگر از این صحبت می کند که هویت جنسی زن یک فکت نیست و صرفا برساخت اجتماعی است. یکی از فمینیست های ایرانی در صفحه توییتر خود خبری را با این تییتر منتشر می کند:  “پنج نکته بهداشتی برای کسانی که واژن دارند” . این نوع بیان از قضا کاملا عامدانه است. از دید فمینیسم پست مدرن حتی واقعیت فیزیکی درست به اندازه ی واقعیت اجتماعی، نوعی برساخته ی اجتماعی و زبانی است. با همین رویکرد یک فمینیست پست مدرن، حتی جنسیت زنانه را که یک واقعیت فیزیکی است برساخته اجتماعی یا زبانی می داند. با وجود آنکه فیزیولوژی و زیست شناسی به وضوح و بدون ابهام می گوید میان بدن زن و مرد تفاوت وجود دارد اما سر و کار پست مدرنیسم با فکت ها نیست.

    “همه چیز مجاز است”

    گرایش های فکری پست مدرنیستی در دهه های اخیر بخش های وسیعی از علوم انسانی و علوم اجتماعی زیر سایه خود گرفته و بسیاری از بخش های دنیای آکادمیک در سیطره این فلسفه قرار گرفته است. مشخصه این جریان فکری در یک نگاه کلی، طرد صریح سنت عقل گرایانه ی عصر روشنگری است. به ویژه در حیطه مطالعات فرهنگی، بسیاری از پیروان و شارحان پست مدرنیسم تحت تاثیر متفکران فرانسوی مانند ژیل دلوز، ژاک دریدا، فلیکس گوتاری، لوس ایریگاری و ژاک لاکان هستند. یکی از بنیادی ترین پایه های اندیشه ی این جنبش، سوء استفاده های مکرر از مفاهیم و واژگان متداول در علم است. آشفتگی های فکری در آثار پست مدرنیستی اغلب باعث می شود که این آثار در بین عوام، به لحاظ فلسفی عمیق به نظر برسند. تلفیق بی ربط و بی قاعده مفاهیم، وجه اشتراک بسیاری از آثار پست مدرنیسم است. با ساخت جملات و عبارات مبهم و ربط دادن واژگانی چون کاپیتالیسم و دوش واژینال، استیک و مردسالاری، یا با اصطلاحات ثقیلی چون گرانش کوانتومی، توپولوژی و فضای اقلیدسی می توان دهها و صدها کتاب و مقاله و سخنرانی منتشر کرد. ژاک لاکان با استفاده از علائم پیچیده منطق ریاضی، در حالیکه حتی اعداد گنگ و اعداد موهوم را با هم جابجا می گرفت جملات سنگین به ظاهر فلسفی بیرون می کشید که بی نهایت عمیق و مفهومی جلوه می کردند***. مفاهیمی که از فرط پیچیدگی، ممکن است بسیار ژرف به نظر برسند لیکن چیزی جز آشفتگی فکری و بازی زبانی با استفاده از کلمات پرطنین و پرطمطراق نیستند. در رویکرد پست مدرنیستی، بیان هر ادعا و هر کلمه ای  مجاز است. در این دیدگاه، اوراد جادوگری و تخیلات کیمیاگری همانقدر معتبر است که نظریه نسبیت اینشتین. زمانی که ژان بودریار**** می گوید: ”جنگ مدرن در فضای غیراقلیدسی رخ می دهد” احتمالا کمتر کسی از او می پرسد که مقصودش از فضای غیراقلیدسی واقعا چیست و اساسا فضای غیراقلیدسی که مساله ای در هندسه و همچنین فیزیک (در نظریه نسبیت) است چه ارتباطی به جنگ می تواند داشته باشد؟ این رویکرد در بین فمینیست های پست مدرن بسیار رایج است. به کارگیری واژگانی که در حیطه صلاحیت و تخصص آنها نیست و بیان جملات تکان دهنده. فمینیست پست مدرن ممکن است بدون آنکه بداند پ هاش***** به چه معناست آن را به کاپیتالیسم مرتبط کند و نتایجی بگیرد که بسیار عمیق و فلسفی جلوه می کند. بودریار و دلوز و گوتاری احتمالا بدون آنکه بدانند نسبیت، مکانیک کوانتومی و نظریه ی آشوب چیست از این واژگان برای بیان دیدگاه های خود استفاده کرده اند. استانیسلاو اندرسکی ****** استاد بریتانیایی – لهستانی جامعه شناسی جایی درباره این استفاده های پست مدرنیستی از مفاهیم و واژگان علمی  می نویسد: دستورالعمل نویسندگی به این سبک به نوعی هم آسان است و هم مفید. کافیست فرد یک کتاب درسی ریاضیات را به دست آورد و از بخش های کمتر پیچیده آن رونویسی کند. در این بین به آثار یکی دو شاخه علوم اجتماعی هم ارجاع بدهد و بدون آن که نگران ارتباط بین این عبارت ها باشد برای محصول فکری خود یک عنوان سنگین و پرطمطراق هم انتخاب کند که نشان دهد حل المسایل علم دقیق رفتار جمعی در علوم اجتماعی را کشف کرده است. این معرفت‌شناسی نسبی‌گرایانه به نوعی یاد آور این نقل قول از فایرابند است که می گوید: “همه روش‌شناسی‌ها محدودیت‌های خود را دارند و تنها قاعده‌ای که برجا می‌ماند این است که همه‌چیز مجاز است.” در ساختار اندیشه فمینیست های پست مدرن نیز این قاعده “همه چیز مجاز است” یک عنصر کلیدی است. حتی تا آنجا که انکار فکت و واقعیت مسلم نیز مجاز شمرده می شود. بر مبنای همین قاعده، فمینیست های پست مدرن درباره مسائل و مفاهیمی نظر می دهند که اصولا در حیطه صلاحیت آنها نیست. مسائل مربوط به آموزش های جنسی، بهداشت فردی و واژگان آناتومی و کالبدشناسی، موضوعاتی نیستند که افراد غیرمتخصص درباره آنها ابراز نظر کنند. فمینیست پست مدرن اما اغلب فراموش  می کند که فمینیست بودن از افراد متخصص بهداشت یا پزشک متخصص زنان نمی سازد. دستیابی به حقوق برابر زن و مرد و از میان برداشتن تبعیض جنسیتی در جهان نیز راهی نیست که با نفی عقلانیت دنیای مدرن ممکن شود. در مبارزه برای برابری جنسیتی ، همه چیز مجاز نیست. به بیان دیگر نمی توان با روشی ضد عقلانی و نافی علم و عقلانیت، با استعاره و نسبی گرایی معرفت شناختی و با اندیشه های تناقض آلود، به برابری زن و مرد دست یافت. ما به (“ضد روش”******* یا “بر علیه روش” به تعبیر فایرابند) نیاز نداریم و از قضا برای برابری زن مرد و برای از میان بردن تبعیض نظام مردسالارانه، به “روش” نیازمندیم. روشی که عقلانیت می طلبد و تخصص و دانش. الیس شوراتسر نویسنده، ناشر و مبتکر مجله سیاسی برای زنان به نام “اما”******** یکی از زنانی است که از دهها سال پیش روی مسائل زنان در کشورهای مختلف و مسائلی نظیر سقط جنین و حق طلاق، ختنه زنان و نظایر آن پژوهش می کند. روشی اصولی و قاعده مند که ساختار عقلانی و منطقی دارد و روش و هدف مشخص. اکت های روشنگرانه (برای مثال حق مالکیت زن بر بدن خود) زمانی معنا پیدا می کند که چارچوب فکری فرد، ساختاری منطقی و عقلانی داشته باشد. به بیان دیگر نمی توان هم از حق زن گفت و هم با حکومت ناقض حقوق زنان همدلی نشان داد. شوارتسر چهار ماه پس از انقلاب اسلامی به ایران رفت و قرار بود با روح الله خمینی در باره حقوق زنان مصاحبه کند. او به این دلیل که برای انجام این گفتگوها باید  روسری به سر می کرد از انجام مصاحبه صرف نظر کرد و نشان داد که اتفاقا بر خلاف روایت فمینیسم پست مدرن و بر خلاف ضدروش فایرابندی، همه چیز مجاز نیست.

    *Christina Scharff

    **Déconstruction

    *** برای مثال هیچ رابطه جنسی ای وجود ندارد: There is no sexual rapport

    **** Jean Baudrillard

    *****pH

    ******Stanislav Andreski

    *******Against Method

    ********EMMA

  • هرمنوتیک فقهی، آلودگی ادبیات سیاسی به زبان حوزه علمیه

    هرمنوتیک فقهی، آلودگی ادبیات سیاسی به زبان حوزه علمیه

    عرفان کسرایی| دویچه وله فارسی نوامبر 2019

    ترم ها و مفاهیم سیاسی یا حقوقی در سراسر تاریخ مناقشه برانگیز بوده اند. بسیاری نیاز به تاویل و بسیاری دیگر قابلیت تفسیر به رای  داشته اند. درعین حال مفاهیمی چون حق حیات، آزادی اندیشه، شکنجه یا برده داری و مصادیق آن (برای مثال در میثاق نامه اعلامیه جهانی حقوق بشر) یا چارچوب مفهومی چون کرامت انسانی در اصل اول قانون اساسی آلمان، دستکم به شکل بی الاذهانی* مشخص است و زمانی که یک حقوقدان یا حتی یک فرد عادی این ترم را به کار می برد به صورت کلی می داند که درباره چه چیزی صحبت می کند. پهنه سیاسی ایران اما آب گل آلودی است که کلمات و واژگان و مفاهیم در آن بار محتوایی خود را از دست داده اند و هر کسی به فراخور رای خود از این آب گل آلود ماهی می گیرد. این مساله با وقوع انقلاب اسلامی و برقراری حکومت اسلامی مبتنی بر آموزه های فقهی حوزه علمیه، پیچیده تر از هر زمان شد و به بازی های کلامی و سفسطه و خدعه و قاعده های فقهی آلوده شد. روحانیون و روضه خوان های دیروز، بر مسند صدارت و وزارت و وکالت نشستند و هر آچه که از آموزه های حوزوی و بحث های طلبگی آموخته بودند به عرصه سیاست، حقوق و قانون ایران وارد کردند.

    یاوه گویی در سیاست

    هری فرانکفورت فیلسوف مشهور امریکایی جایی گفته بود سیاستمداران “حرف مفت زن” های قهاری هستند. اظهارات کلی و بی محتوا، هیجان برانگیز و یا درگیر کننده عواطف توده های مردم در سراسر جهان راهی برای جلب آراء و نظر عمومی هستند. تقریبا در ادبیات همه روسای جمهور حکومت اسلامی می توان انبوهی جملات بی محتوا و بی معنا و کلی یافت. از محمد خاتمی گرفته تا محمود احمدی نژاد، هر یک با حضور در اجتماعات شهرهای مختلف، از امکانات بالقوه آن شهر صحبت می کردند که باید به بالفعل تبدیل شود. سخنی بی محتوا که نه ضمانت اجرایی دارد، نه می توان کم و کیف آن را سنجید. این سخنان معمولا قالب مشترکی دارند و صرفا برای سیاه کردن کاغذ و به عبارتی برای خالی نبودن عریضه بیان می شوند. برای نمونه کافیست جملات زیر را به یاد بیاوریم که مقامات جمهوری اسلامی در دوره های مختلف بیان کرده اند.

    بايد جوانان را باور كنيم و زمينه بالندگی جوانان را فراهم سازيم :محمد خاتمی

    متاسفانه در بسیاری از جاها جوانان را باور ندارند :محموداحمدی نژاد

    ما باید جوانان را باور کنیم :اسحاق جهانگیری

    زنانمان و جوانان را باورکنیم :حسن روحانی

    مسئولان همه بخشها باید جوانان را باورکنند :ابراهیم رئیسی

    بیان این جملات، سوای وعده های دروغینی است که گاه و بیگاه از سوی مقامات حکومتی طرح می شود. مفاهیم در ادبیات جمهوری اسلامی غالبا تعریف روشنی ندارند. نه تنها مفاهیم و ترم های مشخص سیاسی یا حقوقی، بلکه حتی کلمات روزمره نیز به شیوه ای غریب، در معنایی به کار می روند که انتظار نمی رود. محمد خاتمی در آبان ۱۳۸۸ با تجلیل از روح الله خمینی گفته بود: “امام همواره بر حضور و فعالیت گرایش‌ها و سلایق مختلف اصرار داشتند، به طور مثال خود امام تأکید داشتند که مجمع روحانیون مبارز در کنار جامعه روحانیت مبارز فعالیت داشته باشد.” این جملات نشان می دهد که مفهومی چون “گرایش ها و سلایق سیاسی مختلف” از نگاه او آن چیزی نیست که قاعدتا انتظار می رود و بلکه آنچه که او از سلایق سیاسی مختلف در زمان روح الله خمینی در نظر دارد فقط محدود به دو گروه حوزوی “مجمع روحانیون مبارز” و “جامعه روحانیت مبارز” است و نه بیشتر. همچنین است کاربست مفاهیمی چون جامعه مدنی**  که با گذشت سالها مشخص شد نه جامعه مدنی به مفهوم سکولار و مدرن آن بلکه مقصود مدینه النبی بوده و اشاره اصلاح طلبان در واقع به هجرت پیامبر اسلام از مکه به مدینه و قراردادی بود که بين پيامبر اسلام و قبايل و طوايف گوناگون یثرب بسته شده بود. به بیان دیگر مفهوم جامعه مدنی از دید اصلاح طلبان در جمهوری اسلامی نه بر اساس مفاهیم دنیای مدرن و اعلامیه جهانی حقوق بشر و ارزشهای حقوق بشری بلکه بر اساس تاریخ اسلام و فقه شيعی و کتابهایی چون تنبيه‌الامه و تنزيه‌المله نوشته آیت الله محمدحسین نائینی بوده است.

    توریه در فقه و سفسطه های کلامی

    بخش بزرگی از ادبیات سیاسی نظام حکومتی کنونی ایران را فقه و محتوای فقهی تشکیل می دهد. حتی آن بخش که مرتبط با حقوق است نیز زیر سایه فقه و آموزه های حوزوی قرار گرفته است. قاعده دفع افسد به فاسد (چیزی شبیه به انتخاب بین بد و بدتر) ، قاعده نفی سبیل (مبنای بسیاری از سیاست های اقتصادی و نظامی حکومت جمهوری اسلامی)، محارب، مفسد فی الارض، مهدورالدم، مرتد و نظایر آن مستقیم در کارگاه فقه تولید شده و به سیاست و دولت مستقر راه پیدا کرده است. بخشی از این آموزه ها، ظرافت های زبانی و مغلطه ها و سفسطه هایی است که بیش از هرچیز فضای گفتمانی و ادبیات سیاسی ایران را به خود آلوده است. توریه یکی از این اصطلاحات حوزوی و آخوندی است که ممکن است برای بسیاری آشنا نباشد. این روش فقهی که توضیح آن شرح و بسط بسیار می طلبد به شکل خلاصه انتقال دادن معنایی به غیر از مقصود گوینده است. به عبارت دیگر گوینده با زیرکی عبارتی یا کلماتی می گوید که مخاطب آن را به شیوه دیگری درک کند. با بکار بستن این روش، گوینده می تواند ادعا کند سخن کذبی بر زبان نیاورده و بلکه توریه کرده است. به عنوان مثال در جریان اعتراضات خونین آبان ماه ۹۸، گوینده می تواند بگوید در جریان این اعتراضات خون از بینی یک نفر نیامده است. (و مقصودش این باشد که خون از بینی “یک نفر” نیامده بلکه صدها نفر به خاک و خون کشیده شده اند). در چنین روشی گوینده ممکن است بگوید (کتاب تو دست من نیست) و اینطور استدلال کند که دروغی نگفته چون کتاب در آن لحظه واقعا در بین دو دست او نیست.  مجموعه این قواعد فقهی و بازی های کلامی، جان اصلی محتوای سیاسی ایدئولوژیک حکومت روحانیت شیعه بر ایران است. قواعدی که نه تنها مقامات ملبس بلکه آنها که لباس حوزه از تن در آورده اند و در سمت های اجرایی معاون و مدیر و یا وکیل مجلس مشغولند نیز به کار می برند.

     

    لینک مستقیم این یادداشت دردویچه وله فارسی

     

    *intersubjective

    **Civil society

  • جمهوری اسلامی برود «تا چه کسی بیاید؟»

    جمهوری اسلامی برود «تا چه کسی بیاید؟»

    عرفان کسرایی| نوامبر 2019 رادیوفردا

    با اوج گرفتن تظاهرات سراسری در ایران، پایه های حکومت اسلامی در ایران بیش از هر زمانی به لرزه در آمده است. با گسترده شدن اعتراضات، اینک مشخص شد ایرانی که تحلیلگران وابسته به حکومت، جزیره ثبات می خواندند آتشی زیر خاکستر و انبار باروتی از نارضایتی ها بوده است. اینک مسجل شد که قیام و خیزش توده های مردم در دهها و صدها شهر کشور نه یک موج بی ریشه (آنگونه که وابستگان حکومت می نامیدند) که یک انقلاب نوین در ساختار سیاسی و اجتماعی ایران است. درباره علل شکل گیری چنین جنبش اعتراضی و زمینه های اجتماعی و سیاسی آن بسیار گفته اند و بسیار نوشته اند. مساله در این یادداشت بر سر این است که مخالفان جمهوری اسلامی تا چه حد امکان و توانایی دارند تا بر سر یک چارچوب مشترک توافق کنند؟ چه محورهایی وجود دارد که همه گروههایی که خود را اپوزیسیون برانداز می خوانند بر سر آن گفتگو کرده و دور یک میز جمع شوند؟

    پرچم و ایدئولوژی

    عواملی که گروه های بزرگ اجتماعی را زیر یک سقف می آورد بسیارند. شرکت های تجاری، زبان مشترک، فرهنگ مشترک، پرچم، هویت قومی، مذهب و بسیاری موارد دیگر، گروه های اجتماعی را به هم نزدیک کرده و از  آنها (ما) می سازد. دو نفر که در یک جمع متکثر به زبانی مشترک صحبت می کنند احتمالا اشتراکات بیشتری با هم پیدا خواهند کرد. در میان دهها میلیون ایرانی در سراسر جهان به رغم اختلافات فرهنگی و سیاسی و طبقاتی، اشتراکات بسیار وجود دارد. برای نمونه سلائق غذایی مشترک، تعارف، رودربایستی، زبان و کنایه و ضرب المثل های مشترک و الخ. اما این ها به تنهایی هیچکدام ما را زیر یک هویت واحد در کنار هم نیاورده و در چهار دهه اخیر با روی کار آمدن حکومت اسلامی ، دریایی از خون و رنج بین گروه های مختلف و سلیقه های سیاسی گوناگون ایجاد شده است. به بیان ساده اختلافات سیاسی در ایران امروز، همچون سیاست در کشورهای اسکاندیناوی یا سوئیس نیست که نمایدگان احزاب مختلف یکی پس از دیگری برای بیان دیدگاه هایشان روی صحنه رقابت های انتخاباتی بروند و دست آخر، هواداران هر طیف در نهایت دوستی و احترام هر یک راهی خانه خود شوند. در تحولات سیاسی ایران جنایت ها و کشتارهای شیخ صادق خلخالی و اعدام های پشت بام مدرسه رفاه، کشتارها و شکنجه های دهه شصت و فتوای قتل عام روح الله خمینی علیه مجاهدین خلق و گروه های چپ و … جایی برای مصالحه و گفتگو باقی نگذاشته است. این شکاف به قدری وسیع است که باعث شده مفهوم اپوزیسیون در سیاست ایران، چیزی متفاوت از آن باشد که به معنی عرفی در جهان شناخته شده است. در کشورهای آزاد و دموکراتیک، زمانی که از یک حزب اپوزیسیون صحبت می شود لاجرم افراد یا گروه هایی به ذهن متبادر می شود که در پارلمان آن کشورها نماینده دارند و حق فعالیت سیاسی از آنها سلب نشده است. در صحنه سیاسی امروز ایران، گروه های سیاسی اپوزیسیون با پایگاه های اجتماعی مختلف در یک نقطه مشترکند. آنها در چارچوب حکومت جمهوری اسلامی حق فعالیت سیاسی و حتی حق حیات ندارند و فعالیت آنها مستلزم سرنگونی و براندازی نظام حاکم است. در ایران امروز تنها یک حزب حاکم است و آنچه که تحت عنوان انتخابات شناخته می شود در عمل یک انتخابات درون حزبی بر سر دو جریان اصلی یک حزب واحد است. اما آیا نفی تمامیت جمهوری اسلامی، می تواند محور مشترکی برای اتحاد و توافق اپوزیسیون باشد؟ پاسخ به این پرسش دستکم به لحاظ نظری تا این لحظه خیر بوده است. مخالفان حکومت جمهوری اسلامی هنوز بر سر بسیاری چیزها زبان و محور مشترکی نیافته اند. آنها بر سر شعار مرگ بر سران جمهوری اسلامی و اینکه این حکومت باید برود با هم توافق دارند اما تمام بحث ها و مناقشات از جایی شروع می شود که بپرسیم : “اینها بروند پس چه کسی بیاید؟”

    اسطوره چارچوب

    کارل پوپر فیلسوف سیاسی مشهور جایی از یک عضو جوان حزب ناسیونال‌ سوسیالیست صحبت می کند که اهل کارینتیا بوده و به گفته او نه نظامی بود و نه پلیس، ولی با وجود این، یونیفرم حزب را پوشیده بود و اسلحه ‌ای هم بر کمر داشت. ماجرا آن‌گونه که پوپر تعریف می‌کند، احتمالا در حدود سال ١٩٣٣ (یعنی سال به قدرت‌ رسیدن هیتلر) اتفاق افتاده و مرد جوان مسلح خطاب به پوپر گفته است: ببینم! می‌خواهی بحث کنی؟ من بحث نمی‌کنم، من شلیک می‌کنم. حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای شکل گیری بحث نکرده و شلیک کرده و در این چهار دهه هرگز ظرفیت پذیرش دیدگاه منتقد یا مخالف را پیدا نکرده است. بنابراین دستیابی به یک توافق بنیادین که جمهوری اسلامی نیز بخشی از راه حل سیاسی باشد در عمل ناممکن است. ایده و تز اصلی جمهوری اسلامی روی حذف دیدگاه های دیگر بنا شده و از این رو قواعد بازی و همزیستی مسالمت آمیز در یک فضای باز دموکراتیک در ظرفیت فکری و عملی حزب جمهوری اسلامی وجود ندارد. از این رو واضح است که هیچ چارچوب مشترکی با دو بال این حزب واحد یعی اصلاح طلبان و اصولگرایان نمی توان یافت. واقعیت سیاسی ایران تقابل فکری مجمع روحانیون مبارز و جامعه روحانیت مبارز نیست. اما از اینها گذشته، آیا دهها گروه بزرگ و کوچک اپوزیسیون چارچوب مشترکی برای آغاز گفتگو پیدا خواهند کرد؟ وجود این چارچوب مشترک به نظر بدیهی می رسد. قاعدتا بدون وجود چارچوب اولیه، گفتگو حتی آغاز هم نخواهد شد. پوپر می گوید بحث عقلانی یا مثمر ثمر فقط در صورتی ممکن است که گروه های شرکت کننده در بحث در یک چارچوب مشترک از مفروضات اساسی شریک باشند یا دستکم به این شرط که برای ادامه گفتگو بر سر چنین مفروضاتی توافق کرده باشند. پوپر چنین چارچوبی را نقد می کند. او معتقد بود شکاف میان چارچوب های فکری مختلف معمولا قابل پر شدن است و حتی اگر هیچ فرض مشترکی هم وجود نداشته باشد دست کم حول یک محور با هم توافق داریم. بقا!

    مثال تاریخی هرودوت

    مثالی که پوپر در توضیح دیدگاه خود می آورد از قضا مرتبط به تاریخ ایران است. او داستانی به نقل از هرودوت می آورد که بر اساس آن داریوش اول شاهنشاه ایران قصد داشت به یونانی هایی که در قلمرو حکومت او زندگی می کردند درسی بیاموزد. سنت رایج یونانی ها در آن زمان این بود که آنها مردگان خود را می سوزاندند. داریوش آنگونه که در تاریخ هرودوت آمده یونانی هایی که در قلمرو او می زیستند احضار کرد و پرسید به چه قیمتی حاضرند مردگان خود را بخورند. آنها پاسخ دادند حتی تمام ثروت روی زمین نیز نمی تواند آنها را وادار به انجام چنین کاری کند. داریوش سپس کالاتیان ها* را احضار کرد که چنین می کردند و در حضور یونانی ها که مترجمی به همراه داشتند از آنها پرسید به چه قیمتی حاضرند اجساد پدران خود پس از مرگ را بسوزانند؟ آنها با صدای ناله و ضجه از او خواستند حتی حرف چنین درخواست شنیعی را نیز پیش آنها تکرار نکند. پوپر می گوی داریوش احتمالا قصد داشته نشان داد که گفتگو و توافق بین گروههایی که هیچ چارچوب مشترکی ندارند ممکن نیست. این مثال اگرچه یک مورد حاد از تقابل و شکافی پرناشدنی را نشان می دهد اما درس ارزنده ای در خود نهفته دارد و آن هم این است که بایستی در برابر سنت ها و یا قوانین قراردادی که متفاوت با سلیقه ماست قدری تسامح داشته باشیم. هرچند که چنین رویکرد آزاداندیشانه ای بسیار بسیار پیچیده است اما ناممکن نیست. به خصوص اگر شرایط تاریخی و موقعیت که مساله در آن طرح شده را در نظر بگیریم در خواهیم یافت که امروز ما مجبور به یافتن یک چارچوب حداقلی مشترک هستیم. اگر بر سر مفید یا مخرب بودن احزاب کمونیستی، مفید یا مخرب بودن نظام پادشاهی، جمهوری، سکولاریسم، درباره اینکه بیست و هشتم مرداد کودتا بوده یا حق قانونی محمدرضاشاه پهلوی توافق نداریم، چندان هم بد نیست. لیکن اپوزیسیون برانداز همچنان می تواند به جای درگیری و مناقشه نظری و تئوریک و تاریخی، بر سر هدفی حداقلی مشترک توافق کند. در شرایط کنونی ممکن است بر سر مجادله های تاریخی گذشته و یا فرم حکومت آینده، ظاهرا حتی یک چارچوب مشترک بین گروه های مختلف برانداز وجود نداشته باشد. اما این ظاهر کار است. ممکن است هیچ دیدگاه مشترکی نتوان یافت اما در این بین هنوز یک چارچوب حداقلی وجود دارد. بقا کمترین چیزی است که همه گروه های سیاسی با تمام اختلافات ممکن بر سر آن توافق دارند. از این رو در برابر اقلیتی که بحث نمی کند و به همه منتقدان و مخالفان خود شلیک می کند، می توان به یک چارچوب حداقلی قانع بود و با پایبندی به قواعد بازی دموکراتیک، اختلافات بزرگتر را به صندوق رای در یک انتخابات آزاد آینده موکول کرد.

    *Callatians

    لینک این یادداشت در رادیوفردا