Category: مجله دانستنیها

  • آیا گزارش های فراطبیعی روزی تایید خواهند شد؟

    آیا گزارش های فراطبیعی روزی تایید خواهند شد؟

     

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، اردیبهشت 1395

     هر ادعایی برای اینکه مورد قبول جامعه علمی قرار بگیرد باید بر مبنای استانداردهای پژوهشی بوده و با پروتکل های دقیق آزمایشگاهی انطباق داشته باشد. عموما دانشمندان  در تحلیل رویدادهای طبیعت ؛ تفکری نقادانه دارند و هر ادعایی را به سادگی نمی پذیرند. مثلا اینکه یکی از دوستان نزدیک یکی از بستگان ما با چشمان خودش فردی را دیده که تنها با خیره شدن؛ باعث به حرکت در آوردن اشیاء روی میز می شده کافی نیست. از دید دانشمندان؛ فرد مورد نظر باید توانایی خود را در یک آزمون کنترل شده به اثبات برساند. این رویدادها حتی به فرض صحت؛ باید خود را در معرض آزمون های مستقل علمی قرار دهند و اگر از آزمون های بی طرف علمی سر بلند بیرون آمدند؛ تازه می توانند مورد پذیرش جامعه علمی قرار بگیرند. ضمن اینکه یک آزمون کنترل شده علمی به ما اطمینان می دهد که مبادا نتایج؛ ناشی از خطای آزمایشگاهی یا دستکاری داده ها باشند.

    ادعاهای پارانرمال یا به عبارتی همان گزارش های فراطبیعی ادعاهایی هستند که با قوانین شناخته شده فیزیک همخوانی ندارند و یا آشکارا ناقض قوانین فیزیک هستند. بسیاری از هواداران شبه علم اظهار می دارند که علم بشر ناقص است و گزارش های فراطبیعی به آن بخش از فیزیک تعلق دارد که تا کنون برای بشر شناخته شده نیست. آنها غالبا می گویند از کجا معلوم که روزی چنین ادعاهایی در فیزیک به اثبات نرسد؟ پاسخ به این پرسش چندان دشوار نیست. گزارش های فراطبیعی؛ گزارش هایی بر خلاف نظم رایج درطبیعت هستند. دقیقا به همین دلیل آنها را گزارش های فراطبیعی می نامیم.

    اساسا چون وقوع چنین رویدادهایی در طبیعت؛ نرمال نیست به این رویدادها وقایع پارانرمال گفته می شود. اگر آنچه که دیوید کاپرفیلد یا کریس انجل انجام می دهند واقعیت می داشت فیزیکدانان بایستی همه کتاب های فیزیک و قوانین شناخته شده را دور می ریختند و به دنبال یک شاخه جدید از علم می گشتند که قادر به توضیح این رویدادها باشد. رد شدن دیوید کاپرفیلد از دیوار چین یا راه رفتن کریس انجل بر روی آب ناقض قواعد فیزیک است. بنابراین فیزیکدانان می دانند که حتما حقه  و فریبی در کار است و این افراد در واقع قوانین فیزیک را نقض نکرده اند؛ بلکه با بهره گیری از حقه های تصویری و اثرات روانی بر تماشاچیان یک تردستی پیچیده انجام داده اند. رویدادهای ناممکن را شاید بتوان در چند گروه عمده طبقه بندی کرد. امکان ناپذیری فیزیکی؛ امکان ناپذیری تکنولوژیکی و امکان ناپذیری منطقی. بعضی از رویدادها از نظر فیزیکی ناممکن هستند. مثلا راه رفتن روی ابرها؛ غیب شدن؛ روی هوا معلق ماندن و نظایر آن.

    به بیان ساده تر انجام آنها مستلزم نقض یک یا چند قانون فیزیک است. مثلا اینکه قطعات یک لیوان شکسته شده به صورت خودبخودی از پایین میز جمع شود و به یک لیوان سالم روی میز تبدیل شود قطعا یک رویداد فراطبیعی است. اگر چنین چیزی واقعا اتفاق بیفتد فیزیکدانان باید در تمامی مبانی این رشته تجدید نظر کنند. برخی دیگر از رویدادها اگر چه از نظر فیزیکی محال نیستند اما وقوع آنها به دلیل فقدان تکنولوژی لازم ناممکن است. مثلا سفر به کهکشان آندرومدا از نظر فیزیکی محال نیست. مساله بر سر این است که بشر در حال حاضر چنین تکنولوژی در اختیار ندارد.

    لارنس کراوس فیزیکدان می گوید: سفر با فضاپیمایی با 25 درصد سرعت نور و با استفاده از سوخت معمولی موشک به نزدیکترین ستاره؛ یعنی آلفا قنطورس مستلزم در اختیار داشتن سوختی بیش از تمام مواد موجود در کیهان است.  او می افزاید: حتی فضاپیمایی با یک سیستم پیشران واپیچشی باید ژنراتوری داشته باشد که ده میلیارد برابر جرم جهان قابل مشاهده انرژی در اختیارمان بگذارد. بنابراین اگر کسی ادعا کند که همین دیروز از سفر کهکشان آندرومدا برگشته؛ بعید است کسی ادعای او را جدی بگیرد.  نوع دیگر امکان ناپذیری؛ امکان ناپذیری منطقی است. مثلا اگر کسی ادعا کند که یک مربع گرد در اختیار دارد ما ادعای او را حتی پیش از بررسی رد می کنیم. چون چنین ادعایی دربرگیرنده یک تناقض منطقی است و به هیچ عنوان حتی نمی تواند ممکن باشد. با این تفاصیل؛ گزارش های فراطبیعی و اعمال غریبی که جادوگران یا رمالان انجام می دهند هرچند حیرت برانگیز؛ اما صرفا شعبده یا تردستی است. اساسا منابع مورد استناد این گزارش ها به هیچ عنوان قابل اعتماد نیستند. چنین اخباری اغلب مورد توجه نشریات زرد و بی محتواست؛ زیرا مخاطبان دور از علم و تفکر نقادانه تاکیدی بر اعتبار منابع ندارند. در نبود تفکر نقادانه؛ پذیرش هر چیزی ممکن است. به همین جهت مردمان بی اطلاع از علم؛ بیشتر در معرض سوء استفاده و فریب قرار دارند.

     گزارش های فراطبیعی از آن رو که حیرت برانگیز و رازآلودند؛ برای بسیاری جذابیت بسیاری دارد. حسی آمیخته با حیرت و وحشت؛ چاشنی اصلی باور به پدیده های پارانرمال است. در بسیاری از فیلم های ژانر وحشت سینما؛ در داستان هایی با تم اشباح و موجودات خیالی؛ پای یک رخداد عجیب در میان است و خط سیر داستان این گونه القا می کند که علم؛ پاسخی برای این رویدادها ندارد. باری! اگر چه فهم بشر از طبیعت در طول تاریخ مدام تغییر می کند و دانش ما از جهان هستی بیشتر و بیشتر می شود اما دلیلی بر این نیست که برای گزارش های ناقض فیزیک و خلاف منطق؛ اعتبار قائل شویم و آنها را باور کنیم.

    فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

  • کیهان‌شناسی نازی‌ها

    کیهان‌شناسی نازی‌ها

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها

    مناقشات تاریخی درباره آلمان نازی و دوران هیتلر تنها به عالم سیاست مربوط نمی شود و هنوز رازهای سر به مهر بسیاری در زمینه علم و فناوری این دوره تاریخی وجود دارد. داستان نازی ها تنها در آزمایش های مخوف پزشکی روی اسرای جنگی یا ساخت سلاح های پیشرفته خلاصه نمی شود.  مطالعه تاریخ ظهور و سقوط این حزب نشان می دهد نازی ها یک جهان بینی علمی کاملا مخصوص به خود داشتند. مثلا در زمینه کیهان شناسی و منشاء پیدایش جهان ؛ آنها نظریاتی را ترویج می کردند که با مبانی فکری حزب سازگاری بیشتری داشت. ایده پرداز نازی ها در زمینه منشاء کیهان هانس هربیگر* مهندس معدن اتریشی (متولد ۱۸۶۰)  بود. او معتقد بود که منظومه شمسی از برخورد قطعات بزرگ یخ به ستارگان پدید آمده است  و برخلاف قوانین کپلر معتقد بود مسیر حرکت این قطعات یخ؛ بیضی نیست بلکه مارپیچی است. از دید او برخورد آنها با ستارگان منجر به انفجارهای عظیم شده و به این ترتیب  منظومه ای مانند منظومه شمسی ایجاد شده است. هربیگر اعتقاد داشت زمین در ابتدا ۴ ماه داشته و ماه کنونی تنها باقیمانده از آن ماه هاست. طبق آموزه های او آخرین ماه ، ۱۲ هزار سال پیش منجر به نابودی قاره آتلانتیس شده است.

    هاینریش هیملر** یکی از عالیرتبه ترین مقامات نازی به شدت به نظریه هربیگر توجه پیدا کرد و جزوه هایی درباره نظریه یخ کیهانی به عنوان آموزه های اس آ (بخش شبه نظامی حزب نازی) منتشر شد. هیملر به قدری تحت تاثیر نظریه شبه علمی هربیگر قرار گرفته بود که گفته بود رصدخانه ای در لیستمان شتات*** به یاد سه کیهان شناس بزرگ؛ کپرنیک؛ کپلر و هانس هربیگرخواهد ساخت.

    به لحاظ تاریخی ایده این دیدگاه شبه علمی هربیگر به سال ۱۹۱۲ باز می گردد. او سالها روی این نظریه فکر و ایده پردازی کرد و شالوده اصلی دیدگاه او این بود که منظومه شمسی میلیونها سال پیش با برخورد یک کوه عظیم یخ؛ یعنی میلیونها بار بزرگتر از خورشید  شکل گرفته و پیش بینی می کرد که روزی ماه نیز به زمین برخورد خواهد کرد.

    کار اصلی هربیگر در یک کارخانه صنعتی در بوداپست مجارستان از سال ۱۸۹۱ در زمینه مهندسی حرارت و تبرید بود. هربیگر اساسا آدم بی سوادی نبود و حتی یک سوپاپ صنعتی طراحی کرده بود که به نام خود او ثبت شده است. احتمالا کار با موضوعات سیستم های حرارتی و برودتی؛ بذر اولیه ایده شبه علمی شکل گیری کیهان را در ذهن او کاشته بود. به خصوص که آشنایی با فیلیپ فاوس**** ستاره شناس ؛ او را به انتشار ایده هایش در زمینه کیهان شناسی ترغیب کرد. ایده ای که از سال ۱۸۹۴ در ذهن او شکل گرفته بود  پس از سالها در ۱۹۱۲ منتشر شد. او حتی بر این باور بود که ماه نیز از یخ تشکیل شده است و تلاش می کرد نه تنها وجود ماه؛ که تمام کهکشان راه شیری را با برخورد یخ های غول پیکر با ستارگان توضیح دهد.

    با وجود اینکه نظریه وی توسط جامعه علمی اصلا جدی گرفته نشد و حتی مورد بحث نیز قرار نگرفت؛ نازی ها برای این نظریه ارزش زیاد از حد قائل شدند و به این ایده شبه علمی بی پایه دامن زدند. هر چند که با غروب آفتاب نازی ها دیگر خبری از ترویج این نظریه شبه علمی نیست و حتی حفره ای در ماه که به نام هربیگر نامگذاری شده بود در سال ۱۹۴۸ به نام ستاره شناس فرانسوی هنری الکساندر دسلندرس***** به دهانه دسلندرس تغییر نام پیدا کرد.

     

    *Hanns Hörbiger

    **Heinrich Himmler

    ***Litzmannstadt

    ****Philipp Fauth

    *****Henri-Alexandre Deslandres

    فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

  • فیزیک درباره آغاز دنیا به ما چه می‌گوید؟

    فیزیک درباره آغاز دنیا به ما چه می‌گوید؟

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، آذر 1394

    یکی از بزرگترین پرسش‌های کیهان‌شناسان، فهم و توضیح رویدادهای آغاز کیهان است. ایده‌ی اصلی کار آنها، مانند چک دوباره‌ی صحنه‌های ضبط شده توسط دوربین ورزشگاه‌هاست. برای تحلیل دقیق یک رویداد و این‌که متوجه شویم در یک لحظه‌ی‌ به‌ خصوص چه اتفاقی افتاده، باید فیلم را به عقب برگرداند، البته در مورد کیهان، دوربینی در کار نیست و این معادلات ریاضی و مدلسازی‌ها هستند که وقایع لحظات آغازین کیهان را به ما نشان می‌دهند. پایه‌ی بسیاری از مدل‌های کیهان‌شناسی، نظریه‌ی نسبیت عام اینشتین است که در سال ۱۹۱۵ مطرح شد. «الکساندر فریدمان» در سال ۱۹۲۳ ،به حل معادلات اینشتین برای زمانی مشخص در ابتدای شکل‌گیری کیهان دست یافت. نتیجه‌ی کار او نشان می‌داد جهان در لحظات اولیه چگالی بسیار زیادی داشته، چیزی مثل تَکینِگی در مرکز یک سیاهچاله. همچنین طبق یافته‌ی فریدمان، دمای جهان در آغاز، بسیار زیاد و در حد ۱۰ به توان ۳۲ کلوین بوده‌ است. چیزی که بعدها «انفجار بزرگ » یا «بیگ بَنگ » نامیده شد.

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانستنیها

  • علم، فناوری، دانشمندان و مقبوليت عمومي

    علم، فناوری، دانشمندان و مقبوليت عمومي

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، فروردین 1395

    طی سال جاری چه تحولاتی در علم و فناوری رخ خواهد داد؟  چه تکنولوژی های جدیدی معرفی و وارد بازار خواهد شد؟ پاسخ به این سوال از جهانی آسان و از جهاتی سخت است. مشهور است که چارلز دوئل وکیل حقوقی ثبت اختراع در حدود صد سال پیش در آمریکا گفته بود که هر چیزی که باید اختراع می شده تا کنون اختراع شده و چیز دیگری باقی نمانده. این نقل قول چه راست باشد یا شایعه ؛ نشان دهنده آن است که پیش بینی پیشرفت علم و فناوری تا به چه حد دشوار است و خلاقیت ذهن بشری چگونه می تواند ابزارها و روش هایی را طراحی کند که حتی در مخیله انسان قرن پیش نیز نمی گنجیده است. چه کسی می توانست تا همین چند دهه پیش تصور کند که تبلت و موبایل؛ اینترنت و اسکایپ؛ هواپیمای جت و جی  پی اس و کتابخانه عظیم گوگل بخشی از زندگی بشر شود؟

    اما فناوری و پیشرفت تکنولوژی تنها یک جنبه از توسعه علمی است  و جایگاه علم در جامعه بستگی به میزان فهم عمومی از مقوله علم نیز بستگی دارد نه به میزان بهره مندی آن جامعه از فناوری. معمولا بسیاری از پیشرفته ترین تکنولوژی ها هم به گونه ای ساخته می شوند که بدون برخورداری از سواد فوق العاده بتوان از آن استفاده نمود. بدون دانستن مکانیسم عملکرد و پیچیدگی های فنی مهندسی خودرو می توان از آن استفاده کرد. بدون اینکه بدانیم تبلت؛ اینترنت؛ گوشی های هوشمند تلفن همراه و یا ماکروویو چگونه کار می کند می توانیم از آنها استفاده کنیم. صرف نظر از اینکه پشت یک وسیله خانگی ساده مانند مایکروویو؛ نظریه ها و روش های فیزیکی و مهندسی پیچیده ای نهفته است؛ این وسایل به سادگی قابل استفاده برای عموم هستند.  به همین جهت تصور می کنم بهتر باشد در این نوشتار به جای پیش بینی رویدادهای علم و فناوری سال پیش رو؛ به مساله سواد علمی و فهم و نگرش عموم جامعه به علم بپردازم. از دهه ۸۰ میلادی به این سو بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی روی موضوع علم و جامعه کار می کنند. آنها می خواهند بدانند که مردم یک جامعه به چه میزان از علم و مفاهیم علمی سر در می آورند. البته روش های جامعه شناسان علم همواره در تغییر و تحول بوده و مثلا اوایل با استفاده از مدل کمبود؛ ارتباط دانشمندان و مردم را به صورت خطی می دیدند. در واقع در این دیدگاه؛  عموم مردم نقشی در توسعه علم ندارند و صرفا تماشاچی هستند. تماشاچیانی که نمره خوبی در سواد علمی نمی گیرند و به همین سبب از گردونه‌ی علم بیرون می مانند. اما مدل دوم که در سالهای بعد رایج شد مدل مشارکت نام دارد که بر اساس آن ؛ نوع نگرش مردم به علم و فناوری  اهمیت دارد نه میزان سواد آنها. پرسشنامه های فهم عمومی از علم ؛ تا بخشی در برگیرنده اطلاعات عمومی ساده هستند.  اطلاعات علمی ساده ای که برای کسب آنها نیازی به مطالعه تخصصی یا تحصیل در رشته به خصوصی در دانشگاه نیست. همین که فرد در جامعه زندگی می کند و در معرض اخبار و روزنامه و رادیو و حتی در معرض هم صحبت شدن با جمع دوستان قرار دارد کافی است تا انتظار داشته باشیم  از این حد سواد بهره مند باشد. در گزارش های فهم عمومی معمولا سوالاتی نظیر اینها پرسیده می شود و از افراد می خواهند که بگویند به نظرشان گزاره ها زیر درست اند یا غلط. مثلا:

    همه تشعشعات رادیواکتیو ساخته دست انسان هستند

     ژنهای پدر است که تعیین می کند یک جنین پسر باشد یا دختر

    الکترون ها از اتمها کوچکتر هستند

    انسانهای اولیه همزمان با دایناسورها زندگی میکردند.

    شیری که به اشعه رادیواکتیو آلوده شده، پس از جوشاندن قابل خوردن است.

    زمین به دور خورشید می گردد.

    مرکز زمین بسیار داغ است.

    در ایران ؛ هم گزارشی از پیمایش فهم عمومی از علم در سال ۱۳۹۰ انجام شده و به صورت میدانی میزان اطلاع و نوع نگرش شهروندان از مقوله علم سنجیده شده است. بخش دیگری از پرسش ها در پیمایش های فهم عمومی معمولا ارتباطی به سواد علمی ندارد و اغلب ؛  نوع دیدگاه و نگرش افراد به علم و فناوری را می سنجد. به کمک این پرسش ها می توان در یافت آیا عموم مردم به علم و فعالیت علمی نظر مساعد و مثبتی دارند یا با دیدهء منفی به آن نگاه می کنند. مثلا باید نظر خود را در این زمینه بگویند که آیا به نظرشان علم و فناوری زندگی ما را ساده تر و سالم تر می کند؟ آیا اکتشافات علمی می توانند تأثیرات خطرناکی داشته باشند؟ آیا علم به جایی می رسد که باعث انقراض نسل بشر شود؟ آیا اکثر دانشمندان به منظور راحت تر کردن زندگی بشر کار می کنند؟

    البته پیشرفت های روزافزون انسان و دستیابی به تکنولوژی های جدید و سرعت پیشرفت یافته های علمی؛  الزاما به معنای این نیست که در یک جامعه پیشرفته؛ عموم مردم هم سواد علمی بیشتر و هم نظر مثبت تری به علم و فناوری دارند.

    باری! علم امروز شدیدا دموکراتیزه شده و دانشمندان برای توسعه علم نیازمند همراه کردن جامعه با خود هستند. دلیل آن هم واضح است. دولت ها ترجیحا روی پژوهش هایی سرمایه گذاری می کنند که از جانب اکثریت جامعه حمایت می شود. هرچقدر میزان مشارکت عمومی در مقوله علم بالاتر باشد؛ به همان میزان می توان امید بیشتری به توسعه علم کشورو بالا رفتن جایگاه علم در بین جامعه داشت . آنچه مهم است این است که  اشتیاق و علاقه عمومی شهروندان به علم؛ سال به سال افزایش یابد. بخشی از بی علاقگی عمومی به مقوله علم به دلیل بی اطلاعی و ناآگاهی و نداشتن شناخت درست جامعه  از علم و فناوری است. به موازات موفقیت برنامه ریزی های کلان اجتماعی به منظور افزایش شناخت عمومی از علم؛ اعتماد عمومی جامعه به علم نیز افزایش پیدا خواهد کرد.

    فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

     

  • شرودینگر، فیزیکدان، فیلسوف یا زیست‌شناس؟

    شرودینگر، فیزیکدان، فیلسوف یا زیست‌شناس؟

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها ، اردیبهشت 1395

     

    اروین شرودینگر، فیزیکدان مشهور اتریشی، یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتومی و برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۳۳ ، شهرت خود در بین عموم را بیش از هر چیز به معمای “گربه‌ی شرودینگر” مدیون است. موضوع گربه شرودینگر دستمایه طنزهای علمی بوده و کارتون ها و کاریکاتورها و شوخی های بسیار درباره آن وجود دارد. اما شرودینگر به موازات نقش غیرقابل انکار خود در توسعه فیزیک قرن بیستم ، به گوشه های دیگری نیز سرک کشیده است. او مثل بسیاری از اندیشمندان در برابر پرسش های فلسفی یا تاثیر حوزه تخصصی خود در سایر رشته های علمی بی تفاوت نبوده و هم به روشی کاملا فیلسوفانه می اندیشیده و هم تلاش می کرده در بحث ها و نقادی های علمی جامعه مشارکت کند. یکی از مهمترین حوزه های تاثیر فکری اروین شرودینگر نه در فیزیک بلکه در زیست شناسی مولکولی است! شاید در نگاه اول این سخن عجیب به نظر برسد اما واقعیت این است که شرودینگر نقش مهمی در توسعه شاخه‌های نوین زیست شناسی داشته است

    فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

     

  • موسسه ماکس پلانک از آغاز تا امروز

    موسسه ماکس پلانک از آغاز تا امروز

    عرفان کسرایی| وبسایت مجله دانستنیها

    نام ماکس پلانک  یادآور بخش مهمی از دوران تحول تاریخی فیزیک جدید در قرن بیستم است. فیزیکدان بزرگ آلمانی که به عنوان پدر نظریه کوانتومی شناخته می شود.  اما این نام بلندآوازه ؛ نام یک انجمن علمی هم هست و همزمان نام یک بنگاه عظیم تولید علم را نیز به ذهن متبادر می کند.  انجمنی که در ۲۶ فوریه سال ۱۹۴۸  به نام انجمن ماکس پلانک به ریاست اتو هان در شهر گوتینگن آلمان بنیان نهاده شد و نام پدر نظریه کوانتوم ، ماکس پلانک، را بر خود  نهاد.  شخص اتوهان؛ کاشف شکاف هسته ای از سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۰ نخستین رییس انجمن (با عنوان ماکس پلانک) بوده  است. انجمن ماکس پلانک یک بنیاد بزرگ تولید علم است. رتبه بندی مجله تحصیلات عالی تایمز در سال ۲۰۰۶ نشان می دهد انجمن ماکس پلانک در بین مؤسسه‌های تحقیقاتی غیر دانشگاهی در زمینه علوم رتبه اول در دنیا و در زمینه تکنولوژی در جایگاه سوم جهان قرار دارد.

    اما هر خشت و سنگ ساختمان موسسه ماکس پلانک در گوتینگن؛ اگر زبان به سخن می گشود ؛ حرفهای زیادی برای گفتن داشت و  بی تردید یکی از سخت ترین و تلخ ترین دوران های تاریخی اروپا را روایت می کرد. آدمهایی عجیب و نوابغی غیرقابل پیش بینی؛ که اندیشه های بلندی داشتند و نظریه ها و آثارشان دنیای علم را از پایه و اساس زیر و رو کرد. فیزیکدان بزرگ؛ ورنر هایزنبرگ  یکی از این افراد است که بدون پرداختن به او؛ تحلیل تاریخی موسسه ماکس پلانک غیرممکن است. هایزنبرگ یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتومی بود و اصل عدم قطعیت او یکی از مشهورترین اصول فیزیک کوانتومی است. از دیگر سو بررسی تحولات تاریخی فیزیک جدید ؛ بدون در نظر گرفتن دوران حکومت رایش سوم و همچنین سالهای سخت جنگ جهانی دوم ممکن نیست. روی کار آمدن هیتلر و تشکیل حزب نازی؛ دانشمندان آلمان را نیز به دو گروه تقسیم کرد. افرادی مانند اینشتین و یا شرودینگر به هر دلیلی خاک ژرمن ها را ترک کردند و دیگران نظیر هایزنبرگ؛ زومرفلد؛ فون لاوئه  که از نظر مشرب سیاسی؛ لیبرال و محافظه کار بودند در آلمان باقی ماندند. آنها عقیده داشتند که دانشگاه باید تنها در خدمت منافع ملت آلمان باشد و به همین جهت باید پای خود را از مناقشات سیاسی بیرون بکشد. این گروه در سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ هم با جمهوری وایمار همکاری کرده بودند و به قول هایزنبرگ در دوره رایش سوم هم ماندند تا آنچه که نجات دادنی است نجات دهند. آنگونه که دکتر معصومی همدانی در مقدمه کتاب جزء و کل هایزنبرگ می نویسد؛ برخی مانند فون لاوئه  به اعمال حکومت نازی اعتراض کردند و برخی نیز مانند پاسکوال یوردان به قدری در سازش پیش رفتند که رسما به عضویت حزب نازی درآمدند.  با این وجود همه این افراد تقریبا در یک محور با یکدیگر هم عقیده بودند و آن هم این بود که پای مناقشات سیاسی نباید به حوزه‌ی علم کشیده شود.

    هایزنبرگ همزمان یا کمی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم؛ در تابستان ۱۹۳۹ در دانشگاه میشیگان آمریکا تدریس می کرد و فرصت را غنیمت می شمارد به دیدار انریکو فرمی فیزیکدان ایتالیایی می رود که با هم از کلاس درس ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن آشنایی قبلی داشتند. در این گفتگو؛ فرمی هایزنبرگ را تشویق می کند که با توجه به شرایط بد سیاسی آلمان و احتمال وقوع قریب الوقوع جنگ؛ به آلمان باز نگردد و در آمریکا بماند. فرمی به کشف اتو هان در شکافت هسته ای اشاره می کند و می گوید؛ این کشف می تواند یک واکنش زنجیره ای راه بیاندازد و واقعا محتمل است که بمب اتمی ساخته شود. هایزنبرگ اما خوشبینانه به قضیه نگاه می کند و می گوید من فکر می کنم مدتها پیش از آنکه اولین بمب اتمی ساخته شود جنگ تمام شده است. با این وجود هایزنبرگ ؛ پیشنهاد فرمی مبنی بر عدم بازگشت به آلمان را جدی نمی گیرد و تنها به گفتن این اکتفا می کند که امیدوار است یک بار دیگر بتوانیم یکدیگر را ملاقات کنیم. هایزنبرگ در آگوست سال ۱۹۳۹ با کشتی به آلمان باز می گردد و به قول خودش خالی بودن کشتی از مسافر؛ به درستی استدلال فرمی گواهی می داد! هایزنبرگ می گوید: اوایل ماه سپتامبر یک روز صبح زود داشتم به اداره پست می رفتم که خبر شروع جنگ را شنیدم. صاحب هتل به من گفت جنگ با لهستان شروع شده است؛ نگران نباشید آقای پرفسور؛ ظرف  ۳ هفته کار تمام می شود!

    هایزنبرگ در تمام گفتگوهایش با سایر فیزیکدانان معتقد بوده که ساخت بمب اتمی با اورانیوم طبیعی ممکن نیست؛ واکنش زنجیره ای را فقط می توان در اورانیوم ۲۳۵ خالص یا دست کم اورانیوم ۲۳۵ بسیار غنی شده آغاز کرد. او بر این باور بود ه دستیابی به چنین چیزی اگر حتی امکان هم داشته باشد مستلزم تلاش فنی بسیار بسیار عظیمی است و نه آلمانی ها می توانند از پس آن بر آیند نه آمریکاییها و انگلیسی ها.

    باری! دوران تلخ و ویرانی جنگ جهانی دوم سپری می شد و در اواخر سال ۱۹۴۱؛ باشگاه اورانیوم آلمان کم کم موانع و مشکلات سر راه بهره برداری از انرژی اتمی را می شناخت و در این سال فیزیکدانان آلمان می دانستند که با استفاده از اورانیوم طبیعی و آب سنگین می توان یک رآکتور هسته ای ساخت  . به گفتهء هایزنبرگ؛ فیزیکدانان  تصور می کردند که مشکلات فنی بر سر راه ساخت بمب اتمی آنقدر زیاد است که در شرایط جنگی آلمان عملا این مساله منتفی و غیر ممکن است.  از این رو می توانستند گزارش صادقانه ای به مقامات اعلام کنند و مطمئن باشند که بمب اتمی در آلمان ساخته نخواهد شد. هایزنبرگ در اتاق کارش؛ در انیستیتوی فیزیک کایزر ویلهلم در بحث های طولانی که با همکاران و دوستانش داشته دچار اشتباه محاسباتی می شود و به کارال فریدریش می گوید: من فکر می کنم فیزیکدانان آمریکایی هم علاقه زیادی به ساختن بمب اتمی نداشته باشند. اوضاع جنگ به تدریج بدتر و بدتر می شد. شب اول ماه مارس ۱۹۴۳هایزنبرگ در جلسه آکادمی هوانوردی وزارت هوانوردی آلمان نازی در میدان پستدام شرکت کرد و حملات هوایی همان شب آغاز شدند. چند بمب به ساختمان وزارتخانه اصابت کرد و دیوارها و سقف ها فرو ریخت. اتو هان هم در این جلسه حضور داشت و بعد از پایان حملات همگی از پناهگاه خارج شدند.  تا جایی که چشم کار می کرد آتش و خاکستر بود و دود از تمام شهر بلند می شد. یک ساعت و نیم پیاده روی به هایزنبرگ و  همکاران این امکان را داد که راجع به آینده علم و فناوری کشور پس از پایان احتمالی جنگ گفتگو کنند. آدولف بوتنانت که یک بیولوژیست و شیمی دان انیستیتو کایزر ویلهلم بود از هایزنبرگ می پرسد: به نظر شما در آلمان بعد از جنگ؛ چه شرایط و امکاناتی برای کار علمی خواهیم داشت؟ تا آن زمان بهترین انیستیتو های ما لابد نابود شده اند و بسیاری از دانشمندان جوان مان نیز جان خود را از دست داده اند؛ ملت هم لاجرم آنقدر فقیر شده که که  حتما هیچ اولویتی برای کار علمی نمی تواند قائل باشد. اما پژوهش علمی ؛ ضرورت تجدید حیات اقتصادی است و بدون آن آلمان نمی تواند در جامعه اروپایی امیدی به بقا داشته باشد. این گفتگوی طولانی به آنجا می رسد که بوتنانت به هایزنبرگ می گوید انجمن کایزر ویلهلم شاید مبنای مناسبی برای احیای پژوهش علمی در آلمان پس از جنگ باشد. در  خلال این بحث ها هایزنبرگ به منزل می رسد که البته ویرانه ای بیش نبود هنوز در آتش می سوخت.

    هایزنبرگ در سال 1947
    هایزنبرگ در سال 1947

    کمی پس از آن هایزنبرگ ؛ اقدام به انتقال خانواده اش از لایپزیگ به اورفلد می کند و همه چیز بدتر از قبل پیش رفته تا اینکه در آوریل سال ۱۹۴۵ حلقه محاصره تنگ تر می شد و یک روز در اواسط ماه آوریل ؛ در ساعت ۳ بامداد هایزنبرگ مسیر طولانی پیاده ای را پیش می گیرد. سفری که ۳ روز به طول انجامید و به گفته خودش یک هفته تمام پس از رسیدن به اورفلد ؛ مشغول ساخت سنگر بود ذخیره غذا. تا اینکه سرانجام در روز ۴ ماه می ؛ سرهنگ  پاش آمریکایی در راس یک گروه سرباز آمریکایی؛ هایزنبرگ را به اسارت می گیرد. قوای فاتح جنگ ؛ هایزنبرگ را به فارم هال تقریبا در ۴۰ کیلومتری کمبریج انتقال می دهند و فیزیکدانان آمریکایی شروع به بازجویی از دانشمندان آلمانی می کنند. در همین دوره اسارت در روز ۶ آگوست بود که خبر بمباران اتمی هیروشیما منتشر شد؛ چیزی که حتی در تصور هایزنبرگ و همکارانش نیز نمی گنجید. در ژانویه ۱۹۴۶ ؛ دانشمندان آلمانی آزاد می شوند و به آلمان باز می گردند. در این دوره پر از آشوب و یاس و وحشت اروپای جنگ زده و آلمان ویران شده؛ دانشمندان آلمانی انگیزه بازسازی دارند. چیزی که از سال ۱۹۳۳ حتی قبل از شروع جنگ درباره اش فکر کرده بودند.  آنها به گفته هایزنبرگ نمی توانستند انجمن کایزر ویلهلم را به همان صورت سابق و در همان محل قبلی بر پا کنند. آینده سیاسی برلین مشخص نبود و نیروهای متفقین اجازه نمی دادند نام قیصر جایی تداعی شود. انگلیسی ها به زعم خودشان لطف کردند ساختمانهای انیستیتو پیشین تحقیقات هوانوردی گوتینگن آلمان را در اختیار فیزیکدانان آلمانی بگذارد. حالا هایزنبرگ به شهری کوچ می کرد که ماکس پلانک ۹۰ ساله نیز در آن اقامت گزیده بود. اتو هان بعد از مرگ ماکس پلانک؛ کار سرپرستی بازسازی موسسه ای که دیگر نام او به انجمن ماکس پلانک تغییر یافته بود بر عهده گرفته بود و بعدها اولین رییس این انیستیتو شد. انجمن بزرگ تولید علمی که دفتر تاریخ آن لبریز است از رنج ها و امیدها  تلاش ها و یاس ها و شکست ها.

    موسسه ماکس پلانک امروزه یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیاست. موسسه بزرگی با دهها موسسه تابعه در آلمان و ایتالیا؛ لوکزامبورگ و هلند و آمریکا که اساسا در سه بخش عمده فعالیت می کند. زیست شناسی و پزشکی با ۲۷ سازمان پژوهشی و ۷ موسسه زیرمجموعه؛ یکی از مهمترین فعالیت های این بخش از ماکس پلانک در زمینه نوروبیولوژی است. بخش فیزیک؛ شیمی و فنی با ۳۲ موسسه زیر مجموعه و دست آخر پژوهش های علوم انسانی با ۱۹  موسسه فعال. این موسسه عظیم تولید علم در سال ۲۰۰۶ از سوی مجله تحصیلات عالی تایمز به عنوان برترین موسسه پژوهشی غیردانشگاهی دنیا انتخاب شد.   شاید هیچ موسسه ای در سراسر دنیا از حیث تعداد برندگان جایزه نوبل نتواند با موسسسه ماکس پلانک رقابت کند. این موسسه  از سال ۱۹۴۸ تا کنون ۱۸ برنده نوبل داشته است.

    والتر بوتهه Walter Bothe در سال ۱۹۵۴ جایزه نوبل فیزیک؛

    کارل تسیگلر Karl Ziegler؛ شیمی ۱۹۶۳

    فوودور لینن  Feodor Lynen پزشکی ۱۹۶۴

    مانفرد آیگن Manfred Eigen شیمی۱۹۶۷

    کنراد لورنتس Konrad Lorenz پزشکی ۱۹۷۳

    گئورگس کوهلر , Georges Köhler پزشکی ۱۹۸۴

    کلاوس فون کلیتسینگ Klaus von Klitzing فیزیک ۱۹۸۵

    ارنست روسکا Ernst Ruska فیزیک ۱۹۸۶

    یوهان دایزنهوفر Johann Deisenhofer شیمی۱۹۸۸

    هارتموت میشل Hartmut Michel شیمی ۱۹۸۸

    روبرت هوبر Robert Huber  شیمی ۱۹۸۸

    اروین نهر Erwin Neher ؛ پزشکی ۱۹۹۱

    برت زاکمان Bert Sakmann پزشکی ۱۹۹۱

    کریستیان نوسلاین فولهارد  Christiane Nüsslein-Volhard پزشکی ۱۹۹۵

    پاول کروتسن Paul Crutzen در سال شیمی۱۹۹۵

    تئودور هنش  Theodor Hänsch فیزیک ۲۰۰۵

    گرهارد ارتل Gerhard Ertl ۲۰۰۷ شیمی

    اشتفان هل Stefan Hell شیمی ۲۰۱۴

    از نظر تاریخی موسسه ماکس پلانک را در ادامه همان موسسه قیصر ویلهلمز  به شمار می آورند و به همین سبب حد فاصل سالهای ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۵؛ یک کارگروه ویژه برای ثبت اسناد تاریخی موسسه در دوران رایش سوم؛ تشکیل شد. نتیجه این پژوهش های تاریخی به تدریج از سال  ۱۹۹۹ در ۱۸ جلد با عنوان ٬تاریخچه‌ی انجمن قیصر ویلهلم در دوران ناسیونال سوسیالیست ها (نازی ها)٬ منتشر شد.

    در موسسه ماکس پلانک پژوهش های فوق العاده و گاه عجیبی انجام می شود. گاهی نیز این پژوهش ها اعتراضاتی را بر می انگیزد که در ادامه به یک نمونه از آن خواهیم پرداخت. مثلا یک انیستیتو در ماکس پلانک ؛ روی اثر زندگی شهری و آلودگی های صوتی صنعت و خودرو بر تغییر تن آواز پرندگان یا بر روش های ارتباطی حیوانات با هم پژوهش می کند. پژوهشی که بر روی کار آزمایشگاهی و مدلسازی های ریاضی بنا شده است.

    از جمله پژوهش های جنجالی این موسسه در سالهای اخیر می توان به ماجرای نقض حقوق حیوانات در جریان تست ادراک در آزمایشگاه موسسه ماکس پلانک در توبینگن آلمان اشاره کرد که طی آن فیلم محرمانه این آزمایشگاه به بیرون درز کرد. پژوهشی که در آن تحقیق روی مغز میمون زنده با برداشتن استخوان جمجمه ؛ منظره غیراخلاقی و سیاهی از پژوهش علمی را به نمایش می گذاشت. اگرچه موسسه ماکس پلانک با صدور بیانیه ای تلاش نمود که نشان دهد؛ پژوهش های انجام شده در بخش نورولوژی را بر اساس مراعات پروتکل های حفظ حقوق حیوانات انجام می دهد؛ اما این بیانیه ها چیزی از شدت اعتراضات حامیان حقوق حیوانات کم نکرد.

    باری! موسسه ماکس پلانک ؛ تاریخ پر فراز و نشیبی دارد. شاید هایزنبرگ؛ در آن شب دهشتناک اول ماه مارس ۱۹۴۳ پس از آن بمباران های هوایی؛ در حالی که از میان خرابه ها و دود و آتش میدان پستدام بیرون می آمد و در آن پیاده روی یک ساعت و نیمه با آدولف بوتنانت در میان ویرانه ها  حرف می زد ؛ هرگز تصورش را هم نمی کرد که روزی موسسه ماکس پلانک؛ یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیا شود.

     

  • آیا واقعیت مجازی تصور انسان را از واقعیت تغییر خواهد داد؟

    آیا واقعیت مجازی تصور انسان را از واقعیت تغییر خواهد داد؟

    عرفان کسرایی | شماره 191 مجله دانستنیها

     پرونده زوم شماره 191 مجله دانستنیها به دغدغه های فلسفی انسان از پروژه هوش مصنوعی و مفاهیمی مانند واقعیت مجازی و واقعیت افزوده اختصاص  داشت

    آیا تکنولوژی تصور انسان را از واقعیت تغییر خواهد داد؟

    عرفان کسرایی 

    1. واقعیت چیست؟

    تجربه روزمره به ما می گوید که اشیاء پیرامون مان، آدم ها و رویدادها ، واقعیت هایی هستند که حتی در زمان خواب یا بیهوشی ما به کار خود ادامه می دهند و مستقل از ما وجود دارند. مثلا متوجه می شویم از زمانی که خواب بوده ایم تا بیدار شویم، چیدمان خودروهای پارک شده داخل کوچه تغییر کرده یا چند ردیف آجر به دیوار خانه در حال ساخت روبرویی اضافه شده است. این تجربیات روزمره به ما نشان می دهد که جهان واقعی، جایی بیرون از ذهن ما و مستقل از ذهن ما وجود دارد. عقل سلیم در واقعی بودن این رویدادها و اشیاء تردید ندارد و اگر کسی تصور کند همه جهان واقعی، سایه ای از یک واقعیت دیگر است یا اینکه اساسا وجود ندارد و سراسر وهم است، یا یک فیلسوف شک گراست یا یک بیمار اسکیزوفرنیک که مثلا به “هذیان نیست انگاری“ دچار شده است. اگر می خواهیم بدانیم که تکنولوژی چگونه تصور انسان را از واقعیت را تغییر خواهد داد، پیش از هر چیز باید بدانیم مقصودمان از واقعیت چیست. مثلا واقعیت از جنبه فلسفی؟ یا واقعیت فیزیکی و مساله نقش ناظر در مشاهده، که در جریان تحولات فیزیک جدید در قرن بیستم مطرح شد؟ مقصودمان درک روانی از مفهوم واقعیت است یا مثلا مساله „واقعیت مجازی” که در بازی های ویدیویی و تکنولوژی های جدید دهه های اخیر توسعه پیدا کرده است؟

    از نظر تاریخی ، مفهوم واقعیت یکی از پرسش های دیرینه فلسفی بوده است. هر کسی که با مفهوم واقعیت از دیدگاه فلسفی سر و کار داشته باشد با تمثیل غار که افلاطون در کتاب جمهور خود طرح کرده بود آشناست. در تمثیلی که او برای توضیح نظریه ی عالم مُثُل خود به کار برده، تعدادی انسان در تمام زندگی خود به دیوار غار غل و زنجیر شده‌اند، به طوری که همیشه رویشان به سمت دیواره غار بوده‌است و در سراسر حیات خود هرگز فرصت پیدا نکرده اند که به پشت سر خود نگاه کنند. در پشت سر این افراد آتشی روشن است و در جلوی این آتش نیز مجسمه‌هایی قرار گرفته که سایه هایشان روی دیوار می افتد. افراد به زنجیر بسته شده در غار، در تمام زندگی خود تنها سایه ها را دیده اند و هیچ تصوری از این که این سایه ها، تنها سایه ای از یک واقعیت و حقیقت دیگر هستند ندارند. البته در فلسفه، رئالیسم یا همان واقع‌گرایی تعریف ساده ای ندارد و بیش از دو هزار سال از اندیشه ورزی فلسفی گذشته و  ما هنوز هم نمی دانیم که واقعیت چیست. اما ایده اصلی رئالیسم این است که یک واقعیت کاملا مستقل از ذهن، جایی بیرون از ذهن ما وجود دارد. بر خلاف رئالیست ها ، ایدئالیست هایی مثل جرج بارکلی هستند که معتقدند همه اشیاء جهان پیرامون ما صرفا ساخته و پرداخته ذهن ما هستند و چیزی به اسم ماده وجود ندارد. از دید کسانی که به ایدئالیسم ذهنی  معتقدند، تنها ذهن است که وجود دارد و به عبارتی حامل ایده هاست. از این دیدگاه هرآنچه که انسان احساس و ادراک می‌کند ایده‌های ذهنی خود اوست و به نوعی وجود خارجی ندارد.

    مفهوم واقعیت فیزیکیهم قرن هاست که از جمله بحث ها و مناقشات دامنه دار فیزیکدانان و فیلسوفان به شمار می رود. این مناقشه به خصوص با ظهور فیزیک کوانتومی به شدت بالا گرفت و باعث شد دانشمندان در اختلاف بر سر این که واقعیت چیست به دو گروه عمده تقسیم شوند.  درکی که تعبیر کپنهاگی مکانیک کوانتومی از واقعیت می داد به مذاق بسیاری از دانشمندان خوش نمی آمد و بسیاری نمی خواستند آن را بپذیرند. مثلا نویسندگان مقاله آزمایش فکری اینشتین-پودولسکی-روزن یا  همان آزمایش فکری مشهور ای پی آر در سال 1935 بر این باور بودند که توصیفی که مکانیک کوانتومی توسط توابع موج از واقعیت فیزیکی ارائه می کند ، کامل نیست و یک جای کار می لنگد.

    مفهوم دیگر واقعیت را می توان در روانشناسی جستجو کرد. از دید روانپزشکان و روانشناسان، بعضی از مردم در طول حیات خود یک یا چند دوره سایکوتیک را تجربه می کنند و تقریباً یک درصد مردم در طول عمر خود مبتلا به اسکیزوفرنی می شوند.  سایکوز از دید آنها کاملا با مفهوم واقعیت در هم تنیده است و از دید آن ها سایکوز یعنی دور شدن از واقعیت، یا عدم توانایی در تشخیص واقعیت از تجربه های غیر واقعی. موضوع عدم تشخیص واقعیت از تجربه های غیرواقعی که در این یادداشت درباره آن صحبت می کنیم اما نه بر اثر ابتلا به اسکیزوفرنی بلکه در پی توسعه تکنولوژی های واقعیت مجازی اتفاق افتاده است.

    1. واقعیت مجازی، پیامد اجتناب ناپذیر تکنولوژی

     

    آنهایی که تجربه بازی با کنسول هایی همانند آتاری و میکرو را دارند خوب یادشان هست که بازی ها عمدتا ترکیبی از خط و نقطه بود و مثلا برنامه نویس برای نشان دادن یک جاده برفی در بازی ماشین مسابقه، یک سری نقطه سفید طراحی کرده بود که هیچ شباهتی به برف واقعی نداشت. در آن زمان هیچکسی نمی توانست بازی های با گرافیک امروزی را تصور کند. آدمک های بازی فوتبال یک سری خط و نقطه و چشم و ابرو ساده بودند که کمترین شباهتی به بازی های امروزی در پلی استیشن و ایکس باکس نداشتند. بازی هایی که کیفیت گرافیکی تصاویر آنها به زحمت از فیلم ویدیویی واقعی قابل تفکیک و تشخیص است.  ایلان ماسک جایی می گوید: “ما به زودی واقعیت مجازی و واقعیت افزوده را خواهیم داشت. اگر نرخ رشد تکنولوژی را تخمین بزنیم روزی خواهد رسید که واقعیت و بازی از یکدیگر غیر قابل تشخیص خواهند بود. 40 سال پیش ما بازی پانگ را داشتیم، دو مستطیل و یک نقطه. حالا ما شبیه سازی سه بعدی واقعی داریم که در آن میلیون ها نفر به صورت همزمان بازی می کنند و هرسال هم بهتر از قبل می شود. اگر ماجرا به همین شیوه ادامه یابد در آینده شاهد بازی‌هایی خواهیم بود که قادر نخواهیم بود آن ها را از واقعیت تفکیک کنیم. حتی اگر رسیدن به این تکنولوژی نیاز به زمان زیادی داشته باشد باید قبول کرد که یک روزی به آن خواهیم رسید.“

    با پیشرفت پروژه هوش مصنوعی و بازی های کامپیوتری که بر مبنای واقعیت مجازی توسعه یافته اند، دغدغه های فلسفی ما نیز شکل جدید به خود گرفته است. بازی های استراتژیک که در آن سرزمین های مجازی تعریف شده ما را در یک واقعیت مجازی غرق می کند. فروشگاه ها، اتوبان ها، آدم ها، خودروهایی که هیچ کدام واقعا وجود ندارند و تنها کدهای صفر و یک داخل کامپیوتر هستند اما می توانند ما را ساعت ها و روزها با خود درگیر کنند. ما می دانیم که این اشیاء واقعا وجود ندارند و صرفا کدهای برنامه نویسی هستند، با این وجود ممکن است چنان در بازی غرق شویم که آنها را واقعی تصور کنیم.

    1. واقعیت مجازی، واقعیت دستکاری شده

    سریال تلویزیونی آیینه سیاه یک مجموعه تلویزیونی است که رابطه پیچیده بین انسان و تکنولوژی در آینده نزدیک را به تصویر می کشد. مثلا آینده ای که در آن افراد با استفاده از لنزهای مخصوصی می توانند خاطرات خود را ضبط کرده و درست مثل یک ضبط ویدیویی هر زمان که بخواهند تماشا کنند. دنیایی که در آن ارزش و اعتبار انسان ها با شخصیت و شغل تعیین نمی شود و تعداد لایک ها و فالوور هاست که تعیین می کند یک نفر شهروند خوب باشد یا شهروند بد. در چنین دنیایی، این نرم افزار است که افراد را بر اساس تعداد لایک ها به دو دسته شهروند خوب و شهروند بد تقسیم می کند. اپیزود دوم از فصل سوم مجموعه آیینه سیاه با عنوان آزمون بازی یک دغدغه فلسفی ترسناک از سطحی پیچیده از واقعیت مجازی را هدف گرفته است. در این قسمت که به موضوع صنعت بازی های ویدیویی آینده می پردازد، دنیایی از واقعیت مجازی نشان داده می شود که تفکیک و تشخیص آن از دنیای واقعی عملا غیرممکن است. بر خلاف بازی های واقعیت مجازی کنونی، که با برداشت عینک سه بعدی از چشم یا خاموش کردن صفحه نمایش، می توانیم تشخیص بدهیم که دنیای داخل عینک یا صفحه نمایش کامپیوتر، واقعی نبوده است. اما در انواع پیشرفته تر این واقعت مجازی، گویا موضوع به این سادگی ها نیست! در چنین دنیایی ، تراشه هایی که در مغز انسان کار گذاشته می شود تفکیک اشیاء واقعی و غیرواقعی را غیرممکن می کند. این همان دنیای مخوف و وحشتناکی است که کوپردر آزمون بازی تجربه می کند. شو سایتو یک برنامه نویس بازی های ویدیویی واقعیت مجازی است که برای تست نمونه های اولیه بازی طراحی شده اش به یکسری افراد داوطلب نیاز دارد.  کوپر با عبور از چک های امنیتی اولیه وارد یک ساختمان تحت کنترل می شود که اجازه همراه داشتن گوشی موبایل را نیز ندارد. با کار گذاشتن تراشه ریزی در پشت گردن، کوپر چیزهایی را می بیند که واقعی نیستند اما دیده می شوند. ایده ها و افکار و ترس ها و تنش های فرد که روی نرم افزار واقعیت مجازی دانلود شده اینک در قالب موجودات واقعی در برابر چشم فرد نمایان می شود. اشیاء و افرادی که کوپر می داند واقعی نیستند و صرفا از ناخودآگاه خود او بر آمده اند اما تفکیک آنها از واقعیت عملا غیرممکن است. او حشرات غول پیکر خیالی یا دوستانش را با چشمان خود می بیند و به دنیایی از واقعیت های مجازی تودرتو وارد می شود. کوپر در هر مرحله نمی داند که به دنیای واقعی بازگشته یا باز هم در سطح دیگری از دنیای واقعیت مجازی اسیر شده است. وحشتناک ترین بخش داستان آنجاست که در می یابیم تمام این تجربه های ذهنی کوپر در دنیای واقعیت مجازی ، تمام  این ترس ها و رویدادها که برای او اتفاق افتاد نه در چند روز و چند ساعت بلکه تنها در کسری از ثانیه پس از قراردادن تراشه در پشت گردن او ساخته شده بوده است. او تمام این مدت را در لایه هایی از واقعیت  مجازی تودرتو سپری کرده بود. واقعیتی ساختگی و بازی کامپیوتری پیچیده ای که هیچ راهی برای تمایز آن از واقعیت معمول وجود نداشت. حتی راهی مثل چرخاندن فرفره که دام کاب در فیلم تلقین به کمک آن می توانست ، دنیای خواب را از دنیای واقعیت تفکیک کرده و تشخیص بدهد.

    1. واقعیت مجازی شبیه سازی شده

    سایفر جایی در فیلم ماتریکس می گوید: „من می دانم که این استیک این جا وجود ندارد. می دانم که وقتی آن را در دهانم می گذارم، این پالس های الکتریکی هستند که به مغز من در جهان واقعی القا می کنند که گویی دارم یک استیک خوشمزه  و آبدار می خورم، اما با این حال می خواهم آن را باور کنم.“ فیلسوفانی که روی پیامدهای فلسفی تکنولوژی های آینده کار می کنند نه تنها در اینکه “واقعیت چیست؟” به پاسخ نهایی نرسیده اند بلکه برخی از آنها مانند نیک باستروم  فیلسوف سوئدی در دانشگاه آکسفورد دیدگاهی را طرح کرده اند که بر اساس آن کاملا محتمل است که دنیای واقعی که ما آن را واقعیت مسلم می دانیم، خود یک واقعیت مجازی شبیه سازی شده باشد. دنیایی شبیه ماتریکس که در آن همه چیز فقط کدهای یک برنامه نویسی عظیم باشد. پیشرفت روز به روز پروژه هوش مصنوعی و دستیابی بشر به کامپیوترهایی که بتوانند فکر کنند و تصمیم بگیرند ، ما را مدام با این پرسش روبرو خواهد کرد که پس تکلیف واقعیت چه می شود؟ ديميتري ايتسکوف  می گوید که ممکن است انسان تا سال 2045 بتواند نسخه‌ای ديجيتالی از آگاهی خود را روی کامپیوتر و بدن مصنوعی آپلود کند. پروژه ای به نام 2045 که در جریان آن انسان قادر خواهد بود گام به گام، ذهن و آگاهی خود را روی آواتارها بارگذاری کند. این پروژه های بلندپروازانه چه به سرانجام برسند و چه نرسند ، ما را در برابر یک علامت سوال بزرگ قرار می دهند. در این صورت، منِ واقعی چه خواهد شد و به عبارت دیگر، کدام „من“ واقعی است؟ آواتاری که آگاهی ام روی آن آپلود شده، یا آن „من“ ساخته شده از گوشت و پوست و استخوان که درگذشته است؟ پروژه دیگری به اسم  اینترنیم نیز راه اندازی شده که به نحوی طراحی شده که ما را پس از مرگ در دنیای مجازی نامیرا می کند. تا کنون بیش از 37 هزار نفر برای این پروژه نام نویسی کرده اند که اعتراف می کنم خود من هم یکی از آنها هستم. در نسخه های ساده این پروژه، افکار و ایده ها و خاطرات و اظهار نظرها و عکس های ما با یک آواتار هوشمند پس از مرگ نیز در فضای مجازی باقی می ماند و فعالیت می کند. آواتار ما پس از مرگ، به صفحه فیس بوک و اینستاگرام و کانال تلگرام و نظایر آن دسترسی خواهد داشت و آنها را به روزرسانی خواهد کرد. با دوستان مان گپ خواهد زد و پروفایل مان در شبکه های مجازی را به روز نگاه خواهد داشت. کسی چه می داند. شاید آواتار من بعد از مرگ بتواند در پروژه اینترنیم باز هم به نوشتن یادداشت هایی از این دست ادامه دهد و  شما یادداشت هایی را بخوانید که نسخه دیجیتالی‌ام در آینده خواهد نوشت.

    1. صفحات لمسی، تفکیک دنیای واقعی از واقعیت مجازی

    انیمیشن وال.ای محصول ۲۰۰۸ زندگی انسان هایی در جهان آینده را روایت می کند که سراسر زندگی خود را در دنیای مجازی و صفحات دیجیتالی می گذرانند. در یکی از روزها اختلال سیستم باعث خاموش شدن صفحات نمایش می شود و مردم با نگاه به دور و بر خود ، تازه متوجه وجود دنیایی واقعی، دنیایی غیر از آنچه که در لپ تاپ و تبلت شان وجود دارند می شوند. چنین پیش بینی از تحولات آینده تکنولوژی تقریبا همین حالا نیز به وقوع پیوسته است. نسل های جدید در بسیاری از کشورهای دنیا بخش بزرگی از زندگی خود را در دنیای مجازی به سر می برند. مساله ای که تبعات و پیامدهای اجتماعی و روانی بسیاری خواهد داشت. در شبکه یوتیوب تعداد بسیاری ویدیو آپلود شده که در آن کودکانی نشان داده می شوند که قادر به تفکیک دنیای مجازی صفحات لمسی از دنیای واقعی نیستند. کودکانی که تلاش می کنند با جلو بردن دست خود، مانند کار با صفحات لمسی، تصاویر پیش رو در دنیای واقعی را بزرگتر کنند یا  یک صفحه را  ورق بزنند. در یک مورد پسر خردسال دو ساله ای در باغ وحش در برابر شیشه یک آکواریوم بزرگ قرار گرفته و حرکات یک ماهی رنگی را تماشا می کند. سپس دستش را به جلو حرکت داده و انگشت شست و اشاره اش را به گونه ای تکان می دهد که به نظر می رسد می خواهد تصویر صفحه لمسی داخل لپ تاپ یا کامپیوتر یا تلفن همراه هوشمند خود را بزرگ تر کند. تلاشی نافرجام که نتیجه اش با انتظارات کودک هماهنگی ندارد. روانشناس تکاملی میریام بایزرت  که در بخش نوزادان و خردسالان در انیستیتو روانشناسی دانشگاه زوریخ کار می کند اخیرا پروژه ای را آغاز کرده که هدف آن بررسی توان نوزادان در تفکیک دنیای مجازی تبلت و دنیای واقعی است. آیا عدم توان تشخیص و تفکیک دنیای واقعی از دنیای مجازی صفحات لمسی یک زنگ خطر است؟ توماس مرتس استاد علوم تربیتی دانشگاه تورگآو می گوید پیامدهای این رفتار هنوز مورد پژوهش قرار نگرفته است و اینکه در مغز کودک حین تقلید عملکرد صفحه لمسی در دنیای واقعی چه اتفاقی می افتد هنوز مشخص نیست.

    1. نقشه ها و مدل‌سازی واقعیت

    مدل‌سازی از واقعیت، شاید به اندازه تمدن انسان قدمت داشته باشد. به عبارت دیگر مدل‌سازی انسان از واقعیت، با ظهور تکنولوژی‌های مدرن آغاز نشده است و نقاشی روی غارها، ساختن مجسمه و عروسک،  نقشه جغرافیایی که اجداد انسانی ما روی کاغذ می‌کشیدند نیز هر کدام به نوعی طرحی از واقعیت های بیرونی بوده اند. البته این طراحی از واقعیت روی کاغذ و چوب، همواره بازتاب دهنده عینی و تناظر یک به یک واقعیت بیرونی نبوده است و انسان با چاشنی تخیل، گاهی واقعیت را به فراخور ذهن خود مدل‌سازی کرده است. مثلا نقش موجوداتی را کشیده که هیچ واقعیت بیرونی نداشته‌اند و صرفا زاییده تخیلات او بوده اند. اژدهای آتشین و موجوداتی خیالی مثل سیمرغ مثال‌هایی از این دست هستند که بشر آن‌ها را نه بر اساس مشاهده که بر پایه تخیلات خود، مدل کرده است. البته نقشه‌ها و طرح‌هایی که ما از دنیای واقعی می‌کشیم هم الزاما با واقعیت تناظر یک به یک ندارند. سیمون بلک‌برن استاد فلسفه دانشگاه کمبریج می‌گوید اگر بخواهید نقشه‌ی یک منظره یا منطقه را طراحی کنید، می‌توانید این کار را به روش‌های متفاوتی انجام دهید. می‌توانید برخی از چیزها را نادیده بگیرید یا در نقشه خود بر نکات دیگری تاکید کنید و در عمل هیچ نقشه صحیح واحدی از یک منظره وجود ندارد. با این حال، نقشه‌های غیرصحیح از هر منظره‌ای نیز وجود دارند، نقشه‌هایی که در آن مثلا صخره نشان داده شده است. در حالی که در منظره‌ی واقعی،‌ صخره ای وجود ندارد. یا نقشه‌ای که در آن جاده کشیده شده در حالی که جاده‌ای وجود ندارد. اینها نقشه‌هایی غلط هستند. چرا که قواعدی بر نقشه کشیدن حاکمند. اگر در منظره طبیعی صخره‌ای وجود نداشته باشد و شما صخره‌ای روی نقشه بکشید، نقشه غلط است. البته موضوع به همین سادگی‌ها هم نیست. مثلا نقشه‌ی مترو که مسیرها و ایستگاه‌ها را نشان می‌دهد صرفا یک راهنمای مسیر است و برای سهولت مسیریابی طراحی شده است. نقشه مترو دقیقا بازنمایی جزییات آنچه که در واقعیت بیرونی خطوط مترو وجود دارد نیست. اما با این وجود همه ما نقشه‌ی مترو را نقشه ای صحیح می دانیم. هرچند که در خطوط متروی واقعی مسیرها زرد و سبز و قرمز نیستند.

    1. شبیه سازی واقعیت تا کجا ممکن است؟

    ما می‌دانیم  که موجودات، انسان ها، رودخانه‌ها و خودروهای داخل تلویزیون، واقعی نیستند و تنها بازنمایی تصویری از واقعیت بیرونی هستند. قدیمی‌ها تلویزیون‌های جعبه‌ای با در چوبی داشتند و حتی گزارش‌هایی از اولین تجربه‌های انسان در مواجهه با تلویزیون هست که می‌گوید افراد درکی از واقعی نبودن تصاویر نداشتند و تصور می‌کردند که تصویر آبشار در تلویزیون ممکن است فرش خانه را خیس کند. امروزه با پیشرفت تکنولوژی، شاهد سینماهای اصطلاحا چند بعدی هستیم که در آن‌‌ها تصاویر سه‌بعدی دقیقا حالت واقعی را به بیننده القا می کند. افکت‌های حرکتی روی صندلی‌ها و حتی لرزش صندلی در زمانی که مثلا صحنه برخاستن هواپیما از زمین نمایش داده می شود یا وزش باد به روی صورت و پاشیدن قطرات آب برای برای شبیه سازی فضای بارانی فیلم، ما را به لایه‌های عمیق‌تری از واقعیت شبیه‌سازی شده خواهد برد.  پرسش اصلی اینجاست که این پیشرفت در شبیه‌سازی واقعیت تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد؟ تا جایی که دیگر هیچ راهی برای تفکیک دنیای واقعی و دنیای شبیه‌سازی وجود نداشته باشد؟ یا این‌که انسان همواره به مدد آگاهی و استدلال خود قادر خواهد بود بین دنیای شبیه سازی شده و دنیای واقعی که در آن زندگی می‌کند مرز بگذارد؟ احتمالا بسیاری از ما شبیه‌ساز پرواز مایکروسافت را دیده‌ایم. کافیست که کیفیت گرافیکی نسخه  را با نسخه‌های امروزی آن مقایسه کنیم تا ببینیم که دنیای شبیه‌سازی شده چگونه در کمتر از دو دهه تا این حد به دنیای واقعی شبیه شده است. نسخه‌های جدید این نرم‌افزار شبیه‌سازی به راستی تشخیص مرز بین دنیای واقعی و مجازی را دشوار کرده است. اطلاعات آب و هوایی و سرعت و جهت باد و حتی طبیعت و جغرافیای مسیر پرواز که به صورت آنلاین و بر اساس پردازش‌های واقعی در شبیه‌سازی نمایش داده می‌شوند به شما این احساس را می‌دهد که درست مثل یک خلبان واقعی، هدایت یک هواپیما را به دست گرفته‌اید. اما در بازی‌های مبتنی بر واقعیت افزوده  همه چیز به گونه حیرت‌برانگیزی پیچیده‌تر از اینهاست. تلفیقی از دنیای واقعی و واقعیت‌های افزوده مجازی که هم وجود دارند و هم وجود ندارند. درست مثل بازی مشهور پوکمون گو  که در سال‌های اخیر سر و صدای زیادی به راه انداخت. پوکمون گو یک بازی مبتنی بر مکان بود که با استفاده از موقعیت جغرافیایی واقعی فرد پیش می‌رفت. آن‌هایی که با پوکمون گو سر و کار داشته‌اند می‌گویند برای توضیح این بازی، هیچ مثال خاصی وجود ندارد و تنها باید آن را تجربه کرد و فهمید که واقعیت افزوده دقیقا به چه معناست. در سال 2016 بیش از نیم میلیارد نفر از ساکنان زمین پوکمون گو را دانلود کردند و در خیابان‌ها و کوچه‌ها و پارک‌های دنیا، در بین علف‌ها و درختان، روی خاک و ماسه و آسفالت، بیش از 4.6 میلیارد کیلومتر پیاده روی کرده و به دنبال موجوداتی گشتند که در دنیای واقعی وجود ندارند. ماموریتی در دنیای واقعی برای به دام انداختن غول‌هایی که صرفا کدهای یک برنامه‌نویسی یک  دنیای مجازی هستند. یکی از ترسناک‌ترین بازی‌های کامپیوتری که این اواخر  سر و صدای بسیاری به راه انداخت بازی نهنگ آبی بود. یک بازی اینترنتی که طی 50 روز افراد را به آسیب رساندن به خود و در نهایت خودکشی وادار می کند. این چالش وحشتناک و غیرانسانی که یکی از مصادیق جرایم رایانه ای محسوب می شود بر مبنای بازی انگاری و گیمیفیکیشن طراحی شده است. گیمیفیکیشن به بیان ساده به معنی استفاده از عناصر بازی در محیط های غیر بازی است. ساده‌ترین مثال گیمیفیکیشن شاید مثالی باشد که اغلب ما احتمالا در کودکی تجربه کرده‌ایم. زمانی که والدین برای غذا دادن به کودک، یک بازی ساده شبیه‌سازی می‌کنند و مثلا برای این‌که کودک را به خوردن کلم بروکلی بدمزه وادار کنند ممکن است کلم بروکلی را به هواپیمایی تشبیه کنند که کودک باید دهان خود را باز کرده تا هواپیما بتواند فرود بیاید. درگیر کردن فرد با چرخه چالش و دستاورد و پاداش، ممکن است به تدریج، یک عمل نامطلوب را به عادت فرد تبدیل کند و با ترشح دوپامین او را وادار به انجام کارهایی کند که در شرایط عادی هرگز دست به انجام آنها نمی‌زند. از این‌ها که بگذریم بحث بر سر این است که شبیه سازی واقعیت تا کجا ممکن است؟ یک مثال از شبیه‌سازی دنیای واقعی، دنیایی است  که ترومن باربنک در فیلم نمایش ترومن تجربه می کند. ترومن نمی‌داند که سراسر زندگی اش داخل یک استودیوی بزرگ تلویزیونی می‌گذرد و تمام دنیایی که هر روز تجربه می‌کند و آن را واقعی می‌داند تنها یک استودیوی بسیار بزرگ از دنیای شبیه‌سازی شده‌ای است و تمام انسان‌های این دنیا، همکاران همسایه ها و کارمندان اداره‌ها بازیگران یک برنامه تلویزیونی مشهور در دنیای واقعی هستند. ترومن به تدریج با کشف تناقضات دنیایی که در آن زندگی می‌کند برای کشف واقعیت دل به دریا می‌زند و در می‌یابد تا به حال سراسر زندگی اش در یک دنیای ساختگی گذشته است. البته این طیف از واقعیت با آنچه که واقعیت مجازی یا واقعیت افزوده نام دارد متفاوت است. ترسناک ترین حالت ممکن در واقعیت های افزوده حالتی است که در آن اساسا هیچ راهی برای تفکیک دنیای واقعی از دنیای مجازی وجود نداشته باشد. یعنی چیزی شبیه دنیای ساختگی که کوپر در اپیزود آزمون بازی در سریال آیینه سیاه تجربه می کند. کوپر در این اپیزود حتی با کنار هم گذاشتن خاطرات و واقعیت‌ها قادر به تشخیص این نبود که رویدادی که اینک تجربه می‌کند تجربه‌ای واقعی است یا این هم بخشی از همان واقعیت دستکاری شده است که تراشه کار گذاشته شده در پشت گردن‌اش به او القا می‌کند. اگر روزی تکنولوژی واقعیت مجازی به این نقطه برسد، با دنیایی ترسناک مواجه خواهیم شد. دنیایی که انسان در آن نمی‌داند دوستان و اطرافیان‌اش واقعی هستند یا بخشی از یک واقعیت مجازی.

    1. دنیای مجازی یا سایه‌ای از یک واقعیت دیگر

    اکنون که در حال مطالعه این یادداشت هستید نگاهی به دور و بر خود بیندازید و به این فکر کنید که آیا ممکن است مثلا میز چوبی مقابل‌تان، صندلی که روی آن نشسته اید، مجله‌ای که همین الآن در دست دارید، بخشی از یک واقعیت دست‌کاری شده و ساخته و پرداخته ذهن خودتان باشد؟ شاید این پرسش خیلی جنون‌آمیز به نظر برسد اما بد نیست بدانید که فیلسوفان دقیقا به همین چیزها فکر می‌کنند. برتراند راسل، فیلسوف مشهور در کتاب تحلیل ذهن  می‌نویسد: به لحاظ منطقی این فرضیه که جهان، ناگهان همین ۵ دقیقه پیش به وجود آمده باشد اصلا غیرممکن نیست. به بیان دیگر از نظر منطقی اصلا غیرممکن نیست که تمام خاطرات ما از زندگی و از گذشته‌مان همین 5 دقیقه پیش به‌ وجود آمده باشد. با همین مدل موها یا سوراخ روی جوراب‌مان. فارغ از پیچیدگی‌های فلسفی بحث مرتبط با واقعیت، عموما کسی به وجود میز و صندلی و ساعت داخل اتاق که با چشمان خود می‌بیند و با دست‌های خود لمس می‌کند تردید نمی‌کند. برخی فکت‌های تاریخی هم هستند که با استدلال و استناد، درستی آنها را پذیرفته‌ایم. مثلا این‌که “جنگ جهانی دوم در تاریخ دوم سپتامبر سال ۱۹۴۵ پایان یافته است” یک واقعیت تاریخی است. اما این‌که اسپاگتی با پنیر پارمسان از اسپاگتی با پنیر موزارلا یا گودا خوش طعم تر است یک فکت مسلّم نیست، بلکه بسته به ذائقه متفاوت افراد می‌تواند کاملا یک مساله سلیقه‌ای باشد. باری! واقعیت، چه در معنای فلسفی چه فیزیکی چه در معنای واقعیت مجازی مفهوم به غایت پیچیده‌ای است. ما هنوز نمی‌دانیم که آیا الکترون، کوارک، لپتون، اوربیتال و اسپین یا سیاهچاله که مشاهده نمی‌شوند واقعا واقعی هستند یا نه. کسی چه می‌داند. شاید ما هم مانند همان انسان‌های به زنجیر بسته شده رو به دیوار غار باشیم که افلاطون می گفت. شاید دنیایی که ما آن را واقعیت قطعی و مسلّم به حساب می‌آوریم تنها سایه‌ای از واقعیت، یا دنیای شبیه سازی شده و مجازی یک دنیای واقعی دیگر باشد. شاید روزی آدمک‌های داخل بازی‌های کامپیوتری که ما ساخته‌ایم نیز همین پرسش‌ها را از خودشان بپرسند.

     فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانستنیها

  • آیا هوش مصنوعی ، انسان را نامیرا خواهد کرد؟

    آیا هوش مصنوعی ، انسان را نامیرا خواهد کرد؟

    پرونده ای درباره پنج ایده‌ی علمی و تکنولوژیک که مرگ را به چالش خواهد کشید

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، شماره 192

    آیا هوش مصنوعی، انسان را جاودانه خواهد کرد؟

    دستیابی زندگی جاودانه و رهایی از مرگ، هزاران سال است که رویای دیرینه بشر بوده است. از گیل‌گمش که در راه رسیدن به حیات جاودان به دروازه‌ی ظلمات رسید گرفته تا سایر قهرمانان اساطیر باستانی ، همه و همه در جستجوی آب حیات یا اکسیر جوانی بوده‌اند. جستجویی بی نتیجه که نه اسکندر را جاودانه کرد و نه به گیلگمش عمر ابدی داد. البته در به کار بردن تعبیرعمر ابدی قدری باید احتیاط کرد. زمانی که از عمر ابدی صحبت می‌کنیم باید توضیح دهیم که مقصودمان از ابدی چیست. مثلا ده هزارسال یا صدهزارسال یا میلیون‌ها و میلیاردها سال؟ اما کیهان‌شناسان هنوز نمی‌دانند که آیا جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم پایانی خواهد داشت یا تا ابد و تا زمان بی‌نهایت ادامه پیدا خواهد کرد. مثلا بر اساس سناریوی متوقف شدن انبساط جهان و آغاز انقباض و مرحله مهرمبش (بیگ کرانچ) جهان ما با تمام عظمت آن روزی به پایان خواهد رسید. در این صورت ، تکیه بر کلمه‌ی ”ابد“ بی معنا خواهد بود. البته بحث ما اینجا فلسفی نیست و بنا را بر این می‌گذاریم که می‌دانیم مقصودمان از عمر ابدی چیست. در دوران مدرن، با وجود آن‌که میل انسان به عمر ابدی هم‌چنان باقی است ، اما تعابیری مانند آب حیات و اکسیر زندگی نیز معنای مدرنی پیدا کرده است. مثلا شرکت کالیکو که در سال 2013 توسط کمپانی گوگل راه اندازی شد، دقیقا به دنبال یافتن راهی است که با استفاده از روش‌های کنترل بیولوژی ، عمر انسان  را تا 150 سال افزایش دهد. آرتور دی. لوینسون مدیر شرکت کالیکو جایی می‌گوید انسان‌های یک نسل قبل از ما حتی نمی‌توانستند تصور کنند که دو نفر از دو سوی کره‌ی زمین با وسیله کوچکی که در جیب جای می‌گیرد بتوانند با یکدیگر ارتباط صوتی و تصویری برقرار کنند. اتفاقی که برای ما به قدری عادی است که حتی از آن تعجب هم نمی‌کنیم، گویا که زندگی روی زمین همواره همین‌طور بوده است. به همین شکل، باور این موضوع که میانگین عمر ما 70 سال بوده است برای نسل‌های آینده سخت خواهد بود. به عبارت دیگر عمر 150 ساله در نظر آن‌ها عمری طبیعی و عادی محسوب خواهد شد.

    اگرچه موفقیت این پروژه و تحقق متوسط 150 سال، حیرت برانگیز و  ورای حد تصور ماست اما مقصود ما از جاودانگی، خیلی بیش از 150 سال و 200 سال است. در واقع چیزی شبیه به موضوع فیلم‌های علمی و تخیلی که در آن‌ها آگاهی انسان با سیستم‌های هوش مصنوعی تلفیق می‌شود. آواتارهایی که در کنترل ذهن ما هستند. ذهنی که روی یک شبکه نرم‌افزاری بارگذاری شده است و هرجایی در شبکه جهانی می‌تواند روی یک بدن رباتیک دانلود شود. چنین پروژه‌هایی شاید در نگاه اول، بی‌نهایت بلندپروازانه و انجام ناپذیر به نظر برسد اما بد نیست بدانیم که دانشمندان و پژوهشگرانی در سراسر دنیا واقعا در پی محقق کردن این طرح هستند. پروژه‌های هوش مصنوعی که مثلا در اپیزود چهارم سریال آیینه سیاه نشان داده شده است، نرم افزاری است که پس از مرگ انسان، با استفاده از صداها و ویدیوها و تصاویر فرد و با تحلیل ایده ها و سلایق او در شبکه‌های مجازی، در دنیای اینترنت به زندگی مجازی خود ادامه می دهد. با دوستان خود چت می‌کند و مثلا در اینستاگرام عکس‌جدید می‌گذارد. با گذر زمان ، سیستم هوش مصنوعی مدام خود را به روزرسانی کرده و با داده‌های محیطی جدید سازگار می‌کند. در ادامه همه چیز وارد فاز عجیبی می‌شود. این سیستم هوش مصنوعی که پس از مرگ به دوستان خود پیامک می‌فرستاد و حتی با آن‌ها تماس تلفنی می‌گرفت و با همان صدای فرد درگذشته صحبت می‌کرد اینک نیازمند دانلود شدن روی یک بدن جدید است. بدنی که اگرچه رباتیک اما با بهره‌گیری از بافت‌های شبیه‌سازی شده ساخته شده است. بدنی که تشخیص آن از بدن واقعی فرد دشوار است و تقریبا بی کم و کاست شبیه بدن فرد درگذشته است.  یکی از پروژه‌های بلندپروازانه که در عمل مشابه همین ایده به کار گرفته شده در سریال آیینه سیاه است، پروژه‌ای است که 2045 نام گرفته است. پروژه 2045 که در حدود 6 سال پیش توسط دیمیتری ایتسکوف در مسکو روسیه پایه گذاری شده است با هدف نامیرا کردن انسان و انتقال آگاهی او به بدنی غیر بیولوژیک شکل گرفته است. پروژه 2045 چهار فاز اصلی دارد که در هر یک از این مراحل قرار است بین مغز انسان و یک آواتار کامپیوتری ارتباط برقرار شود. ارتباطی که در نهایت به ساخت مدلی کامپیوتری از مغز منجر خواهد شد و طبق برنامه زمان‌بندی، در سال 2045 ، زندگی انسان را در بدنی بدون گوشت و پوست و استخوان بارگذاری کند.

    ترس از جاودانگی، هراس از هوش مصنوعی

    جف نسبیت مدیر حقوقی بنیاد ملی علوم آمریکا نسبت به پیامدهای پیشرفت هوش مصنوعی چندان خوش‌بین نیست و جایی می ‌گوید: نسل بشر ممکن است تا سال 2050 منقرض شود. حالت دیگری هم وجود دارد و آن هم این است که ما به کمک هوش مصنوعی نامیرا شویم. به هر حال ترجیح می‌دهیم که حالت دوم اتفاق بیفتد. ری کورتسوایل معتقد است که هوش مصنوعی در سال 2045 بر هوش انسانی غلبه خواهد کرد. او با اشاره به قانون مور می‌گوید تخمین می‌زند که در بین سال‌های 2045 تا 2050 این هوش مصنوعی است که از انسان پیشی خواهد گرفت. قانون مور می‌گوید که تعداد ترانزیستورها در یک سطح یکسان هر دوسال دوبرابر می شود.

    هیبرید انسان و کامپیوتر در چهار فاز

    هدف نهایی پروژه 2045 لااقل روی کاغذ و بر اساس برنامه قرار است طی 4 فاز محقق شود. در فاز نخست یعنی تا سال 2020 مرحله اول این پروژه قرار است که آواتار رباتیک را به کنترل مغز انسان در آورد. رباتی که تمامی حرکات اش در کنترل مغز انسان است و می‌تواند با تصمیم ما دست خود را بالا بیاورد یا شروع به راه رفتن کند. در سال 2025 در فاز دوم ، پروژه باید به مرحله‌ای برسد که  مغز انسان را به ربات پیوند بزند. در فاز سوم یعنی سال 2035 پژوهشگران باید به این مرحله رسیده باشند که آگاهی انسان را روی کامپیوتر کپی کرده و راه را برای حیات ابدی انسان باز کنند. در فاز نهایی یعنی تا سال 2045 طبق جدول زمان‌بندی پروژه، به صورت رسمی از آواتار نامیرای انسانی رونمایی خواهد شد. رینولد پاپ مدیر مرکز مطالعات آینده در دانشگاه زالتسبورگ اتریش می‌گوید شاید زمان‌بندی فاز اول واقع بینانه باشد اما فازهای دیگر این پروژه یک مساله مهم را در نظر نمی‌گیرند. انتقال و کپی آگاهی انسانی روی کامپیوتر به این سادگی ها نیست. آگاهی انسانی بی‌نهایت پیچیده است و ساده‌انگارانه خواهد بود که بتوان در چنین زمان محدودی بتوان تمام رازهای آگاهی انسان را کشف کرد و آن را به کامپیوتر پیوند زد.

    رینولد پاپ می‌گوید پیوند آگاهی انسان روی آواتار رباتیک بیش از حد دور از دسترس است. رویایی است مانند رویای آب حیات برای جاودانگی انسان . پی‌زی مایرز استاد مشهور زیست‌شناسی در دانشگاه مینه‌سوتا موریس در وبلاگ خود مدام درباره این موضوع صحبت کرده است. به خصوص ایده‌ی ری کورتسوایل را صراحتا به نقد می‌کشد. کورتسوایل مهندس است، محاسبه می‌کند و بر اساس محاسبات دقیق ریاضی همه چیز را قابل شبیه‌سازی می بیند. پی‌زی مایرز اما به عنوان زیست شناس، حیات و آگاهی انسان را به شکل دیگری می‌بیند. از دید او سیستم‌ عصبی و نورون‌ها و انتقال اطلاعات بین آن‌ها به مراتب پیچیده‌تر از آن است که بتوان آن‌ها را جزء به جزء محاسبه و عینا شبیه‌سازی کرد. به باور مایرز ، حیات در طبیعت به سادگی با مفهوم سخت‌افزار و نرم‌افزار قابل توضیح نیست. او معتقد است وقتی از آگاهی حرف می‌زنیم، این دو مفهوم سخت افزار و نرم افزار در واقع یکی هستند. از دید مایرز، کورتسوایل زیست شناسی را درک نکرده است. مایرز می‌گوید: ما در فهم کارکرد مغز هنوز در ابتدای راه هستیم. برای صحبت کردن از نامیرایی و حیات جاودان هنوز خیل چیزها هست که باید بدانیم. دیمیتری ایتسکوف اما با وجود تمام تردیدهایی که در عملی بودن چنین پروژه‌ای وجود دارد بر این باور است که این تنها راه نجات نوع بشر از انقراض است. هدف این پروژه در نگاه اول، ممکن است جنون‌آمیز به نظر برسد اما چه بسا در نظر آیندگان، این‌ که زندگی و عمر ما تا این حد کوتاه بوده و انسان نمی‌توانسته آگاهی و حیات خود را روی کامپیوتر کپی کند عجیب باشد. شاید هم کاملا بالعکس، پروژه‌های کالیکو یا  2045 هرگز تحقق نیابند و آیندگان درباره‌ این پروژه‌ها همان دیدگاهی را داشته باشند که ما امروز نسبت به آب حیات و اکسیر زندگی در اسطوره‌های باستانی داریم.

    پزشکی مدرن همواره در پی یافتن راهی برای افزایش میانگین طول عمر انسان بوده است. این روش‌ها در عمل موفق هم بوده اند. در حالی‌ که طول عمر متوسط انسان در سال 1900 تنها 50 سال بوده امروزه به حدود 80 سال رسیده است. یک مطالعه سال 2016 در دپارتمان ژنتیک دانشکده پزشکی آلبرت اینشتین در نیویورک که در نیچر منتشر شد اما نشان می‌‍داد که زندگی جاودانه ناممکن است و حداکثرعمر احتمالی انسان  تا 115 یا 120 سال است. بر اساس این پژوهش اگرچه میانگین طول عمر در حال افزایش است،‌ اما حداکثر عمر نسبتا ثابت باقی مانده و از میزان 115 سال در دهه 1990 تا امروز تقریبا تغییری نکرده است. اما آیا علم مدرن از تلاش برای  نامیرا کردن انسان دست بر می‌دارد؟

    1. در فیلم آقای هیچکس ، نمو پیرمردی ۱۱۸ ساله و آخرین انسان فانی روی زمین است. او در عصری زندگی می کند که انسان‌ها نامیرا شده‌اند و مرگ در آن معنایی ندارد. نکته جالب این است که جاودانگی انسان در یک سکانس مهم از این فیلم با کلمه تلومراز توضیح داده می‌شود. از فیلم‌های ژانر علمی تخیلی که بگذریم در واقعیت هم دانشمندان به دنبال راهی هستند که با تحریک سلولها برای تولید آنزیم تلومراز ، فرآیند پیری را معکوس کنند. به عبارت دیگر پژوهشگران می‌خواهند دارویی تولید کنند که از تلومرها محافظت می‌کند. به عبارت دیگر هدف آ‌ن‌ها حافظت از بخشی از مولکول دی ان آ است که در فرآیند پیری نقش دارد. متخصصان معتقدند وقتی طول تلومر کوتاه شود، طول عمر افراد نیز کاهش پیدا می کند. آنها می گویند تحریک سلولها برای تولید آنزیم تلومراز، فرآیند پیری را معکوس می کند و می تواند پیشرفت بزرگی در عرصه پزشکی باشد.
    2. بارگذاری آگاهی و ذهن انسان روی کامپیوتر ایده‌ی ‌دیگری است که علم و فناوری مدرن برای نامیرا کردن انسان پیشنهاد می‌دهد. این ایده، یعنی بارگذاری و انتقال اطلاعات مغز به ماشین و نامیرا کردن آگاهی انسان را نخستین بار جرج آر. آر. مارتین در سال 1971 مطرح کرده بود. به نظر منطقی می آید. بدن انسان بی نهایت آسیب‌پذیر است و یک ضربه یا برش ممکن است کارایی و حیات ما را با خطر مواجه کند. حال تصور کنید به جای بازوها و ماهیچه‌ها و استخوان‌هایی که شکننده اند و به مرور زمان به تحلیل می‌روند می‌توانستیم سیلندر و پیستون‌های پنوماتیکی را حرکت دهیم. بدنی که نه خسته می شود و نه به این سادگی ها در برابر سرما و حرارت و ضربه آسیب می بیند. این همان رویایی است که دانشمندان برای نامیرا کردن انسان در سر می‌پرورانند. آپلود کردن ذهن یا کپی کردن یا انتقال محتوای ذهن به نرم افزار، می‌تواند در صورت عملی شدن، جادودانگی انسان را به دنبال داشته باشد. اما شبیه‌سازی عملکرد ذهن انسان در عمل بسیار پیچیده‌تر از حد تصور است. مغز انسان 100 میلیارد سلول عصبی دارد که به وسیله سیناپس‌ها با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. مدلسازی مکانیسم یادگیری و تفکر در چنین شبکه پیچیده‌ای حتی به لحاظ نظری هم از شدت پیچیدگی ناممکن به نظر می‌رسد.
    3. بسیاری نانوتکنولوژی را جدی ترین تحول در صنعت و به وجود آورنده انقلابی در نحوه زیست انسان می‌دانند. فناوری نوینی که نه تنها در صنعت و تولید که در پزشکی و داروسازی و حتی پوشاک و تغذیه انسان، تغییرات چشمگیری ایجاد خواهد کرد. کورتسوایل آینده پژوه در سال 2006 گفته بود ما فقط 20 سال تا انقلاب نامیرایی انسان توسط نانوتکنولوژی فاصله داریم. نانوتکنولوژی نه تنها روش‌های درمانی و جراحی را متحول خواهد کرد بلکه روشی نوین برای ساخت قطعه یدکی بدن در اختیار دانشمندان قرار خواهد داد. از رگ‌های بدن گرفته تا سلول‌های عصبی و یا قلب درست مثل اتومبیلی که قطعات آن مدام با قطعات نو جایگزین می‌شود منجر به این خواهد شد که ارگان‌های مختلف بدن انسان برای همیشه سالم باقی بمانند. ضمن آن‌که در سال‌های اخیر، تکنولوژی چاپ‌گرهای سه بعدی هم به کمک پژوهشگران آمده است. مدتی پیش پژوهشگران دانشگاه صنعتی مونیخ و دانشگاه ال ام یو از یک پیشرفت بزرگ در تولید قلب پرینت شده‌ی انسان خبر دادند و اعلام کردند که با استفاده از یک روش جدید موفق به پرینت سه بعدی سلول‌های زنده‌ی قلب شده اند. پیوند قلب مصنوعی سه‌بعدی پرینت شده از سلولهای بنیادی استخوان لگن بیمار، یک انقلاب بزرگ در پزشکی ایجاد خواهد کرد.
    4. یکی دیگر از دستاوردهای علم در دهه‌های اخیر که می‌تواند پژوهشگران را به یافتن راهی باری نامیرا کردن انسان امیدوار کند کلون‌سازی است. این روش با وجود آن‌که به خصوص پس از کلون سازی گوسفندی به نام دالی مورد مخالفت‌های شدید اخلاقی و مذهبی قرار گرفته اما امید تازه ای برای درمان بسیاری از بیماری‌های لاعلاج ایجاد کرده است. کلمه‌ کلون که ریشه‌ی یونانی دارد به معنی گروهی از موجودات یکسان است. اما در سال‌های اخیر این کلمه به معنی مشخصی به خصوص در حوزه زیست‌شناسی به کار می‌رود. به عبارت دیگر به معنای عمومی و ساده شده‌ی ارگانیسمی که کپی ژنتیکی یک ارگانیسم زنده دیگر است. کلون‌سازی امروزه برای تولید سلول‌ها و ارگانیسم ها و بافت‌های گیاهی و جانوری مورد استفاده قرار می‌گیرد. در کلون‌سازی معروف به کلون‌سازی زایشی هدف این است که انسان دیگری و به بیان دیگر جنین کلون شده و نسخه برداری ژنتیکی یک انسان که کاملا شبیه انسان اصلی است ایجاد شود. كلون‌سازی در سال‌های اخیر پژوهشگران را به درمان بيماری‌هايی همچون ديابت و پارکينسون، بيماری‌های مادرزادی قلب، آلزايمر، بيماری‌های قلبی، پوکي استخوان و نظایر آن امیدوار کرده است.
    5. راه دیگری که پژوهشگران برای جاودانه کردن انسان در نظر دارند و در حال حاضر هم انجام می‌شود سرمازیستی یا است.  این روش ناامیدکننده ترین راه برای جاودانه کردن انسان و تمدید حیات اوست. چرا که در نهایت ناامیدی از درمان بیماری‌ها و در استیصال از مقابله با مرگ ، همه چیز را به آینده موکول می‌کند. در این روش، دمای بدن فرد را پس از مرگ تا حدی پایین می‌آورند که اجزای آن از بین نرود. به این امید که چه بسا بتوان در آینده با پیشرفت علم یک بار دیگر فرد را به یک زندگی دوباره بازگرداند. در روش سرمازیستی، بدن انسان در نیتروژن مایع قرار داده شده و در دمای ۱۹۶- سانتیگراد منجمد می‌شود. در حال حاضر این روش در آمریکا و روسیه انجام می‌شود و انجام آن  در هر دو کشور هزینه بالایی می‌طلبد. روش‌های ارزان‌تری هم وجود دارد که می‌توان فقط سر را منجمد کرد و در انتظار روزی باقی ماند که پیشرفت‌های پزشکی آینده بتواند زندگی دوباره‌ای به انسان بدهند. یک زندگی دوباره به بیمارانی که پزشکی روزگار ما از درمان آنها ناتوان است و مرگ هم به آن‌ها مجال و فرصت زندگی نداده است.

     فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانستنیها

  • کامپیوتر داشت، زمانی که کامپیوتر داشتن مد نبود

    کامپیوتر داشت، زمانی که کامپیوتر داشتن مد نبود

    عرفان کسرایی | شماره ۱۹۱ مجله دانستنیها ، آبان ۱۳۹۶

    محاسبات یکی از طاقت فرسا ترین بخش های ریاضیات است  و ریاضیدانان با تمرکز و حوصله زیاد گاهی ماهها و سال ها برای انجام محاسبات خود وقت صرف می کنند. در مسایل مهندسی یا محاسبات فضایی و رآکتورها و سدها ، تیم های محاسباتی ممکن است مدت های طولانی مجبور باشند ضرب و تقسیم کنند و مشتق و انتگرال بگیرند. در دنیای امروز ، کامپیوترها به صورت شگفت آوری کار انسان را ساده کرده اند. نرم افزارهای محاسباتی با سرعتی به مراتب بیشتر از انسان می توانند پیچیده ترین محاسبات را تنها ظرف چند ثانیه انجام دهند. نرم افزارها نه خسته می شوند و نه به استراحت و مرخصی نیاز دارند. از همه مهمتر خیال مان راحت است که کامپیوترها هرگز دچار آن دسته از اشتباهات محاسباتی که بر اثر خستگی و سهل انگاری پیش می آید نیز نمی شوند. پیش از به کار گرفتن کامپیوترها برای انجام محاسبات پیچیده حتی مهندسان سازمان فضایی ناسا هم محاسبات خود را روی تخته سیاه و با گچ انجام می دادند. تیم های محاسباتی به صورت موازی روی بخش های مختلف معادلات کار می کردند و هر تیم یک قسمت از کار را بر عهده می گرفت و دست آخر نتایج را با یکدیگر هماهنگ می کردند. هاورد و.ایوز در کتاب آشنایی با تاریخ ریاضیات، اطلاعات تاریخی جالبی از روند شکل گیری ماشین های محاسباتی و نقش آنها در محاسبات ریاضی آورده است. او می نویسد یکی از دستاوردهای مهم قرن بیستم ، تکامل وسایل کمک محاسباتی مکانیکی ساده قدیمی و تبدیل آن ها به ابزارهای قابل توجه و حیرت آور محاسبه الکترونیکی بود. چیزی که به خصوص جنبه ی انقلابی داشت، ایده وارد کردن یک برنامه ی دستورالعمل و مجموعه ای از  داده های عامل در ماشین بود

    پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانستنیها

    لینک این مقاله در وبسایت مجله دانستنیها