عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۲۶۲۴ – سه شنبه 15تير1395
Category: عرفان کسرایی
-

آیا گفتوگو الزاما باید به توافق بینجامد؟
غالبا هرروز شاهد درگرفتن بحثها و گفتوگوهای فراوان میان موافقان و مخالفان نظرات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی هنری و علمی هستیم. برخی از این اختلافنظرها بالا گرفته و به مشاجرات و مناقشات پیشبینینشدهای دامن میزند. پرسش اینجاست که آیا صورتبندی اختلافنظرها در قالب گفتوگو ممکن است؟ آیا میتوان به نتیجهای نهایی رسید که همه طرفهای مناقشه آن را منصفانه یا عقلانی ارزیابی کنند؟فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرقلینک این مقاله -

فواره هوش بشری ، رابطه میان توسعه علمی کشورها و ضریب هوشی
عرفان کسرایی| شماره ۲۶۳۰ – پنج شنبه ۲۴ تير ۱۳۹۵
آيا کشورهای با میانگین ضریب هوشی بالاتر، پیشرفتهتر و توسعهیافتهترند؟ پژوهشگران در دهههای اخیر، پژوهشهای دامنهداری در این زمینه انجام داده و تلاش کردند ارتباط معناداری بین میانگین ضریب هوشی ملل مختلف و شاخصهایی مانند بوروکراسی، رشد اقتصادی، دموکراسی، نرخ خودکشی، فساد اداری، میزان زادوولد یا حتی بروز جنگها پیدا کنند. تحقیق سال ٢٠٠٨ «وراکک» ارتباط میان میزان خودکشی و آیکیو را بررسی میکرد و پژوهش «مایسنبرگ» ارتباط میزان زادوولد و میانگین بهره هوشی. این پژوهشها، ضرایب همبستگی میان آیکیو و شاخصهای نامبرده را تا حد زیادی توضیح میدهند، اما اصولا چنین پژوهشهایی را، حتی اگر نتایج آنها از خطای محاسباتی یا خطا در دادهها و تحلیل، استخراج نشده باشند، نمیتوان بهعنوان نتیجه قطعی و استاندارد در نظر گرفت. بماند که ضریب همبستگی بالا، به خودیخود چیزی را اثبات نمیکند. مثلا میتوان پژوهشی را صورتبندی کرد که در آن، تعداد لکلکها با نرخ تولد ارتباط تنگاتنگی داشته باشد درحالیکه هیچکدام دلیل دیگری نیست و متغیر سومی در کار است که هم روی تعداد لکلکها و هم روی نرخ زادوولد تأثیر میگذارد. این عامل سوم گاهی ممکن است پنهان بماند یا اساسا حتی وجود نداشته باشد. یعنی ارتباط ظاهرا معنادار دو عامل یا دو فاکتور در یک بازه زمانی مشخص، ممکن است کاملا تصادفی باشد. این پدیده، موضوع تازهای نیست. این وبسایت تعدادی از این دست مثالها را گردآوری کرده است تا نشان دهد این ربطها اگر بهصورت رابطه علت و معلول تفسیر شوند تا چه حد بیمعنا هستند. مثلا بین میزان طلاق در ایالت مین در آمریکا و سرانه مصرف مارگارین در این کشور رابطه معناداری با ضریب همبستگی ٠,٩٩٢٥٥٨ وجود دارد. یا حتی جالبتر از آن، میتوان رابطه معناداری میان سرانه مصرف پنیر و میزان مرگومیر افرادی که در اثر پیچیدن ملافه در رختخواب جانشان را از دست میدهند، پیدا کرد. البته پژوهشهایی که در زمینه ارتباط میان بهره هوشی و فاکتورهایی نظیر توسعه اجتماعی یا علمی انجام شده است، ظاهرا مانند مثالهای بالا نیستند و منطق سلیم، از بسیاری از این نتایج، پشتیبانی میکند؛ مثل پژوهش «گلاد» در سال ٢٠٠٨ که نشان میداد میان آیکیو و میزان ثبت اختراعات در ملل مختلف، ارتباط معناداری وجود دارد. یکی از بحثبرانگیزترین مباحث مطرحشده درخصوص آیکیو و توسعه جوامع، به «اثر فلین» مشهور است که به صورت خلاصه میگوید کسی که امروز از ضریب هوشی متوسط برخوردار است، در آغاز قرن بیستم، فردی باهوش بهشمار میرفته است. کسی که امروز بهره هوشی ١٠٠ دارد، اگر در آزمونهای هوش قرن گذشته شرکت میکرد بهره هوشی مثلا ١٣٠ را نشان میداده است. بسیاری از پژوهشگران، برای توجیه «اثر فلین» دلایل مختلفی ذکر میکنند؛ بهبود وضعیت محیط، آموزش، تغذیه، مراقبتهای پزشکی و همچنین رسانههای جمعی. برخی نیز مانند «مینگرونی» فاکتورهای ژنتیکی را عامل این افزایش میدانند. پژوهشگران دانشگاه وین، نتایج ٢١٩ پژوهش از ٣١ کشور جهان را که با شرکت چهار میلیون داوطلب انجام شده بود، منتشر کردند که ادعای «فلین» را اثبات میکرد و نشان میداد بهره هوشی از آغاز قرن بیستم، از سال ١٩٠٩ تاکنون در هر دهه سه امتیاز افزایش پیدا کرده است. البته همه با «اثر فلین» موافق نیستند. نتایج دادههای بسیاری، کاملا خلاف ادعای «فلین» را نشان میدهد یا بیانگر آن است که این رشد یا متوقف شده یا روند آن رو به کاهش گذاشته است. ضمن اینکه برخی از پژوهشگران نشان دادهاند میزان بالای اختراعات و ابداعات در علم و فناوری در عهد ویکتوریایی (حد فاصل ١٨٣٧ تا ١٩٠١) بازتاب بهره هوشی بالای اجتماعی در آن دوران بوده است.
ارتباط میان توسعه علمی کشورها و میانگین آی کیو
اینکه عناصر جدول تناوبی شیمی را چه دانشمندانی از چه کشورهایی کشف کردهاند، شاخصی برای رتبهبندی کشورها در توسعه علمی نیست. درست مثل تعداد زیاد مدالهای المپیادهای جهانی کشورها که الزاما نشاندهنده کیفیت وضعیت آموزشی آن کشورها نیست. اما خواهناخواه، رتبهبندی کشورها مثلا بر اساس تعداد برندگان جایزه نوبل، تا حدی بیانگر میزان رشد و اهمیت آن حوزه علمی در هر کشور است. از سال ١٩٠١ که بنیادی برای اعطای جایزه نوبل شکل گرفت تا سال ٢٠١٥ میلادی، درمجموع ٩٦ برنده جایزه نوبل پزشکی از کشور آمریکا بودهاند. این موضوع اگرچه به صورت خودبهخودی یک فاکتور تعیینکننده برای رشد علمی یک کشور مثلا در زمینه پزشکی نیست، اما نشان میدهد لابد مقدار پژوهش و کیفیت مطالعه در این حوزه، در این کشور از سایر کشورها بالاتر بوده و همین بوده که این تفاوت معنادار را ایجاد کرده است. بسیار بعید است که به صورت کاملا اتفاقی، بیشترین تعداد برندگان جایزه نوبل در هر سه رشته فیزیک و شیمی و پزشکی از سه کشور آمریکا و آلمان و انگلستان بوده باشند. یکی از محتملترین فاکتورهای توسعه علمی، خلاقیت و بهکارگیری روشهای خلاقانه در حل مسائل است. گزارش سال ٢٠١١ یونسکو، تحلیلی آماری از تعداد دانشمندان برحسب جمعیت (بر میلیون نفر) و همچنین تعداد ثبت اختراعات را نشان میدهد و دربرگیرنده نتایج درخورتوجهی است. مثلا این آمار نشان میدهد اگرچه تعداد دانشمندان (در میلیون نفر) کشور انگلستان در مقایسه با کشور آلمان بیشتر است، اما این کشور تعداد اختراعات ثبتشده کمتری نسبت به آلمان دارد. مقایسه چین و روسیه هم حاوی اطلاعات ارزشمندی است. روسیه با وجود تعداد بیشتر دانشمند نسبت به چین، تعداد ثبت اختراع کمتری در مقایسه با چین دارد. بر اساس این آمار، تقریبا به تعداد نیمی از دانشمندان ژاپن، ثبت اختراع وجود دارد. بر اساس بررسیهای انجامشده، هنگکنگ، سنگاپور، کرهجنوبی و ژاپن در صدر جدول میانگین ضریب هوشی ملل دنیا قرار دارند. آمریکاییها با میانگین ضریب هوشی ٩٨ باهوشترین مردم دنیا نیستند بلکه در جایگاه ٩ ایستادهاند. با وجود این، ٣٥ دانشگاه از ٥٠ دانشگاه برتر جهان، متعلق به ایالات متحده است و طبق آمارها، ٢٦ درصد مقالات علمی دنیا در رشتههای علوم و مهندسی در این کشور تولید میشود. میانگین آیکیو در استونی، از آلمان بیشتر و در مجارستان هم از آمریکا بالاتر است. اما نه استونی از آلمان توسعهیافتهتر است و نه مجارستان از آمریکا. این مسئله بیانگر آن است که دلیل توسعه علمی را نمیتوان صرفا با میانگین آیکیو توضیح داد.
فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق
لینک این مقاله
-

هومیوپاتی و خطرات شبه علم در طب و درمان
عرفان کسرایی | ماهنامه شهر کتاب شماره ۱۰، تیر 1395
خطرناکترین جایی که شبه علم به آن وارد میشود
فایل پی دی اف این مقاله در ماهنامه شهر کتاب
-

حراج پایاننامه در میدان انقلاب
عرفان کسرایی | روزنامه شرق، شماره ۲۶۹۳ – پنج شنبه ۸ مهر ۱۳۹۵
خريداري سالانه ٥ هزار تز کارشناسیارشد و دکتری از دلالان«من خاطره و تجربه خوبی از کار با دانشجویان ایرانی ندارم». این جملهای بود که ظهر یک روز تابستان در سال ٢٠١٣، از یکی از استادان انستیتو تاریخ علم مؤسسه ماکسپلانک در برلین شنیدم و با گذشت سالها هنوز هم از بهخاطرآوردن آن احساس بدی دارم. احتمالا ناخشنودی آن استاد آلمانی میتوانست معطوف به بدقولی یا وقتنشناسی یا چیزی نظیر آن بوده باشد. البته این خیلی بهتر است تا اینکه ردپایی از مسئله جعل و کپیکاری در پروپوزال و پایاننامه در ماجرا باشد. جعل و تقلب در پایاننامههای علمی چیزی است که حیثیت و وجهه علمی پژوهشگران یک کشور را نابود میکند و اگر دفعات وقوع آن از حد معینی بیشتر شود، آتشی است که دامن همه را میگیرد و پژوهشگران و دانشمندان واقعی یک کشور را نیز بدنام میکند.
مقاله اخیر مجله ساینس با تصویری از دلالان مقاله آیاسآی در رشتههای پزشکی و برق و معماری و گزارشی از فروشندگان پایاننامه و پروپوزال در خیابان انقلاب تهران، پیش از هر چیز، تلنگری است بر ما که زوایای پنهان این پدیده زشت را واکاوی کنیم و شاید راهکاری برای مقابله با آن بیابیم. آنچه در مقاله ساینس نوشته شده، دروغ یا سیاهنمایی نیست و از قضا اطلاعات درست و دقیقی هم در آن آمده و چیزی نیست که از آن بیاطلاع باشیم. اگر موضوع پایاننامه شما محتاج به کار آزمایشگاهی نباشد، میتوانید آن را با پرداخت یکمیلیونو ٨٠٠ هزار تومان خریداری کنید و اگر هم شوق انتشار مقاله در یک ژورنال خارجی دارید، ٤٠٠ دلار دیگر هم مازاد بر آن میپردازید و رزومه تحصیلی شما به انتشار مقاله در ژورنال خارجی مزین میشود. جانمایه این مقاله چیزی است که شاید نیاز به گزارش ساینس هم نداشت و قدمزدن در پیادهروهای خیابان انقلاب کافی بود عمق فاجعه دلالی در خرید و فروش پایاننامهها را از نزدیک ببینیم. طبق برآوردها در ایران سالانه پنج هزار تز کارشناسیارشد و دکتري، یعنی معادل تقریبی ١٠ درصد از پایاننامههای این دو مقطع از دلالان خریداری میشود. حتی انتشار مقاله الزویر و اسپرینگر که به نوعی اعتبار آکادمیک رزومه محسوب میشود هم از آسیب مقالهفروشان در امان نمانده و گاهی فروشندگان چند مقاله آماده برای فروش دارند و بر سر قیمت آن با مشتریان چانه هم میزنند. انتشار مقاله آی اس آی آماده میتواند تا پنج میلیون تومان هزینه داشته باشد و به این ترتیب خریدار بدون کمترین زحمتی صاحب یک مقاله آی اس آی میشود. البته تقلب و رونویسی از پایاننامههای تحصیلات تکمیلی مسئلهای منحصر به ایران نیست و در همه جای دنیا دیده میشود. انتحال، سرقت علمی* یا حتی سایهنویسی** ، به معنی آنکه شخصی به جای شخص دیگری اثری را بنویسد) همه جای دنیا هست و از قضا گاهی افشای آن پس از گذشت سالها برای مقامات دولتی یا نمایندگان پارلمان کشورهای مختلف دنیا ایجاد دردسر میکند. «کارل تئودور تسو گوتنبرگ»، وزیر دفاع آلمان در سال ٢٠١١، پس از افشای این نکته که بخشهای زیادی از پایاننامه دکتری خود را بدون ذکر منبع، کپیکاری کرده هم شغل و هم مدرک دکتری خود را در دانشگاه بایرویت از دست داد. پروفسور «فولکر ریبله» در مصاحبه همان سال با فوکوسآنلاین از وجود ١٠ درصد کپیکاری در پایاننامهها خبر داد و از اینکه این مسئله به اعتبار علمی کشورش خدشه وارد میکند ابراز نگرانی کرد. اما مشکل ما در ایران صرفا تقلب و رونویسی رایج در پایاننامهها نیست. خرید و فروش علنی پایاننامه و پروپوزال در ایران پدیدهای به مراتب بدتر از اینهاست و در مجامع دانشگاهی بینالمللی از ما چهرهای متقلب و جاعل و اعتمادناپذیر نشان خواهد داد. در یکی از گزارشهای نشریات خارجی درباره بازار خرید و فروش پایاننامه در ایران، از یک دانشجوی کارشناسیارشد صحبت به میان آمده بود که شش بار پایاننامه خود را فروخته و در حال چانهزنی بر سر قیمت با هفتمین مشتری بود.کپیکاریها دیر یا زود افشا خواهد شدامروزه با یک جستوجوی ساده در گوگل یا با استفاده از نرمافزارهای تشخیص کپیکاری، میتوان هر جعل و رونویسی در پایاننامهها را افشا کرد. از طرفی دلالها و فروشندگان ظاهرا فکر همه جا را کردهاند. آنها خدمات پس از فروش هم میدهند و برای دانشجویانی که پایاننامه خود را به صورت آماده خریداری کرده و بیشترین زحمتشان این بوده که نام خود را در صفحه اول تایپ کنند، تسهیلات ویژهای نیز در نظر گرفتهاند. مثلا برای برگزاری جلسه دفاع مشاوره هم میدهند. دانشجویی که خود هیچ نقشی در نوشتن پایاننامه دکتری نداشته، بیتردید توان پاسخگویی به پرسشهای استادان در جلسه دفاع را نیز ندارد، اما فروشندگان پایاننامه حتی سؤالات احتمالی را که پرسیده خواهد شد به دانشجو میرسانند و به این ترتیب دکور صحنه را برای یک نمایش ساختگی آماده میکنند.
پروفسور «بلا گیپ» استاد انفورماتیک دانشگاه کنستانتس، در مصاحبه با دی ال اف از طراحی نرمافزاری صحبت میکند که کپیکاری مقالات منتشرشده را حتی اگر ساختار جملات در آنها به صورت بسیار حرفهای و زیرکانه با کلمات و گرامر متفاوت نوشته شده باشد، افشا میکند. چیزی که نرمافزارهای معمولی آن را تشخیص نمیدهد. او در این مصاحبه به دو مقاله پزشکی اشاره میکند که عینا و بیکموکاست کپیکاری از یکدیگر است و تنها تفاوتشان در نحوه جملهبندی است و اینکه در یکی ادعا شده پژوهش در تونس انجام گرفته و در دومی ایران! پروفسور «گیپ» دو مقاله را با استفاده از نرمافزارهای موجود با یکدیگر مقایسه میکند و مشخص میشود که کپیکنندگان مقاله که مشخص نیست ایرانی هستند یا تونسی، هیچ ردپایی از کپیکاری خود بر جای نگذاشتهاند. اما نرمافزار جدید با وجود تفاوت ساختاری دو مقاله، فقط از روی چیدمان ارجاع به منابع، کپیبودن آن را افشا میکند. به گفته وی این نرمافزار جدید به قدری کپیکاری را دشوار میکند که برای افراد راحتتر و به صرفه است که همان زحمت نوشتن پایاننامه را متحمل شوند. نرمافزارهای تشخیص کپیکاری در کمین شکار پایاننامههای خریداری شدهاند و برای نمونه وبسایت ورونیپلاگ***، ٢٣ مورد کپیکاری در پایاننامههای دکتری دانشگاه مونستر پیدا کرد که افشای آن هم برای استاد راهنما و هم دانشجویان به قیمت گزافی تمام شد.*plagiarism** Ghostwriting***VroniPlagفایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرقلینک این مقاله -

نگاهی به زوايای پنهان جوايز نوبل ٢٠١٦
عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره 2714، 6 آبان 1395
تقويم علم ورق می خورد
برندگان جايزه نوبل امسال نيز معرفي شدند و اخبار اين رخداد بزرگ علمي، در چند روز، تيتر اول نشريات و روزنامه هاي مهم دنيا بود. جايزه نوبل اگرچه به عنوان يکي از بزرگ ترين و معتبرترين جوايز علمي دنيا شناخته شده است، اما در عمل کم نيستند اکتشافات و اختراعاتي که با وجود اهميت زياد علمي و تاثير بر زندگي بشر، از دريافت آن بازمي مانند. دريافت جايزه نوبل پيش شرط هايي دارد که ممکن است گاهي حتي ناعادلانه هم به نظر برسد، اما همه چيز در اعطاي اين جايزه، تنها بر محور تصميم کميته مرکزي و بر مبناي اساسنامه بنياد نوبل مي چرخد و ممکن است برنده جايزه، گزينه مدنظر بسياري از صاحب نظران جامعه علمي نباشد. با پيچيده ترشدن و درهم تنيده شدن شاخه هاي مختلف علمي در سال هاي اخير، جايزه هاي هر رشته عموما بين دو يا سه نفر تقسيم مي شود و به سختي مي توان انتظار داشت که مثلاجايزه نوبل فيزيک، تنها به يک نفر اعطا شود. اين موضوع بيانگر اهميت کارهاي تيمي در فعاليت هاي علمي و پژوهشي روزگار ماست و اينکه جزئيات علوم مختلف به قدري پيچيده شده اند که به ندرت مي توان به تنهايي از پس يک اکتشاف بزرگ برآمد. در برخي موارد مانند اعطاي نوبل فيزيک ٢٠١٣ و کشف بوزون هيگز هم اگرچه اغلب، همه کار را به پاي «پيتر هيگز» مي نويسند، اما کميته نوبل نمي توانست سهم «فرانسوا انگلرت» را ناديده بگيرد. جايزه نوبل فيزيک و شيمي ٢٠١٦ نيز مشترکا به تيم هاي سه نفره اعطا شد و تنها استثنا (به جز نوبل صلح و ادبيات که انفرادي بودند)، جايزه نوبل پزشکي بود که به يک نفر تعلق گرفت. براي دريافت نوبل معمولابايد مدت ها در انتظار ماند و نظريه هاي بديع علمي تا زماني که از بوته آزمون هاي گوناگون سربلند بيرون نيامده باشند، شانس مطرح شدن بين نامزدهاي دريافت نوبل را پيدا نمي کنند. اين زمان ممکن است گاهي مانند جايزه نوبل فيزيک «پيتر هيگز» بابت توضيح چگونگي جرم دارشدن ذرات زيراتمي، نيم قرن به طول بينجامد. حتي اين زمان انتظار مي تواند به قدري طولاني شود که با درگذشت يک دانشمند، اعطاي جايزه نوبل عملامنتفي شود. دليل آن هم واضح است، بر مبناي اساسنامه، اين جايزه به کسي که پيش از معرفي به عنوان برنده نوبل درگذشته باشد، تعلق نمي گيرد. صرف نظر از اينکه اکتشاف او تا چه حد بزرگ بوده باشد، نوبل تنها به افراد زنده تعلق مي گيرد. «گونر اينگلمان»، از اعضاي هيات داوران بنياد نوبل در بخش فيزيک، اما به يک نکته حقوقي مهم در اساسنامه اشاره مي کند و مي گويد: «اگر کسي به عنوان برنده جايزه اعلام شود و دراين بين؛ يعني پيش از دريافت جايزه فوت کند، در اين صورت فرد متوفي همچنان جايزه را دريافت خواهد کرد». اين مسئله يک بار در سال ٢٠١١ و در جريان اعطاي نوبل پزشکي رخ داد و «رالف استاينمن» به عنوان برنده جايزه نوبل اعلام شد. سه روز پيش از آن «استاينمن» فوت کرده بود، اما کميته نوبل از مرگ او اطلاعي نداشت.
تبصره هاي سختگيرانه
يکي از بزرگ ترين مشکلات بر سر اعطاي جايزه نوبل به ويژه در اکتشافاتي که محصول کار تيمي گسترده و فراگير است، مي تواند اين باشد که يک جايزه را در نهايت مي توان بين سه نفر تقسيم کرد؛ سه نفري که بيشترين نقش را در پيشبرد و توسعه آن نظريه يا اکتشاف ايفا کرده اند. اگر مثلادر پيشبرد يک پروژه چهار نفر سهيم بوده باشند، نام نفر چهارم ناديده گرفته مي شود. چيزي شبيه به اين مسئله در جريان اعطاي نوبل فيزيک سال ٢٠١٣ اتفاق افتاد. «هيگز» و «انگلرت» موفق به دريافت جايزه نوبل شدند درحالي که بسياري در آن زمان معتقد بودند مرکز تحقيقات سرن که توانسته بود وجود اين ذره هيگز را اثبات کند نيز بايد در اين جايزه سهيم باشد. «گوستاو کلستراند» از موزه نوبل در استکهلم مي گويد که در نخستين سال هاي پايه ريزي بنياد نوبل، هيات داوران ترجيح مي دادند دانشمنداني از حيطه پژوهشي خودشان را نامزد دريافت نوبل کنند. يکي از دلايلي که ممکن است منجر به اين شود که يک اکتشاف بزرگ علمي (لااقل موقتا) از دريافت جايزه نوبل باز بماند، فرصت نهايي تعيين شده ٣١ ژانويه است. براي نامزدشدن دريافت جايزه نوبل بايد همه چيز تا ٣١ ژانويه هر سال ثبت شده باشد و اگر اين تاريخ مهلت نهايي رعايت نشود، نامزد معرفي شده بايد تا سال بعد منتظر بماند و بخت خود را براي دريافت جايزه نوبل امتحان کند. اين ماجرا دقيقا امسال درباره احتمال اعطاي نوبل به فيزيک دانان آمريکايي بابت آشکارسازي امواج گرانشي اتفاق افتاد. مشکل بر سر اين بود که خبر اين کشف که به باور بسياري از دانشمندان يکي از بزرگ ترين اکتشافات سال هاي اخير محسوب مي شد، تازه در ماه فوريه اعلام شد. البته بسياري از روزنامه نگاران علمي و حتي دانشمندان در سراسر دنيا در گمانه زني هاي خود دچار اشتباه شدند و بدون توجه به اين موضوع، کشف امواج گرانشي در لايگو را نامزد اصلي نوبل فيزيک ٢٠١٦ اعلام کردند.سال هاي بي نوبل
اعطاي نوبل را که از سال ١٩٠١ ميلادي آغاز شده، مي توان به اعتباري، تقويم تاريخ علم قرن گذشته نيز دانست. فصل اول کتاب نوبل فيزيک با «ويلهلم رونتگن»، کاشف اشعه ايکس، آغاز مي شود و در سال هاي بعد، نام بزرگ ترين فيزيک دانان تاريخ در بين برندگان نوبل ديده مي شود. درخشان ترين پيشرفت هاي فيزيک نظري در همين دوران اتفاق افتاد. جالب است بدانيم تا سال ١٩٦٩ چيزي به عنوان نوبل اقتصاد وجود نداشت و در سال ١٩١٦ نه نوبل فيزيک اعطا شد، نه شيمي و نه پزشکي. سال هاي ١٩٤٠ تا ١٩٤٢ يادآور سياه ترين دوره تاريخ اروپاست و هيچ جايزه نوبلي در اين سال ها در هيچ رشته اي به هيچ کسي تعلق نگرفت.مدال نوبل در حراجي
جايزه نوبل، هم از نظر مادي و هم به لحاظ ارزش علمي معتبرترين جايزه علمي روزگار ماست. اعطاي اين جايزه که اکنون نزديک به ٨٣٠ هزار يورو (معادل هشت ميليون کرون سوئد) ارزش دارد، فرازونشيب هاي فراواني را تجربه کرده است. گاهي پيش آمده که اين مدال هاي ارزشمند به قيمت هاي مختلفي در حراجي هاي مشهور دنيا خريدوفروش شده اند. مدتي پيش، مدال نوبل «جان نش»، رياضي دان مشهور که در سال ٢٠١٥ درگذشت، به حراج گذاشته شد و پيش بيني مي شود بين ٢،٥ تا چهار ميليون دلار معامله شود. «آليشر عثمانف»، ميلياردر روس که مدال نوبل «واتسون» (برنده نوبل فيزيولوژي و پزشکي ١٩٦٢) را به قيمت بيش از چهار ميليون دلار خريده بود، با بازگرداندن اين مدال ارزشمند به وي اظهار کرد: «شرايطي که چنين دانشمند بزرگي را وادار به فروش مدال حاصل از تلاش هايش مي کند، پذيرفتني نيست».فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق
لینک این مقاله
-

رمزگشایی از ماهیت حیات ، آخرین راز علم
عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۲۷۳۷ – پنج شنبه ۴ آذر۱۳۹۵
دوازدهم و سيزدهم آبان ماه امسال سميناري در پژوهشکده علوم زيستي پژوهشگاه دانش هاي بنيادي در تهران برگزار شد که «حيات چيست؟» نام داشت. در اين سمينار که به مناسبت هفتادودومين سال انتشار کتابي با همين عنوان، اثر «اروين شرودينگر» فيزيک دان بلندآوازه، برگزار شد چالش هاي پيش روي زيست شناسان، فيزيک دانان و فيلسوفان در تبيين ماهيت حيات مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت و ديدگاه ها و نقطه نظرات گوناگون پيرامون اين پرسش طرح شد. از آنجايي که کتاب «حيات چيست؟» «اروين شرودينگر» و تاثير آن بر توسعه زيست شناسي مولکولي، موضوع کاري و پژوهشي ام بوده، برگزاري اين همايش با وجود اينکه نه به عنوان ميهمان يا سخنران به اين سمينار دعوت شده بودم و نه به عنوان مستمع، بخت شرکت در آن را پيدا کردم، بهانه خوبي است که به مسئله تبيين حيات و همچنين تاريخچه کتاب «حيات چيست؟» بپردازيم. آيا انسان يک ماشين ترموديناميکي است؟ آيا فيزيک به تنهايي قادر است چيزي را که حيات مي خوانيم، توضيح دهد؟ تفاوت شيمي و بيوشيمي، زنده و غيرزنده در چيست و اساسا چه چيزي در بدن مادي يک موجود زنده هست که براي مثال در يک سنگ نيست؟ اين پرسش ها بخشي از دغدغه هاي فلسفي يک فيزيک دان مشهور به نام «اروين شرودينگر» بود که دامنه نفوذ نظرياتش به واسطه سهم بزرگي که در توسعه مکانيک موجي و فيزيک کوانتومي داشت، گسترده تر از آن است که بتوان تصور کرد. از نظر تاريخي اين پرسش که ماهيت زندگي چيست، شايد نام سه فيلسوف را بيش از ديگران به ذهن متبادر کند: «ارسطو»، «دکارت» و «کانت».
اگرچه دانشمندان و فلاسفه اين دوره هاي تاريخي اساسا هيچ اطلاعي از مفهوم ژن و وراثت به معناي امروزي آن نداشتند و مفهوم ژنتيک تازه در سال ۱۹۰۵ ازسوي گياه شناس انگليسي، «ويليام بتسون» و مفهوم ژن نيز ازسوي زيست شناس دانمارکي، «ويلهلم جوهانسون» در سال ۱۹۰۹ ميلادي ابداع شد. کار «اروين شرودينگر» به عنوان يک فيزيک دان برجسته اما از جهات بسياري با کوشش هاي فکري پيشين متفاوت بوده است. از نظر تاريخي، کتاب «حيات چيست؟» «شرودينگر» در سخنراني او در فوريه سال ۱۹۴۳در برابر ۴۰۰ شرکت کننده در کالج ترينيتي دوبلين ايرلند ريشه دارد. البته اگر بخواهيم دقيق تر باشيم و جرقه هاي اوليه شکل گيري اين پرسش ها در ذهن وي را پي بگيريم، بهترين منبع مي تواند کتاب اتوبيوگرافي شرودينگر با عنوان «زندگي من، جهان بيني من» باشد. او در اين کتاب مي نويسد: کودکي و نوجواني من (بين سال هاي ۱۸۸۷ تا ۱۹۱۰) پيش از هر چيز تحت تاثير پدرم بوده است. «شرودينگر» در دوران تحصيل به تشويق پدرش، به مطالعه نظريه هاي داروين روي آورد و بعدها هم تحت تاثير سخنراني «نيلز بوهر» با عنوان نور و زندگي قرار گرفت که در سال ۱۹۳۲ در برلين برگزار شده بود. «نيلز بوهر» در آن سخنراني، درباره اينکه حيات به فيزيک و شيمي قابل تقليل باشد، ابراز ترديد کرده بود. دغدغه عمده «شرودينگر» حول دو محور اصلي بود. نخست اينکه آيا اطلاعات ژنتيکي و وراثتي در يک مولکول ذخيره مي شود؟ دوم اينکه آيا حيات با قانون دوم ترموديناميک و اصل افزايش آنتروپي هم خواني دارد يا نه. تاثير کتاب «شرودينگر» بر توسعه زيست شناسي مولکولي و به خصوص بر «واتسون» و «کريک» و «موريس ويلکينز» (برندگان جايزه نوبل فيزيولوژي و پزشکي سال ۱۹۶۲)، از جهات بسياري مورد توجه مورخان علم قرار گرفته است. «نويل سيموندز» در مقاله اي با عنوان «تاثير شرودينگر بر زيست شناسي» مي نويسد که اين تاثير در سال هاي پس از ۱۹۵۳ پررنگ تر بوده است. «جيمز واتسون» ظاهرا بايد پس از مطالعه کتاب شرودينگر به مفهوم ژن علاقه مند شده باشد. «فرانسيس کريک» در نامه اي مورخ ۱۲ آگوست ۱۹۵۳ خطاب به شرودينگر مي نويسد: «من و واتسون يک بار درباره اين با هم صحبت مي کرديم که چگونه قدم در راه زيست شناسي مولکولي گذاشته ايم و هردو به اين نتيجه رسيديم که تحت تاثير کتاب کوچک شما؛ يعني «حيات چيست؟» بوده ايم». شايد بهتر بود نظر «روزاليند فرانکلين» را نيز به صورت مستند در اختيار داشتيم، اما متاسفانه نقش «فرانکلين» در تاريخ علم، هم در اعطاي نوبل و هم در کشف ساختار دی ان ای ناديده گرفته شده است. (اگرچه فرانکلين چهار سال پيش از اعطاي نوبل به «واتسون» و همکارانش درگذشته بود و عملانمي توانست برنده نوبل باشد). «موريس ويلکينز» نيوزيلندي که به همراه «واتسون» و «کريک» برنده نوبل شده بود، در اتوبيوگرافي خود با عنوان «مرد سوم ساختار دی ان ای مي نويسد: «من مجذوب انديشه هاي شرودينگر شده بودم. شرودينگر زبان فيزيک دانان را به کار بسته بود و اين مرا به عنوان يک فيزيک دان برمي انگيخت تا با ثابت قدم ماندن روي کتاب او و رهيافتش به ژنتيک، راهي مسيري شوم که به عنوان بيوفيزيک دان مي خواستم کشف کنم». البته همه فيزيک دانان و زيست شناسان نظر مثبتي به انديشه هاي طرح شده «شرودينگر» در اين کتاب ندارند. «ماکس دلبروک» در نامه مورخ ۱۰ اکتبر ۱۹۵۸ به «ولفگانگ پاوولي» مي نويسد که آزمايش هاي موتاسيون او و همکارانش «نيکلاي تيموفف» و «کارل تسيمر» ازسوي شرودينگر به صورت پوپوليستي مطرح شده است. «آلبرت اينشتين» پس از مطالعه اين کتاب معتقد بود که هنوز پرسش هاي بي پاسخ فراواني در اين بحث باز مانده است. او در ۲۰ ماه مي ۱۹۴۶ خطاب به «شرودينگر» مي نويسد: «کتاب تو درباره حيات به نظر من بسيار جالب و قانع کننده بود». او در ادامه مي گويد: «هنوز چيزهاي بسياري هست که رازآلود باقي مانده است». مسئله بر سر اين است که «شرودينگر» از پژوهش هاي «لوريا» و «دلبروک» درباره موتاسيون بي خبر بود («ماکس دلبروک» و «لوريا» در سال ۱۹۶۹ بابت کشف مکانيسم تکثير و ساختار ژنتيکي ويروس ها موفق به کسب جايزه نوبل شدند). «شرودينگر» از کارهاي «اسوالد آوري» نيز بي اطلاع بود و نمي دانست که ژن ها از دی ان ای تشکيل شده اند. «ماکس پروتس» برنده جايزه نوبل شيمي مي گويد: آنچه که در اين کتاب درست بود، دسته اول نبود و آنچه که دسته اول بود نيز درست نبود. شايد حق با «اينشتين» باشد که پس از مطالعه کتاب «شرودينگر» در نامه خود خطاب به او از پرسش هاي پاسخ داده نشده اين کتاب سخن گفت. با وجود پيشرفت هاي سريع و خيره کننده فيزيک جديد در تبيين و توضيح ريزترين اجزاي تشکيل دهنده ماده، قدم هاي ما براي ماهيت آگاهي و حيات اما بسيار کند و آهسته بوده و حتي از جهاتي هنوز در همان نقطه که «دکارت» در قرن ۱۷ ميلادي ايستاده بود، متوقف شده است. آيا حيات را مي توان با فيزيک توضيح داد؟ هنوز هيچ کس پاسخ اين پرسش را نمي داند.فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق
لینک این مقاله
-

یادداشتی درباره انجمن زمین تخت
عرفان کسرایی| مجله دانشمند، شماره ۶۲۲
باورهای خرافی و شبه علمی در زمانه ما روز به روز فراگیرتر و گسترده تر می شود. از نوعی به نوع دیگر تبدیل شده و گاهی از ترکیب خرافات و شبه علم؛ باورها و عقاید جدید ظهور می کند. گزارش اخیر بنیاد ملی علوم آمریکا نشان می دهد ۲۵ درصد از افراد مورد پرسش نظرسنجی اخیر این بنیاد؛ تصور می کنند خورشید به دور زمین می چرخد. به عبارتی از هر چهار آمریکایی؛ یک نفر کمترین اطلاعی از یکی از بنیادی ترین اطلاعات علوم پایه ندارد. اگر پی موضوع را بگیریم اوضاع حتی از این هم بدتر است. یعنی این آمار بدان معنی نیست که سه چهارم باقیمانده الزاما درک صحیحی از مفاهیم علمی دارند. از قضا بسیاری از باورمندان به خرافات و شبه علم در همان آن سه چهارم باقیمانده جای دارند.
با توسعه علم و فناوری و پخش اطلاعات عمومی علمی؛ رنگ کلمات و اصطلاحات علمی هم به باورهای خرافی زده می شود و بسیاری از باورهای شبه علمی معاصر با کلماتی مانند فیزیک کوانتوم؛ الکترومغناطیس؛ فرکانس ؛ انرژی و نظایر آن توضیح داده می شوند. بسیاری از افراد خرافاتی و مروجان شبه علم در صحبت های خود اصرار دارند که بگویند فیزیک کوانتومی خوانده اند یا با علم و محتوای آن بیگانه نیستند. این گزافه گویی از آنجا ناشی می شود که فرد نمی خواهد به کهنه پرستی و خرافه باوری متهم شود. چنین افرادی به صورت ناشیانه از کلمات و واژگان حیطه علم مانند انرژی و کوانتوم و کوارک و … استفاده می کنند تا عقاید خود را سازگار با علم جا بزنند.
اما در همین بازار مکاره هنوز می توان افرادی را یافت که اصراری بر این ندارند که روکش علم بر باورهای خرافی و شبه علمی خود بپیچند. آنها از عقایدی پشتیبانی می کنند که چندین قرن پیش منسوخ و مردود شده است. از این دست می توان از انجمن زمین مسطح نام برد. به طور خلاصه انجمن زمین مسطح موسسه ای است که ایده مسطح بودن زمین را ترویج می کند. این ایده در دوران اخیر برای نخستین بار توسط فردی به نام سامویل روبتهام (۱۸۸۴-۱۸۱۶) پایه ریزی شد. ایده ای که برگرفته از انجیل بود و بیان می داشت زمین مسطح است. وی در سال ۱۸۴۹ متنی شانزده صفحه ای منتشر نمود که بعدها به یک کتاب ۴۳۰ صفحه ای افزایش یافت. بر اساس نظر روبتهام که بعدها خود را پارالاکس نامید؛ جهان دیسکی تخت است که مرکز آن قطب شمال بوده و قطب جنوب در واقع دیواری یخی است به ارتفاع ۱۵۰ فوت . او معتقد بود که خورشید ؛ ماه؛ ستارگان و سیارات تنها چند صد مایل بالای این صفحه تخت قرار دارند و انسان در سفر دریایی به دور دنیا در حقیقت درون این دیسک بزرگ حرکت می کند.
یکی از استدلال هایی که علیه فرضیه زمین تخت و به سود کروی بودن زمین وجود داشت این بود که اگر زمین تخت باشد؛ با دور شدن کشتی از ساحل ؛ تمام کشتی بایستی با سرعت یکسان از دید خارج شود اما در عمل موقع دور شدن کشتی؛ ابتدا قسمت پایینی و سپس قسمت بالایی کشتی از دید ناظر ایستاده در ساحل ناپدید می شود. بنابراین زمین نمی تواند مسطح باشد پس لاجرم کروی است. سامویل روبتهام اما کوشید راه گریزی برای برون رفت از این بن بست پیدا کند و برای استدلال خود یک فرضیه ساختگی دست و پا کرد. او ناپدید شدن بخش پایینی کشتی قبل از بخش بالایی را نه به دلیل کروی بودن زمین ؛ بلکه به دلیل – شکست نور اتمسفری – می دانست و برای توضیح آن از قانون من درآوردی زتتیکی پرسپکتیو* استفاده می کرد.
در سال ۱۹۵۶ انجمنی که پیروان و هواخوان سامویل روبتهام پس از مرگ وی تشکیل داده بودند با نام جدید انجمن زمین تخت به فعالیت خود ادامه داد. در سال ۱۹۷۱ چارلز. ک. جانسون به ریاست انجمن مذکور رسید و خبرنامه این موسسه تا حدود ۳۰۰۰ نفر خواننده داشت. پس از مرگ چارلز جانسون در ماه مارس ۲۰۰۱ کارهای انجمن زمین تخت تقریبا خوابید اما از سال ۲۰۰۹ به این سو مجددا به عضوگیری پرداخت. در سال ۱۹۹۵ خانه جانسون در آتش سوخت و آنگونه که در وبسایت انجمن زمین مسطح نوشته شده است کتابخانه و آرشیو و لیست اعضا در آتش سوخته و از میان رفته است. همسر چارلز جانسون که نقش زیادی در ترویج ایده تخت بودن زمین داشت در سال ۱۹۹۶ و همچنین خود جانسون در سال ۲۰۰۱ و در سن ۷۶ سالگی درگذشت.
از سال ۲۰۰۴فعالیت های این گروه دوباره از سر گرفته شد و انجمن زمین تخت در ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹ مجددا به صورت رسمی آغاز شد. آنها معتقدند تمامی تصاویر و ویدیوهای سازمان فضایی ناسا و آنچه که در رسانه ها نشان داده می شود پروپاگاندای رسانه ای است. در تالارهای گفتمان این گروه غالب بحث ها پیرامون این موضوع است که تصاویر سفر به ماه یا عکسهایی که کروی بودن زمین وجود دارند جعلی هستند و زمین در واقع یک دیسک تخت است!
*zetetic law of perspective
فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در ماهنامه دانشمند
-

فیلسوفان علم دقیقا چه کار می کنند؟
عرفان کسرایی| ماهنامه دانشمند، شماره 626، آذر 1394
آیا دانشمندان به فلسفه علم نیاز دارند؟
در یک نگاه کلی؛ فیلسوفان کسانی هستند که پرسش های فلسفی می پرسند. اینکه پرسش های فلسفی دقیقا چه نوع پرسش هایی هستند و اساسا یک پرسش چه ویژگی های باید داشته باشد تا فلسفی محسوب شود؛ بحث طولانی و دامنه داری است. فیلسوفان برای هر موضوعی دنبال فلسفه می گردند. از دید برخی از آنها حتی خود فلسفه هم فلسفه دارد و عده دیگری حتی بر سر اینکه اصولا فلسفه یا پرسش های فلسفی وجود دارند یا نه با یکدیگر اختلافات بنیادینی دارند. برخی به سخن منسوب به ارسطو استناد می کنند که می گوید حتی برای رد فلسفه نیز باید فلسفه ورزی کرد! هر چند ممکن است کلمهء فلسفه؛ بسیاری را به یاد سقراط و افلاطون و ارسطو بیاندازد اما موضوعات مورد بحث “فلسفه علم” تقریبا کار زیادی با فلسفه یونان باستان ندارد. نه اینکه با آن بی ارتباط باشد اما فلسفه علم از چیزهایی صحبت می کند که در تاریخ فلسفه اصلا مورد بحث نبوده و به عبارت بهتر نمی توانسته مورد بحث باشد.
فلسفهء علم از چه زمانی آغاز شد؟
به بیان خلاصه؛ فلسفه علم پیامدهای فکری- فلسفی علوم را از جنبه های گوناگون تاریخی؛ منطقی و روش شناسی تحلیل و بررسی می کند. تحولاتی که پس از قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی با ظهور دانشمندانی نظیر گالیله و نیوتن و کپلر آغاز شد و با ماکسول و فارادی و پلانک و هایزنبرگ و اینشتین ادامه پیدا کرد فهم انسان از جهان را به صورت بنیادینی تغییر داد و به عبارت بهتر زیر و رو کرد. این تحول بزرگ اگرچه در حیطه علم اتفاق افتاد اما تبعات فکری و فلسفی بسیاری نیز به همراه داشت. پای تحولات علمی در زیست شناسی و شیمی ؛ در فیزیک و کیهان شناسی و حتی این این اواخر در ژنتیک و کامپیوتر و … به حیطه فلسفه هم باز شد و پرسش های جدید فلسفی ایجاد کرد که تا پیش از آن وجود نداشتند. مثلا نظریه داروین دربارهء منشاء انسان؛ باور بشر درباره تاریخچه حیات را به صورت انقلابی تحت تاثیر قرار داد و باعث شد انسان در باور خود نسبت به ماهیت حیات تجدید نظر کند. زمانی که قوانین ترمودینامیک در قرن نوزده میلادی صورتبندی می شد هیچ کس تصور نمی کرد که این معادلات ممکن است در آینده اثر عمیقی بر دیدگاه فلسفی انسان بگذارد. ترمودینامیک اگر چه یک شاخهء علمی بود و به خودی خود ارتباطی به فلسفه نداشت اما می توانست این مساله را تفسیر کند که چرا یک رویداد انجام می شود و یک رویداد دیگر انجام نمی شود. به عبارت ساده تر؛ پاسخ یک پرسش فلسفی اینک در علم پیدا شده بود. یا مثلا زمانی که ادوین هابل در سال ۱۹۲۳ دریافت آندرومدا جایی بیرون از کهکشان راه شیری واقع است؛ انسان دریافت که جهان هستی به مراتب بزرگتر از آن است که تا به حال تصور می کرده است. انتشار نظریه نسبیت اینشتین در سالهای آغازین قرن بیستم پرسشهای فلسفی بسیاری را به همراه داشت. پرسش هایی درباره ماهیت زمان؛ وابستگی یا استقلال آن از فضا و بسیاری مسایل دیگر. در همین قرن بیستم پایه گذاری و توسعه فیزیک کوانتومی به خصوص انتشار اصل عدم قطعیت هایزنبرگ در سال ۱۹۲۷ بار دیگر به مناقشات فلسفی دامن زد و پرسش های بنیادینی درباره مساله علیت ایجاد کرد. باری! علم؛ پرسش های کهن فلسفی را از گنجه بیرون کشید و پاسخ هایی به آنها داد که قابل اعتمادتر و دقیق تر بودند. پرسش هایی نظیر اینکه آیا ما در یک جهان مکانیکی زندگی می کنیم که رویدادهای آن مانند یک ساعت رومیزی از پیش کوک شده و مطابق یک سری اصول مکانیکی که فیزیک نیوتنی آن را توضیح می دهد پیش می روند؟ آیا زمان واقعا وجود دارد؟ آیا جهان بی انتهاست؟ آیا انسان در اعمال خود اختیار دارد یا بر سراسر زندگی ما جبر حاکم است؟
فلسفه علم در عصر حاضر
توسعه شتاب دار علوم در سده های اخیر و موفقیت های آن در تولید فناوری هایی که زندگی بهتری برای انسان به ارمغان آورد سبب خوش نامی علم و فعالیت علمی شد. علم توانست منشاء بیماری ها را کشف کند و راهی برای درمان بسیاری از آنها پیدا کند. فناوری به مدد علم توانست خودرو و هواپیما و یخچال و لامپ الکتریکی بسازد؛ به همین جهت ؛ علمی بودن در نظر عموم مردم ارج و قرب زیادی پیدا کرد و بشر تلاش نمود به فعالیت خود در حوزه های مختلف از تجارت و اقتصاد گرفته تا سیاست برچسب علمی بزند. اینجا بود که ٬فلسفه علم٬ با یک چالش عظیم فکری روبرو شد. چه چیزی علم هست و چه چیزی علم نیست؟ مرز میان علم و غیرعلم کجاست؟ روش علمی چیست؟ داده های علمی تا به چه میزان قابل اعتماد هستند؟ فیلسوفان علم طی دهه های گذشته به این پرسش ها پاسخ های گوناگونی داده اند. حتی خود دانشمندان نیز نسبت به تبعات فلسفی یافته های علمی شان بی تفاوت نبوده اند. مثلا ورنر هایزنبرگ ؛ اروین شرودینگر یا آلبرت اینشتین که از بزرگترین فیزیکدانان سده های اخیر بوده اند؛ خود در بحث های فلسفی فیزیک مشارکت می کردند و به تحلیل و تفسیر پیامدهای فلسفی فیزیک می پرداخته اند. امروزه فلسفه علم با مسایل و چالش های بسیاری روبروست. مثلا پس زمینه فلسفی مساله آگاهی و ذهن؛ که با توسعه هوش مصنوعی وارد فاز جدیدی شده است. قضاوت دربارهء اینکه فلسفه علم در آینده درگیر چه مسایل خواهد بود هنوز زود است. تحولات علم چندان قابل پیش بینی نیستند.
فایل پی دی اف این مقاله در ماهنامه دانشمند
-

منازعه دموکرات ها و جمهوری خواهان در عرصه علم
عرفان کسرایی| سالنامه ۱۳۹۵ روزنامه شرق
سیاست علمی دولت جدید آمریکا هنوز هم برای بسیاری از صاحبنظران روشن نیست. هر چند که سخنرانی ها و شعارهای دونالد ترامپ در جریان مبارزات انتخاباتی به بحث ها و مناقشات بسیار دامن زد اما پیش بینی این که مبنای سیاست کلان دولت جدید ایالات متحده در علم و فناوری چگونه خواهد بود آنقدرها هم که به نظر می رسد ساده نیست. مبنای گمانهزنی های ما غالبا سخنان ترامپ و وابستگان سیاسی اوست و نه کارنامه سیاسی قبلی وی. چرا که ترامپ بر خلاف بسیاری از سیاستمداران، هیچ پیشینه سیاسی روشی ندارد و عمدتا به عنوان یک تاجر شناخته شده است. به هر حال دونالد ترامپ به عنوان کاندیدای حزب جمهوری خواه به صندلی ریاست جمهوری ایالات متحده تکیه زده است. ساده تر می شد اگر این امکان وجود داشت که مثلا سیاست علمی دموکرات ها و جمهوری خواهان را به لحاظ تاریخی مقایسه کنیم. اما دشواری کار آنجاست که ترامپ به لحاظ سیاسی، تفاوت های آشکاری با جمهوری خواهان پیشین دارد. در این نوشتار نگاهی خواهیم انداخت به تغییرات احتمالی در سیاست های کلان علمی این کشور.
نظر اکثریت دانشمندان درباره انتخاب ترامپ چیست؟
استیون هاوکینگ فیزیکدان مشهور، ماهها پیش از انتخابات آمریکا در گفتگو با یکی از رسانه های بریتانیا سخنی به این مضمون گفته بود که طرز کار جهان را می فهمم اما محبوبیت دونالد ترامپ را نه و در ادامه ترامپ را فردی عوامفریب نامیده بود که سخنانش فقط باب طبع نا آگاهترین قشرهای پایین جامعه است. نگاهی به نظرات اکثریت جامعه علمی در آمریکا و سایر کشورهای دنیا نشان می دهد که بسیاری دیگر نیز نظر مشابهی با هاوکینگ دارند. ترامپ از دید رسانه های علمی و از دیدگاه دانشمندان بسیاری نه تنها به علم علاقمند نیست بلکه این واهمه وجود دارد که نخستین رییس جمهور ایالات متحده باشد که علنا ضد علم است. مساله فقط بر سر شخص ترامپ نیست. اطرافیان و همکاران او نیز در ضدیت با علم دست کمی از دونالد ترامپ ندارند. مثلا هارولد هام که به عنوان مشاور ارشد ترامپ در امور انرژی معرفی شده از تولید و بهره برداری هرچه بیشتر از سوخت های فسیلی حمایت می کند. مایک پنس که ترامپ وی را به عنوان نامزد معاونت رئیس جمهور معرفی کرد در یک مصاحبه تلویزیونی در تاریخ ۵ ماه می ۲۰۰۹ صراحتا اعلام می کند که به نظریه تکامل داروین باور ندارد. یعنی نظریه ای که به عنوان یکی از پایه ای ترین نظریات زیست شناسی مدرن شناخته شده است. او معتقد است روایت انجیلی آفرینش باوری باید به صورت موازی با نظریه تکامل در مدارس تدریس شود. این مساله یکی از مناقشات دیرینه نظام آموزشی در ایالات متحده است که در ادامه این متن حتما به آن باز خواهیم گشت. ترامپ گرمایش زمین را افسانه ای می داند که چینی ها به گسترش آن دامن زده اند تا اقتصاد آمریکا را ضعیف کنند. او شخصی به نام مایرون ابل را به عنوان مسئول انتقال آژانس حفاظت محیط زیست به دولت جدید تعیین کرده که مانند خودش منکر پدیده گرمایش زمین است. این در حالیست که گرمایش جهانی یکی از بزرگترین دغدغه های دانشمندان جهان است و در گزارشی که سازمان جهانی هواشناسی در ادامه توافق های کنوانسیون پاریس منتشر کرد اعلام شد که خطر گرمایش زمین بیش از آنچه که بتوان تصور کرد به مرحله هشدار نزدیک شده است. گزارش دانشمندان نشان می دهد که سطح آب اقیانوس ها به دلیل آب شدن یخچال های طبیعی قطب جنوب، به شدت در حال افزایش است. در این صورت ادعای ترامپ و مشاوران او بر خلاف نتایج پژوهش های علمی دانشمندان در سراسر جهان است. مایکل لوبل مدیر روابط عمومی انجمن فیزیک آمریکا در واشنگتن در مصاحبه ای با نیچر گفته بود که دونالد ترامپ نخستین “رئیس جمهور ضد علم” است که ما تا کنون داشتهایم. پیامدهایی که در دوران ریاست جمهوری وی برای علم رخ میدهد فوق العاده بد و شدید خواهد بود. کنت تروتمان اقتصاددان آمریکایی از دانشگاه پرینستون که هم اکنون در انیستیتو پژوهش های اقتصادی برلین فعالیت می کند میگوید هر چند که ترامپ در جریان مصاحبه ها از حمایت از رشته های علوم انسانی؛ زبان انگلیسی و هنر صحبت کرده است اما کسی چه می داند که او در بیان این اظهارات تا به چه میزان جدی بوده. اما اظهارات ترامپ در خصوص مساله گرمایش زمین را گویا واقعا باید جدی گرفت. مشکل بزرگ دیگری که از دید تروتمان ممکن است در آمریکای دوران ترامپ پیش بیاید اعطای ویزا به دانشمندان خارجی است. او می گوید: این یک خبر بسیار بد است زیرا پژوهشگران خارجی برای توسعه علم در ایالات متحده بی نهایت مهم هستند. دیوید دی وینسنزو فیزیکدان در زمینه نظریه کوانتومی که اهل پنسیلوانیاست می گوید: من از سیاست علمی ترامپ بی اطلاع ام با این وجود باید صبر کرد و دید چه پیش می آید. او میگوید من در حال حاضر در آمریکا زندگی نمی کنم ولی اگر هنوز در آمریکا زندگی می کردم حتما از این بابت نگرانی های جدی داشتم.
سیاست علمی دموکرات ها و جمهوری خواهان آمریکا
بسیاری از علوم برای پیشرفت و توسعه نیازمند سرمایه گذاری های کلان دولتی هستند و از همین رو گفته می شود که علم از سیاست جدا نیست. دیدگاه نامزدهای انتخاباتی در حوزه های مختلف علم و فناوری برای دانشمندان بسیار مهم است. چه بسا که فقدان یک درک حداقلی از علم در نامزد حزب پیروز، نتایج فاجعه باری برای توسعه علم به دنبال داشته باشد. این مهم است که ترامپ دربارهء مساله انرژی های تجدید پذیر، اکتشافات فضایی، علوم پایه، بهداشت و درمان، علوم انسانی، فناوری های ارتباطی و … چگونه می اندیشد. به لحاظ تاریخی، جمهوری خواهان آمریکایی نماینده بخش هایی از جامعه هستند که دیدگاه های غیرعلمی و حتی ضد علمی دارند. این مساله حتی گاهی شامل علوم انسانی نیز می شود تا جایی که یک سناتور آمریکایی جمهوریخواه به نام مارکو روبیو گفته بود: ما به جوشکار، بیشتر از فیلسوف نیاز داریم. این گردش قدرت بین دموکرات ها و جمهوری خواهان همواره یکی از دغدغه های جامعه علمی آمریکا بوده است. گاهی محتوای فکری دموکرات ها و جمهوری خواهان دستکم به لحاظ نظری تفاوت چندانی هم ندارد. مثلا در ژوئن سال ۲۰۰۰ میلادی که دانشمندان موفقیت خود در ردیف یابی ژنوم انسانی را اعلام کردند سخنان بیل کلینتون رییس جمهور وقت آمریکا از حزب دموکرات نشان می داد او نیز مانند جمهوری خواهان به نظریه آفرینش هوشمند معتقد است. کلینتون در مراسم اعلام تکمیل ردیف یابی ژنوم انسان در کاخ سفید، ژنوم را کاردستی خداوند نامیده و گفته بود: امروزه ما داریم زبانی را که با آن خداوند حیات را خلق کرد یاد می گیریم. اما از اینها که بگذریم جمهوری خواهان در عمل، بیشتر سد راه توسعه علم بوده اند. جرج بوش در سال ۲۰۰۱ اختصاص بودجه دولتی در تحقیقات سلولهای بنیادی را ممنوع کرد و با این کار پیشرفت های علمی در این حوزه را برای ۸ سال پیاپی به بن بست کشاند. اوباما در مراسم لغو این حکم گفته بود: سرانجام انتظار هشت ساله بسیاری از دانشمندان و پژوهشگران که خواهان گسترش تحقیقات سلوهای بنیادین هستند، به پایان رسید و از این پس با اختصاص بودجه فدرال به این پژوهشها شاهد رشد و شکوفایی این شاخه علمی خواهیم بود.
باورهای غیرعلمی جمهوری خواهان
نگاهی به آمارها دربارهء دیدگاه عمومی مردم و میزان فهم عمومی در آمریکا نیز قدری گیج کننده است. گزارش بنیاد ملی علوم آمریکا در سال ۲۰۰۱ نشان می داد که ۸۱٪ از مردم این کشور معتقدند که “دانشمندان می خواهند زندگی را برای مردم بهتر کنند” و همچنین ۷۲٪ آمریکایی ها اعتقاد دارند که “فواید علم بیشتر از زیان های آن است”. اما گزارش همین بنیاد در سال ۲۰۱۴ روی دیگر این سکه را نیز نشان می داد. بر طبق در این گزارش ۵۲ درصد از مردم آمریکا نمی دانند که انسان امروزی از گونههایی ابتداییتر از انسان تکامل یافته است. بر طبق همین گزارش در حدود ۲۶ درصد از مردم آمریکا نمی دانند که زمین به دور خورشید میگردد. این یعنی به رغم دیدگاه مساعد اکثریت در قبال علم، سطح سواد عمومی و پایه ای چندان امیدوار کننده نیست. با این پیش فرض، شنیدن ایده های غیرعلمی و شبه علمی و ضدعلمی از سیاستمدارن آمریکایی نباید چندان مایه حیرت باشد. ترامپ جمهوری خواه تقریبا همهء باورهای شبه علمی هواداران تئوری توطئه را یکجا در خود جمع کرده است. گرمایش زمین تنها یکی از این موارد بود. مساله دیگر باور شبه علمی و مردودی است که می گوید واکسن سهگانه با بروز اوتسیم در کودکان مرتبط است. ترامپ در جریان یک مناظره تلویزیونی با بهره گیری از توسل به تجربه شخصی (یکی از مهمترین پایه های شبه علم) گفته بود کودکی را میشناسد که در سن دو سالگی، تنها یک هفته پس از دریافت این واکسن به تب شدید و پس از آن به اوتیسم مبتلا شد. این باور خطرناک شبه علمی در سالهای اخیر حتی منجر به شیوع سرخک در اطفال نیز شده است.
آینده علم و فناوری در دوران ترامپ چگونه خواهد بود؟
ظاهرا داستان تنها به مساله باورهای شبه علم ترامپ و اعضای کابینه اش ختم نمی شود و آنگونه که از خبرها بر می آید ترامپ علاقمندی چندانی به توسعه ناسا هم ندارد. او در جریان مبارزات انتخاباتی گفته بود که ما مسایل مهمتری داریم و در آن حد ثروتمند نیستیم که بودجههای هنگفتی را صرف پروژههای فضایی کنیم. البته تفاوت هست از نظر تا عمل. ولو اینکه این برنامه جورج بوش جمهوری خواه بود که با روی کارآمدن اوبامای دموکرات به دلیل هزینههای بسیار بالا کنار گذاشته شد. مقصود برنامه کانستلیشن در زمان جرج بوش است که طرحی برای فرستادن دوباره انسان به ماه و سپس مریخ بود. این مثال نشان می دهد که نمی توان از روی دموکرات یا جمهوری خواه بودن رییس جمهور منتخب مشخص کرد چه بر سر برنامه های آینده فضایی ناسا می آيد. رابرت واکر که مشاور ارشد سیاست فضایی ترامپ است پیش تر و در زمان ریاست جمهوری جرج بوش یکی از کاندیداهای او برای مدیریت ناسا بود. از واقعیت های موجود و همچنین اظهارنظرهای دانشمندان می توان نتیجه گرفت که انتخاب ترامپ به مذاق جامعه علمی آمریکا خوش نیامده است و بسیاری از پژوهشگران نسبت به سیاست های علمی آینده در دوران ترامپ خوشبین نیستند. باید صبر کرد و دید چه پیش می آید.
فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در سالنامه ۱۳۹۵ شرق
-

تقابل مغز با واقعيت – بررسی نظام های شناختی ذهن
عرفان كسرايی| روزنامه شرق، شماره 2833 ، ۱۷فروردین ۱۳۹۶
چند روز پيش «آکيوشي کيتائوکا» از دانشگاه ژاپنی ریتسومی کان، يک تصوير از توت فرنگي خاکستري را در توييتر منتشر کرد که به صورت حيرت برانگيزي قرمز به نظر مي رسيد. مسئله بر سر اين بود که برخلاف تصور اوليه، هيچ پيکسل قرمزي در عکس وجود نداشت. اينکه چرا ذهن ما «تصويري را که قرمز نيست، صرفا بنا بر اطلاعات قبلي خود دست کاري و قرمز ارزيابي مي کند»، موضوع پيچيده اي است و بحث ها و جدل هاي فراواني را به دنبال داشت. اما به راستي، چه چيزي باعث مي شود فهم و درک انسان از محيط تا اين حد خطاي شناختي داشته باشد؟ يکي از اهداف اصلي روان شناسي، اساسا همين است که بدانيم انسان چگونه از پس اعمال شناختي برمي آيد. منظور از اعمال شناختي، صرفا کارهايي مانند حل جدول و نظاير آن نيست، بلکه کارهايي است نظير عبور از خيابان، فهم حرف ها و مکالمات ديگران، به خاطرآوردن چهره سايرين و حتي شمردن پول خرد و حفظ اعداد. اين کارها از شدت روزمره بودن، بسيار ساده به نظر مي رسند، اما اگر دقيق شويم، مي بينيم تحليل رفتارهاي شناختي انسان به اين سادگي ها هم نيست. يک ديدگاه مي گويد انسان به نوعي يک وسيله چندمنظوره حل مسئله است. از اين منظر، ذهن انسان واجد يک هوش عمومي است و براي انجام کارهاي متفاوت و بي شماري، از اين مهارت هاي عام استفاده مي کند. تفاوتي نمي کند که فرد در حال يادگيري زبان خارجي باشد، پول خرد بشمارد يا در حال تصميم گيري براي اين باشد که در کدام رستوران غذا بخورد. ديدگاه ديگري وجود دارد که بر مبناي آن، ذهن انسان شامل نظام هاي فرعي تخصيص يافته اي است که پيمانه نام دارد. براساس اين ديدگاه (که نظريه پيمانه اي ذهن ناميده مي شود)، هر يک از اين پيمانه ها به شکلي ساخته شده اند که فقط قادر به انجام کارهاي محدودي هستند و خارج از آن محدوده، کار ديگري از آنها ساخته نيست. پيروان اين ديدگاه معتقدند پيمانه خاصي مثلابراي يادگيري زبان خارجي وجود دارد. اين ديدگاه را «نوام چامسکي»، زبان شناس مشهور، عرضه کرده است. او بر اين باور است که زبان آموزي خردسالان به اين صورت نيست که کودک در ابتدا مکالمات بزرگ سالان را بشنود و سپس قواعد و گرامر زباني را که مي شنود، با استفاده از هوش عمومي کشف کند.
از اين ديدگاه، اتفاقا کاملابرعکس، يک دستگاه فراگيري زبان به صورت مجزا در کودک وجود دارد که به صورت خودبه خودي عمل مي کند و تنها کارکردش نيز يادگيري زبان براي کودک است. «چامسکي» در تاييد ديدگاه خود شواهد و دلايل زيادي نام مي برد و ازجمله مي گويد حتي کودکان با هوش عمومي بسيار کم نيز معمولاحرف زدن را به خوبي ياد مي گيرند. ازجمله دلايل ديگر به سود فرضيه پيمانه اي بودن ذهن، بيماراني هستند که مغز آنها دچار آسيب شده است. آسيب مغزي معمولافقط به بخشي از توانايي هاي شناختي لطمه وارد مي کند و ساير بخش ها معمولااز آسيب مصون مي مانند. در جريان «زبان پريشي» و آسيبي که به «ناحيه ورنيکه» مغز وارد مي شود، بيمار قدرت فهم سخن را از دست مي دهد. اما وقتي خودش صحبت مي کند، جملات سليس و قابل فهمي مي گويد. بيماران ديگري نيز هستند که در اثر آسيب مغزي، حافظه بلندمدت خود را از دست مي دهند، اما درعين حال حافظه کوتاه مدت يا توانايي فهم سخن و همچنين قدرت تکلم شان همچنان سالم باقي مي ماند. تا اينجاي کار همه چيز در راستاي فرضيه پيمانه اي بودن ذهن است. اما بسياري نيز بر اين عقيده اند اين مثال ها به هيچ عنوان دلالتي بر درستي اين فرضيه ندارند. يعني حتي بدون پيمانه اي بودن ذهن نيز مي توان انتظار داشت آسيب هاي مغزي روي توانايي هاي مختلف، اثرات مختلفي بگذارد. يکي از پروپيمان ترين مطالعات انجام گرفته، پژوهش «جري فودور» است که در سال ۱۹۸۳ کتابي با عنوان پيمانه اي بودن ذهن منتشر و تحليل عميق تري از اين مسئله پيچيده منتشر کرد. اما بازگرديم به توت فرنگي خاکستري که ذهن ما با وجود آگاهي از خاکستري بودن آن، همچنان آن را قرمز درک مي کند. اين موضوع از جهاتي شبيه «خطاي ادراکي مولر-لاير» است که در آن با وجود مساوي بودن طول دو خط افقي و حتي پس از آگاهي از اين موضوع، همچنان تمايل داريم خط پاييني را بلندتر از خط بالايي ارزيابي کنيم.فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق
لینک این مقاله