Category: عرفان کسرایی

  • بال زدن پروانه در ماداگاسکار، طوفان در نیویورک

    بال زدن پروانه در ماداگاسکار، طوفان در نیویورک

    عرفان کسرایی| ماهنامه دانشمند،  شماره ۶۲۳، شهریور 1394

    در زندگی همه ما کم یا بیش اتفاقاتی می‌افتد که سراسر زندگی‌مان را به صورت بنیادینی تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. شاید یک ملاقات ساده، سه ثانیه تاخیر در زمان بیرون رفتن‌ از خانه، یک عطسه یا هر چیز دیگری سبب به راه افتادن زنجیره‌ای از رویدادهای دیگر در زندگی‌مان شود و همه چیز را برای همیشه تغییر دهد. در عمل، اوضاع می‌تواند به مراتب پیچیده تر از این‌ها هم باشد. مثلا اگر درخواست آدولف هیتلر در اکتبر سال ۱۹۰۷ برای تحصیل در آکادمی هنرهای وین اتریش پذیرفته شده بود، چه بسا او باقی عمر خود را به عنوان یک نقاش در گوشه ای از جهان می‌گذراند و اساسا شاید جنگ جهانی دوم اتفاق نمی‌افتاد و میلیون ها نفر کشته و بی خانمان نمی‌‌شدند.
    در طبیعت، سیستم‌هایی هستند که به شدت نسبتا به تغییر شرایط اولیه حساس‌اند و به همین سبب شدیدا هم پیش‌بینی ناپذیرند. چیزی شبیه به پدیده‌های هواشناسی. مثلا به سختی می‌توان تصور کرد که اداره هواشناسی بتواند وضع هوای یک‌ ماه آینده را پیش‌بینی کند. به چنین سیستم هایی اصطلاحا سیستم‌های آشوبناک**  گفته می‌شود. نام نظریه آشوب اغلب در کنار نام ٬اثر پروانه ای* می‌آید. اینکه چرا آن‌را اثر پروانه ای می‌نامند داستان جالبی دارد.

    اثر پروانه ای باز می‌گردد به پژوهش‌های ادوارد لورنتس*** که در سال ۱۹۶۱ میلادی در حین کار در دانشگاه  ام آی تی و در محاسبات کامپیوتری پیش‌ بینی وضع هوا به یک وضعیت عجیب برخورد. زمانی که او 0.506127 را به عنوان داده اولیه ورودی به سیستم وارد می کرد ، نتیجه به صورت عجیبی با آن‌که داده ورودی را با ۳ رقم اعشار کمتر به سیستم وارد کند متفاوت از آب در می آمد. لورنتس با وارد کردن 0.506 به سیستم متوجه شد که همان ۳ رقم اعشار صرف نظر شده تا به چه حد می تواند در نتیجه تاثیر گذار باشد. او در ابتدا گمان کرد که این مساله شاید خطای محاسباتی کامپیوتر باشد اما پس از وارسی دقیق داده ها به ماهیت پدیده‌های آشوبی پی برد. پدیده ای که امروزه به اثر پروانه ای شهرت دارد. مثال کلاسیک آن نیز غالبا با عباراتی شبیه به این بیان می‌شود که به عنوان مثال، بال زدن پروانه ای در برزیل، به طوفان ویرانگر تورنادو در آمریکا می انجامد. البته این بیان صرفا یک بیان سمبلیک برای درک موضوع سیستم های آشوبی است و به این معنا نیست که چنین چیزی واقعا اتفاق می افتد. در عمل برخی از سیستم‌های آب و هوایی، در آن حد که عموم مردم از مدل اثر پروانه ای لورنتس برداشت می‌کنند ، آشوبناک نیستند و بال زدن میلیون ها پروانه هم نمی‌تواند تغییر چندانی در آن به وجود آورد. با این‌که بسیاری از رویدادهای طبیعت به نوعی سیستمهای دینامیکی غیرخطی، پیش‌بینی ناپذیر و آشوبناک هستند، اما بایستی از ارزیابی شتابزده فلسفی درباره مفاهیم نظریه آشوب پرهیز کرد و نسبت به کاربرد نظریه آشوب در سایر حوزه ها با دقت و وسواس عمل کرد تا مبادا به دامان اشتباه و مغالطه افتاد.

    *Butterfly Effect

    **chaotic systems

    ***Edward N. Lorenz

     

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در ماهنامه دانشمند

  • پيش‌درآمدی بر دلايل جعل و تقلب در دنيای علم و فناوری

    پيش‌درآمدی بر دلايل جعل و تقلب در دنيای علم و فناوری

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق، شماره ۲۴۱۷ –  پنج شنبه ۱۶ مهر۱۳۹۴

    خبر کوتاه، ولی جنجالی بود! فولکس‌ واگن، یکی از بزرگ‌ترین خودروسازان جهان، روز یکشنبه بیستم سپتامبر پذیرفت در دستگاه سنجش آلاینده‌های خروجی از اگزوز تعدادی از خودروهای دیزلی تقلب کرده تا میزان آلاینده‌ها را کمتر از آنچه هست، نشان دهد. احتمالا این نرم‌افزار در ١١ میلیون خودرو دیزلی فولکس‌واگن به کار رفته و سازمان‌های حفاظت محیط‌زیست را فریب داده است. افشای این تقلب سازمان‌یافته فولکس‌واگن، هزینه بسیار سنگینی برای این کمپانی خواهد داشت. از جریمه‌های میلیارد دلاری گرفته تا کاهش ارزش سهام و به خطرافتادن بازار فروش، ازجمله هزینه‌های این تقلب است. هرچند این تقلب توسط سازمان حفاظت از محیط‌زیست آمریکا و با کمک دانشگاه ویرجینیای‌جنوبی افشا شده، اما اصل داستان پیچیده‌تر از اینهاست. آن‌گونه که «پیتر موک»، رئیس بخش اروپایی شورای بین‌المللی حمل‌ونقل پاک، در مصاحبه با اشپیگل‌آنلاین اظهار کرده است، آنها می‌خواستند ثابت شود خودروهای صادراتی آلمان به آمریکا، حتی از خودروهای تولیدی برای داخل آلمان هم آلایندگی کمتری دارند. به‌همین‌دلیل، به آمریکایی‌ها توصیه کرده بودند خودروهای دیزلی آلمانی تحت کنترل بیشتری قرار گیرند، اما گویا بخت با آلمانی‌ها یار نبود و تبلیغ، ضدتبلیغ از آب درآمد و نتیجه به ضرر بزرگ‌ترین خودروساز این کشور تمام شد. من کلاس درس استادان دانشکده مهندسی مکانیک دانشگاه کاسل را دیده‌ام؛ درس‌هایی مانند مدیریت تولید، مدیریت منابع انسانی، نوآوری در مهندسی تولید. آنها غالبا از مشاوران ارشد یا حتی مدیران فولکس‌واگن در باوناتال (حومه شهر کاسل و دومین کارخانه بزرگ فولکس‌واگن در آلمان پس از ولفسبورگ) هستند. افق دید این افراد، برنامه‌ریزی‌های کلان و پیچیده‌ای است که هدف نهایی آن افزایش سقف تولید و تبدیل‌شدن به بزرگ‌ترین خودروساز جهان است. جام‌جهانی فوتبال باشد یا خودروسازی، تفاوتی نمی‌کند، آلمانی‌ها نمی‌خواهند دوم باشند. اولویت صنایع آلمانی به همان نسبت که روي کیفیت بالاست، روي صرفه اقتصادی و بهره‌وری نیز هست. بنابراین شنیدن خبر این رسوایی، چندان برایم غیرمنتظره نبود. تقلب، جعل، فریبکاری، انتشار اطلاعات دستکاری‌شده در علم و فناوری موضوع جدیدی نیست. تاریخ علم و فناوری لبریز است از رویدادهایی از این‌دست که دیر یا زود افشا شده‌اند. اما غیر از منافع اقتصادی و شهرت، چه دلایل دیگری برای جعل و فریب و تقلب در علم و فناوری وجود دارد؟

    حدود ١٠ سال پیش دکتر «هوانگ وو-سوک»، دانشمند اهل کره‌جنوبی، مقالاتی در نشریه ساینس منتشر کرد که نشان می‌داد وی و گروه همکارانش موفق به همانندسازی ژنتیکی جنین انسان و سلول‌های پایه شده‌اند. این مقاله به‌سرعت در سراسر جهان به‌عنوان پیشرفتی انقلابی در پژوهش‌های سلول پایه معرفی و از دکتر «هوانگ وو-سوک» به‌عنوان قهرمان ملی در کره‌جنوبی تجلیل شد. اما زمان زیادی نگذشت که آفتاب شهرت دکتر «هوانگ» غروب کرد و جعلی‌بودن داده‌هایی را که منتشر کرده بود، افشا شد. باری! نتایج بررسی هیأت تحقیق دانشگاه سئول نشان می‌داد که دکتر «هوانگ» و گروه وی در پی فریب‌دادن سایر دانشمندان و عموم مردم بودند و نتایج پژوهش را دستکاری کرده‌اند.  در نمونه دیگری، «مالکولم پیرس» انگلیسی با انتشار مقاله‌ای در نشریه بی جِی او جی* ، آزمایش‌های خود در بازگشت بارداری خارج از رحم به داخل رحم یک بیمار با سقط مکرر جنین را شرح داده بود، درحالی‌که بررسی‌های بعدی نشان داد اساسا چنین بیماری وجود نداشت و داده‌هایی که «مالکولم پیرس» منتشر کرد، جعلی بودند. یکی از بدترین نمونه‌های پژوهش‌های جعلی، مقاله «اندرو ویکفیلد» در نشریه «لانست» در سال ‌١٩٩٨ بود که تبعات بسیار بدی در اذهان عمومی برجای گذاشت. او در مقاله خود ادعا می‌کرد که واکسن‌های سه‌گانه سرخک و سرخجه و اوریون، به بروز اُتیسم منجر می‌شود. این ادعای اشتباه باعث شد بسیاری از والدین از واکسیناسیون کودکان خود امتناع کنند. مسئله‌ای که بعدها به شیوع معنادار بیماری سرخک حتی در کشورهای پیشرفته جهان انجامید.
    این رفتارهای فریبکارانه را اصطلاحا «سوءرفتار علمی»** می‌نامند. «سوءرفتار علمی» به مجموعه رفتارهایی گفته می‌شود که ناقض استانداردهای رفتار علمی و رفتار اخلاقی در پژوهش علمی است. داده‌سازی‌ها و آزمایش‌های جعلی، گاهی چنان زیرکانه طراحی می‌شوند که حتی هیأت داوران ژورنال‌های تخصصی نیز به‌سختی می‌توانند متوجه ساختگی‌بودن اعداد و ارقام، داده‌های خام یا نتایج شوند. در سال‌های اخیر برای افشای مقالات جعلی یا سرقت‌شده، از روش‌های نرم‌افزاری نوین مانند نرم‌افزار تطبیق متن***  استفاده می‌کنند. چنین روشی، نسبتا کارآمد است. این روش، با بررسی تطبیقی و جمله به جمله مقالات، جملات تکراری در متون را تشخیص می‌دهد. با وجود این، جعل و رونویسی و تقلب علمی همچنان در سراسر جهان رایج است و چه‌بسا کسانی که فهرست بلندبالایی از مقالات آی‌اس‌آی در رزومه خود دارند اما کمترین سهمی در تولید محتوای علمی آن مقاله‌ها نداشته‌اند. البته انتشار اطلاعات غلط علمی همیشه هم عامدانه نیست. مثلا اخباری که در سپتامبر سال ‌٢٠١١ توسط مرکز پژوهش‌های هسته‌ای اروپا****  اعلام شد و نشان می‌داد که ذرات بنیادی نوترینو، ٢٥ هزارم درصد سریع‌تر از نور حرکت می‌کنند، از این دست اخبار بود. این خبر که به‌سرعت در میان اخبار علمی جهان پخش شد و بسیاری تفسیرهای نادرستی از آن استنتاج کردند، ناشی از یک خطای کوچک در اندازه‌گیری بود که به بروز تفاوتی اندک در سرعت نور و نوترینوها می‌انجامید. تکرار آزمایش‌ها، اشتباه‌بودن نتایج اولیه را اثبات کرد. پشت پرده این خبر، نه جعل بود، نه دستکاری اطلاعات و نه داده‌سازی، بلکه ناشی از اتصال نادرست کابل فیبر نوری بود که جی‌پی‌اس را به کامپیوتر وصل می‌کرد.
    اما بازگردیم به ماجرای رسوایی فولکس‌واگن. نصب نرم‌افزار برای کمتر نشان‌‌دادن میزان واقعی آلاینده‌های خروجی از اگزوز به هیچ‌وجه نمی‌توانست به‌عنوان یک خطای آزمایشگاهی یا سهل‌انگاری توجیه شود. این برنامه بی‌تردید یک تقلب سیستماتیک و برنامه‌ریزی‌شده بوده که در نهایت در تله یک پژوهش مستقل دانشگاهی افتاده و دستش رو شده است. از بخت بد فولکس‌واگن، افشای این تقلب ممکن است تنها به ایالات متحده آمریکا محدود نشود و دیگر مشتریان این خودروساز بزرگ نیز ممکن است به تست مستقل آلایندگی خودروهای وارداتی این شرکت روی بیاورند.

     *BJOG (An International Journal of Obstetrics & Gynaecology

    **(Scientific misconduct)

    ***eTBLAST

    ****CERN

     

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

    لینک این مقاله

     

  • یادداشتی در باب ماهیت بومی‌سازی علم

    یادداشتی در باب ماهیت بومی‌سازی علم

    عرفان کسرایی|روزنامه شرق ، شماره ۲۴۴۶ – پنج شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴

    آیا الگوی توسعه علمی الزاما غربی است؟

     

    روز جهانی علم فرصتی است تا به سهم و موقعیت کنونی کشورمان در تولید علم نگاهی گذرا بیندازیم. تصور می‌کنم دست‌کم سر این موضوع اتفاق‌نظر داشته باشیم که اساسا پیشرفت و قدرت اقتصادی یک کشور در دنیای امروز، ارتباط تنگاتنگی با سهم آن کشور از توسعه علم و فناوری دارد. فرقی نمی‌کند این پیشرفت در پژوهش‌های علوم پایه باشد یا در زمینه مهندسی یا پزشکی. قدرت از دل توسعه علمی برمی‌آید و به همین دلیل، مثلا ایالات متحده آمریکا، روسیه، فرانسه، انگلستان و چین در شورای امنیت سازمان ملل متحد حق وتو دارند و می‌توانند اعمال زور کنند؛ اما برای مثال، بنگلادش یا نیکاراگوئه از چنین قدرتی بی‌بهره‌اند. بدیهی است هر کشوری نقاط ضعف و قوتی دارد و بر حسب توانمندی‌ها و پتانسیل‌های تاریخی یا جغرافیایی، می‌تواند در حیطه‌های گوناگون علوم و فناوری حرفی برای گفتن داشته یا نداشته باشد. در دنیای امروز، ظاهرا ملاک تاریخی توسعه‌یافتگی، رویدادهایی است که پس از انقلاب صنعتی رخ داده است. تمدن‌های باستانی که در دوره‌هایی از تاریخ، عصر طلایی علمی داشته‌اند، الزاما اینک در رده کشورهای توسعه‌یافته جای ندارند. گزارش عصر طلایی توسعه علمی در نجوم، طب و جغرافیا در سرزمین ما را تنها می‌توان در کتاب‌های تاریخ علم پیدا کرد. «غیاث‌الدین جمشید کاشانی»، «رازی»، «خواجه‌نصیرالدین طوسی» و «ابوالوفا بوزجانی» از‌جمله افتخارات تاریخی ما در توسعه علم هستند، اما دروازه توسعه علم و فناوری در دنیای امروز بر پاشنه دیگری می‌چرخد؛ همان‌گونه که افتخار یونانی‌ها به «جالینوس»، «ارسطو»، «افلاطون» و «سقراط» نمی‌تواند اقتصاد ورشکسته یونان را نجات دهد و باید در این زمینه فکر دیگری کرد.

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

    لینک این مقاله

  • حیات فرازمینی و آینده‌ی بشر

    حیات فرازمینی و آینده‌ی بشر

    عرفان کسرایی| ماهنامه دانشمند، شماره ۶۲۵،آبان ۱۳۹۴

    آیا انسان در کیهان تنهاست؟

    شاید اجداد انسانی ما هیچ گاه چنین سوالی را مطرح هم نمی کردند. از دید آنان تمام جهان هستی شامل زمین مسطحی بود که سقفی از ستارگان در بالای آن قرار دارد. همه چیز به همین منوال پیش می رفت تا اینکه بشر دریافت که خورشید نیز یک جور ستاره است مانند صدها و هزاران ستاره ای که هر شب در آسمان می بیند. پرسش بعدی که به ذهن بشر رسید این بود که اگر خورشید یک ستاره ی تقریبا عادی است پس این امکان وجود دارد که ستارگان بالای سر ما هر کدام خود خورشید یک سری سیاره مسکونی باشد و حیات فرازمینی در این سیارات وجود داشته باشد.

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در ماهنامه دانشمند

  • اعداد، کدهای پنهان در طبیعت

    اعداد، کدهای پنهان در طبیعت

    عرفان کسرایی| ماهنامه دانشمند، شماره 624 ، مهر 1394

    اعداد، سنگ بنای اصلی ساختمان ریاضیات هستند. هرچند که ریاضیات امروز، در برگیرنده شاخه های بسیار گوناگون و پیچیده است و به صورت خیره کننده ای توسعه یافته ، اما در نهایت با اعداد سر و کار دارد. مطالعات انسان شناسی نشان می دهد که بشر حتی در قدیمی ترین اعصار نیز درکی از عدد و شمارش داشته و دستکم مفهوم کم و زیاد را درک می کرده است. با تکامل تدریجی جامعه ، شمارش های ساده ضروری شد. هر قبیله باید می دانست که چند عضو و چند دشمن دارد. هر فرد باید می دانست که آیا گله گوسفندانش در حال کاهش است یا افزایش. شمارش اعداد نیز با تا کردن انگشتان، با دسته کردن سنگریزه یا چوب، کشیدن شیارهایی روی گل یا سنگ، یا کندن دندانه هایی بر یک قطعه چوب یا زدن گره هایی بر یک نخ انجام می شد.

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانشمند

  • اینشتین ، نابغه‌ی شهر اولم

    اینشتین ، نابغه‌ی شهر اولم

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، شماره۱۴۴آذر۹۴

    نام آلبرت اینشتین ممکن است ما را به یاد خیلی چیزها بیندازد. در بین ما ایرانی‌ها اینشتین یادآور معادله‌ی مشهور او، دانشمندی حواس پرت یا دیوانه، نماد هوش بشری و نبوغ یا حتی شاید بمب اتمی یا خیلی چیزهای دیگر باشد. درباره اینشتین و نظریه نسبیت پیش از این زیاد نوشته ام اما در این مقاله بنا دارم به موضوعی بپردازم که کمتر به آن پرداخته بودم. زبان و فرهنگ می تواند بر روحیات و نحوه نگرش انسان به جهان اثر بگذارد.

    با مطالعه تاریخ علم در می یابیم که بخش های بزرگی از تحولات فیزیک جدید در فضای فکری آلمانی زبان پی ریزی شده است . البته که اینشتین را نیز به این مفهوم؛ می توان بخشی از سنت فکری دانشگاهی آلمان در قرن بیستم دانست. سنت دانشگاهی که در آن از بولتزمان گرفته تا ماخ، از شرودینگر گرفته تا اتو هان و ماکس پلانک و هایزنبرگ دنیای فیزیک را متحول کردند. اگر چه ظهور نازی ها بسیاری از دانشمندان آلمانی را از آن کشور فراری داد اما نمی توان این واقعیت را پنهان نمود که بذر تحولات فیزیک جدید در سرزمین ژرمن ها کاشته شده است.

    در این بین اینشتین محل مناقشه است. اینشتین را از نظر حقوق بین المللی نمی توان آلمانی دانست. او اگر چه در ۱۴ ماه مارس سال ۱۸۷۹ میلادی در شهر اولم در ایالت بادن وورتمبرگ آلمان متولد شده بود اما داستان زندگی و تابعیت اش به این سادگی ها نیست.  یک ضرب المثل با لهجه محلی هست که می گوید اولمی ها ریاضیدان هستند!* باری! به هر ترتیب خانواده اینشتین در اولم ماندگار نشدند و در سال ۱۸۸۰ به مونیخ مهاجرت کردند . با این تفاسیر آلبرت اینشتین تنها ۱۵  ماه نخست از زندگی ۷۶ ساله اش را در شهر اولم گذرانده است و بخش کوتاهی از زندگی پر ماجرای او آن هم در نوزادی در این شهر سپری  شده است. ساختمان محل تولد اینشتین در خیابان بانهوف** پلاک ۲۰ ، اینک دیگر وجود ندارد و سالها پیش یعنی در دسامبر سال ۱۹۴۴ در بمباران های جنگ جهانی نابود شده است.

    ساختمان محل تولد اینشتین

    اینشتین در زمان حیات اش؛ آلمانی؛ سوییسی؛ اتریشی و آمریکایی بوده است اما به لحاظ زمانی او بیشترین زمان عمر خود را تحت تابعیت سوییس قرار داشته.  اینشتین به خواست خودش نمی خواسته آلمانی باشد. او در ۲۸ ژانویه سال ۱۸۹۶ تابعیت آلمانی خود را سلب نمود و زمانی که برای تحصیل به سوییس رفت خود را در وضعیت بدون تابعیت معرفی کرد. این وضعیت ۵ سال به طول انجامید تا اینکه در سال ۱۹۰۱ درخواست تابعیت سوییسی نمود .

    گذرنامه سوییسی اینشتین

    اهالی و شورای شهر اولم در ۱۶ فوریه ۱۹۲۰ در اوج شهرت و محبوبیت اینشتین تصمیم گرفتند با او ارتباط برقرار کنند و این کار را نیز انجام دادند. اینشتین نیز در پاسخ از آنها تشکر کرد. دو سال بعد در سال ۱۹۲۲ آلبرت اینشتین موفق به دریافت جایزه نوبل شد و اعضای شورای شهر اولم که از شدت افتخار و ذوق در پوست خود نمی گنجیدند؛ خیابانی را به افتخار فیزیکدان عرضه کننده نظریه نسبیت به عنوان خیابان اینشتین نامگذاری کردند.

    سالها بعد حزب نازی قدرت را در آلمان به دست گرفت. اینشتین که از سال ۱۹۳۰ سالی سه ماه در دانشگاه پرینستون آمریکا تدریس می کرد دیگر به آلمان بازنگشت.  اعضای حزب نازی در شهر اولم حتی نام خیابانی که به افتخار او نامگذاری کرده بودند به خیابان فیشته تغییر دادند. او در ماه مارس سال ۱۹۳۳ تابعیت آلمانی خود را که در سال ۱۹۱۴ به دست آورده بود دوباره از دست داد. سالها بعد در سال ۱۹۴۵ پس از شکست نازی ها در جنگ و سقوط آنها؛ نام خیابان فیشه دوباره به  نام اینشتین بازگردانیده شد. اینشتین که یک سال بعد از این موضوع با خبر شد می گوید:

    من فکر می کنم بهتر باشد نام خیابان را خیابان حزب باد بگذارند که با بنیادهای سیاسی آلمانی ها هماهنگ تر است و لازم نیست هر بار در گذر زمان عوض شود!

    همه تابعیت های اینشتین

    🇩🇪
    اینشتین در هنگام تولدش در ۱۴ ماه مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم ایالت بادن وورتبرگ؛ یک آلمانی بود. ۱۷ سال بعد در ۲۸ ژانویه سال ۱۸۹۶ او به خواست خود و با موافقت پدرش تابعیت آلمانی خود را را سلب کرد. در تمام ۵ سال پس از آن او فردی بدون تابعیت بود.

    🇨🇭
    در ۲۱ فوریه سال ۱۹۰۱ او شهروندی شهر زوریخ و به تبع آن تابعیت سوییس را دریافت کرد و تا پایان عمرش تابعیت کشور سوییس را حفظ کرد

    🇨🇭🇦🇹
    کرسی استادی اینشتین در فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ حدفاصل اول آپریل سال ۱۹۱۱ تا ۳۰ سپتامبر ۱۹۱۲ برای او تابعیت کشور اتریش را به همراه داشت

    🇨🇭🇩🇪
    حدفاصل ماه آپریل ۱۹۱۴ تا ماه مارس ۱۹۳۳ اینشتین برای عضویت اش در آکادمی علوم پروس دوباره تابعیت آلمانی پیدا کرد و استاد دانشگاه برلین شد. در سال ۱۹۳۳ با قدرت گرفتن نازی ها در آلمان تابعیت آلمانی او نیز به پایان رسید

    🇨🇭
    حدفاصل سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۰ اینشتین تنها تابعیت کشور سوییس را داشت

    🇨🇭🇺🇸
    در اول اکتبر سال ۱۹۴۰ اینشتین برای تابعیت ایالات متحده سوگند یاد کرد و از این تاریخ به بعد یعنی تا زمان مرگ اش در ۱۸ آپریل سال ۱۹۵۵همزمان تابعیت سوییس و آمریکا را داشت

     

    *Ulmenses sunt mathematici

    **Bahnhofstraße 20

  • فیزیک‌دانان قرن بیستم بر شانه‌های غول

    فیزیک‌دانان قرن بیستم بر شانه‌های غول

    عرفان کسرایی| ماهنامه دانشمند، شماره 12، اسفند 1394

     

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در ماهنامه دانشمند

     

  • افق‌های نو در سایه‌ی پلوتو

    افق‌های نو در سایه‌ی پلوتو

    عرفان کسرایی| سالنامه شرق ۱۳۹۴

    فایل پی دی اف این مقاله در سالنامه شرق ۱۳۹۴

  • در باب آزاداندیشی و مدارا | تا چه حد می‌توان در برابر آرای مخالف، سعه‌صدر داشت

    در باب آزاداندیشی و مدارا | تا چه حد می‌توان در برابر آرای مخالف، سعه‌صدر داشت

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق شماره ۲۵۵۱ – سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۵

    ١- جمله‌ای منسوب به «برتراند راسل»، فیلسوف و منطق‌دان انگلیسی هست که می‌گوید: «اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی می‌کند، نشانه آن است که ناخودآگاه می‌دانید دلیل مناسبی برای دفاع از افکارتان ندارید». البته که ظرفیت و قدرت تحمل افراد در برابر آرای مختلف یکسان نیست. از پرخاش گرفته تا لبخند؛ از پریدن میان صحبت مخالف گرفته تا طمأنینه و فرصت‌دادن به مخاطب ازجمله واکنش‌های ممکن در یک دیالوگ است. اما واقعا تا چه حد می‌توان در برابر آرای مخالف، سعه‌صدر داشت و سخنان و استدلال‌های مخالف را شنید؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست. شاید بهتر باشد بگوییم میزان سعه‌صدر افراد در یک دیالوگ به میزان حساسیت موضوع یا حتی منافع طرفین گفت‌وگو نیز بستگی دارد، مثلا اینکه بحث بر سر یک اختلاف‌نظر سیاسی است یا اقتصادی یا اجتماعی یا فلسفی. در این نوشتار البته موضوع بحث ما گفت‌وگو میان فیلسوفان است. فیلسوفان به این مشهورند که سعه‌صدر دارند و از آنجایی که در سراسر زندگی‌شان آرای موافق و مخالف را مطالعه کرده‌اند، آموخته‌اند باید نظریات مخالف را بشنوند و به آنها مجال بروز دهند. از نقطه نظر تاریخی در زبان‌های اروپایی؛ کاربرد کلمه تولریرن* به معنای «مدارا» یا «سعه‌صدر داشتن» در آلمانی بازمی‌گردد به کلمه تولرار** به معنای تحمل‌کردن و صبر و شکیبایی و مدارا که در قرن ١٦ میلادی از لاتین مشتق شده است. از قرن ١٨ به این‌سو، صفت «تولرانت»*** به معنای انسان اهل مدارا به‌تدریج در متون ظاهر شد. کلمه مقابل آن یعنی «اینتولرانتس»**** در زبان آلمانی به معنای ناشکیبایی از کلمه فرانسوی «اینتولرانس»***** وام گرفته شده است.
    ٢- «شاید من بر خطا باشم و حق با شما باشد، اما اگر تلاش کنیم، ممکن است به حقیقت نزدیک‌تر شویم». این عبارت را اولین‌بار «کارل پوپر»، فیلسوف علم، در سال ١٩٤٥ در کتاب جامعه باز و دشمنان آن نوشته بود. او در جایی می‌نویسد صورت‌بندی این عبارت و اساسا تألیف کتاب جامعه باز را مدیون یک عضو جوان حزب ناسیونال‌سوسیالیست اهل کارینتیا است که نه نظامی بود و نه پلیس، ولی با وجود این، یونیفرم حزب را پوشیده بود و اسلحه‌ای هم بر کمر داشت. ماجرا آن‌گونه که «پوپر» تعریف می‌کند، در حدود سال ١٩٣٣ (سال به قدرت‌رسیدن هیتلر) اتفاق افتاده و مرد جوان مسلح خطاب به «پوپر» گفته است: «ببینم؛ می‌خواهی بحث کنی؟ من بحث نمی‌کنم؛ من شلیک می‌کنم!». «پوپر» معتقد بود گفت‌وگوی دو طرف حتی بدون داشتن چارچوب مشترک فکری نیز می‌تواند مثمر ثمر باشد. او ضمن پذیرش این نکته که هرچقدر نقاط اشتراک طرفین کمتر باشد دیالوگ دشوارتر است، معتقد بود هرگز نمی‌توان گفت چنین گفت‌وگویی بی‌حاصل خواهد بود. اگر طرف‌های یک گفت‌وگو در همه موارد با یکدیگر هم‌عقیده باشند، اساسا دیگر بحث موضوعیتی نخواهد داشت و حتی کسالت‌بار نیز خواهد شد. فقط در سایه اختلافات است که افراد در معرض پرسش‌ها و چالش‌های پیش‌بینی‌نشده قرار گرفته و هرچقدر این پرسش‌ها چالشی‌تر باشند، شرکت‌کنندگان بحث مجبورند اندیشه کنند و پاسخ‌های عمیق‌تری دهند و چه‌بسا در پایان بحث افق دیدشان گسترش یابد.
    ٣- ایده اصلی این مقاله، داخل قطار و در راه بازگشتم از دومین همایش سه‌سالانه بین‌المللی فلسفه علم در دانشگاه دوسلدورف در ذهنم شکل گرفت. در حاشیه این همایش، گفت‌وگوی نقادانه و بحثی میان پروفسور «هوینینگن-هونه» و پروفسور «لیره» درگرفته بود و هر دو با لبخند، نقدهای سخت‌وتندی علیه نظریات یکدیگر به کار گرفتند. این نوع نقد و مخالفت همراه با مدارا و سعه‌صدر، مرا ناخواسته به یاد ماجرای کنگره جامعه‌شناسان آلمان در سال ١٩٦٠ در توبینگن انداخت که «کارل پوپر» قرار بوده در آن درباره منطق علوم اجتماعی سخنرانی کند؛ همایشی که در آن هم «تئودور آدورنو» حضور داشت و هم «هابرماس» و دیگر اعضای مکتب فرانکفورت. گویا «هابرماس» در این همایش به‌اشتباه «پوپر» را به‌عنوان یک پوزیتیویست مورد انتقاد شدید قرار داده بود. البته نکته اصلی بحث ما هم در همین‌جا نهفته است. بسیاری تصور می‌‌کردند «پوپر» یک پوزیتیویست تمام‌عیار است. دلیل آن هم این بود که کتاب «منطق اکتشاف علمی» او که حلقه وین را از دیدگاه رئالیستی و ضدپوزیتیویستی نقد می‌کرد، توسط انتشارات و به ویراستاری خود اعضای حلقه وین منتشر شده بود. تقریبا غیرقابل باور است. چطور ممکن است یک گروه فکری، عقاید مخالف خود را منتشر کند؟ اما در بین فیلسوفان چنین چیزی ممکن است. «موریتس شلیک» و «فیلیپ فرانک» از اعضای برجسته حلقه وین، با رویکردی متساهلانه و با مدارا و سعه‌صدر، کتابی را ویراستاری کرده بودند که در نقد و علیه نظریات‌شان بود.
    ٤- البته فیلسوفان اختلاف‌نظرهای بسیار و عمیقی درباره مسائل گوناگون دارند. یکی از مشهورترین اختلاف‌نظرها در تاریخ فلسفه معاصر گفت‌‌وگوی کوتاه و به‌عبارتی منازعه میان «پوپر» و «لودویگ ویتگنشتاین» در کمبریج بوده است. هر دو فیلسوف درباره ماهیت فلسفه اختلاف داشتند. «پوپر» معتقد به وجود فلسفه بود، اما «ویتگنشتاین» از معماها و بازی‌های زبانی صحبت می‌کرد. این ملاقات کوتاه که گویا در ٢٥ اکتبر سال ١٩٤٦ و یک‌سال پس از پایان جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده، یکی از پرمناقشه‌ترین رویارویی‌های دو فیلسوف برجسته و تأثیرگذار است. روایت‌های متناقض و فراوانی از این ملاقات کوتاه وجود دارد که تشخیص حقیقت را بسیار دشوار می‌کند. به روایت مورخان، در جریان جلسات هفتگی فلاسفه دانشگاهی انجمن علوم اخلاقی کمبریج، «پوپر» برای سخنرانی درباره وجود مسائل فلسفی دعوت شده بود. ظاهرا با بالاگرفتن بحث میان دو فیلسوف، «ویتگنشتاین» به سمت شومینه رفته و سیخ شومینه را برداشته و به علامتی شبیه به تهدید به سمت «پوپر» در هوا تکان داده است. روایت «پوپر» که در کتاب جست‌وجوی بی‌پایان در سال ١٩٧٤ منتشر شده است، می‌گوید «ویتگنشتاین» با حالتی عصبی با سیخ شومینه بازی می‌کرد. «ویتگنشتاین» از «پوپر» می‌خواهد یک مثال از قواعد اخلاقی ذکر کند. «پوپر» می‌گوید: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ شومینه». طبق روایت «پوپر»، «ویتگنشتاین» از شنیدن این حرف برآشفت، سیخ را انداخت و در را محکم پشت سر خود کوبید و از اتاق بیرون رفت. اینکه پرونده این گفت‌وگوی مناقشه‌برانگیز هنوز پس از گذشت ٧٠ سال بسته نشده، بیانگر آن است که بحث و تبادل‌نظر میان اندیشمندان تا به چه حد زیر ذره‌بین است و البته به ما نشان می‌هد فیلسوفان بزرگ نیز ممکن است از کوره در بروند و نظرات مخالف خود را برنتابند.
    *tolerieren
    **tolerare
    ***tolerant
    ****Intoleranz
    *****intolérance
    فایل پی دی اف این مقاله در روزنامه شرق
  • آیا واقعیت نسبی است؟ در باب نسبی‌گرایی معرفت‌شناختی در فلسفه علم

    آیا واقعیت نسبی است؟ در باب نسبی‌گرایی معرفت‌شناختی در فلسفه علم

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق شماره ۲۵۵۹ – پنج شنبه ۲۶ فروردين۱۳۹۵

    واقعیت چیست؟ چیزی است که من درک می‌کنم یا جایی مستقل از ادراک من؛ جایی بیرون از ذهن وجود دارد؟ این پرسشی است که از هزاران‌سال پیش تاکنون ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده است. این بحث مناقشه‌برانگیز در طول تاریخ تحولات بسیاری را تجربه کرده و البته هنوز به هیچ نتیجه قطعی‌ای نرسیده است و شاید هرگز هم پایانی نداشته باشد.
    هوای امروز ممکن است از دیدگاه یکی سرد و از نگاه دیگری گرم باشد. یک وزنه ممکن است برای یک نفر سبک و برای دیگری بی‌نهایت سنگین باشد. یک زمان مشخص ممکن است از نظر من بسیار کوتاه و از دید دیگری طولانی ارزیابی شود. خوشبختی و بدبختی، دوری و نزدیکی، کمی و زیادی، حتی فقر و غنا نیز از جمله مفاهیمی هستند که ممکن است بر سر آنها توافق وجود نداشته باشد. از نظر تاریخی ریشه این بحث را می‌توان در سوفیست‌های یونان باستان جست‌وجو کرد. از دید سوفیست‌ها این مسئله که یک چیز برای یک نفر شیرین و برای دیگری تلخ است؛ اینکه چیزی برای کسی زیباست و برای دیگری زشت، نشان‌دهنده آن است که معرفت مطلق وجود ندارد. پروتاگوراس می‌گوید: «انسان معیار همه‌چیز است». از این سخن این‌گونه برمی‌آید که معیار و محک معرفت، انسان است. یعنی ممکن است یک نظریه برای یک نفر صادق و برای دیگری کاذب باشد
    اما در دهه‌های اخیر به‌خصوص پس از جنگ جهانی دوم فضای فکری جدیدی علیه پوزیتیویسم به‌عنوان مشرب فکری غالب ایجاد شد. نهضت فکری این دهه‌ها از کارهای فیلسوفانی مانند کواین  و همچنین همپل»  برخاسته بود و فلسفه علم وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را پسا-پوزیتیویسم نامید؛ دیدگاه‌هایی که مبنای آن نسبی‌گرایی در معرفت است. محور اصلی این بحث‌ها فیلسوف علم آمریکایی، توماس کوهن بود که در برابر فلسفه علم پوزیتیویستی؛ دیدگاه جدیدی را طرح کرد.
    اما دقیقا همین‌جاست که با یک مشکل بزرگ و یک چالش عظیم فکری مواجه می‌شویم. مدل «توماس کوهن» نقطه عطفی بود برای ورود فلسفه به حوزه‌های دیگر فکری. متفکران بسیاری از ادبیات گرفته تا شعر، علوم اجتماعی، تاریخ، روان‌شناسی و بسیاری از رشته‌های دیگر تحت‌تأثیر مدل «توماس کوهن» قرار گرفتند و سعی کردند پای تحولات فلسفه علم را به حوزه تخصصی خود باز کنند. به‌تدریج مفاهیمی مانند «قیاس‌ناپذیری یا قطعیت‌ناپذیری که در بستر تحولات فلسفه علم شکل گرفته بود به حوزه‌های خارج از تخصص فلسفه وارد شد و به تعبیر لری لودان در کتاب علم و نسبیت‌گرایی، عده‌ای نتایجی را از فلسفه علم دزدیده‌ و آن را برای کمک به آرمان‌های سیاسی و اجتماعی به کار برده‌اند. بسیاری از متفکران معاصر مسحور این دیدگاه شدند و باز هم به تعبیر «لودان»، ایده مهم‌بودن امور واقع و شواهد تجربی جای خود را به این ایده داد که همه‌چیز به علائق و چشم‌اندازهای سوبژکتیو یا ذهنی خلاصه می‌شود و این جابه‌جایی بارزترین و زیانبارترین جلوه ضدیت با عقل در زمان ما به‌شمار می‌رود.
    نفوذ گسترده اندیشه نسبی‌گرایی در بخش‌هایی از علوم انسانی و علوم اجتماعی دانشگاهی تنها تحت‌تأثیر ایده‌های «توماس کوهن» نبود. کتاب «علیه روش «پل فایرابند نیز نقش مهمی در این تحول فکری ایفا کرد. به صورت کلی نسبی‌گرایی را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: هر نوع فلسفه‌ای که مدعی شود معیار صدق و کذب گزاره‌ها افراد و گروه‌های اجتماعی هستند. این دیدگاه می‌تواند وجوه مختلفی داشته باشد، مثلا نسبی‌گرایی شناختی، نسبی‌‌گرایی معرفت‌شناختی یا حتی نسبی‌گرایی اخلاقی (داوری اخلاقی درباره خوبی یا بدی) یا زیبایی‌شناختی (داوری هنری درباره زشتی یا زیبایی). از نظر تاریخی این شکاکیت معاصر، دیدگاه نسبی‌گرایانه در معرفت‌شناسی نیمه اول قرن بیستم که از سوی فیلسوفانی مانند «کواین» و «کوهن» و «فایرابند» شکل گرفت، یک واکنش فکری به اندیشه «کارل پوپر» در کتاب منطق اکتشاف علمی هم بود. نقدهایی که بر این کتاب نوشته شد به ظهور جریانات فکری نسبی‌گرایانه دامن زد. انتقادهایی که درباره ناکارآمدی معیار ابطال‌پذیری «پوپر» در فلسفه علم مطرح شد به‌تدریج راه را برای معرفت‌شناسی نسبی‌گرایانه باز کرد. «فایرابند» می‌‌گوید: «همه روش‌شناسی‌ها محدودیت‌های خود را دارند و تنها قاعده‌ای که برجا می‌ماند این است که همه‌چیز مجاز است. البته اظهارنظر «فایرابند» تحلیل‌ها و تفسیرهای فراوان در پی داشته و خود او نیز تلاش بسیاری کرده تا مقصود خود از این عبارات را واضح کند. مناقشه اصلی تا حدودی بر سر امور واقع و اصطلاحا فکت هاست. ممکن است ما از بسیاری از امور واقع، هیچ اطلاعی نداشته باشیم، ولی این امور درواقع صرف‌نظر از شناخت یا عدم شناخت ما وجود دارند؛ مثلا تاریخ تولد «شکسپیر» یا سن دقیق خورشید. چه ما بدانیم و چه ندانیم به‌هرحال فکت مسلمی است که وجود دارد. البته بحث به این سادگی‌ها هم نیست. مثلا تصور کنید که بشر، قرن‌های متمادی تصور می‌کرد که خورشید به دور زمین می‌چرخد. سپس با تغییر نظریه به نظریه خورشیدمرکزی، این دیدگاه تغییر پیدا کرد.
    حال پرسش اینجاست: آیا این مسئله تأثیری در فکت موجود (امر واقع) می‌گذارد؟ یا اینکه یک امر واقع مستقل از زمان و مکان و افراد و جامعه، صرف‌نظر از اینکه چگونه تن به تفسیر می‌دهد، وجود دارد؟ آیا می‌توان گفت که مثلا زمین فقط از زمان «کوپرنیک» به‌بعد دور محور خود چرخیده است و پیش از آن این خورشید بوده که به دور زمین می‌چرخیده؟ تعبیر غیرعقلانی از «امر واقع» در نزد اندیشه نسبی‌گرایی این است که بگوییم هیچ‌کس نمی‌تواند در اشتباه باشد و هر کسی به‌نوعی درست می‌گوید و همه‌چیز مجاز است یا معتقد باشیم وقتی نظریه‌ها تغییر می‌کنند امور واقع هم تغییر می‌کنند.

    فایل پی دی اف این مقاله در روزنامه شرق

    لینک این مقاله