Category: بی بی سی فارسی

  • آیا ذهن همان مغز است؟

    آیا ذهن همان مغز است؟

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی بیست و نهم آگوست 2018 روز چهارشنبه هفتم شهریورماه ۱۳۹۷

    جهانی که تجربه می کنیم مملو است از کیفیت های ادراکی که برای هر کدام از ما واقعی، واضح و انکار ناپذیرند. اما در عین حال مساله بر سر این است که تمام این کیفیت های ادراکی، فقط و فقط در ذهن ما می گذرد. ما به محتوای ذهن یکدیگر دسترسی نداریم و هرگز نخواهیم دانست که آیا رنگ آبی یا بوی قهوه برای دیگران، همان است که ما درک می کنیم یا نه. زندگی آگاهانه ما به تعبیر ویلیام جیمز فیلسوف و روانشناس آمریکایی، سیلان آگاهی است. سیلانی پیوسته از مناظر، صداها، بوها و حس های لامسه و افکار و نگرانی ها و لذت ها و هیجان ها. این تجربیات ذهنی، به نوعی همه آن چیزی را می سازند که هویت و وجود ماست. چیزی که “آگاهی” نامیده می شود و با گذشت سالها از ظهورعلم مدرن، همچنان یکی از رازهای بزرگ علم است. انسان هنوز به صورت دقیق نمی داند که چگونه مغز مادی که بی کم و کاست از ذرات فیزیکی ساخته شده می تواند خاستگاه آگاهی و تجربیات ذهنی باشد. این همان پرسشی است که ديويد چالمرز فيلسوف ذهن، آن را مساله دشوار آگاهی می نامد. معمایی که دانشمندان، عصب شناسان و مغزپژوهان و فیلسوفان بسیاری را با خود درگیر کرده است.

    مغز، خاستگاه آگاهی

    هیچکدام از یکصد میلیارد سلول عصبی مغز به تنهایی کمترین تصوری از این ندارند که ما که هستیم. نخستین مشکل در فهم آنچه در مغز می گذرد این است که ما با مغز درباره مغز فکر می کنیم. مغز یک سیستم خود ارجاع است و حتی زمانی که درباره مغز صحبت می کنیم، اندیشه ای تولید می کنیم که خود محصول کار مغز است. پرسش اینجاست که “من” و درکی از هر یک از ما از “خود” داریم کجاست. می دانیم که این “من” هر چه باشد در دست یا پا یا آنگونه که پیشینیان می پنداشتند در قلب نیست. “من” ما و درکی که از آن داریم هر چه هست باید در مغز باشد. لیکن مغز هیچ ستاد فرماندهی مرکزی ندارد که مانند فیلم وودی آلن “آنچه همیشه می‌خواستید درباره سکس بدانید” (محصول ۱۹۷۲) ، فرمان اعمال ما را صادر کند. مغز اساسا نوعی سیستم پردازش موازی است و به تعبیر سوزان بلکمور نویسنده روان‌شناس بریتانیایی هیچ جای واحدی وجود ندارد که تصمیم ها از آنجا صادر شوند. اینکه „مغز فرمانده اعضای بدن است” تعبیر درستی نیست ، اتفاقا به عکس، بخش های مختلف مغز هر کدام کار خود را می کنند و در مواقع ضروری با هم ارتباط برقرار می کنند و هیچ کنترل مرکزی هم در کار نیست. با این وجود، ادراک و یادگیری و منطق و حافظه و تعقل و زبان و همه این توانایی های خارق العاده ما در همین مغز اتفاق می افتد. مغزی یک و نیم کیلوگرمی که در مقایسه با مغز نزدیک ترین خویشاوندان ما یعنی میمون های بزرگ، سه برابر بزرگتر است. البته مغز انسان بزرگترین مغز موجود در بین جانداران نیست. مغز ما در مقایسه با مغز حدود ۴ تا ۵ کیلوگرمی فیل ها یا مغز  حدود ۹ کیلوگرمی وال ها چندان بزرگ نیست اما توانایی شناختی ما زیر سر تعداد نورون ها در قشر مغز است و چیزی که به تعبیر سوزانا هرکولانو-هوزل، عصب شناس برزیلی می توان در دو کلمه خلاصه کرد. “ما می پزیم”. هیچ جاندار دیگری غذای خود را نمی پزد و چه بسا همین مبنای اصلی تفاوت مغز ما با سایر موجودات را سبب شده باشد. شهرها و معماری های باشکوه، جنگ ها و ویرانی ها، موسیقی ، علم، فرهنگ، ادبیات و آثار هنری خارق العاده همه و همه محصول کار مغز انسان است. به بیان دیگر یون های سدیم و پتاسیم و اختلاف پتانسیل الکتریکی بین دو سمت غشای نورون ها در مغز انسان ، این همه دین و فرهنگ و آداب و رسوم را ایجاد کرده است. چه بسا پیام های معنوی رهبران بزرگ دینی نیز ناشی از اختلال در کار و ساختار لوب گیجگاهی بوده باشد و توهمات بینایی و شنوایی و به عبارت دیگر اختلال فعالیت های سامانه‌ی لیمبیک در مغز، به ظهور رهبران آیینی و احساس برگزیدگی منجر شده باشد. همه تغییراتی که بر روی طبیعت زمین ایجاد کرده ایم از ذهن ما بر خاسته و ذهن و آگاهی ما نیز خاستگاهی جز مغز ندارد.

    آیا دماسنج تغییرات محیط را “می فهمد”؟

    هر کدام از ما وجود ادراکاتی مانند فکر، درد و احساسات را چیزهایی بدیهی می‌ دانیم که بر خلاف اشیاء خارج از ذهن  مثل صندلی‌ ها، خودروها و درختان، قابل‌ مشاهده نیستند. از دید ماتریالیست‌ها، جهان هستی سراسر مملو از ماده است و همه ‌چیز را می‌توان به ‌صورت فیزیکالیستی تبیین کرد و توضیح داد. با چنین رویکردی پدیده های ذهنی اساسا یا وجود ندارند یا اینکه قابل ‌تقلیل به فیزیک هستند. ما نسبت به محیط و تغییرات در دنیای فیزیکی واکنش نشان می دهیم. بدن ما به هنگام پیچیدن خودرو یا سقوط آزاد، تحت تاثیر همان قوانین فیزیک است که یک سنگ یا مترسک بی جان را به حرکت و شتاب و سکون وا می دارد. اما هر واکنش به محیط، آگاهی یا واکنش آگاهانه خوانده نمی شود. می توان پرسید آیا مثلا گیاهان در فتوسنتز یا واکنش به محرکهای محیطی از نوعی آگاهی برخوردارند؟ آیا اینکه مایع دماسنج با تغییرات دمای محیط ، بالا و پایین می رود به معنی آن است که دماسنج تغییرات محیط را “می فهمد”؟ آیا آب می داند که باید در دمای ۱۰۰ درجه سانتیگراد به جوش بیاید؟ چه چیزی در سلولهای مغز ما هست که به ما احساس آگاهی می دهد؟ و مهمتر از آن چه تضمینی هست که آگاهی ما و واکنش ما به تغییرات محیطی چیزی مانند همان واکنش دماسنج به تغییرات دمای محیط نباشد؟

    دوآلیسم دکارتی و طبیعت گرایی زیست شناختی

    با وجود تحولات بزرگی که در حوزه شناخت مغز صورت گرفته نه پیشرفت‌های نظری در زمینه فیزیک کوانتومی و نه دوآلیسم و نه ماتریالیسم، هیچکدام تاکنون نتوانسته اند آگاهی را به معنی واقعی کلمه توضیح دهند و تبیین کنند. ما  هنوز نمی دانیم که چرا اراده آگاهانه داریم و چه چیزی سبب می‌شود که ″خود″ را تصور کنیم. یکی از مشهورترین دیدگاه ها درباره ماهیت اندیشه، مفهوم دوگانه انگاری (دوآلیسم) است که باز می گردد به رنه دکارت (۱۶۵۰-۱۵۹۶) فیلسوف فرانسوی. دکارت به وجود دو جوهر مستقل نفس و بدن قائل بود. از دید او میان این دو مرز مشخصی وجود داشت. بدن تحت تأثیر قوانین طبیعی (مانند نیروی جاذبه) قرار می ‌گرفت درحالی ‌که ذهن از تأثیر آن در امان می‌ ماند. بر اساس این ایده اشیاء می ‌توانند هم ویژگی ‌های فیزیکی (مثلاً داشتن جرم ۷۰ کیلوگرمی) داشته باشند و هم ویژگی‌ های ذهنی (مانند درد) لیکن دوآلیسم می گوید که آنچه فیزیکی است نمی ‌تواند ذهنی باشد و آنچه ذهنی است نمی ‌تواند فیزیکی باشد. جان سرل، فیلسوف مشهور آمریکایی دهه هاست که مساله دوآلیسم (دوگانه انگاری) ذهن – بدن یا به‌عبارت ‌دیگر آگاهی – ماده را واکاوی می کند. سرل می گوید آگاهی به همان سادگی که ″کوه″ یا ″ملکول″ با فیزیک قابل توضیح است، تن به تبیین نمی ‌دهد .از دید او آگاهی یک ویژگی بیولوژیک مغز انسان و سایر موجودات زنده است. جان سرل  می گوید آگاهی چیزی است که از فرایندهای زیست‌ عصب ‌شناختی حاصل می‌ شود. شبیه به سایر ویژگی‌ های بیولوژیک مانند فتوسنتز، هضم، میتوز، گوارش، ترشح صفرا و نظایر آن. سرل نظریه خود درباره ماهیت آگاهی را طبیعت ‌گرایی زیست‌شناختی*  می‌ نامد و بر این باور است که حالت‌ های ذهنی، معلول فرایندهای زیست ‌شناختی اعصاب در مغز هستند. از نظر جان سرل پدیده ‌های ذهنی کاملاً جزء جهان طبیعی ‌اند و چیزی فراتر از طبیعت نیستند. او مایع بودن آب را مثال می زند و می‌گوید رفتار مجموعه مولکول‌ های آب است که مایع بودن آب را تبیین می‌ کند اما هیچ‌ کدام از مولکول‌ های آب به‌ تنهایی مایع نیستند. آگاهی نیز از دید سرل شاید چیزی شبیه به همین خصلت مایع بودن آب باشد. خلاصه سخن سرل این است که برای تبیین مسئله آگاهی باید روی مسئله ″طبیعت‌گرایی زیست‌شناختی″ کار کرد و نه روی دوآلیسم ذهن- بدن. میان آنچه در مغز اتفاق می افتد از یک سو و آنچه که آگاهانه درک و احساس می شود یک ملازمه همیشگی وجود دارد. دلیل اینکه می گوییم مغز، خاستگاه ذهن و آگاهی است این است که ایجاد تغییرات در مغز ، آگاهی ما را نیز دستخوش تغییر می کند. داروهایی که بر کارکرد مغز اثر می گذارند تجربه های ذهنی ما را نیز تغییر می دهند و به عبارت دیگر هم بر احساسات جسمانی و هم  بر حالت های ذهنی و هم واکنش های هیجانی و یا عاطفی ما تاثیر می گذارند. برای مثال درک ما از درد و آسیب، ناشی از تغییرات شیمیایی در محل آسیب است. یک رخداد مادی که تغییرات شیمیایی از طریق نورون های مخصوصی به نام تارهای سی علائمی را به نخاع می رسانند. از نخاع به ساقه مغز، تالاموس و کورتکس بدنی – حسی و کورتکس پوششی مغز. اما آیا دانستن فیزیولوژی درد بدان معناست که توانسته ایم احساس درد را تبیین کنیم و همه چیز را درباره حالت ذهنی درد بدانیم؟ نه! هنوز زود است که بتوانیم قاطعانه چنین ادعایی داشته باشیم.

    *Biological naturalism

     

    لینک مستقیم این مقاله دروبسایت بی بی سی فارسی

  • جبر جغرافیایی، نخبه کشی و فرارمغزها

    جبر جغرافیایی، نخبه کشی و فرارمغزها

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی سوم آگوست 2018

    روز چهارشنبه دهم مرداد ماه ۱۳۹۷، طی مراسمی که در شهر ریودوژانیرو در برزیل برگزار شد چهار ریاضی‌دان به پاس پژوهش های مهمی که در حوزه‌های گوناگون ریاضیات انجام داده ‌بودند مدال فیلدز دریافت کردند. مدال فیلدز، به گواه بسیاری معتبرترین جایزه‌ای است که یک ریاضیدان می‌‍تواند دریافت کند و در بین بسیاری از مجامع علمی به عنوان “نوبل ریاضی” نیز مشهور است. در میان نام برندگان مدال فیلدز این دوره نام کوچر بیرکار، ریاضیدان کرد ایرانی تبار متولد مریوان نیز به چشم می خورد. ریاضیدان برجسته ۴۰ ساله اهل مریوان که پیشتر فریدون درخشانی نام داشته، سال ها پیش و در دوره کارشناسی در دانشگاه تهران تحصیل کرده واینک در دانشگاه کمبریج بریتانیا مشغول به کار و پژوهش است. اعطای این مدال ارزشمند به کوچر بیرکار از دو جهت مورد توجه رسانه ها قرار گرفت. نخست اینکه او یک پناهجو بوده که از ایران به بریتانیا آمده و دوم اینکه دومین ایرانی تباری است که موفق به دریافت جایزه فیلدز می‌شود. پیش از او مریم میرزاخانی برنده مدال فیلدز شده بود. تنها زن برنده مدال فیلدز، ریاضی‌دان برجسته ای که سه سال پس از دریافت این جایزه، پس از یک دوره بیماری سخت درگذشت. مریم میرزاخانی و کوچر بیرکار تنها دانشمندانی نیستند که در دهه های اخیر و بنا به دلایل گوناگون، خانه و کاشانه خود را ترک و به کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند. به راستی چرا مهاجرت نخبگان و آن چه که به فرار مغزها مشهور است، در دهه های اخیر به یکی از بزرگترین مشکلات کشور تبدیل شده است؟

    فرار مغزها  و نابودی منابع انسانی

    با وقوع انقلاب اسلامی در سال پنجاه و هفت و ایجاد فضای سرکوب و رعب و وحشت و به خصوص با شروع انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها، موج بزرگی از مهاجرت نخبگان و دانشجویان ایرانی به راه افتاد. روح الله خمینی پایه گذار جمهوری اسلامی در آن سال ها گفته بود :

    می گویند مغزها فرار کردند! بگذار فرار کنند. جهنم که فرار کردند‏‎ ‎‏این مغزها! مغزهای علمی نبودند این مغزها، مغزهای خیانتکار بودند، و الاّ کسی از‏‎ ‎‏مملکت خودش فرار می کند به امریکا؟! از مملکت خودش فرار می کند به انگلستان و‏‎ ‎‏زیرِ سایه انگلستان می خواهد زندگی بکند؟ (صحیفه نور، جلد ۱۰ صفحه ۸۴)

    این موج مهاجرت با پایان گرفتن دهه شصت به هیچ عنوان کاهش نیافت و به عنوان نمونه  تنها در سال ۱۳۸۸ در حدود ۹۰ نفر از برگزیدگان المپیادهای علمی ایران به خارج مهاجرت کرده اند. گزارش سال ۱۹۹۹ صندوق جهانی پول نشان می داد که ایران با ۱۵ درصد مهاجرت نخبگان به آمریکا و ۲۵ درصد مهاجرت نخبگان به دیگر کشورهای توسعه یافته، در ردیف کشورهای با بالاترین آمار فرار مغزها در جهان قرار گرفته است.

    مواجه با مساله فرار مغزها در بین مسئولان نظام جمهوری اسلامی اما همواره یکسان نبوده است. برخی مثل کامران دانشجو وزیر علوم محمود احمدی نژاد که گفته بود “ما به هیچ عنوان در کشور فرار مغزها نداریم” مساله را از بیخ و بن منکر شدند و برخی به دنبال چاره جویی برآمده اند. بر اساس برخی آمارها خروج سالانه بین ۱۵۰ هزار تا ۱۸۰ هزار متخصص تحصیل کرده، معادل خروج روزانه ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر از ایران خسارت بزرگی به کشور وارد می کند. برخی این خسارت را ، سالانه ۶۰  میلیارد دلار ارزیابی کرده اند و برخی دیگر از خسارات سالانه بیش  از ۱۵۰ میلیارد دلار سخن گفته اند. یعنی به عبارت دیگر چیزی حدود ۱۵ درصد از کل تولید ناخالص داخلی ایران، میزان خسارتی است که با فرار مغزها به کشور وارد می شود. اظهارات پنج سال پیش معاون بنیاد ملی نخبگان نشان می داد که ۳۰۸ نفر از دارندگان مدال المپیاد و ۳۵۰ نفر از برترین های آزمون سراسری از سال ۸۲ تا ۸۶ به خارج از ایران مهاجرت کرده اند.

    چرا مریم میرزاخانی و کوچر بیرکار مهاجرت کردند؟

    در جمهوری اسلامی بودجه های کلانی صرف نهادهای تبلیغاتی می شود و اولویت فرهنگی نظام، ترویج و تحمیل سبک زندگی خود به جامعه است. نخبگان و نوابغ نیز به شکل های منختلف از آسیب این سیاست کلان نظام حاکم در امان نیستند. کافیست به خاطر بیاوریم که مرکز خدمات حوزه علمیه بیش از ۷۰۸ میلیارد تومان بودجه سالانه دارد و این در حالیست که برای نمونه بودجه دانشگاه صنعتی شریف با ۱۳ دانشکده علوم و مهندسی و ۱۸ پژوهشکده و مرکز پژوهشی و حدود پانصد عضو هیئت علمی در سال ۹۷ تنها ۱۷۰ میلیارد تومان تعیین شده است. بودجه های چند صدمیلیارد تومانی دفتر تبلیغات اسلامی قم و موسسه تنظیم و نشر آثار امام و جامعة المصطفی العالمیة و دهها نهاد و سازمان تبلیغات دینی در جمهوری اسلامی، هیچ آینده و تضمینی برای رشد و پیشرفت و بالندگی نخبگان و نوابغ باقی نمی گذارد. از یاد نبریم که مریم میرزاخانی یکی از بازماندگان حادثه سقوط اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۷۶ بود که طی آن هفت نفر از دانشجویان در مسیر بازگشت از اهواز جان خود را از دست دادند. چه بسا آرمان بهراميان، رضا صادقی، عليرضا سايه بان، علی حيدری، فريد كابلی، دكتر مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضايی که در آن حادثه غم انگیزکشته شدند هر کدام می توانستند در سال های بعد مانند مریم میرزاخانی به بلندترین جایگاه های علمی در جهان دست پیدا کنند. مريم ميرزاخاني که در المپياد رياضی هنگ کنگ با ۴۱ امتياز از ۴۲ امتياز مدال طلای جهانی گرفته و سال بعد از آن يعنی ۱۹۹۵ در المپياد جهانی رياضی کانادا با ۴۲ امتياز از ۴۲، رتبه اول طلای جهاني را به دست آورده بود اما جلای وطن کرد و تقریبا در همان سال هایی که کوچر بیرکار به دانشگاه ناتینگهام بریتانیا راه یافت، از دانشگاه هاروارد ایالات متحده آمریکا سر در آورد. زمینه اصلی پژوهشی کوچر بیرکار، هندسه جبری است و مهاجرت او و پناهندگی اش نیز مانند زمینه پژوهشی اش، جبری است. جبری تاریخی و جغرافیایی که در دهه های اخیر، میلیونها ایرانی را مجبور به ترک سرزمین خود کرده است. بیرکار در این سال ها موفقیت های چشمگیری به دست آورده است. او پیش از این در سال ۲۰۱۰ موفق به دریافت جایزه معتبر لورهولم*  شده و در سال ۲۰۱۶ نیز جایزه مور**  را دریافت کرده بود.

    هم مریم میرزاخانی و هم کوچر بیرکار در عین حال که به بالاترین قله های علمی دنیا دست یافتند اما نماد یاس و سرخوردگی نخبگان نیز هستند. نخبگانی که به دلیل ناملایمات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، مجبور به ترک خانه و سرزمین خود شده  اند. یکی پناهجویی نخبه چون فریدون درخشانی با هویتی تازه و به نام کوچر بیرکار (در زبان کردی بە معنی “مهاجر ریاضیدان”) و دیگری مریم میرزاخانی که رسانه های نظام حاکم هنوز هم برای نشان دادن تصویر او با نرم افزارهای ویرایش تصویر، روسری بر سرش کرده یا از فرمول ها و معادلات ریاضی برای پوشاندن موی سر او استفاده می کنند.

    *Leverhulme Prize

    **Moore Prize

     

    لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • آیا خداباوری محصول تکامل زیستی ماست؟

    آیا خداباوری محصول تکامل زیستی ماست؟

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی نوزدهم جولای 2018

    زمانی که از باور به خدا صحبت می کنیم پیش از هر چیز باید مقصود خود را از خدا و مفهوم آن روشن سازیم. نگاهی به لیست خدایان در طول تاریخ نشان می دهد  که مفهوم خدا بسیار فراتر از خدایان ادیان ابراهیمی است. به بیان دیگر، گانش پسر شیوا با سری همانند فیل در هندوستان، خدایان جزایر پلینزی، خدایان محلی سریلانکایی تامیلی، خدایان آزتک‌ها و خدایان مصر و یونان باستان نیز خدایانی محسوب می شوند که ممکن است حتی نام آن ها را نیز نشنیده باشیم. هر چند که امروزه خدایی چون زئوس، یکی از قدرتمندترین خدایان یونان باستان به تاریخ پیوسته و حس ایمان دینی و پرستش را در کسی زنده نمی کند اما هرکدام از این خدایان، روزگاری در گوشه ای از پهنه گیتی ، پیروانی داشته اند و برای بسیاری مقدس بوده اند. تنها در دایرةالمعارف خدایان* بیش از ۲۵۰۰ خدای موجود در تاریخ بشر معرفی شده است. اما به راستی منشاء باور انسان به دین و خدا چیست؟ این موضوعی است که دانشمندان و فیلسوفان بسیاری را با خود مشغول کرده است و هر یک تلاش کرده اند پاسخی برای این پرسش بیابند که باور به خدا از چه زمانی و بر چه مبنایی در فرهنگ های مختلف بشری شکل گرفته است. از دید فروید منشا باور دینی را باید در روان رنجوری بشر جستجو کرد و از دید دورکهایم ، دین یک برساخته اجتماعی است. ریچارد داوکینز، زیست شناس تکاملی، دین را از منظر فرگشتی و بر مبنای نظریه داروین مورد بررسی قرار می دهد و در کتاب مشهور خود (توهّم خدا) می گوید: اگر عصب شناسان یک مرکز مرتبط با باور به خدا در مغز پیدا کنند، دانشمندان داروینیستی همانند من همچنان در پی آنند که دریابند چرا انتخاب طبیعی به گزینش چنین مرکزی انجامیده است؟ به عبارت دیگر خواهیم پرسید چرا آن دسته از نیاکان ما که به لحاظ ژنتیکی مستعد داشتن چنین مرکزی در مغز خود بوده اند باقی مانده و تولید مثل کرده اند؟ پرسش داوکینز در حقیقت این است که دین چه کارکرد و فایده ای برای انسان داشته که با گذشت حدود ۸۰ هزار سال پیش تا کنون بشر را با خود مشغول کرده است. آیا دین عامل سازگاری انسان با محیط بوده است؟

    به تعبیر زیگموند فروید ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﺗﻮﻫّﻢ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﮕﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ و ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﯾﻦ تکبر انسان که ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺗﻮﻫﻤﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﻩ است.

     

    دین، میراث فرهنگی مفید یا مضر؟

    در باب اینکه دین در طول تاریخ حیات انسان فایده یا صرفه تکاملی داشته دیدگاه های مختلفی وجود دارد. برخی دین را به عنوان یک پارازیت فرهنگی**  می بینند که اگرچه برای میزبان انسانی خود فایده ای ندارد و چه بسا مضر هم باشد اما به مثابه انگل فرهنگی برای تکثیر و بقای خود از میزبان انسانی بهره برده است. برخی دین را عامل انسجام درون گروهی در رقابت با دیگر گروه ها می دانند و به عبارتی قائل به این نکته هستند که دین برای بقای گروه های انسانی، فایده تکاملی داشته است. برخی بر این باورند که دین ، نه به صورت مستقیم بلکه محصول جانبی و غیرمفید از خصیصه های دیگری است که به سود سازگاری انسان با محیط بوده اند. آنها رفتار شب پره را مثال می آورند که در حرکت به سمت شعله شمع، رفتاری از خود بروز می دهد که باعث مرگ او می شود. این رفتار  شب پره از دید دانشمندان ، محصول فرعی از پرواز شب پره به سمت ماه و به قصد جهت یابی بوده است. انسان مذهبی وقت و انرژی و هزینه و حتی زندگی خود را وقف باورهایی می کند که کمترین سودی به حال او ندارد اما این رفتار از دید ریچارد داوکینز یک محصول جانبی نامطلوب یا یک انحراف از یک خصیصه دیگر است که شاید زمانی مفید بوده است. به بیان دیگر، گرایشی که در شرایط خاصی توسط نیاکان ما انتخاب شده در واقع دین نبوده است و بلکه فایده های دیگری داشته و تنها به شکلی کاملا تصادفی در قالب رفتار دینی ظاهر شده است.

    خداباوری از دید داروین

    بحث های بسیاری بر سر تفاوت میان بی خدایی و ندانم گرایی در جریان است. خداباوران با یک معیار و شدت مشخص درگیر ایمان به خدا نیستند و بسیاری از بی خدایان نیز در قاب اندیشه خود جایی بین بی خدایی و ندانم گرایی به سر می برند. ریچارد داوکینز در کتاب توهم خدا معیاری را معرفی می کند که به عدد داوکینز*** مشهور شده است. بر این اساس عدد ۱ بیانگر اعتقاد عمیق به خدا و خداباوری حداکثری و عدد ۷ نشان دهنده بی خدایی حداکثری است.  خود داوکینز درباره اینکه کجای این معیار ایستاده می گوید جایی روی شش اما متمایل به هفت. او می افزاید من یک ندانم گرا هستم و آگنوستیک بودن من به وجود خدا به اندازه آگنوستیک بودن من به وجود پری در انتهای باغ است. چارلز داروین نیز دست کم آن گونه که از روی آثار و مکاتبات به جا مانده از او می توان دریافت، بی خدا نبوده است و در نوشته ای مربوط به سال ۱۸۷۹ یعنی سه سال پیش از مرگ می نویسد من هرگز در شدیدترین نوسان های فکری ام آتئیست به معنای منکر وجود خدا نبوده ام و فکر می‌کنم به ‌طور کلی و هر چه پیرتر می شوم، اغلب تعبیر آگنوستیک ، شرح درست تری از وضعیت ذهنی من به دست می دهد.

    باور به خدا از دید زیگموند فروید، عصب شناس و روانکاو مشهور اتریشی یک امر توهّمی است و خدا در نظر او همان مفهوم پدر است که در ذهن انسان تعالی پیدا کرده است.

     

    خداباوری از دید فروید و از منظر فیزیولوژی مغز

     باور به خدا از دید زیگموند فروید، عصب شناس و روانکاو مشهور اتریشی یک امر توهّمی است و خدا در نظر او همان مفهوم پدر است که در ذهن انسان تعالی پیدا کرده است. مفهومی که آدمی بر اثر نیازها و ناتوانی های خود در دوران کودکی به آن پناه برده است. از دید فروید باور دینی از جمله رفتارهای روان رنجورانه انسان مانند وسواس به شمار می رود. با ظهور علم مدرن، بررسی مکانیسم عمل مغز و نقش آن در باور به خدا و ماوراء الطبیعه نیز میسر شد. به تدریج منشاء توهمات دینی و درگیری ذهنی با مذهب و خدا و ارتباط آن با اختلالات شدید سامانه لیمبیک مشخص شد و انسان دانست که ادراکات و تجربیات اسرارآمیز دینی و راز و نیاز و حس پرستش و زانو زدن در برابر قدرتی فراطبیعی از کجا ناشی می شود. مطالعه سال ۲۰۱۶ جانستون**** حتی امکان ارتباط بین تجربیات عمیق مذهبی***** از یک سو و بیماری صرع از سوی دیگر را مورد بررسی قرار می دهد. اگر بتوان دینداری را با فعالیت های الکتریکی غیرطبیعی مغز توضیح داد و باور به خدا را با کارکرد لوب گیجگاهی، دیگر جایی برای خدا و افسانه های دینی باقی نمی ماند و دین و خدا چیزی جز میراث تکاملی زیستی و چیزی جز عملکرد طبیعی مغز نیستند. یافته های داروین در زیست شناسی و صورت بندی نظریه تکامل در کنار پیشرفت های علم به خصوص در نوروساینس و علوم اعصاب به نوعی تکمیل قطعات پازل فهم ما از جهان به شمار می روند. درست همانگونه که کپرنیک در سال ۱۵۴۳ نشان داد زمین مرکز کائنات نیست و هیچ جایگاه ویژه ای نیز در کیهان ندارد، داروین نیز به ما نشان داد که انسان نه تنها اشرف مخلوقات نیست، بلکه حتی با برنج و ماهی و شامپانزه نیز منشا یا نیای مشترک دارد. ضمن آنکه انتخاب طبیعی، مکانیسم پیشنهادی داروین برای تکامل زیستی، جایی برای باور به خدا و افسانه های عهد عتیق که در سِفر پیدایش وداستان آفرینش آدم و حوا و هابیل و قابیل که در کتاب های دینی آمده باقی نمی گذارد. به تعبیر زیگموند فروید ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﺗﻮﻫّﻢ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﮕﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ و ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﯾﻦ تکبر انسان که ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺗﻮﻫﻤﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﻩ است.

    *Encyclopedia of Gods

    **Cultural Parasite

    ***Dawkins number (DN)

    ****Brick Johnstone

    *****hyper-religious experiences

     

    متن این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • گفتگوی کوتاه در برنامه ۶٠ دقیقه تلویزیون بی بی سی فارسی

    گفتگوی کوتاه در برنامه ۶٠ دقیقه تلویزیون بی بی سی فارسی

    خبر بخش مهمی از برنامه‌های روزانه بی‌بی‌سی فارسی است. این برنامه یک ساعته که از شنبه تا چهارشنبه پخش می‌شود با گزارش‌ها و گفت‌وگوهای تحلیلی تصویری روشن و ساده از رویدادهای پیچیده روز جهان ارائه می‌کند.

  • داروینیسم، پایانی بر افسانه آفرینش

    داروینیسم، پایانی بر افسانه آفرینش

    مقاله ای درباره بحث پرگار

     عرفان کسرایی – پژوهشگر فلسفه علم در دانشگاه کاسل آلمان

    در تاریخ علم ، کمتر نظریه‌ای مانند نظریه داروین با جزم‌ها و باورهای دینی درافتاده است. اکتشافات و نظریه‌های انقلابی بزرگ در تاریخ علم کم نیستند. برای نمونه نظریه‌ اتمی بوهر، نظریه الکترومغناطیس ماکسول، نظریه نسبیت اینشتین هر کدام سهم بزرگی در گسترش افق دید بشر و فهم او از طبیعت داشته‌اند. در این بین اما گویی که نظریه داروین، تفاوتی بنیادین با سایر نظریه‌های علمی دارد. نظریه داروین، انسان را با حقیقتی ژرف در طبیعت مواجه می‌کند که تا زمان انتشار کتاب اصل انواع (خاستگاه گونه‌ها)  چارلز داروین در سال ۱۸۵۹ از دید بشر پنهان مانده بود. این که تنوع زیستی و تعدد حیرت آور گونه‌های حیات بر روی زمین، در جریان انتخاب طبیعی و طی فرایند‌های چندصد میلیون ساله اتفاق افتاده‌، کاملا با خلقت دفعی، با داستان آدم و حوا، داستان کشتی نوح و سفر پیدایش که در متون دینی آمده در تضاد و تعارض بود. دین قبلا هیچ نظری درباره الکتریستیه، درباره ماهیت نور یا درباره اتم‌ها نداشت اما نظریه داروین، به موضوعاتی می‌پرداخت که دین، پیشتر درباره آن نظر داده بود. از این رو به سختی می‌توان فردی مذهبی یا نهادی دینی را یافت که مثلا با نظریه نسبیت خاص اینشتین یا نظریه اپتیک کوانتومی مخالفتی داشته و در تد اندپی انکار آن باشد. نظریه داروین اما در طی حدود یکصد و پنجاه سال اخیر به یکی از بزرگترین چالش‌های دین تبدیل شده است.

    رویارویی نظریه داروین با اساطیر دینی

    اسطوره آفرینش یا به عبارت دیگر، داستان و روایتی که ادیان مختلف درباره حیات روی زمین و یا پیدایش جهان ارائه می‌کنند کم و بیش مشابه یکدیگر است. از روایت اساطیری یونانی یا چینی گرفته تا روایت سومری و بابلی و حتی متون یهودی و مسیحی و اسلامی که بر اساس آنها جهان با فرمان الهی در شش روز خلق شده و در آن انسان به عنوان اشرف مخلوقات ، از بهشت رانده شده و بر زمین هبوط کرده است. موجودی که از گل و خاک آفریده شده و با دمیده شدن روح خدا در او بر سایر موجودات برتری داده شده است. این روایت‌های اسطوره‌ای دست کم در چند نقطه تاریخی، به شکلی بنیادی در تعارض با علم و یافته‌های علمی قرار گرفته است. نخستین رویارویی را شاید بتوان در نظریه خورشیدمرکزی کوپرنیک در عصر رنسانس پیدا کرد. دیدگاه کوپرنیک، جایگاه زمین در کائنات را از عرش به فرش کشید و نشان داد، زمین هیچ موقعیت به خصوصی در جهان هستی ندارد. نظریه کوپرنیک به وضوح در تعارض با باور دینی کلیسایی بود که زمین را مرکز جهان هستی می‌دانست. نظریه داروین یک گام به پیش رفت و نشان داد، انسان هیچ موقعیت به خصوصی بر روی زمین ندارد و از قضا تاج آفرینش یا اشرف مخلوقات نیست. بر اساس نظریه داروین، انسان موجودی است که با سایر موجودات، نیای مشترک دارد و این مکانیسم انتخاب طبیعی است که این پیچیدگی حیرت برانگیز و این نمایش باشکوه را در دنیای گیاهان و جانوران ایجاد کرده است.

    بدفهمیها از نظریه تکامل

    بدفهمی‌ها از نظریه داروین فقط مختص به عوام نیست. بسیاری از متخصصان یا متفکرانی که با جزییات نظریه داروین آشنا نیستند نیز ممکن است آن را اشتباه درک کرده و یا چه بسا حتی با نظریه لامارک جابجا بگیرند. برای نمونه در منابع فارسی زبان، دکترعبدالکریم سروش در کتاب “علم چیست؟ فلسفه چیست؟” و نیز در کتاب “دانش و ارزش” (که در آن اوولوشن را “برآمدن” می نامد) نظریه داروین  و بقای اصلح را با بیانی اشتباه معرفی می‌کند و :می‌نویسد

    ” اگر بپرسيم كدام جانور است كه حفظ خواهد شد؟ پاسخ اين است: آن كه شايسته تر است و اگر بپرسيم كدام جانور شايسته تر است؟ جواب اين خواهد بود: آن كه حفظ خواهد شد.

    و از آن نتیجه می‌گیرد که نظریه انتخاب طبیعی و بقای اصلح، دور منطقی دارد و اصطلاحا توتولوژیک است.* به باور نویسنده، نظریه تکامل داروین از پیش‌بینی، که لازمه هر نظریه علمی است عاجز است و شاهد و قرینه مستقلی غیر از تعریف دوری خود ندارد. در کنار اینها  یکی از رایج‌ترین بدفهمی‌ها از نظریه داروین در بین غیرمتخصصان این است که برخی به اشتباه تصور می‌کنند نظریه داروین می‌گوید انسان از نسل میمون است و بلافاصله می‌پرسند اگر که انسان از نسل میمون است پس چرا هنوز میمون وجود دارد؟ چرا برخی از این میمون‌ها هنوز میمون مانده‌اند و بقیه انسان شده‌اند؟ چنین پرسشی از اساس اشتباه است و مانند این است که بپرسیم اگر استرالیایی‌ها و آمریکایی‌ها از نسل اروپایی‌ها هستند پس چرا هنوز اروپایی وجود دارد؟ این درک اشتباه از نظریه داروین مبنی بر اینکه انسان برآمده از میمون است در اواخر بخش اول از کتاب “علم چیست، فلسفه چیست؟” دکتر عبدالکریم سروش نیز تکرار شده است. دکتر عبدالکریم سروش می نویسد :

    “درﺳﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ اﻧﺴﺎن ﺑﺮآﻣﺪه از ﻣﻴﻤﻮن اﺳﺖ . اﻣﺎ ﻧﺎدرﺳﺖ اﺳﺖ اﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ اﻧﺴﺎن ﭼﻴﺰی ﺟﺰ میمون برهنه نیست.” **

    جمله نخست به وضوح اشتباه است. انسان برآمده از میمون نیست. درست این است که بگوییم ما با میمون‌ها و کپی‌ها نیای مشترکی داریم که حدود ۷ میلیون سال پیش می‌زیسته لیکن این نیای مشترک، انسان یا میمون نبوده و در واقع موجودی شبیه به کپی بوده است. این بدفهمی‌ها همواره در این حد ساده‌انگارانه نیست. گاهی پذیرش این‌که این حد از پیچیدگی در ساز و کار عضوی مانند چشم، به صورت تصادفی شکل گرفته غیرممکن است. البته چشم به صورت تصادفی شکل نگرفته و ایراد بزرگ در به کارگیری کلمه‌ی تصادفی درست همینجاست. تکامل یا فرگشت، فرایندی صرفا تصادفی نیست. از قضا آنچه که داروین صورتبندی کرده (یعنی انتخاب طبیعی) اصلا و ابدا تصادفی نیست و فرایندی است که طی آن انباشت تدریجی تغییرات کوچک، می‌تواند به شکل‌گیری یک عضو پیچیده مانند چشم منجر شود. این همان شمّ ناباورانه‌ای است که ویلیام پالی الهیات‌دان بریتانیایی در تمثیل ساعت‌ساز به کار می‌برد. اینکه اگر در بیابان، ساختار پیچیده‌ای چون ساعت ببینم که گوشه‌ای افتاده، نخواهم گفت که این ساعت خودبخود ایجاد شده و همواره اینجا بوده است. چنین ساختار پیچیده‌ای حتما سازنده‌ای و ساعت‌سازی داشته که قطعات و اجزای آن را با هدف مشخصی در کنار هم قرار داده است. در صورت‌بندی این استدلال اشتباه، نمی‌توان به پالی خرده گرفت. او در کتاب الهیات طبیعی، اطلاعی از نظریه داروین نداشت (از نظر تاریخی نمی‌توانست داشته باشد چون کار داروین در حدود نیم قرن پس از درگذشت پالی منتشر شد). نظریه داروین می‌تواند شکل‌گیری گونه‌های زیستی پیچیده را توضیح دهد. این نظریه قادر است روند شکل‌گیری اعضایی مانند چشم را که به نظر می‌رسد برای هدف مشخصی و توسط یک ناظر و طراح هوشمند طراحی شده‌اند توضیح دهد. هر چند ممکن است باور این مساله دشوار باشد اما طبیعت، برای پیشبرد انتخاب طبیعی نیازی به طراح ندارد و خود قوانین طبیعت هستند که مکانیسم انتخاب طبیعی را پیش می‌برند. درست مثل گردش سیارات در مدار مشخص به دور خورشید که غربال طبیعی قوانین فیزیک است. قوانین کپلر و ساختار فیزیکی جهان ایجاب می‌کند که سیارات در مدار مشخصی به دور خورشید بگردند.

    نظریه داروین یک نظریه است

    یکی از رایج‌ترین اشتباهات مخالفان نظریه داروین این است که تصور می‌کنند نظریه داروین صرفا یک نظر است. به عبارت دیگر آن‌ها مفهوم نظریه در علم را با عبارت روزمره “نظر” جابجا گرفته‌اند. نظریه داروین، نظریه‌ای است درباره‌ی یک فکت. نظریه‌ای درباره‌ی یک واقعیت که در طبیعت اتفاق افتاده است. البته ممکن است روزی نظریه داروین با یک نظریه بهتر و جامع‌تر جایگزین شود اما این موضوع، اختلافی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کند. فرگشت یا همان تکامل، فرایندی بوده (و هست) که واقعا در طبیعت اتفاق افتاده (و هنوز هم می‌افتد و خود ما بخشی از فرایند تکامل هستیم و نه در نقطه غایی آن) و انکار آن چیزی مانند انکار وجود گرانش یا جاذبه زمین است. گرانش را نیز در فیزیک می‌توان در پرتو نظریه‌های مختلفی تفسیر و تبیین کرد. (گرانش به مفهوم نیوتنی یک چیز است و به مفهوم نسبیتی چیز دیگری است و با خم هندسی فضا در هندسه نااقلیدسی تبیین می‌شود.) اما صرف نظر از اینکه چطور توضیح داده شود، یک فکت (واقعیت) به شکل جاذبه وجود دارد. اشیاء به زمین سقوط می‌کنند چه ما نیوتنی به آن نگاه کنیم چه نسبیتی. نظریه تکامل قدرت تبیینی دارد همانطور که نظریه نسبیت عام اینشتین، وجود سیاهچاله‌ها یا خم شدن نور در جاذبه خورشید را توضیح می‌دهد. یک نظریه در طول زمان مدام بهتر و بهتر می‌شود و در معرض نقد قرار می‌گیرد و این مساله فقط منحصر به نظریه داروین نیست.در کیهان شناسی نیز برای مثال، ثابت کیهانی (فرض اینشتین برای توجیه جهانی ایستا) با مشخص شدن انبساط جهان (کشف ادوین هابل در سال ۱۹۲۹) با مشکل مواجه شد و بعدها با کشف انبساط شتابدار جهان دوباره توسط کیهان‌شناسان جدی گرفته شد. برای کسانی که با تاریخ علم و مفهوم نظریه های علمی آشنایی دارند این موضوع کاملا آشناست.

    آیا ممکن است نظریه داروین اشتباه باشد؟

    گاهی برای روشن شدن وجوهی از یک نظریه، زمان طولانی لازم است. مثلا امواج گرانشی در حدود یکصد سال پس از پیش بینی نسبیت اینشتین در رصدخانه لایگو آشکار سازی شد. نظریه داروین هم از این قاعده مستثنی نیست. جنبه‌های بسیاری بود که داروین از آن اطلاع نداشت. داروین چیزی از کار مندل و مهم‌تر از آن چیزی از ژنتیک نمی‌دانست. این مساله نقطه ضعفی برای نظریه داروین محسوب نمی‌شود. ماکسول هم که با صورت‌بندی معادلات الکترومغناطیسی گام بزرگی در علم برداشت، به فرض غلطی مثل وجود اتر برای انتشار امواج الکترومغناطیسی باور داشت. بنابراین این که یک نظریه علمی به مرور زمان سازگارتر و بهتر و دقیق‌تر می‌شود موضوعی منحصر به نظریه داروین نیست. در مقام مقایسه، نظریه داروین مانند پازل نقاشی مونالیزا است که بخش‌های بسیاری از آن برای علم امروز روشن شده است. قطعات پراکنده‌ای از این پازل (مثلا در پس زمینه یا قسمت مو) ممکن است هنوز مشخص نباشد اما یک چیز برای عقل سلیم واضح است. این نقاشی هرچه هست نمی‌تواند مثلا پازل نقاشی تابلوی جیغ ادوارد مونک باشد. شواهد تکامل (در اینجا : قطعات پازل) به قدری زیادند که ما مطمئنیم در حال تکمیل پازل نقاشی مونالیزا هستیم و نه چیز دیگر. شاید گفته شود هیچ یک از ما تکامل یک ماهی یا طوطی را به معنی متداول در علم، مشاهده نکرده‌ایم. این پرسش جای بحث بسیار دارد زیرا مفهوم مشاهده در علم ، عملا تا این حد ساده نیست. ما درون خورشید را نیز مشاهده نکرده‌ایم و هیچ دانشمندی، قطعه‌ای از درون خورشید را به آزمایشگاه نیاورده تا ساختار شیمیایی آن را آزمون کند. با این وجود آیا این بدین معناست که مثلا درون خورشید از سرب و جیوه تشکیل شده و آنچه که دانشمندان از ساختار درون خورشید به ما می‌گویند اشتباه است؟ خیر! روش علمی که در نظریه داروین به کار گرفته می‌شود نیز همانقدر معتبر و عقلانی است که در کیهان‌شناسی و یا زمین‌شناسی از آن بهره می‌گیریم.

    راه حل مذهب در مواجهه با نظریه داروین

    نظریه داروین ماهیتا با دین و دینداری و باور به آفریدگار در تعارض است. نظریه انتخاب طبیعی داروین، پیچیدگی حیات را بدون استفاده از فرض اضافی  توضیح می‌دهد. این نظریه مبتنی بر یک فرایند مادی و خودکار است که هیچ سهم و جایگاهی برای یک خالق متعال قائل نیست. با این وجود باورمندان به مذاهب، امروز به ندرت از نظریه خلقت آنی پشتیبانی می‌کنند. هواداران طراحی هوشمند ، در عین حال که اساسا فرگشت را می‌پذیرند، به لزوم وجود یک آفریدگار و طراح هوشمند در طراحی ساختار پیچیده حیات باور دارند. بزرگترین نقص این دیدگاه آنجاست که توانایی تنظیم چنین پیچیدگی و تکامل، مستلزم این است که خود آفریننده یا طراح، بی نهایت پیچیده باشد. بنابراین کسی که به طراحی هوشمند باور دارد بنا را بر این می‌گذارد که موجودی دانا و با پیچیدگی فوق العاده زیاد وجود دارد. اما مشکل اینجاست که خود آن طراح پیچیده را توضیح نمی‌دهد و آن را صرفا با ایمان قلبی می‌پذیرد و نه با استدلال و آزمون تجربی. لیکن از نظر روش علمی، نظریه داروین و انتخاب طبیعی، بسیار باورپذیرتر از این است که قبول کنیم انسان از گل و خاک آفریده شده است. ریچارد داوکینز زیست شناس تکاملی بریتانیایی جایی می‌گوید: مذهب ما را به راضی بودن و سرسپردگی تعلیم می‌دهد تا از درک علمی جهان و از درک ساز و کار حاکم بر جهان ناتوان باشیم. از دید داوکینز، فرض وجود خدا، هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ پدیده‌ای نیست. زیرا صرفا چیزی را فرض می‌گیرد که قرار است توضیح دهیم. فرض سختی می‌کند تا مساله سختی را توضیح دهد و مساله را رها می‌کند. آیزاک آسیموف جایی گفته بود برای قبول آفرینش باوری باید همه زیست شناسی، بیوشیمی، زمین شناسی و اخترشناسی جدید و به طور کلی تمام علم را کنار گذاشت.

    نه تنها نظریه داروین از طبیعت اسطوره زدایی می‌کند بلکه کیهان‌شناسی نیز به تدریج به این سو می‌رود که تبیین خلقت‌گرایانه در ایجاد جهان را حذف کند. فیزیکدانانی مانند استیون هاوکینگ معتقد بودند که علم روزی توضیحی برای پیدایش جهان خواهد یافت. این اسطوره زدایی عملا علیه مذهب است. کسی که ساز و کار کیهان را با استفاده از روش علمی درک کند دیگر باور نخواهد کرد که شهاب‌سنگ ها (آنطور که متون دینی می گویند) تیرهایی هستند که از عالم غیب برای رانده شدن شیاطین در آسمان پرتاب شده‌اند. علم به صورت ذاتی، الهیات و نگاه اسطوره‌ای به طبیعت را کنار می‌زند. نظریه داروین، خواه ناخواه داستان آفرینش انسان از گل و خاک و یا رانده شدن او از بهشت و خوردن میوه ممنوعه را غیرقابل باور می‌کند.

    آیا نظریه داروین، اثبات شده است؟

    مفهوم اثبات در مسائل فلسفه علم و روش علمی بسیار می‌تواند گمراه کننده باشد. نظریه داروین اما برخلاف آنکه کارل پوپر آن را در آثار اولیه خود مانند کتاب فقر تاریخیگری***  و یا حتی در کتاب در جستجوی ناتمام****، ابطال‌ناپذیر می‌دانست (در کنار نظریه‌های فروید و مارکس و آدلر) کاملا آزمون‌پذیر و ابطال پذیر است. (برای نمونه نگاه کنید به مبحث تکامل آزمایشگاهی و کار ریچارد لنسکی  در دانشگاه میشیگان که در آن از سال ۱۹۸۸ تا کنون حدود ۶۶۰۰۰ نسل باکتری بررسی شده اند)*****

    بنا براین برخلاف اصرار دینداران مبنی بر وجود حلقه مفقوده در نظریه داروین، فسیل‌ها تنها شواهد برای تایید نظریه تکامل نیستند. نظریه داروین بر خلاف باور الهیاتی، خود را در معرض نقد و آزمون و کوشش معطوف به ابطال قرار می‌دهد. شاید حتی گفته شود لزومی ندارد که هر کوشش فکری بشر حتما ابطال پذیر باشد و ابطال ناپذیر بودن باور دینی به معنای بی محتوا و پوچ بودن آن نیست. این سخن از جهاتی درست است. موسیقی و شعر، داستان و تاریخ یا قوانین ورزشی ابطال پذیر نیستند و ابطال ناپذیربودن آنها هم نقطه ضعف محسوب نمی‌شود. اما باور دینی از این لحاظ مانند فعالیت های ذوقی بشر نظیر هنر و ادبیات نیست. دین مدعی است آموزه هایی برای فهم جهان دارد و برنامه ای برای سعادت انسان. اگر روزی شواهدی در رد نظریه داروین پیدا شود، نظریه داروین ابطال می‌شود و ما باید در پی نظریه‌ای باشیم که بتواند پدیده‌هایی که نظریه داروین قادر به تبیین آن نیست را توضیح دهد. اما کسی که به متون دینی باور دارد حتی اگر تمام شواهد دنیا هم بر خلاف رای او باشند، از آنجا که در کتاب مقدس طور دیگری نوشته، آن شواهد را نخواهد پذیرفت.

    *(عبدالکریم سروش، دانش و ارزش: پژوهشی در ارتباط علم و اخلاق (ص. ۱۱۴

    **(عبدالکریم سروش، علم چیست، فلسفه چیست؟” ، بخش اول (علم چیست؟

    ***Karl R. Popper, The Poverty of Historicism (P.109)

    **** Karl R. Popper, Unended Quest: An Intellectual Autobiography (P. 170)

    ***** The E. coli long-term evolution experiment (LTEE)

    لینک این مقاله در فیس بوک برنامه پرگار

    این مقاله و سایر مقالات مرتبط با برنامه پرگار وبسایت بی بی سی فارسی

  • “سراب آرمانشهر افلاطونی” چه کسی باید حکومت کند؟

    “سراب آرمانشهر افلاطونی” چه کسی باید حکومت کند؟

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی | چهارم جولای 2018

    ايدئولوژ‌ی هايی كه وعده محقق كردن بهشت بر روی زمين را می‌دهند به تحقق جهنم بر روی زمين می ‌انجامند.

                                                                                                                                (کارل پوپر)

    یکی از بنیادی ترین مبانی نظریه های سیاسی، پرداختن به این پرسش است که “چه کسی باید حکومت کند؟” .  در ایران امروز نیز به خصوص در ادبیات عامه، مردم بسیاری این پرسش را طرح می کنند که با فرض رفتن حکومت جمهوری اسلامی، چه آلترناتیوی وجود دارد و اساسا چه کسی باید روی کار بیاید. این پرسش اگرچه که با این ادبیات ساده مطرح می شود اما در کنه خود، یکی از دیرینه ترین پرسش های فلسفه سیاسی است و قدمت آن حتی به زمان افلاطون در یونان باستان می رسد. افلاطون در یک بند مشهور از کتاب خود به نام جمهوری *، می گوید که فیلسوفان باید شاه شوند و به عکس، شاهان یا حاکمان مستبد همچون فیلسوفان تعلیم یابند. افلاطون تنها فیلسوفی نیست که درباره این پرسش که چه کسی حکومت کند، نظریه پردازی کرده است. مارکسیسم  نیز به عنوان یک نظام فلسفی درباره دولت، ملت و حاکمیت حرف دارد. مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا، به مثابه ویژگی ماهوی دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم و کمونیسم و از تمرکز قدرت سیاسی در دست اکثریت جامعه یعنی طبقه کارگر در قالب شوراها صحبت می کند. در تاریخ پادشاهان ایران باستان نیز موهبت فرّه ایزدی ، پادشاه را واسطه فیض الهی می ساخت و به نوعی مبنای حق الهی او برای حکومت به شمار می رفت. این پرسش که “چه کسی باید حکومت کند” با ظهور خوانش شیعی از مهدویت و شکل گیری ایده ولایت فقیه ، به کلاف سردرگمی تبدیل شد و حاکمیتی که از بهمن پنجاه و هفت، زمام امور در ایران را به دست گرفته بود به روش های گوناگون در پی تئوریزه کردن حق حاکمیت و توجیه مشروعیت خود برآمد. از دید مرتضی مطهری یکی از تئورسین های جمهوری اسلامی،حکومت در صورت وجود پیامبر و امامان شیعه ، حقی است که از ناحیه خدا به این افراد داده می شود و مردم در دادن این حق هیچ گونه دخل و تصرفی ندارند و اساسا نقش مردم در مورد ولایت این امامان پذیرشی است و نه مشروعیت بخشی به آن حق. این تئوری ها البته کارکردی درون دینی دارند و برای بخشی از جامعه که نه به دین رسمی باور دارد و نه به قرائت فقاهتی از آن، اساسا نه قابل فهم است و نه قابل پذیرش. از دید مذهبی شیعه، بهترین حالت این است که امام معصوم که به روایت آنها مصون از خطا و گناه است، زمام امور را به دست بگیرد و جامعه را اداره کند. قرائت رسمی جمهوری اسلامی ، این حق را در زمان غیبت (زمانی که شیعیان اعتقاد دارند، امام آخر از نظرها غایب شده است) در قالب نظریه ولایت فقیه تئوریزه کرده است و تلاش کرده به این پرسش پاسخ دهد که چه کسی باید حکومت کند. پایه گذار جمهوری اسلامی در اسفند ۱۳۵۷ گفته بود: “ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می خواهیم مرفه باشد. … دلخوش به این مقدار نباشید که فقط مسکن می سازیم، آب و برق را مجانی می  کنیم، اتوبوس را مجانی می کنیم.دلخوش به این مقدار نباشید.معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می دهیم.”  لیکن با گذشت چهار دهه از شکل گیری جمهوری اسلامی نه تنها هیچ یک از این وعده ها عملی نشد بلکه وضعیت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، همچنان در بحرانی عمیق به سر می برد. در چنین شرایطی بسیاری از مردم و متفکران هنوز از خود می پرسند به راستی با کنار رفتن و به فرض فروپاشی جمهوری اسلامی، چه کسی یا چه گروهی باید زمام امور را به دست بگیرد تا اوضاع سامان یابد؟ این درست همان نقطه ای است که به نظر می رسد جامعه ایران هنوز توافقی بر سر آن دست نیافته است. با این وجود ، حتی اگر روزی یک اجماع کلی بر سر این موضوع حاصل شود که چه کسی یا چه گروهی باید حکومت کند، باز هم گرهی از کار فروبسته ما نخواهد گشود و هنوز یک مساله مهم دیگر وجود دارد که باید روشن شود.

    چرا این پرسش، به صورت بنیادین غلط است

    کارل پوپر، فیلسوف سیاسی معاصر برای رد این ایده افلاطون که فیلسوفان باید حاکم شوند، توماس مازاریک ** (به تعبیر او فیلسوف-شاه جمهوری چکسلواکی) را مثال می آورد که یک فیلسوف متبحر بود و در عین حال ، متاثر از نظریه های فلسفی نادرست (به تعبیر پوپر) دست به به اقداماتی زد که تجزیه امپراتوری قدیمی اتریش را به دنبال داشت. رویدادی که برای اروپا و جهان فاجعه بار بود و بی ثباتی حاصل از آن تا حد  زیادی سبب ظهور نازیسم و حتی موجب سقوط خود جمهوری چکسلواکی مازاریک بود. از دید پوپر، پرسش مشهور افلاطون مبنی بر اینکه چه کسی باید حکومت کند، اشتباه است و منشاء تمام باورهای غلط ما از فلسفه سیاسی. از دید او این یک ایده جنون‌آمیز خواهد بود اگر که امیدوار باشیم انتخاب بهترین، شایسته‌ترین و لایق‌ترین حاکمان، الزاماً سعادت برای عموم مردم جامعه به ارمغان خواهد آورد.

    به نظر پوپر، در عمل تنها دو نوع عمده حکومت وجود دارد:

    یک) حکومت هایی که بدون خشونت و خونریزی و از طریق انتخابات از قدرت خلع می‌شوند و سقوط می‌کنند.

    دو) حکومت‌هایی که فقط توسط انقلاب‌های خونین می‌توان آنها را از قدرت خلع کرد و به زیر کشید. پوپر آنها را حکومت‌های استبدادی یا همان دیکتاتوری می‌نامد.

    از دید این فیلسوف سیاسی، این پرسش و نگرش اتوپیایی (آرمانشهری) افلاطونی که “چه کسی باید حکومت کند” چندان مهم نیست. به این پرسش می توان به شکل های گوناگون پاسخ داد. مثلا می توان گفت “بهترين­ها بايد حکومت کنند” يا فرزانگان یا در بهترين حالت ممکن است با رویکردی دموکراتیک بگوییم، اکثريت بايد حکومت کند. اما در فلسفه سیاسی، پرسشی مهم تر از آن وجود دارد که همه ما باید ذهن و اندیشه خود را به آن معطوف کنیم و نه به نظریاتی که در تقابل با شکل گیری یک جامعه باز *** هستند. ما باید با نظریاتی مشغول باشیم که به ما می آموزند چگونه می توان حکومتی را روی کار آورد که براندازی آن با صندوق رای ممکن باشد، نه با  نظریاتی مانند رویکرد فلسفی افلاطون (در توضیح مدینه فاضله) یا نظریه‌های هگل و مارکس که به تعبیر پوپر به تئوری‌های توتالیتر و اصطلاحا به توتاليتاريانيسم  می انجامند. به عبارت دیگر، مهمترین پرسش فلسفه سیاسی نباید این باشد که چه کسی حکومت کند. مهمترین پرسش این نیست که با سقوط یک حاکمیت، چه حکومتی را با آن جایگزین کنیم. این نیست که اینها بروند پس چه کسی بیاید، بلکه باید به فکر ساز و کاری سیاسی و حقوقی بود که هر حکومتی را که قرار است بر سر کار بیاید، صرف نظر از شکل آن بتوان از طریقی مدنی و صرفا با صندوق رای به زیر کشید.

     

    *Republic

    **Tomáš Masaryk

    ***The Open Society

    ****Totalitarianism

     

    لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • داروین و خدا – برنامه پرگار تلویزیون بی بی سی فارسی| ژوئن 2018

    داروین و خدا – برنامه پرگار تلویزیون بی بی سی فارسی| ژوئن 2018

    نظریه‌ی داروین با ایده‌ی آفرینش خدایی جمع شدنی‌ست؟

    چارلز داروین بدون آنکه خود بخواهد اعتقاد دینی در مورد آفرینش انسان را از پایه به لرزه درآورد. آیا راهی هست که بتوان ایمان دینی در مورد آفرینش خدایی انسان را با نظریه ی تکامل داروین سازگار کرد؟ مهمان‌های برنامه: سروش دباغ پژوهشگر مطالعات اسلامی وعرفان کسرایی پژوهشگر مطالعات علم. بحث درباره “نظریه‌ی داروین با ایده‌ی آفرینش خدایی جمع شدنی‌ست؟”

    لینک این برنامه در کانال یوتیوب بی بی سی

    لینک این برنامه در وبسایت بی بی سی فارسی

    پادکست این برنامه

    نسخه کم حجم این برنامه

     

    فایل صوتی کم حجم

    شامل چند دقیقه بحث بیشتر در پایان برنامه

  • سهمیه‌ها، بورسیه‌ها و ژن‌های خوب

    سهمیه‌ها، بورسیه‌ها و ژن‌های خوب

    خبر افزایش سهمیه ایثارگران در کنکور در روز سه‌شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷ به قدری حساسیت برانگیز بود که ایسنا تیتر خبر خود را به سرعت تغییر داد و به جای کلمه‌ی افزایش، از تعبیر “ساماندهی” سهمیه ایثارگران در کنکور استفاده کرد.  ماجرا از این قرار است که بر اساس ماده واحده مصوب در مجلس شورای اسلامی، سهمیه ورود (سهمیه همسران و فرزندان جانبازان زیر ۲۵ درصد و همسران و فرزندان رزمندگان با حداقل ۶ ماه حضور داوطلبانه در جبهه)، از ۵ درصد به ۳۰ درصد افزایش می‌یابد. هر چند که همزمان با افزایش سهمیه ایثارگران در کنکور، حد نصاب نمره قبولی برای این سهمیه نیز از ۷۰ درصد به ۸۵ درصد برای رشته های پزشکی، دندانپزشکی و داروسازی و ۸۰ درصد برای بقیه رشته ها افزایش یافته اما این مساله تغییر چندانی در کلیت موضوع ایجاد نمی کند. استفاده از یک رانت حکومتی، آن هم در ابعادی این چنین وسیع، سطح علمی دانشگاه ها را به شدت تنزل خواهد داد و با ایجاد یک فرصت تحصیلی نابرابر، فارغ التحصیلانی را وارد بازار کار خواهد کرد که فاقد صلاحیت  و توانایی علمی لازم هستند.

    سهمیه ها و مساله تبعیض

    اولویت در پذیرش دانشجو و سهمیه حق تحصیل برای معلولان جسمی و حرکتی و نابینایان و … در بسیاری از کشورهای پیشرفته، نشان توسعه یافتگی و رعایت حقوق گروه های مختلف اجتماعی است. در بسیاری از دانشگاه های اروپایی از دو تا پنج درصد از ظرفیت دانشگاهی برای معلولان (برای خود معلولان و نه برای همسران و فرزندان آنها) در نظر گرفته شده است و این مساله به نوعی به ایجاد شرایط برابر و عادلانه در حق تحصیل یاری می رساند. اما آن چه که در آموزش عالی ایران می گذرد در کمتر نقطه ای در دنیا می توان یافت. تنها در یک حاکمیت ایدئولوژیک می توان تبعیض را این چنین قانونی کرد و ظرفیت دانشگاهی کشور را تا این حد گشاده دستانه توزیع کرد. فلسفه وجودی سهمیه های دانشگاهی، ایجاد عدالت آموزشی و اعطای فرصت برابر تحصیل به همه افراد جامعه است. برای نمونه اِعمال سهمیه مناطق (یا سهمیه بومی) در کنکور سراسری از سال ها پیش وجود داشته اما سهمیه هایی نظیر ایثارگران و جانبازان، سهمیه بسیج فعال (برای دانشگاه آزاد) ، سهمیه شاهد و نظایر آن سهمیه هایی بودند که با شکل گیری جمهوری اسلامی به نظام آموزشی وارد شدند. از این رو باید بین سهمیه مناطق از یک سو و سهمیه های ساختگی مانند بسیج فعال تفاوت قائل شد. سهمیه مناطق (سهمیه مناطق یک و دو و سه) بر اساس میزان دسترسی به امکانات آموزشی طراحی شده و بر اساس آن ، داوطلبان هر منطقه تنها با یکدیگر رقابت خواهند کرد. این مساله منطقی و عادلانه به نظر می رسد چرا که افراد شرکت کننده در کنکورهای آزمایشی تجربی ، ریاضی ، انسانی ،هنر و زبان های خارجه در هر منطقه از امکانات مشابه بهره مند نیستند. شهرهای بزرگتر امکانات آموزشی بیشتری دارد و ناعادلانه خواهد بود اگر دانش آموزی در یک روستای دورافتاده با دانش آموزی که در بهترین مدارس تهران تحصیل می کند وارد رقابت شود. اما سهمیه هایی مانند سهمیه بسیج فعال که حکومت های استبدادی برای هواداران خود کنار می گذارند چیزی جز یک رانت تحصیلی نیست و حاصلی جز تخریب ساختار آموزشی کشور ندارد.

    ژن خوب و بورسیه های جنجالی

    چهار سال پیش در خرداد ۱۳۹۳ مساله اعطای بورسیه های غیرقانونی جنجال و سر و صدای زیادی به پا کرد و حتی به استیضاح و عزل وزیر علوم حکومت جمهوری اسلامی انجامید. اگرچه روایت های مختلفی از این رانت تحصیلی وجود دارد اما اغلب روایت ها حاکی از آنند که در حدود سه هزار نفر با تخلفاتی آشکار، بورسیه های دولتی دریافت کرده اند. این بورسیه ها در سال های بین ۱۳۸۵  تا ۱۳۹۲ به دانشجویانی اعطا شده بود که از کمترین صلاحیت های علمی نیز برخوردار نبوده  و تنها به واسطه رانت و زد و بند و روابط با حکومت، موفق به دریافت آن شده بودند. با استفاده از این بورسیه های رانتی، ۷۳ دانشجو با معدل کار‌شناسی زیر ۱۴ و همچنین ۷۰‌ نفر دانشجو با معدل کارشناسی‌ ارشد زیر ۱۶ به دانشگاه‌های خارج از کشور اعزام شده‌ بودند. در یک نمونه داماد و پسر یکی از نمایندگان مجلس با کمک این رانت ناعادلانه ، امکان تحصیل در آمریکا و کانادا را پیدا کرده بودند و دیگری یعنی فرزند وزیر سابق با معدل ۱۳ از بورسیه نخبگان استفاده کرده به تحصیل در مقطع دکترا در خارج از کشور مشغول شده بود.

    مدیرانی که دوست دارند عضو هیات علمی باشند

     

    در کنار سهمیه های رانتی، بسیاری از مدیران رده های میانی و عالی نظام جمهوری اسلامی نیز به تیتر دکترا و یا عضویت در هیئت علمی دانشگاه علاقه بسیاری دارند. بسیاری از مقامات قبلی و حاضر سپاه پاسداران و بخش های دیگر حکومت، خود را استاد دانشگاه می دانند و به عنوان نمونه حسن فیروزآبادی در برگه صورتجلسه  تحویل ویلای لواسان که اخیرا جنجال برانگیز شده، شغل خود را عضو هیئت علمی دانشگاه ذکر کرده است.

    با این وجود، اشتیاق زایدالوصف مدیران میانی و بالای نظام، بیشتر معطوف به علوم انسانی است و نه به عنوان مثال به رشته های مهندسی یا پزشکی. دلیل آن هم می تواند این باشد که بی سوادی فردی که از رانت تحصیلی استفاده کرده در علوم انسانی دشوارتر از علوم طبیعی یا پزشکی و مهندسی افشا می شود. کم نیستند معاونان و مدیران دولتی که برای ارتقاء شغلی و یا اخذ مدرک دکترا، دیگری را برای شرکت در آزمون زبان مخصوص دانشجویان دکترای دانشگاه آزاد (آزمون ای پی تی*) به جلسه آزمون فرستاده اند. برخی برای دور زدن آزمون دکترا راه های دیگری را پیش گرفته اند و در مواردی برای تحصیل در رشته های تاریخ انقلاب اسلامی و یا فقه و حدیث، نهج البلاغه و معارف اسلامی، راهی خارج از کشور شده اند تا در کنار بهره مندی از بورسیه های دولتی، به مدرک دکترا دست پیدا کنند. عده ای حتی برای دریافت رانت تحصیلی و مزایای آن، پا را از این نیز فراتر گذاشته و بر اساس برخی گزارش ها برای تحصیل در رشته ای مانند مطالعات اندونزی در استرالیا نیز بورسیه تحصیلی دولتی دریافت نموده اند.

    این سوءاستفاده ها و رانت ها نه تنها نظام آموزش عالی کشور را با فاجعه ای جبران ناپذیر مواجه می کند بلکه دانشجویان و دانش آموختگان و اساتید واقعی دانشگاه های ایران را در نزد مجامع علمی بین المللی بی اعتبار می سازد. یک عضو سهمیه ای هیات علمی دانشگاه که با بهره گیری از مزایای ژن خوب و یا رانت و زد و بندهای حکومتی در کنگره ها و همایش های علمی خارج از کشورشرکت می کند، بیش از هر چیز مایه سرافندگی جامعه علمی و دانشگاهی ایران است و حتی به اعتبار دانشجویان سخت کوش و مستعد و همچنین اساتید و یا پژوهشگران و دانشمندان واقعی کشور لطمه می زند.

    *EPT

     

    لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • آیا آتئیسم در ایران در حال گسترش است؟

    آیا آتئیسم در ایران در حال گسترش است؟

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی، بیست و چهارم آوریل ۲۰۱۸

     

    کتاب‌های نقد دین، از آثار کسروی گرفته تا شجاع الدین شفا و علی دشتی هنوز در بازار دستفروشی ها و به عنوان کتب ممنوعه در ایران خرید و فروش می شوند. موج ضدیت با مذهب رسمی در ایران البته موضوع تازه ای نیست. سال ها پیش، صادق هدایت با نوشتن کتاب هایی نظیر توپ مرواری یا کاروان اسلام، نقد تندی به باورهای دینی اسلامی وارد کرده بود. لیکن با وجود محوریت نقد دین در آثار متفکرانی نظیر کسروی یا نویسندگانی مانند هدایت، هیچ کدام از آنها آتئیست یا بی خدا به شمار نمی روند. آتئیسم یا در زبان فارسی بی خدایی (خدا انکاری یا خداناباوری) در معنای مصطلح آن به مفهوم انکار وجود خدای خالق یا ناظراست. نگرشی که به لحاظ تاریخی از قرن 18 میلادی به این سو شکل گرفته و طیف های گوناگونی را نیز در بر می گیرد. از ندانم گرایی  و شک فلسفی  در وجود خدا گرفته تا آتئیسم که اساسا وجود خدای ﻣﺎﻭﺭﺍﺀﺍﻟﻄﺒﯿﻌﻪ را رد می کند. بسیاری بی خدایی را محصول گسترش آزادی اندیشه و همچنین توسعه علم و تکنولوژی در دهه های اخیر می دانند و بر این باورند، فلسفه های جدید مبتنی بر اومانیسم و همچنین ظهور علم مدرن به خصوص در زیست شناسی (در قالب داروینیسم) و فیزیک و ژنتیک، به گسترش روز افزون نگرش آتئیستی در جوامع دامن زده که جامعه ایران نیز از آن مستثنا نیست.

    آتئیسم علمی در ایران

    ماه قبل ، پس از درگذشت استیون هاوکینگ فیزیکدان و کیهان‌شناس برجسته بریتانیایی ، بحث های دامنه داری در شبکه های اجتماعی فارسی زبان در گرفت. محور عمده این بحث ها ، غالبا دیدگاه جنجالی هاوکینگ درباره خود به خودی بودن پیدایش جهان و عدم وجود خدا بود. استیون هاوکینگ تنها دانشمندی نیست که با استقبال خداناباوران و ندانم گرایان ایرانی روبرو شده است. آثار ریچارد داوکینز، زیست شناس مشهور بریتانیایی، ﺩﻧﯿﻞ ﺩﻧﺖ، ﺳﻢ ﻫﺮﯾﺲ، ﮐﺮﯾﺴﺘﻮﻓﺮ ﻫﯿﭽﻨﺰ به گسترش روزافزون آن بخش از بی خدایی در ایران منجر شده است که می توان آن را ″آتئیسم علمی″ نامید. به عبارت دیگر در چنین اندیشه ای رد خدا و مذهب ، نتیجه طبیعی مطالعه در فیزیک و کیهان شناسی و همچنین زیست شناسی فرگشتی و نظریه تکامل است. این نگرش به لحاظ بنیادین متفاوت از آتئیسم فلسفی است. براهین آتئیست ها و ندانم گرایان در فضای فکری فارسی زبان، اغلب ارتباطی با استدلال های فلسفی یا تاریخی و اجتماعی  ندارد و به صورت عمده، برگرفته از مطالعه و تحلیل متون علمی و درک نظریات فیزیک جدید و زیست شناسی تکاملی و نظایر آن است. بر اساس این تلقی از آتئیسم، بر خلاف برداشت های قدیمی تر از بی خدایی، دین یک پدیده مضر و خطرناک برای صلح و آینده بشریت است و نه تنها نباید تحمل شود بلکه باید در کشاکش بحث با دینداران ، مورد انتقاد قرار گرفته و با استناد به علم و استدلال منطقی افشا شود. از دید آتئیسم علمی و بی خدایی نو ، تاکید دین روی مفهوم ﺣﺎﮐﻤﯿﺖ ﺍﻟﻬﯽ، اندیشه ویرانگری است که حاصلی جز جزم اندیشی و تعصب و دگماتیسم ندارد و تجربه تاریخ بشر نیز نشان داده که بسیاری از جنگ ها و کشتارها در سراسر جهان، منشاء دینی داشته و اینک بشر با رد دین و جایگزینی آن با علم می تواند به صلح پایدار دست یابد.

    آتئیست های ایرانی کجا هستند؟

    ارائه آماری دقیق از تعداد آتئیست ها و ندانم گرایان در کشورهای اسلامی به خصوص ایران چندان ساده نیست. گزارش سالانه آزادی اندیشه که از سوی اتحادیه جهانی انسان‌گرا و اخلاق‌گرا منتشر شده  نشان می دهد چه خطرات و قوانین کیفری و مقرارت محدود کننده ای برای خداناباوران در کشورهای مختلف جهان وجود دارد. در این بین، ایران از جمله هفت کشوری است که آتئیسم در آن بر اساس این گزارش با خطر مجازات مرگ روبروست. بنابراین تعجبی ندارد که هیچ آمار دقیقی از تعداد بی خدایان در جامعه ایرانی وجود نداشته باشد. ضمن اینکه توصیف آتئیسم و بی خدایی و مرزبندی آن با باور سکولار یا حتی بی دینی به سادگی ممکن نیست. بسیاری از افراد خود را بی دین معرفی می کنند اما خود را آتئیست نمی دانند و برخی نیز موقعیت خود را جایی میان خداناباوری و ندانم گرایی ارزیابی می کنند. تحلیل جامعه شناسی آتئیسم در ایران موضوع دیگری است اما برخی حتی حوادث پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ و استفاده حداکثری حاکمیت از دین و باورهای مذهبی را یکی از علل شکل گیری موج جدید ضدیت با مذهب و سونامی بی خدایی در بین نسل جدید جامعه ایران می دانند.

    آیا آتئیسم در ایران در حال گسترش است؟

    شش سال پیش ، مارکوس لاتون روزنامه نگار آلمانی در نشریه ″دی تسایت″  گزارش مفصلی درباره رواج آتئیسم در ایران نوشت و بیان داشت، آتئیسم در ایران  با خطر مجازات مرگ روبروست اما همه ساله ایرانیان بیشتری خود را به عنوان بی دین معرفی می کنند، ولو به شکلی غیرعلنی. لاتون در گزارش خود با دانشجویانی مصاحبه کرده که با مطالعه آثار نیچه، شوپنهاور و فروید و همچنین ریچارد داوکینز و کریستوفر هیچنز و کتاب های ممنوعه در قالب کتاب های الکترونیکی (ایبوک) کیندل با دیدگاه هایی روبرو شده اند که باعث شده به تدریج از روایت رسمی ایدئولوژی و مذهب رایج فاصله بگیرند. نکته جالب توجه اینجاست که گزارش سال 2012 لاتون، از فیس بوک فارسی کانون اگنوستیک ها و آتئیست های ایران نام برده و از این مساله حیرت زده شده که 27 هزار نفر این صفحه را لایک کرده اند. تعداد لایک های این صفحه که در گزارش لاتون ذکر شده اکنون با گذشت حدود 6 سال به حدود 199 هزار نفر رسیده و به عبارت دیگر هفت برابر افزایش پیدا کرده است. فیلیپ کرینبروک ، استاد ایران شناسی دانشگاه گوتینگن معتقد است که ارائه نسخه ای از  دین بر پایه بمباران تبلیغاتی و پروپاگاندای شبانه روزی، بسیاری از ایرانیان را از اسلام دور کرده است. به گفته کرینبروک، برخی از ایرانیان نیاز معنوی خود را در این کشاکش با باور به آموزه های زرتشت و حتی بودیسم جستجو کرده اند و تعجبی ندارد که در این بین عده ای نیز ایمان به وجود خدا را از دست داده و خود را آتئیست بنامند.

     

    لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی

  • آیا پروژه اسلامی کردن علوم در ایران شکست خورده است؟

    آیا پروژه اسلامی کردن علوم در ایران شکست خورده است؟

    در روزهای اخیر بحث بر سر امکان یا عدم امکان اسلامی سازی علوم در ایران بالا گرفته است. از یک سو حسن روحانی  تلاش‌های مربوط به اسلامی کردن علوم را شکست خورده نامید و افزود که گذاشتن قرآن در داشبورد یک خودرو آن را اسلامی نمی‌کند. از دیگر سو صادق لاریجانی در پاسخ به اظهارات او مبنی بر این که نه خودروی اسلامی داریم و نه فیزیک و شیمی اسلامی، این سخنان را نابجا و یک حرف قرن هجدهمی دانست و افزود از میان صاحبنظران بنام در مغرب زمین در زمینه فلسفه علم، افراد بسیاری این سخن را قبول ندارند و ورود ارزش‌ها از نواحی مختلف به علوم، بحثی پذیرفته شده است. اما آیا به راستی آن گونه که صادق لاریجانی می گوید علم ایدئولوژیک یا مبتنی بر ارزش در غرب، بحثی پذیرفته شده است؟ آیا اساسا علم یا فناوری اسلامی وجود دارد یا می توان نمونه ای برای آن یافت؟

    انقلاب فرهنگی، رویای اسلامی کردن دانشگاه

     به لحاظ تاریخی، اسلامی کردن علوم که اینک حسن روحانی آن را یک تجربه شکست خورده می نامد به سال های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ و ماجرای اتقلاب فرهنگی باز می گردد. به عبارت دیگر به مجموعه اقداماتی که به تعطیلی دانشگاه ها و اخراج اساتید و به تعبیر جمهوری اسلامی ، به پاکسازی دانشگاه از عناصر „غربی“ انجامید و با هدف اسلامیزه کردن دانشگاه‌ها و متون آموزشی صورت گرفت. ستاد انقلاب فرهنگی که در آن سال ها بنا بود سیاست‌های مربوط به گزینش استاد و دانشجو و اداره دانشگاه بر اساس “فرهنگ اسلامی” را تدوین کند بیش از هرچیز بر ” تحول محتوایی در رشته‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی برمبنای ارزش‌های اسلامی“  تاکید داشت. با گذشت سال ها، شورای عالی انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۸۸با تاسیس شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم ، پروژه اسلامی سازی دانشگاه ها را به مرحله جدیدی وارد کرد. این موضوع نشان می دهد که دیدگاه اسلامی سازی علوم، با وجود آن که جمهوری اسلامی برنامه “افق ۱۴۰۴” را در دستور کار خود قرار داده و سودای به دست آوردن جایگاه اول اقتصادی، علمی و فن‌آوری در سطح منطقه آسیای جنوب غربی را در سر می پروراند همچنان بر سر جای خود باقی مانده است. سطر به سطر از ۷۴ صفحه سند نقشه جامع علمی کشور  با نگاه به پروژه اسلامی سازی دانشگاه ها نوشته شده است و شاید بتوان گفت که سند نقشه جامع علمی کشور از این منظر، بیشتر به یک مانیفست ایدئولوژیک شباهت دارد تا یک سند. هر چند که در این سند، افزايش سهم توليد محصولات و خدمات مبتنی بـر دانش و فناوری داخلی به بيش از ۵۰ درصد توليد ناخالص داخلـی كشور پیش بینی شده اما تا امروز هیچ نشانه ای مبنی بر اینکه تحقق چنین برنامه ای ممکن باشد رویت نشده است.

    علم و دین، تعارض یا تلاقی؟

    بحث بر سر رابطه بین علم و دین، بحث دیروز و امروز نیست و با ظهور جمهوری اسلامی نیز ایجاد نشده است. چنین بحثی صرفا هم مربوط به رابطه میان اسلام و علم نیست و در یک قاب بزرگتر، به عنوان بحث میان علم و دین در سراسر جهان به خصوص در قرن های اخیر در دنیای مسیحیت نیز در جریان بوده است. یکی از دیدگاه های موجود در این بحث، دیدگاه تعارض است که علم و دین را دو امر به کلی ناسازگار می‎ داند. رویکردهای دیگری نظیر دیدگاه تمایز، دیدگاه تلاقی و دیدگاه تأیید نیز وجود دارند که بر اساس آن ها علم و دین با یکدیگر در تعارض نیستند بلکه یا صرفا متمایزند، یا همپوشانی دارند و یا اینکه یکدیگر را تایید می کنند. البته باید در بکارگیری کلمه ی علم، قدری احتیاط کرد. دین با همه ی بخش ها و دستاوردها و نتایج علوم در تعارض نیست. برای مثال نه اسلام و نه مسیحیت و نه هیچ دین دیگری با معادلات ماکسول یا نظريه های الکترومغناطيس مشکلی ندارند و تعارضی در کار نیست. بلکه با بخش هایی از علم  تعارض پیدا می کند که دین، پیش تر درباره آن موضوعات نظر داشته است. موضوعاتی مانند نظریه داروین و پیدایش انسان ، نظريه کوپرنيک و یا منشاء جهان مسائلی هستند که دین، قبل از علم مدرن درباره آن ها اظهار نظر کرده بوده است. به عبارت دیگر، تعارض علم و دین در مسائل فنی یا علم محض، چندان آشکار نمی شود و غالبا علوم انسانی، نقطه هدف اسلامی سازی قرار می گیرند و نه رشته های فنی و مهندسی یا علوم پایه. علی اکبر ولایتی رئیس هیأت مؤسس و هیأت امنای دانشگاه آزاد اسلامی، ریشه مشکل دین با علوم انسانی غربی را حتی به تاسیس دارالفنون نسبت می دهد و می گوید: متأسفانه بعد از دارالفنون فرهنگ ما غربی شد و خیلی سخت است که جامعه شناسی و روان شناسی را از فرهنگ غرب رها کنیم.

    اسلامیزه کردن علم، پروژه ای محکوم به شکست

    تجربه تلاش‌های مربوط به اسلامی سازی علوم تاکنون به وضوح شکست خورده است. دلایل و شواهد بسیاری وجود دارد که به وضوح نشان می دهد تحقق اهداف چنین پروژه ای حتی با صرف هزینه های بسیار، از این پس نیز ممکن نخواهد شد. از جمله دلایل شکست اسلامی کردن علم و دانشگاه می توان به موارد زیر اشاره کرد:

    تناقض ساختاری در تئوریزه کردن علم اسلامی

    سیاست گذاران انقلاب فرهنگی، چه در سال های آغازین انقلاب و چه امروز نتوانسته اند مفهوم علم اسلامی را تئوریزه کنند. نشانه بارز آن نیز این است که صادق لاریجانی در رد اینکه پروژه اسلامی کردن علوم شکست خورده است، دست به دامان دیدگاه های یک فیلسوف آلمانی به نام هانس-گئورگ گادامر* در کتابی به نام حقیقت و روش**  می شود و با اشاره به این که پیش داوری و پیش دانسته و پیش فهم از ایدئولوژی سرچشمه می گیرد سعی می کند پروژه اسلامی کردن علوم را تئوریزه کند. او در راستای اثبات امکان و ضرورت اسلامی کردن علوم، در عمل به نفی آن می پردازد و از آراء فیلسوفان و نظریه پردازان غربی چون گادامر و پاتنم***   بهره می گیرد.

    کمبود متریال آموزشی در پروژه علم دینی

    صرف نظر از اینکه علوم انسانی بر مبنای آموزه های دینی، پاسخگوی مسائل اجتماعی روز باشد یا نباشد ، مشکل بزرگی بر سر راه نظریه پردازان „پروژه اسلامی سازی علوم“ وجود دارد. متریال آموزشی ناکافی، یکی از دلایل اصلی در شکست پروژه اسلامی کردن علوم است. حتی اگر تمام دروس کنونی در رشته های جامعه شناسی، علوم سیاسی، روانشناسی و … کنار گذاشته و با دروس اسلامی شده جایگزین شود شاید در نهایت تنها نیمی از واحد های درسی دوره کارشناسی یا کارشناسی ارشد تامین شود و برای پر کردن ساعات درسی، هیچ چاره ای جز تکرار همان متریال آموزشی وجود ندارد. ضمن اینکه اساسا در بخش هایی از علوم انسانی مانند روانشناسی یا فلسفه علم، عملا هیچ محتوایی از آموزه های دینی نمی توان استخراج کرد که برای تبیین و توضیح موضوعات و چالش های فکری انسان امروز، حرفی برای گفتن داشته باشد.

    عدم وجود مصداق یا نمونه عینی از علم اسلامی

    سال هاست که پروژه اسلامی سازی علم و دانشگاه در دست اجراست. مبانی فکری و طرح های آن مدام تغییر کرده لیکن با گذشت حدود سه دهه، اهداف پایه گذاران آن به هیچ عنوان محقق نشده است. نه دانشگاه آزاد با پسوند اسلامی، اسلامی شده و نه محصول این پروژه، چیزی شده که طراحان آن انتظار داشتند. به عبارت دیگر، اگر اسلامی سازی علوم ممکن بود، پس از گذشت 3 دهه و با به کارگیری طرح ها و روش های گوناگون و صرف بودجه های فراوان، نمونه ای اولیه از آن محقق می شد و مصداق عینی پیدا می کرد. اینکه جمهوری اسلامی هنوز در پی عملی کردن پروژه اسلامی سازی علم و دانشگاه است، فی نفسه بیانگر آن است که تمام تلاش های صورت گرفته برای اسلامی کردن علم، شکست خورده و بی نتیجه بوده است.

    *Gadamer

    **Truth and Method

    ***Hilary Putnam

    متن این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی