کتاب در دست تالیف


برنامه آموزشی علمی مِهبانگ، ششم آگوست ۲۰۱۸ | محورهای برنامه: علم در دوران باستانی و تمدن های اولیه

لینک این برنامه در یوتیوب
لینک کمکی این برنامه در فیس بوک

عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، خرداد 1394
!جمله ای منسوب به ویل دورانت هست می گوید: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین
در مباحث مرتبط با فلسفه علوم طبیعی؛ تحلیل تاریخی مقوله علم و اکتشافات و اختراعات کمک بزرگی به درک خود مفهوم علم می کند و حتی می توان گفت دست یافتن به درک فلسفی ازعلوم بدون بررسی تحولات تاریخی از آن ممکن نیست. یکی از تاثیرگذارترین فیلسوفان علم معاصر، توماس کوهن بود که نقش مهمی در توجه فیلسوفان علم به مسالهء تاریخ علم داشت. کتاب مشهور وی با نام “ساختار انقلابهای علمی” تاثیر زیادی در حوزه های مختلف فکری و فلسفی داشته است و به گواه روزنامه گاردین این کتاب یکی از صد کتاب پر نفوذ قرن بیستم بوده است. توماس کوهن برای واضح و روشن کردن ایده هایش مثالهای تاریخی زیادی را ذکر می کند و سوالات بسیاری در این زمینه طرح می کند.
او برای اینکه دربارهی مفهوم اکتشاف بحث کند با چند مثال تاریخی شروع به طرح پرسش می کند و مثلا می گوید : اکسیژن را چه کسی کشف کرده است؟ کارل شیله (۱) یا جوزف پریستلی (۲)؛ لاووازیه (۳) یا حتی پیر باین (۴) ؟ از نظر تاریخی شیله قبل از پریستلی و لاووازیه کار خود را تمام کرده بود اما داستان به همین سادگی ها هم نیست! باین در ماه مارس ۱۷۷۴ متوجه شده بود که با گرم کردن رسوب قرمز جیوه، گازی به دست می آید که او آن را هوای غیرفرّار نامید. چند ماه بعد هم پریستلی ظاهرا بدون اطلاع از کار باین ؛ این آزمایش را انجام داده و نتیجه گرفته بود گاز بهدستآمده در این آزمایش، به فرایند سوختن کمک میکند. پریستلی تصور می کرد گاز به دست آمده از گرمکردن رسوب قرمزجیوه بود. پریستلی با سفر به پاریس، لاوازیه را از واکنش شیمیایی جدید با خبر کرد. لاوازیه هم در سال ۱۷۷۵ این آزمایش را شخصا و با روش بهتری نسبت به آنچه که پریستلی انجام داده بود تکرار کرد و دریافت که گاز حاصله از این واکنش نه آنطور که باین می گفت هوای غیرفرّار است و نه آنگونه که پریستلی نتیجه گرفته بود هوای نیتریته. حال داستان را کوتاه کنیم.
اگر از ما بپرسند چه کسی اکسیژن را کشف کرده است تکلیف چیست؟ با توجه به اینکه پریستلی در سال ۱۷۷۴ دقیقا نسبت به آنچه کشف کرده بود آگاهی نداشته و لاوازیه کار او را توسعه داده و دریافته که اساسا موضوع از چه قرار است. کدامیک از این دو یا چند تاریخ را باید مبداء کشف اکسیژن بدانیم؟ از دیدگاه توماس کوهن؛ کشف یک رویداد به خصوص و نقطه ای نیست که بتوان آن را به شخص یا زمان معینی نسبت داد و در واقع فرایند اکتشاف؛ در بستر زمان اتفاق می افتد و افراد بسیاری در آن سهیم هستند.
مثال های دیگر توماس کوهن در تاریخ علم کشف اورانوس است. باری! در شب ۱۳ ماه مارس سال۱۷۸۱ ویلیام هرشل اخترشناس در دفتر یادداشت روزانه اش چنین می نویسد :
„در منطقۀ نزدیک به زتای ثور(۵) …. چیز غریبی بهمانند یک سحابی یا شاید یک دنبالهدار وجود دارد“ . (۶))
این جمله در تاریخ علم به عنوان نخستین ثبت رسمی مکتوب از کشف سیاره اورانوس شناخته می شود. اما این تاریخ برای کشف اورانوس الزاما درست نیست. حد فاصل سالهای ۱۶۹۰ تا۱۷۸۱ یعنی زمانی که هرشل ، مشاهده اورانوس را ثبت کرد ، همین جرم آسمانی لااقل ۱۷ بار مشاهده شده بود. هرشل فکر می کرد با یک دنباله در مواجه شده واخترشناسان دیگر اروپا نیز از کشف هرشل با خبر شده و و ریاضیدانان هم در این بین دست به کار شدند تا مدار دنباله دار تازه کشف شده را محاسبه کنند. اما هیچ کدام از این تلاشها موفق نبود تا اینکه لکسل ستاره شناس این فرض را طرح کرد که شاید شیء مشاهده شدهی هرشل یک سیاره باشد. توماس کوهن می پرسد کدامیک از این ها تاریخ کشف اورانوس است؟ کشف اورانوس را باید به هرشل نسبت داد یا لکسل؟
۱) Carl Wilhelm Scheele
۲) Joseph Priestley
۳) Antoine Lavoisier
۴) Pierre Bayen
۵) Zeta Tauri
۶) توماس کوهن: پیدایی نو: ساختار تاریخی اکتشافات علمی، ترجمه حسین نجفیزاده
فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

عرفان کسرایی| وبسایت مجله دانستنیها

علم از چه زمانی وجود داشته و از کجا آغاز شده است؟ کدام تمدن و در چه دوره ای از تاریخ، شروع به اندیشیدن کرده و دست به کاری زده که بتوان آن را علم یا فعالیت علمی نامید؟ اساسا آیا می توان تاریخ مشخصی را برای آغاز علم در نظر گرفت؟ پاسخ به این پرسش هم آری است و هم خیر! تقریبا بستگی به این دارد که علم را چه بدانیم و چه چیزی را مبدا کوشش های فکری بشر برای فهم و غلبه بر محیط در نظر بگیریم.
جرج سارتن، مورخ علم مشهور در کتاب تاریخ علم خود می نویسد که دانش در آن نقطه و در آن زمان آغاز شده است که آدمیان به فکر حل مسایل مختلف زندگی افتاده اند. این تعریف تا حد زیادی درست است اما تاریخ دقیقی برای شروع علم به دست نمی دهد و همه چیز در حد حدس و گمان باقی می ماند.
آگوست کنت فیلسوف فرانسوی ؛ سیر تحول تاریخی علم را به سه مرحله تقسیم بندی می کند. مرحله نخست که از دید او عصر فتیشیسم نام دارد؛ عصر جاندارانگاری طبیعت است. در این دوره ، طبیعت برای انسان واجد یک روح درونی است و بشر هر چیزی را بدون استدلال می پذیرد. دوره دوم مرحله متافیزیکی* است که از دید اگوست کنت چیزی بین سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی اتفاق افتاده است. و سومین مرحله عصر اثبات گرایی یا همان پوزیتیویسم است که انسان در صورتبندی و تفسیر رویدادهای طبیعت؛ راه تجربه و مشاهده و تحقیق و استدلال را پیش گرفت.
جرج سارتن، مورخ علم مشهور، درس های تاریخ علم خود را در چهار قسمت کلی فصل بندی می کرده است. دوره باستانی، قرون وسطی، قرن یازدهم تا هفدهم، از قرن هجدهم تا امروز. در مقاله پیش رو، نور چراغی در هزارتوی تاریخ علم می افکنیم و و در اعماق تاریخ کند و کاو می کنیم تا دریابیم میراث هزاران سالهی آنچه که امروز علم می نامیم چه سرگذشتی داشته است. کم نیستند فیلسوفان و مورخان علم مانند توماس کوهن که بر خلاف آموزه های پوزیتیویستم و ابطالگرایی؛ هیچ اعتقادی به انباشتی ** و تکاملی بودن علم ندارند. به عبارت ساده تر از دیدگاه بسیاری از فیلسوفان علم زمانهی ما، علم در طول تاریخ ، مثل قطعات یک پازل تکمیل نشده است بلکه نظریات علمی هر دوره، تحت تاثیر پارادایم و دیدگاه غالب جامعه علمی زمانهء خود هستند. یعنی تحت تاثیر دیدگاه مسلطی که هر نظریه علمی در چارچوب آن شکل گرفتهاست. با رویکرد این فیلسوفان علم، علم مجموعه ای از دانسته ها و نظریه ها نیست که در طول تاریخ بهتر شده باشد و مثلا مدل کپلری در توضیح حرکت اجرام آسمانی برتر از دیدگاه تالس نیست یا مثلا مدل اینشتین، فرم تکمیل شده ای از نظریه نیوتن نیست بلکه تنها یک رویکرد دیگر و از زاویه ای دیگر است. آنها معتقدند که مجاز نیستیم سیر تکامل علم مثلا در زمینه کیهان شناسی و نجوم را به شکل زیر صورت بندی کنیم.
نظریه تالس ← نظریه انکسیمندر←آریستارخوس←کپرنیک ← مدل کپلری ← مدل نیوتن← مدل اینشتین
البته من به شخصه تمایلی به دیدگاه غیرانباشتی از علم ندارم و علم را در یک بستر تاریخی ، کاملا انباشتی و تکاملی می بینم و به همین سبب مقالهی پیش رو ، مروری است بر تاریخ علم بشر از دیدگاه کسی که به انباشتی بودن علم معتقد است. اما بازگردیم به پرسشی که در آغاز این مقاله طرح کردیم. علم از چه زمانی وجود داشته و از کجا آغاز شده است؟ ویل دورانت در نخستین جلد از مجموعه تاریخ تمدن با عنوان ″مشرق زمین، گاهوارهٔ تمدن″ می نویسد : نخستین قدم در راه تمدن، کشاورزی است و فقط هنگامی که انسان در سرزمینی به قصد کشاورزی در آن و ذخیره کردن غذا برای روز مبادای خود مستقر شود و آتیه خود را تامین کند؛ فراغ خاطر و احتیاج متمدن شدن را احساس خواهد کرد. هنگامی که در پناه چنین امنیتی از حیث آب و خوراک قرار گرفت به فکر ساختن کلبه و معبد و مدرسه می افتد؛ آنگاه ممکن است اسبابی اختراع کند که نیروی تولید را فزونی بخشد. ویل دورانت می افزاید: تنها تمدن است که انسان را به فکر ساختن شهر می اندازد.
رد پای تاریخ علم و اختراعات را باید در تمدن های باستانی جستجو کرد. مسیری تاریخی که از مصر و بین النهرین و فنیقیه و یونان و تمدن آشوری می گذرد و به عصر سقراط و افلاطون و ارسطو می رسد. از ریاضیات و حساب و هندسه گرفته تا اختراع پاپیروس و طب و نجوم و جغرافیا ، از سوگند نامه بقراط تا آکادمی افلاطون، از جانور شناسی، گیاه شناسی و زمین شناسی دوران ارسطو خواهیم نوشت و خلاصه هر آنچه که می توان علم در دوران تاریخ باستان نامید.
جرج سارتن مورخ علم هم با ویل دورانت هم عقیده است که همه چیز با تمدن شروع می شود و علم با فعالیت هایی برای تامین غذا و ساخت سرپناه آغاز شده است. او می نویسد: کاوشهای باستان شناسی مدارک و اسنادی را در اختیار ما گذاشته است که از روی آنها می توان فهمید که اجداد ما چه ابزارآلاتی اختراع کرده و چگونه آنها را به کار می برده اند، حتی می توان حدس زد که چه تمایلات و اندیشه هایی داشته اند.
اگر بخواهیم تاریخی تقریبی برای شروع دانش در دوره پیش از تاریخ در نظر بگیریم با توجه به کاوش های باستان شناسان و نظر مورخان علم ، این نقطه آغاز را باید چیزی در حدود ده هزار سال پیش در نظر گرفت.
علم از زمانی آغاز شده که بشر، سنگ را به سنگ می کوبید تا با لبهی تیز آن پوست شکار را کنده و برای خود سرپناه و لباس بسازد تا زمانهی ما که بشر قادر است کاوشگر افقهای نو*** ساخته و از پلوتو عکس بگیرد.
بیایید فرض کنیم که آن مردم می دانسته اند که چگونه آتش را بیفروزند و از اصول مقدماتی کشاورزی آگاهی داشته اند. قطعا مردم در آن زمان لغتی برای مکالمه و سخن گفتن با یکدیگر داشته اند، ولو اینکه قابلیت نوشتن هنوز فراهم نیامده بوده است. در این مرحله و مدت های مدید بعد از آن ؛ نوشتن نه امری اساسی به شمار می رفته و نه ضرورت داشته است. یکی از بزرگترین اسرار زندگی آن است که لغت و زبان حتی آنجا که مربوط به ابتدایی ترین مردم جهان است و نوشته ای همراه ندارد بی اندازه پیچ در پیچ است.
اجداد انسانی ما پس از کشف آتش، برافروختن آتش را نیز آموختند و سعی کردند آن را به سیطره خودشان در بیاورند و هم برای گرم کردن و هم روشنایی و هم دور کردن حیوانات درنده از آن استفاده کنند. نیاز به ساخت ابزار در این دوره تاریخی فکر بشر را آرام نمی گذاشت. انسان کشاورز یا بیابانگرد برای پوست کندن و دریدن و بریدن و بستن و کوبیدن نیاز به ابزار داشت. هر ابزار در حقیقت یک اختراع بود و در عین حال راهی برای اختراع ابزاری دیگر. هم اسکیمو ها و هم سرخ پوست ها با استفاده از چوب ، استخوان یا پوست حیوانات؛ ساقه و الیاف گیاهان، تسمه ، طناب و پتک درست می کردند. کشاورز در این دوره تاریخی باید دانه های خوراکی را کشف می کرده و با آزمون و خطا بهترین راه را برای کشت و ذرع پیدا می کرده است. در دورهء یکجا نشینی اهلی کردن حیوانات لازم شد و ساخت خانه برای خود و آغل برای حیوانات. انسان برای جمع کردن غذا نیاز به ظرف پیدا کرد و طبق کاوش های باستانی انسان های این دوره به ساخت کوزه پرداختند. سارتن می گوید برای پیشرفت فوت و فن کوزه گری لاجرم می بایست هزاران نفر با یکدیگر همکاری کرده باشند و اینجاست که ایدهء اولیه ساخت اهرم برای جابجاکردن بارهای سنگین در مسافت های دور و دراز احتمالا در ذهن بشر شکل گرفته است. قرقره و غلطک و چرخ و ارابه در همین دوران ها و بر حسب نیاز انسان ساخته شد و تمدن مدام چهره پیچیده تری به خود گرفت. شاید در نقطه ای نامعلوم کوزه گری باهوش چرخ را برای ساخت کوزه به کار گرفت و دریافت که با کمک چرخ، می توان در زمان مساوی کوزه های بیشتری تولید کرد. اجداد انسانی ما برای جان به در بردن از باران و سرما و برف و آفتاب سوزان یا باید با برگ و الیاف گیاهان خود را حفظ می کردند یا با پوست حیوانات. اما روی این اصل که هر اختراعی ؛ اختراع دیگری را ممکن می کرد در همین دوران است که انسان در می یابد با بافتن و در هم تنیدن الیاف گیاهی می تواند پارچه درست کند. اولین بافندگی ثبت شده در تاریخ نشان می دهد که بافتن پارچه ظاهرا باید نخستین بار در چین انجام شده باشد. بافندگی ابریشم صنعت ساده ای نیست و مستلزم پرورش کرم ابریشم و استفاده از درخت توت و خیلی مراحل دیگر بوده است. اندیشه بافت پارچه ابریشم را به خزانه دار امپراطور افسانه ای چین در حدود ۲۶۰۰ سال قبل از میلاد نسبت می دهند و این مساله نشان دهنده آن است که تاریخچه بافت پارچه به چیزی در حدود ۴ تا ۵ هزار سال قبل باز می گردد.
نیازهای جامعه انسانی به تدریج پیچیده پیچیده تر می شد تا اینکه انسان از استخراج معادن و کاربرد فلز نیز آگاهی پیدا کرد. در کتاب های تاریخ علم مثال های فراوانی از ابداعات بشر باستانی ثبت شده است و نشان می دهد که انسان فرهنگ ها و قبایل مختلف در اعصار اولیه چگونه در نقاط مختلف دنیا به صورت مستقل دست به ابداع و اختراع می زده است. همه ما بومرنگ**** را می شناسیم. این سلاح استرالیایی در عین ظاهر ساده به قدری پیچیده طراحی شده که با پرتاب آن می تواند به دست پرتاب کننده باز گردد. یا مثلا انسان باستانی در آمریکای جنوبی با استفاده از الیاف نوعی نخل به نام تیپیتی***** ابزاری درست کرده بوده که به کمک آن شیرهی گیاه کاساوا****** را گرفته و پخته و به مصرف می رساندند. ابداع و ساخت دیگ سه پایه ای به نام لی ******* در چین باستان که همزمان ۳ نوع غذا را روی اجاق می پخته است چندان هم ساده نبوده است. سارتن در کتاب تاریخ علم خود مثال و استدلال جالبی دارد و یک نگرش غلط درباره تمدن های باستانی را به چالش می کشد. او می گوید اینکه سفر و بازرگانی در گذشته دشوارتر از زمان ما بوده دلیلی بر این نیست که انسان های ابتدایی بسیار به ندرت از پناهگاه خود خارج می شدند. از قضا تا همین یکی دو قرن پیش که عصر بخار شروع شد تقریبا سرعت جابجایی بشر پیشرفت چندانی نکرده بود و انسان های ابتدایی با همان سرعتی می توانستند روی زمین جابجا شوند که مثلا ارتش ناپلئون توانایی آن را داشت.
به هر حال مهمترین مرحله تاریخ بشر ، دورهی گذار از بیابانگردی به یکجانشینی است و همانگونه که سارتن می گوید این دوران را حتی باید از انتقال از دوره سنگ به مفرغ و از مفرغ به آهن نیز مهمتر دانست. این دورهی مهم گذار را در واقع باید دوره انتقال از گردآوری غذا به دورهی تولید غذا نام نهاد. در این مرحله یکجانشینی بود که نیاز به ساخت سرپناه و صنایع مرتبط با کشاورزی شکل گرفت. البته سرعت ترقی و پیشرفت همهی اقوام و قبایل مختلف در نقاط مختلف دنیا یکسان نبود و از همین نقطه برخی از فرهنگ ها و تمدن ها از سایرین پیش افتادند.
*Metaphysical Stage
**cumulative
***New Horizons
****Boomerang
*****Tipiti
******Cassava
*******Li

عرفان کسرایی| روزنامه شرق ، شماره ۲۳۸۲
نسبیت عام اینشتین، کلیدی برای فهم بهتر جهان
فیزیک، بیکموکاست بنیادیترین دانش بشری است، دانشی که جهان هستی و عملکرد طبیعت را تشریح میکند و قادر است از حرکت یک سیاره گرفته تا سوختن یک شمع را توضیح دهد. در شاخههای مختلف فیزیک امروز یک چیز اما مشترک است؛ معادلات ریاضی! فیزیک، اغلب با زبان ریاضی به ما میگوید که جهان چگونه کار میکند. این معادلات بهعبارتی، کلید فهم جهان هستند. از بین قوانین و نظریات و معادلات فیزیک، هیچ معادلهای در تاریخ علم به اندازه معادله مشهور اینشتین* شهرت جهانی پیدا نکرده است. «آلبرت اینشتین» نزد عموم مردم دنیا بهعنوان نماد هوش بشری و یکی از بزرگترین دانشمندان سراسر تاریخ شناخته شده است. وی سهم بزرگی در توسعه شاخههای مختلف فیزیک داشته و نظریات او بهخصوص دو نظریه نسبیت خاص و نسبیت عام، دیدگاه بشر نسبت به ساختار جهان را از اساس دگرگون کرده است.
«کارل پوپر»، فیلسوف علم میگوید: «نسبیت عام به اعتقاد من یکی از بزرگترین انقلابهای علمی است که تاکنون به وقوع پیوسته است؛ زیرا با بزرگترین و بهترین نظریهای که تا آن زمان مورد تأیید تجربی قرار گرفته بود، یعنی نظریه نیوتن درباره جاذبه و منظومه شمسی درگیر شد».
نظریه نسبیت عام اینشتین، بهلحاظ تاریخی در نوامبر سال ١٩١٥ و در قالب یک مجموعه سخنرانی در آکادمی علوم پروس در برلین مطرح شد. بااینوجود تا زمانی که نظریه جدید و انقلابی او موردپذیرش جامعه علمی قرار گیرد، سالهای زیادی طول کشید. «هایزنبرگ» در کتاب جزء و کل، به دفعات از گفتوگوهای میان خود و فیزیکدانان نوشته است. او مینویسد: ولفگانگ پاوولی در سالهای حدود ١٩٢٠ معتقد بود نظریه نسبیت عام هنوز نظریهای است بحثبرانگیز و چندان رضایتبخش نیست؛ زیرا برای هر آزمایشی باید صد صفحه نظریه را که پر از پیچیدهترین فرمولهای ریاضی است، خواند. هیچکس نمیتواند بگوید که این نظریه سراپا درست است یا نه.
او مینویسد: در تابستان سال١٩٢١ یک روز «ولفگانگ پاوولی» از من پرسید: آیا نظریه نسبیت اینشتین را فهمیدهای؟ من در جواب گفتم که درست نمیدانم معنی «فهمیدن» در فیزیک چیست. چارچوب ریاضی نظریه نسبیت برای من اشکالی به وجود نمیآورد اما این اصلا به آن معنی نیست که فهمیدهام چرا زمان برای ناظر متحرک و ناظر ساکن متفاوت است. مسئله اصلا برای من روشن نیست و بهنظرم میرسد که بهکلی غیرقابلدرک است.
«هایزنبرگ» با اشاره به مخالفتهای فراوانی که علیه «اینشتین» در آلمان وجود داشت، میافزاید: در تابستان سال ١٩٢٢ به پیشنهاد استادم زومرفلد (که در آن زمان رئیس دانشکده فیزیک نظری دانشگاه مونیخ بود)، برای شرکت در کنگره فیزیکدانان آلمان در لایپزیگ شرکت کردم. قرار بود «اینشتین» در آن کنفرانس درباره نسبیت عام صحبت کند. در بدو ورود به سالن کنفرانس، جوانی که دستیار یکی از استادان معروف فیزیک در یکی از دانشگاههای جنوب آلمان بود، اعلامیهای به من داد که مرا از «اینشتین» و نسبیت بر حذر میداشت و میگفت سراپای این نظریه جز مشتی تخیلات لجامگسیخته نیست. این فیزیکدان مشهور برای رد نظریه نسبیت، ابزار بد و بیپایهای را بهکار گرفته بود که فقط میتوانست به یکچیز دلالت کند: او از اینکه بتواند نظریه نسبیت را با استدلال علمی رد کند، به کلی مأیوس شده بود.
خود «اینشتین» آنگونه که «کارل پوپر»، فیلسوف علم میگوید در سال١٩٢٢ نظریهاش را صرفا یک مرحله گذرا میدانست و به «لوپالد اینفلد» گفته بود سمت چپ معادله میدانش (تانسور انحنا) به صلابت یک صخره است، حال آنکه سمت راست معادلهاش (تانسور انرژی- مومنتوم) در سستی به یک کاه شبیه است.
همانطور که گفتیم، زمانی که صحبت از نسبیت میکنیم، مقصود دو نظریه نسبیت خاص است و نسبیت عام. نسبیت خاص که ١٠ سال پیش از نظریه نسبیت عام مطرح شده بود، سینماتیک نیوتنی را کنار میگذاشت و به جای تبدیلات گالیله، تبدیلات لورنتس را قرار میداد، اما در نسبیت عام که در کلیت خود یک طرح هندسی بود، مسئله بر سر این است که در آن، دیگر گرانش مانند مفهوم جاذبه نیوتن، نیرو محسوب نمیشود، بلکه نتیجه خمیدگی فضازمان است.
«هانری پوانکاره»، ریاضیدان و فیزیکدان مشهور فرانسوی در کتاب علم و فرضیات در سال ١٩٠٥ یعنی ١٠ سال پیش از انتشار نسبیت عام اینشتین مینویسد: فرض کنید فیزیکدانان کشف کنند ساختار فضا با هندسه اقلیدسی اختلاف دارد. دو راه پیش پای فیزیکدانان باقی میماند؛ آنها یا باید هندسه نااقلیدسی را بپذیرند و از قوانین جدیدی استفاده کنند یا فضای اقلیدسی را دستنخورده نگاه داشته و نیروهای جدیدی وارد نظریههای خود کنند. الگویی که «اینشتین» در نظریه نسبیت عام خود به کار بست، هندسه نااقلیدسی بود. با وجود اینکه عمده شهرت «اینشتین» بابت ارائه نظریه نسبیت است، اما جالب است بدانیم او جایزه نوبل سال ١٩٢١ فیزیک را نه برای این نظریه، بلکه بابت توضیح پدیده فوتوالکتریک دریافت کرد.
تلاش برای اثبات تجربی نظریه نسبیت عام در همان سالهای دهه٢٠ میلادی آغاز شد. مشاهدات «آرتور ادینگتون» نشان میداد خمیدگی نور در کسوف سال ١٩١٩ به همان میزان است که نسبیت عام پیشبینی میکند. آزمونهای دیگری هم مثلا توسط «فیندلی فرویندلیش» در تپههای نزدیک برلین انجام شد. «رودولف کارناپ»، فیزیکدان و فیلسوف علم در کتاب مشهور خود، مبانی فلسفی فیزیک مینویسد: من آن زمان در وین زندگی میکردم. «فرویندلیش» کارش را در زیرزمین یک برج انجام میداد. او چندین روز وقت صرف کرد تا موقعیتهای ستارگان را روی یک صفحه عکاسی (که در حدود ١٠ اینچمربع یا ٦٤,٥ سانتیمتر بود)، دقیقا اندازه بگیرد. وی با استفاده از یک میکروسکوپ، مختصات هر یک از ستارگان را بارها اندازه میگرفت و بعد با پیداکردن میانگین این اندازهها، دقیقترین تخمین ممکن را از موقعیت ستاره محاسبه میکرد. او از کمکگرفتن از دستیارانش در اندازهگیری خودداری میورزید و همه اندازهگیریها را خودش انجام میداد، چون به اهمیت تاریخی این آزمایشها واقف بود. معلوم شد اگرچه جابهجایی ستاره بسیار اندک است، ولی میتوان آن را مشاهده کرد. این آزمایش تأیید قاطعانه نظریه اینشتین به شمارمیرفت.
*E = mc²
فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

عرفان کسرایی|روزنامه شرق ، شماره ۲۴۴۶ – پنج شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴
روز جهانی علم فرصتی است تا به سهم و موقعیت کنونی کشورمان در تولید علم نگاهی گذرا بیندازیم. تصور میکنم دستکم سر این موضوع اتفاقنظر داشته باشیم که اساسا پیشرفت و قدرت اقتصادی یک کشور در دنیای امروز، ارتباط تنگاتنگی با سهم آن کشور از توسعه علم و فناوری دارد. فرقی نمیکند این پیشرفت در پژوهشهای علوم پایه باشد یا در زمینه مهندسی یا پزشکی. قدرت از دل توسعه علمی برمیآید و به همین دلیل، مثلا ایالات متحده آمریکا، روسیه، فرانسه، انگلستان و چین در شورای امنیت سازمان ملل متحد حق وتو دارند و میتوانند اعمال زور کنند؛ اما برای مثال، بنگلادش یا نیکاراگوئه از چنین قدرتی بیبهرهاند. بدیهی است هر کشوری نقاط ضعف و قوتی دارد و بر حسب توانمندیها و پتانسیلهای تاریخی یا جغرافیایی، میتواند در حیطههای گوناگون علوم و فناوری حرفی برای گفتن داشته یا نداشته باشد. در دنیای امروز، ظاهرا ملاک تاریخی توسعهیافتگی، رویدادهایی است که پس از انقلاب صنعتی رخ داده است. تمدنهای باستانی که در دورههایی از تاریخ، عصر طلایی علمی داشتهاند، الزاما اینک در رده کشورهای توسعهیافته جای ندارند. گزارش عصر طلایی توسعه علمی در نجوم، طب و جغرافیا در سرزمین ما را تنها میتوان در کتابهای تاریخ علم پیدا کرد. «غیاثالدین جمشید کاشانی»، «رازی»، «خواجهنصیرالدین طوسی» و «ابوالوفا بوزجانی» ازجمله افتخارات تاریخی ما در توسعه علم هستند، اما دروازه توسعه علم و فناوری در دنیای امروز بر پاشنه دیگری میچرخد؛ همانگونه که افتخار یونانیها به «جالینوس»، «ارسطو»، «افلاطون» و «سقراط» نمیتواند اقتصاد ورشکسته یونان را نجات دهد و باید در این زمینه فکر دیگری کرد.
فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در وبسایت روزنامه شرق
لینک این مقاله

عرفان کسرایی| مجله دانستنیها
مناقشات تاریخی درباره آلمان نازی و دوران هیتلر تنها به عالم سیاست مربوط نمی شود و هنوز رازهای سر به مهر بسیاری در زمینه علم و فناوری این دوره تاریخی وجود دارد. داستان نازی ها تنها در آزمایش های مخوف پزشکی روی اسرای جنگی یا ساخت سلاح های پیشرفته خلاصه نمی شود. مطالعه تاریخ ظهور و سقوط این حزب نشان می دهد نازی ها یک جهان بینی علمی کاملا مخصوص به خود داشتند. مثلا در زمینه کیهان شناسی و منشاء پیدایش جهان ؛ آنها نظریاتی را ترویج می کردند که با مبانی فکری حزب سازگاری بیشتری داشت. ایده پرداز نازی ها در زمینه منشاء کیهان هانس هربیگر* مهندس معدن اتریشی (متولد ۱۸۶۰) بود. او معتقد بود که منظومه شمسی از برخورد قطعات بزرگ یخ به ستارگان پدید آمده است و برخلاف قوانین کپلر معتقد بود مسیر حرکت این قطعات یخ؛ بیضی نیست بلکه مارپیچی است. از دید او برخورد آنها با ستارگان منجر به انفجارهای عظیم شده و به این ترتیب منظومه ای مانند منظومه شمسی ایجاد شده است. هربیگر اعتقاد داشت زمین در ابتدا ۴ ماه داشته و ماه کنونی تنها باقیمانده از آن ماه هاست. طبق آموزه های او آخرین ماه ، ۱۲ هزار سال پیش منجر به نابودی قاره آتلانتیس شده است.

هاینریش هیملر** یکی از عالیرتبه ترین مقامات نازی به شدت به نظریه هربیگر توجه پیدا کرد و جزوه هایی درباره نظریه یخ کیهانی به عنوان آموزه های اس آ (بخش شبه نظامی حزب نازی) منتشر شد. هیملر به قدری تحت تاثیر نظریه شبه علمی هربیگر قرار گرفته بود که گفته بود رصدخانه ای در لیستمان شتات*** به یاد سه کیهان شناس بزرگ؛ کپرنیک؛ کپلر و هانس هربیگرخواهد ساخت.
به لحاظ تاریخی ایده این دیدگاه شبه علمی هربیگر به سال ۱۹۱۲ باز می گردد. او سالها روی این نظریه فکر و ایده پردازی کرد و شالوده اصلی دیدگاه او این بود که منظومه شمسی میلیونها سال پیش با برخورد یک کوه عظیم یخ؛ یعنی میلیونها بار بزرگتر از خورشید شکل گرفته و پیش بینی می کرد که روزی ماه نیز به زمین برخورد خواهد کرد.
کار اصلی هربیگر در یک کارخانه صنعتی در بوداپست مجارستان از سال ۱۸۹۱ در زمینه مهندسی حرارت و تبرید بود. هربیگر اساسا آدم بی سوادی نبود و حتی یک سوپاپ صنعتی طراحی کرده بود که به نام خود او ثبت شده است. احتمالا کار با موضوعات سیستم های حرارتی و برودتی؛ بذر اولیه ایده شبه علمی شکل گیری کیهان را در ذهن او کاشته بود. به خصوص که آشنایی با فیلیپ فاوس**** ستاره شناس ؛ او را به انتشار ایده هایش در زمینه کیهان شناسی ترغیب کرد. ایده ای که از سال ۱۸۹۴ در ذهن او شکل گرفته بود پس از سالها در ۱۹۱۲ منتشر شد. او حتی بر این باور بود که ماه نیز از یخ تشکیل شده است و تلاش می کرد نه تنها وجود ماه؛ که تمام کهکشان راه شیری را با برخورد یخ های غول پیکر با ستارگان توضیح دهد.
با وجود اینکه نظریه وی توسط جامعه علمی اصلا جدی گرفته نشد و حتی مورد بحث نیز قرار نگرفت؛ نازی ها برای این نظریه ارزش زیاد از حد قائل شدند و به این ایده شبه علمی بی پایه دامن زدند. هر چند که با غروب آفتاب نازی ها دیگر خبری از ترویج این نظریه شبه علمی نیست و حتی حفره ای در ماه که به نام هربیگر نامگذاری شده بود در سال ۱۹۴۸ به نام ستاره شناس فرانسوی هنری الکساندر دسلندرس***** به دهانه دسلندرس تغییر نام پیدا کرد.
*Hanns Hörbiger
**Heinrich Himmler
***Litzmannstadt
****Philipp Fauth
*****Henri-Alexandre Deslandres
فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، آذر 1394
یکی از بزرگترین پرسشهای کیهانشناسان، فهم و توضیح رویدادهای آغاز کیهان است. ایدهی اصلی کار آنها، مانند چک دوبارهی صحنههای ضبط شده توسط دوربین ورزشگاههاست. برای تحلیل دقیق یک رویداد و اینکه متوجه شویم در یک لحظهی به خصوص چه اتفاقی افتاده، باید فیلم را به عقب برگرداند، البته در مورد کیهان، دوربینی در کار نیست و این معادلات ریاضی و مدلسازیها هستند که وقایع لحظات آغازین کیهان را به ما نشان میدهند. پایهی بسیاری از مدلهای کیهانشناسی، نظریهی نسبیت عام اینشتین است که در سال ۱۹۱۵ مطرح شد. «الکساندر فریدمان» در سال ۱۹۲۳ ،به حل معادلات اینشتین برای زمانی مشخص در ابتدای شکلگیری کیهان دست یافت. نتیجهی کار او نشان میداد جهان در لحظات اولیه چگالی بسیار زیادی داشته، چیزی مثل تَکینِگی در مرکز یک سیاهچاله. همچنین طبق یافتهی فریدمان، دمای جهان در آغاز، بسیار زیاد و در حد ۱۰ به توان ۳۲ کلوین بوده است. چیزی که بعدها «انفجار بزرگ » یا «بیگ بَنگ » نامیده شد.
فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در مجله دانستنیها

عرفان کسرایی| وبسایت مجله دانستنیها
نام ماکس پلانک یادآور بخش مهمی از دوران تحول تاریخی فیزیک جدید در قرن بیستم است. فیزیکدان بزرگ آلمانی که به عنوان پدر نظریه کوانتومی شناخته می شود. اما این نام بلندآوازه ؛ نام یک انجمن علمی هم هست و همزمان نام یک بنگاه عظیم تولید علم را نیز به ذهن متبادر می کند. انجمنی که در ۲۶ فوریه سال ۱۹۴۸ به نام انجمن ماکس پلانک به ریاست اتو هان در شهر گوتینگن آلمان بنیان نهاده شد و نام پدر نظریه کوانتوم ، ماکس پلانک، را بر خود نهاد. شخص اتوهان؛ کاشف شکاف هسته ای از سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۰ نخستین رییس انجمن (با عنوان ماکس پلانک) بوده است. انجمن ماکس پلانک یک بنیاد بزرگ تولید علم است. رتبه بندی مجله تحصیلات عالی تایمز در سال ۲۰۰۶ نشان می دهد انجمن ماکس پلانک در بین مؤسسههای تحقیقاتی غیر دانشگاهی در زمینه علوم رتبه اول در دنیا و در زمینه تکنولوژی در جایگاه سوم جهان قرار دارد.
اما هر خشت و سنگ ساختمان موسسه ماکس پلانک در گوتینگن؛ اگر زبان به سخن می گشود ؛ حرفهای زیادی برای گفتن داشت و بی تردید یکی از سخت ترین و تلخ ترین دوران های تاریخی اروپا را روایت می کرد. آدمهایی عجیب و نوابغی غیرقابل پیش بینی؛ که اندیشه های بلندی داشتند و نظریه ها و آثارشان دنیای علم را از پایه و اساس زیر و رو کرد. فیزیکدان بزرگ؛ ورنر هایزنبرگ یکی از این افراد است که بدون پرداختن به او؛ تحلیل تاریخی موسسه ماکس پلانک غیرممکن است. هایزنبرگ یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتومی بود و اصل عدم قطعیت او یکی از مشهورترین اصول فیزیک کوانتومی است. از دیگر سو بررسی تحولات تاریخی فیزیک جدید ؛ بدون در نظر گرفتن دوران حکومت رایش سوم و همچنین سالهای سخت جنگ جهانی دوم ممکن نیست. روی کار آمدن هیتلر و تشکیل حزب نازی؛ دانشمندان آلمان را نیز به دو گروه تقسیم کرد. افرادی مانند اینشتین و یا شرودینگر به هر دلیلی خاک ژرمن ها را ترک کردند و دیگران نظیر هایزنبرگ؛ زومرفلد؛ فون لاوئه که از نظر مشرب سیاسی؛ لیبرال و محافظه کار بودند در آلمان باقی ماندند. آنها عقیده داشتند که دانشگاه باید تنها در خدمت منافع ملت آلمان باشد و به همین جهت باید پای خود را از مناقشات سیاسی بیرون بکشد. این گروه در سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ هم با جمهوری وایمار همکاری کرده بودند و به قول هایزنبرگ در دوره رایش سوم هم ماندند تا آنچه که نجات دادنی است نجات دهند. آنگونه که دکتر معصومی همدانی در مقدمه کتاب جزء و کل هایزنبرگ می نویسد؛ برخی مانند فون لاوئه به اعمال حکومت نازی اعتراض کردند و برخی نیز مانند پاسکوال یوردان به قدری در سازش پیش رفتند که رسما به عضویت حزب نازی درآمدند. با این وجود همه این افراد تقریبا در یک محور با یکدیگر هم عقیده بودند و آن هم این بود که پای مناقشات سیاسی نباید به حوزهی علم کشیده شود.
هایزنبرگ همزمان یا کمی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم؛ در تابستان ۱۹۳۹ در دانشگاه میشیگان آمریکا تدریس می کرد و فرصت را غنیمت می شمارد به دیدار انریکو فرمی فیزیکدان ایتالیایی می رود که با هم از کلاس درس ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن آشنایی قبلی داشتند. در این گفتگو؛ فرمی هایزنبرگ را تشویق می کند که با توجه به شرایط بد سیاسی آلمان و احتمال وقوع قریب الوقوع جنگ؛ به آلمان باز نگردد و در آمریکا بماند. فرمی به کشف اتو هان در شکافت هسته ای اشاره می کند و می گوید؛ این کشف می تواند یک واکنش زنجیره ای راه بیاندازد و واقعا محتمل است که بمب اتمی ساخته شود. هایزنبرگ اما خوشبینانه به قضیه نگاه می کند و می گوید من فکر می کنم مدتها پیش از آنکه اولین بمب اتمی ساخته شود جنگ تمام شده است. با این وجود هایزنبرگ ؛ پیشنهاد فرمی مبنی بر عدم بازگشت به آلمان را جدی نمی گیرد و تنها به گفتن این اکتفا می کند که امیدوار است یک بار دیگر بتوانیم یکدیگر را ملاقات کنیم. هایزنبرگ در آگوست سال ۱۹۳۹ با کشتی به آلمان باز می گردد و به قول خودش خالی بودن کشتی از مسافر؛ به درستی استدلال فرمی گواهی می داد! هایزنبرگ می گوید: اوایل ماه سپتامبر یک روز صبح زود داشتم به اداره پست می رفتم که خبر شروع جنگ را شنیدم. صاحب هتل به من گفت جنگ با لهستان شروع شده است؛ نگران نباشید آقای پرفسور؛ ظرف ۳ هفته کار تمام می شود!
هایزنبرگ در تمام گفتگوهایش با سایر فیزیکدانان معتقد بوده که ساخت بمب اتمی با اورانیوم طبیعی ممکن نیست؛ واکنش زنجیره ای را فقط می توان در اورانیوم ۲۳۵ خالص یا دست کم اورانیوم ۲۳۵ بسیار غنی شده آغاز کرد. او بر این باور بود ه دستیابی به چنین چیزی اگر حتی امکان هم داشته باشد مستلزم تلاش فنی بسیار بسیار عظیمی است و نه آلمانی ها می توانند از پس آن بر آیند نه آمریکاییها و انگلیسی ها.
باری! دوران تلخ و ویرانی جنگ جهانی دوم سپری می شد و در اواخر سال ۱۹۴۱؛ باشگاه اورانیوم آلمان کم کم موانع و مشکلات سر راه بهره برداری از انرژی اتمی را می شناخت و در این سال فیزیکدانان آلمان می دانستند که با استفاده از اورانیوم طبیعی و آب سنگین می توان یک رآکتور هسته ای ساخت . به گفتهء هایزنبرگ؛ فیزیکدانان تصور می کردند که مشکلات فنی بر سر راه ساخت بمب اتمی آنقدر زیاد است که در شرایط جنگی آلمان عملا این مساله منتفی و غیر ممکن است. از این رو می توانستند گزارش صادقانه ای به مقامات اعلام کنند و مطمئن باشند که بمب اتمی در آلمان ساخته نخواهد شد. هایزنبرگ در اتاق کارش؛ در انیستیتوی فیزیک کایزر ویلهلم در بحث های طولانی که با همکاران و دوستانش داشته دچار اشتباه محاسباتی می شود و به کارال فریدریش می گوید: من فکر می کنم فیزیکدانان آمریکایی هم علاقه زیادی به ساختن بمب اتمی نداشته باشند. اوضاع جنگ به تدریج بدتر و بدتر می شد. شب اول ماه مارس ۱۹۴۳هایزنبرگ در جلسه آکادمی هوانوردی وزارت هوانوردی آلمان نازی در میدان پستدام شرکت کرد و حملات هوایی همان شب آغاز شدند. چند بمب به ساختمان وزارتخانه اصابت کرد و دیوارها و سقف ها فرو ریخت. اتو هان هم در این جلسه حضور داشت و بعد از پایان حملات همگی از پناهگاه خارج شدند. تا جایی که چشم کار می کرد آتش و خاکستر بود و دود از تمام شهر بلند می شد. یک ساعت و نیم پیاده روی به هایزنبرگ و همکاران این امکان را داد که راجع به آینده علم و فناوری کشور پس از پایان احتمالی جنگ گفتگو کنند. آدولف بوتنانت که یک بیولوژیست و شیمی دان انیستیتو کایزر ویلهلم بود از هایزنبرگ می پرسد: به نظر شما در آلمان بعد از جنگ؛ چه شرایط و امکاناتی برای کار علمی خواهیم داشت؟ تا آن زمان بهترین انیستیتو های ما لابد نابود شده اند و بسیاری از دانشمندان جوان مان نیز جان خود را از دست داده اند؛ ملت هم لاجرم آنقدر فقیر شده که که حتما هیچ اولویتی برای کار علمی نمی تواند قائل باشد. اما پژوهش علمی ؛ ضرورت تجدید حیات اقتصادی است و بدون آن آلمان نمی تواند در جامعه اروپایی امیدی به بقا داشته باشد. این گفتگوی طولانی به آنجا می رسد که بوتنانت به هایزنبرگ می گوید انجمن کایزر ویلهلم شاید مبنای مناسبی برای احیای پژوهش علمی در آلمان پس از جنگ باشد. در خلال این بحث ها هایزنبرگ به منزل می رسد که البته ویرانه ای بیش نبود هنوز در آتش می سوخت.

کمی پس از آن هایزنبرگ ؛ اقدام به انتقال خانواده اش از لایپزیگ به اورفلد می کند و همه چیز بدتر از قبل پیش رفته تا اینکه در آوریل سال ۱۹۴۵ حلقه محاصره تنگ تر می شد و یک روز در اواسط ماه آوریل ؛ در ساعت ۳ بامداد هایزنبرگ مسیر طولانی پیاده ای را پیش می گیرد. سفری که ۳ روز به طول انجامید و به گفته خودش یک هفته تمام پس از رسیدن به اورفلد ؛ مشغول ساخت سنگر بود ذخیره غذا. تا اینکه سرانجام در روز ۴ ماه می ؛ سرهنگ پاش آمریکایی در راس یک گروه سرباز آمریکایی؛ هایزنبرگ را به اسارت می گیرد. قوای فاتح جنگ ؛ هایزنبرگ را به فارم هال تقریبا در ۴۰ کیلومتری کمبریج انتقال می دهند و فیزیکدانان آمریکایی شروع به بازجویی از دانشمندان آلمانی می کنند. در همین دوره اسارت در روز ۶ آگوست بود که خبر بمباران اتمی هیروشیما منتشر شد؛ چیزی که حتی در تصور هایزنبرگ و همکارانش نیز نمی گنجید. در ژانویه ۱۹۴۶ ؛ دانشمندان آلمانی آزاد می شوند و به آلمان باز می گردند. در این دوره پر از آشوب و یاس و وحشت اروپای جنگ زده و آلمان ویران شده؛ دانشمندان آلمانی انگیزه بازسازی دارند. چیزی که از سال ۱۹۳۳ حتی قبل از شروع جنگ درباره اش فکر کرده بودند. آنها به گفته هایزنبرگ نمی توانستند انجمن کایزر ویلهلم را به همان صورت سابق و در همان محل قبلی بر پا کنند. آینده سیاسی برلین مشخص نبود و نیروهای متفقین اجازه نمی دادند نام قیصر جایی تداعی شود. انگلیسی ها به زعم خودشان لطف کردند ساختمانهای انیستیتو پیشین تحقیقات هوانوردی گوتینگن آلمان را در اختیار فیزیکدانان آلمانی بگذارد. حالا هایزنبرگ به شهری کوچ می کرد که ماکس پلانک ۹۰ ساله نیز در آن اقامت گزیده بود. اتو هان بعد از مرگ ماکس پلانک؛ کار سرپرستی بازسازی موسسه ای که دیگر نام او به انجمن ماکس پلانک تغییر یافته بود بر عهده گرفته بود و بعدها اولین رییس این انیستیتو شد. انجمن بزرگ تولید علمی که دفتر تاریخ آن لبریز است از رنج ها و امیدها تلاش ها و یاس ها و شکست ها.
موسسه ماکس پلانک امروزه یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیاست. موسسه بزرگی با دهها موسسه تابعه در آلمان و ایتالیا؛ لوکزامبورگ و هلند و آمریکا که اساسا در سه بخش عمده فعالیت می کند. زیست شناسی و پزشکی با ۲۷ سازمان پژوهشی و ۷ موسسه زیرمجموعه؛ یکی از مهمترین فعالیت های این بخش از ماکس پلانک در زمینه نوروبیولوژی است. بخش فیزیک؛ شیمی و فنی با ۳۲ موسسه زیر مجموعه و دست آخر پژوهش های علوم انسانی با ۱۹ موسسه فعال. این موسسه عظیم تولید علم در سال ۲۰۰۶ از سوی مجله تحصیلات عالی تایمز به عنوان برترین موسسه پژوهشی غیردانشگاهی دنیا انتخاب شد. شاید هیچ موسسه ای در سراسر دنیا از حیث تعداد برندگان جایزه نوبل نتواند با موسسسه ماکس پلانک رقابت کند. این موسسه از سال ۱۹۴۸ تا کنون ۱۸ برنده نوبل داشته است.
والتر بوتهه Walter Bothe در سال ۱۹۵۴ جایزه نوبل فیزیک؛
کارل تسیگلر Karl Ziegler؛ شیمی ۱۹۶۳
فوودور لینن Feodor Lynen پزشکی ۱۹۶۴
مانفرد آیگن Manfred Eigen شیمی۱۹۶۷
کنراد لورنتس Konrad Lorenz پزشکی ۱۹۷۳
گئورگس کوهلر , Georges Köhler پزشکی ۱۹۸۴
کلاوس فون کلیتسینگ Klaus von Klitzing فیزیک ۱۹۸۵
ارنست روسکا Ernst Ruska فیزیک ۱۹۸۶
یوهان دایزنهوفر Johann Deisenhofer شیمی۱۹۸۸
هارتموت میشل Hartmut Michel شیمی ۱۹۸۸
روبرت هوبر Robert Huber شیمی ۱۹۸۸
اروین نهر Erwin Neher ؛ پزشکی ۱۹۹۱
برت زاکمان Bert Sakmann پزشکی ۱۹۹۱
کریستیان نوسلاین فولهارد Christiane Nüsslein-Volhard پزشکی ۱۹۹۵
پاول کروتسن Paul Crutzen در سال شیمی۱۹۹۵
تئودور هنش Theodor Hänsch فیزیک ۲۰۰۵
گرهارد ارتل Gerhard Ertl ۲۰۰۷ شیمی
اشتفان هل Stefan Hell شیمی ۲۰۱۴
از نظر تاریخی موسسه ماکس پلانک را در ادامه همان موسسه قیصر ویلهلمز به شمار می آورند و به همین سبب حد فاصل سالهای ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۵؛ یک کارگروه ویژه برای ثبت اسناد تاریخی موسسه در دوران رایش سوم؛ تشکیل شد. نتیجه این پژوهش های تاریخی به تدریج از سال ۱۹۹۹ در ۱۸ جلد با عنوان ٬تاریخچهی انجمن قیصر ویلهلم در دوران ناسیونال سوسیالیست ها (نازی ها)٬ منتشر شد.
در موسسه ماکس پلانک پژوهش های فوق العاده و گاه عجیبی انجام می شود. گاهی نیز این پژوهش ها اعتراضاتی را بر می انگیزد که در ادامه به یک نمونه از آن خواهیم پرداخت. مثلا یک انیستیتو در ماکس پلانک ؛ روی اثر زندگی شهری و آلودگی های صوتی صنعت و خودرو بر تغییر تن آواز پرندگان یا بر روش های ارتباطی حیوانات با هم پژوهش می کند. پژوهشی که بر روی کار آزمایشگاهی و مدلسازی های ریاضی بنا شده است.
از جمله پژوهش های جنجالی این موسسه در سالهای اخیر می توان به ماجرای نقض حقوق حیوانات در جریان تست ادراک در آزمایشگاه موسسه ماکس پلانک در توبینگن آلمان اشاره کرد که طی آن فیلم محرمانه این آزمایشگاه به بیرون درز کرد. پژوهشی که در آن تحقیق روی مغز میمون زنده با برداشتن استخوان جمجمه ؛ منظره غیراخلاقی و سیاهی از پژوهش علمی را به نمایش می گذاشت. اگرچه موسسه ماکس پلانک با صدور بیانیه ای تلاش نمود که نشان دهد؛ پژوهش های انجام شده در بخش نورولوژی را بر اساس مراعات پروتکل های حفظ حقوق حیوانات انجام می دهد؛ اما این بیانیه ها چیزی از شدت اعتراضات حامیان حقوق حیوانات کم نکرد.
باری! موسسه ماکس پلانک ؛ تاریخ پر فراز و نشیبی دارد. شاید هایزنبرگ؛ در آن شب دهشتناک اول ماه مارس ۱۹۴۳ پس از آن بمباران های هوایی؛ در حالی که از میان خرابه ها و دود و آتش میدان پستدام بیرون می آمد و در آن پیاده روی یک ساعت و نیمه با آدولف بوتنانت در میان ویرانه ها حرف می زد ؛ هرگز تصورش را هم نمی کرد که روزی موسسه ماکس پلانک؛ یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیا شود.