نظریهی داروین با ایدهی آفرینش خدایی جمع شدنیست؟
چارلز داروین بدون آنکه خود بخواهد اعتقاد دینی در مورد آفرینش انسان را از پایه به لرزه درآورد. آیا راهی هست که بتوان ایمان دینی در مورد آفرینش خدایی انسان را با نظریه ی تکامل داروین سازگار کرد؟ مهمانهای برنامه: سروش دباغ پژوهشگر مطالعات اسلامی وعرفان کسرایی پژوهشگر مطالعات علم. بحث درباره “نظریهی داروین با ایدهی آفرینش خدایی جمع شدنیست؟”
جستجوی عباراتی نظیر “کرامات آیت الله” در گوگل نشان میدهد که مدعیان بهرهمندی از قوای معنوی ماوراءالطبیعه در بین آیتاللهها و حجت الاسلامهای حوزههای علمیه کم نیستند. هر کدام روایتها و داستانهایی از مکاشفات و از اعمال خارق العاده دارند. قصههایی که دهان به دهان میچرخند و حتی درباره آنها کتاب نیز منتشر میشود.
کتاب هایی با موضوعات غیبگویی، طی الارض، دیدار با پیامبران و امامان در رویا، مشاهده هاله نور و چیزهایی از این دست و حتی در اغلب موارد داستانهایی شبیه به سریال ترکیهای “کلید اسرار” که در پی نشان دادن دستی غیبی یا ماورائی در زندگی بشر است.
چنین دعاوی پارانرمال و فراطبیعی، اگرچه از دید علم امروز، تنها توهماتی مذهبی* هستند اما ذهن و روان باورمندان به دین را به شدت با خود درگیر میکند. فردی که به داستانهای دینی، معجزه و اعمال فراطبیعی باور دارد، با شنیدن این روایتها مقامی قدسی یا نظرکرده برای فرد مدعی قائل میشود. چه بسا ممکن است او را نماینده خدا و واسطه قدرت الهی بداند و تسلیم و گوش به فرمان او شده و ذوب در ولایت و شخصیت آن فرد شود.
به لحاظ تاریخی، کاهنان در عصر جادوگری با ادعای واسطه گری بین خدایان و قبیله، از آنها طلب گوشت قربانی و میوه می کردند و مایحتاج زندگی خود را از طریق ایجاد رعب مذهبی در مردم به دست می آوردند. کاهنانی که افراد قبلیه او را واسطه فیض الهی می دانستند، به تدریج دریافتند که منبع درآمد خوبی پیدا کرده اند. این دقیقا همان دوره تاریخی است که نهاد روحانیت و آخوندی در آن به تدریج شکل گرفت. کاهن می توانست در زمان خورشیدگرفتگی از مردم بخواهد گوشت قربانی و میوه به معبد هدیه کنند تا خدایان، خورشید را از تاریکی برگردانند و حیات روی زمین نابود نشود.
آخوندهای مذاهب مختلف به خصوص آیت الله های حوزه علمیه در زمانه ما نیز در واقع، مجری قرائت دیگری از اعمال کاهنان عصر جادوگری به شمار می روند. سهم امام، خمس و زکات و نظایر آن، در حقیقت منبع درآمد و یکی از موتورهای اقتصادی نهاد روحانیت است. بازار فریب عمومی آخوندها بر خلاف بازارها و کسب و کارهای دیگر، مبتنی بر کار نیست. مبتنی بر سوء استفاده از جهل عمومی است و ایجاد ترس روانی در مردم. به همین جهت نهاد روحانیت از تمامی اهرم های تاثیر روانی در مخاطب بهره می گیرد. از بنای ساختمان های بلند و ستون های باشکوه (طاق و رواق کلیساها در دین مسیحیت) یا با داستان های غریب و هولناک از جهنم و عذاب و یا قدرت های ماورایی متولیان دین.
داستان عالم دینی که طی الارض می کند، همزمان در دو جا دیده شده است، غیب می شود، از آینده خبر دارد و … واقعا رعب آور است. این ترس و ایجاد حس حقارت در مردم، هدف اصلی صنف آخوندی است.
جوشش آب از تنه یک درخت در همدان . زیارتگاهی موقتی برای طلب حاجت:
مردمی که خود را ذلیل و گناهکار بدانند، اعتماد به نفس نداشته باشند، وحشت زده باشند یا احساس عجز کنند، دست در جیب کرده و سهمی از درآمد خود را برای بخشایش گناهانشان به کاهنان (آخوندها) تقدیم می کنند. از زمان های دور، باور به سنگ و چوب و آب مقدس، زاییده تخیلات بشر بوده است و به نوعی به کالای پرفروش متولیان دین تبدیل شده است.
از توریسم مذهبی (برای بردن زائر به زیارتگاه ها) گرفته تا فروش مهر و سجاده و حتی نماز و روزه استیجاری بخش هایی دیگری از صنعت پرسود دین است. این بازار حتی با تورم اقتصادی، قیمت کالا و خدمات خود را نیز بالا می برد و برای مثال، قیمت نماز استیجاری سالانه، از ۲۵۰ هزار تومان در سال ۱۳۸۹ به حدود یک میلیون و ۳۰۰ هزارتومان در سال ۹۴ رسیده است. یک ماه روزه نیز از ۱۵۰ هزار تومان به حدود ۹۰۰ هزار تومان در سال ۹۴ رسیده است.
بنابراین صنف آخوندها مانند یک شرکت چند منظوره هم کالا می فروشد و هم خدمات. هم در توریسم سرمایه گذاری کرده و هم در مدرسه و ساختمان سازی معابد و توسعه زیارتگاه ها. این بازار تا زمانی که مشتری داشته باشد کسب و کار سکه ای دارد. بازار فریب عمومی آیت الله ها، بازار عرضه و تقاضاست. تا تقاضایی نباشد، عرضه ای هم نخواهد بود. در واقع باور به ماوراءالطبیعه در بین جوامعی که مکانیسم مادی برای دستیابی به حقوق انسانی در دسترس نیست به صورت مشهودی فراگیرتر است.
مردمی که در نبود یک سیستم دادرسی عادلانه و سیستم حقوقی شفاف، پاداش و جزا را به قیامت حواله می دهند و یا یکدیگر را دعا یا نفرین می کنند و آرزو می کنند دیگری پاداش یا جزای خود را در دنیای دیگری بگیرد.
دخیل بستن به تراکتور مقدس
چه مقبره ها و معابد و زیارتگاه هایی که بر مبنای خواب و رویا ساخته نشده است. از دید مجریان برنامه فریب عمومی، هر جایی و هر سوژه ای می تواند یک زیارتگاه بالقوه باشد. از ترکیدگی لوله آب و نقشی تصادفی که بر دیوار انداخته گرفته تا تراکتوری که در مسیر خود خراب شده و کاهنان و روحانیون محلی، برای آن تقدس قائل شده و خرابی آن را به وجود یک امامزاده در آن حوالی نسبت داده اند.
سخنان مدیر جامعه المرتضی مبنی بر استقلال قم و تبدیل شدن آن به واتیکان شیعه، در روزهای اخیر به بحثهای بسیاری به خصوص در بین کاربران شبکه های اجتماعی دامن زده است. این آخوند تاکنون گمنام در گفتگویی اظهار داشته که اینک زمان آن رسیده که قم به کشوری با مرزهای جغرافیایی مشخص، با پرچمی مخصوص و قانون اساسی مختص این کشور تبدیل شود و در مجامع بینالمللی پذیرنده سفرای کشورهای دیگر باشد.
جامعه المرتضی یکی از ده ها بنیاد تربیت مبلغ دینی در قم است که این اواخر نامشان به واسطه انتشار اخبار بودجه پیشنهادی دولتی بر سر زبان ها افتاد. مراکزی که نه تولید دارند و نه بازگشت سرمایه. از مرکز خدمات حوزههای علمیه با بودجه سالانه ۸۹۷ میلیارد تومان گرفته تا شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی با حدود ۴۸ میلیارد تومان و نهاد دیگری با نامی تقریبا مشابه یعنی سازمان تبلیغات اسلامی که سالانه ۴۳۰ میلیارد تومان از سرمایه های ملی را عاید خود می کند. از جامعه المصطفی العالمیه با بودجه حدود ۳۰۳ میلیارد تومان گرفته تا نهادهای ریز و درشت مذهبی دیگر که هرکدام به بنگاه های عظیم اقتصادی تبدیل شده اند.
سخن مدیر جامعه المرتضی در نگاه اول ممکن است چند برداشت مختلف در پی داشته باشد و از جنبه های گوناگون ارزیابی شود. نخست به معنای پایانی بر پروژه اسلام سیاسی و اعتراف به ناکارآمدی آخوندها در اداره امور کشور. به عبارت دیگر رسیدن به همان پیشنهاد چهار دهه پیش شاپور بختیار، آخرین نخست وزیر محمدرضا شاه پهلوی.
بختیار در بهمن سال ۵۷ گفته بود: حاضرم دور قم را دیواری بکشم و آن را به صورت واتیکان تازهای درآورم. اگر با داشتن واتیکان میشود مملکت را داره کرد حاضرم این کار را بکنم.
رویکرد دیگر به سخنان اخیر این آخوند، کاملا برعکس، نه تنها نشانی از عقب نشینی و اعلام غیررسمی ناکارآمدی روحانیت شیعه در حکومت ندارد، بلکه حاکی از زیاده خواهی این نهاد است. آخوند مذکور در سخنان خود طرحی هم برای تامین نیازهای مالی و مارکتینگ این کشور مستقل پیشنهاد داده و خواهان اختصاص چند پالایشگاه و موسسه اقتصادی به آن شده است.
این طرح شاید به لحاظ تاریخی یادآور گذشته کلیسای کاتولیک و کنار گذاشته شدن تدریجی این نهاد از قدرت سیاسی باشد. قرارداد بین موسولینی و کاردینال گاسپاری در حدود ۹۰ سال قبل اما به صورت بنیادین با روحانیت شیعه ای که از سال ۱۳۵۷ تا کنون تمام قدرت سیاسی و اجرایی ایران را قبضه کرده متفاوت است. روحانیت شیعه برای واتیکانیزه شدن، با یک دولت مستقر سکولار یا مردمی طرف نیست بلکه خود طرف دیگر قرارداد است. هم فروشنده است و هم خریدار. به همین دلیل به راحتی برای سهم خواهی بیشتر، نرخ تعیین کرده و حتی پیشاپیش از اختصاص درآمد پالایشگاه و موسسات اقتصادی صحبت می کند.
نهادی که حتی برای خود دادگاه ویژه روحانیت تعریف کرده و هیچ محصول فکری یا فرهنگی تولید نمی کند و صرفا مصرف کننده است، حتی در طرح خود برای تامین اقتصادی، به پالایشگاه و کسب درآمد بدون کار فکر می کند. مثلا روحانیت هرگز پیشنهاد نخواهد داد که از طریق کشاورزی یا هر کار واقعی دیگر کسب درآمد کند. و البته این مسئله به لحاظ تاریخی صرفا منحصر به روحانیت در اسلام نیست.
کشیش ها، پاپ ها و اسقف ها نیز از طریق ایجاد رعب و وحشت مذهبی و تلقین حس گناه در میان مومنان درآمد هنگفتی عاید خود می کردند. از خرید و فروش بهشت گرفته تا عشریه محصول و احشام صاحبان زمین و مردم عادی. در قرن شانزدهم میلادی بخش عظیمی از اموال و زمین های اروپا از آلمان گرفته تا فرانسه و ایتالیا متعلق به کلیسا بود و نهاد روحانیت در آیین مسیحیت، از محل دسترنج مردمانی که واقعا کار می کردند ارتزاق می کرد.
آیا نهاد روحانیت قادر به اداره امور کشور است؟
پاسخ به این پرسش را نه بر مبنای سلیقه و نظر شخصی، که در گزارش های رسمی و آمارهای مستقل باید یافت. تشکیل دولت و حاکمیت سیاسی مستلزم به کارگیری نیروهای متخصص در بخش های مختلف اقتصاد، صنعت، آموزش، فرهنگ و… است. روحانیت از هیچ یک از این زمینه ها اطلاعی ندارد. نه کنترل بازار و بانکداری و گمرک با کتاب مکاسب شیخ انصاری ممکن می شود و نه چرخ صنعت با شرایع الاسلام و عروه الوثقی می چرخد.
اظهار نظرهایی نظیر پر کردن دندان خراب با روغن هندوانه ابوجهل، دعا و غسل در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه برای آرام شدن زمین و جلوگیری از زلزله توسط آخوندها نشان می دهد که این نهاد به هیچ عنوان قادر به حل مسائل معمولی زندگی و اداره امور حتی در سطح خرد و محلی نیست.
بر اساس آمار، حدود ۱۵۰ هزار طلبه و روحانی در کشور وجود دارد و چندی پیش حجتالاسلام والمسلمین جمشیدی، عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم گفته بود ما آنقدر روحانی در قم داریم که میتوانند یک قاره را اداره کنند. این درحالی است که مشکلات قم در تمام سال های اخیر به شکل ویرانگری افزایش پیدا کرده است. از آسیب های اجتماعی و اعتیاد و کارتن خوابی گرفته تا تصادفات و یا کمبود تخت های بیمارستانی.
نه تنها روحانیت که حتی نهادهای اجرایی برخاسته از اندیشه آخوندی نیز در انجام امور کشور ناتوان است. مثال بارز این ناکارآمدی، سد گتوند است که با اجرای سپاسد (سپاه) و مهاب قدس (آستان قدس) در حدود چهار هزار میلیارد تومان هزینه در بر داشته و به گفته صاحب نظران اینک در حدود ١٠ هزار میلیارد تومان نیاز است تا بتوان آن را خراب یا از شبکه خارج کرد. کاری که نه تنها بیش از دوبرابر هزینه اولیه تمام می شود بلکه این تجربه تلخ سراسر ضرر، ظاهرا ۱۲ سال نیز زمان لازم دارد.
واتیکانیزه کردن قم و حکومت آخوندها بر یک شهر، حتی اگر در دهه های آینده ممکن شده و سبب کنار کشیدن روحانیت از دخالت در امور سیاسی و زندگی مردم ایران شود باز هم یک مشکل و ایراد اساسی دارد. روحانیت قادر به اداره امور حتی بخشی از شهر قم نیست و این واقعیتی است که روزی باید بپذیرد.
خبر افزایش سهمیه ایثارگران در کنکور در روز سهشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷ به قدری حساسیت برانگیز بود که ایسنا تیتر خبر خود را به سرعت تغییر داد و به جای کلمهی افزایش، از تعبیر “ساماندهی” سهمیه ایثارگران در کنکور استفاده کرد. ماجرا از این قرار است که بر اساس ماده واحده مصوب در مجلس شورای اسلامی، سهمیه ورود (سهمیه همسران و فرزندان جانبازان زیر ۲۵ درصد و همسران و فرزندان رزمندگان با حداقل ۶ ماه حضور داوطلبانه در جبهه)، از ۵ درصد به ۳۰ درصد افزایش مییابد. هر چند که همزمان با افزایش سهمیه ایثارگران در کنکور، حد نصاب نمره قبولی برای این سهمیه نیز از ۷۰ درصد به ۸۵ درصد برای رشته های پزشکی، دندانپزشکی و داروسازی و ۸۰ درصد برای بقیه رشته ها افزایش یافته اما این مساله تغییر چندانی در کلیت موضوع ایجاد نمی کند. استفاده از یک رانت حکومتی، آن هم در ابعادی این چنین وسیع، سطح علمی دانشگاه ها را به شدت تنزل خواهد داد و با ایجاد یک فرصت تحصیلی نابرابر، فارغ التحصیلانی را وارد بازار کار خواهد کرد که فاقد صلاحیت و توانایی علمی لازم هستند.
سهمیه ها و مساله تبعیض
اولویت در پذیرش دانشجو و سهمیه حق تحصیل برای معلولان جسمی و حرکتی و نابینایان و … در بسیاری از کشورهای پیشرفته، نشان توسعه یافتگی و رعایت حقوق گروه های مختلف اجتماعی است. در بسیاری از دانشگاه های اروپایی از دو تا پنج درصد از ظرفیت دانشگاهی برای معلولان (برای خود معلولان و نه برای همسران و فرزندان آنها) در نظر گرفته شده است و این مساله به نوعی به ایجاد شرایط برابر و عادلانه در حق تحصیل یاری می رساند. اما آن چه که در آموزش عالی ایران می گذرد در کمتر نقطه ای در دنیا می توان یافت. تنها در یک حاکمیت ایدئولوژیک می توان تبعیض را این چنین قانونی کرد و ظرفیت دانشگاهی کشور را تا این حد گشاده دستانه توزیع کرد. فلسفه وجودی سهمیه های دانشگاهی، ایجاد عدالت آموزشی و اعطای فرصت برابر تحصیل به همه افراد جامعه است. برای نمونه اِعمال سهمیه مناطق (یا سهمیه بومی) در کنکور سراسری از سال ها پیش وجود داشته اما سهمیه هایی نظیر ایثارگران و جانبازان، سهمیه بسیج فعال (برای دانشگاه آزاد) ، سهمیه شاهد و نظایر آن سهمیه هایی بودند که با شکل گیری جمهوری اسلامی به نظام آموزشی وارد شدند. از این رو باید بین سهمیه مناطق از یک سو و سهمیه های ساختگی مانند بسیج فعال تفاوت قائل شد. سهمیه مناطق (سهمیه مناطق یک و دو و سه) بر اساس میزان دسترسی به امکانات آموزشی طراحی شده و بر اساس آن ، داوطلبان هر منطقه تنها با یکدیگر رقابت خواهند کرد. این مساله منطقی و عادلانه به نظر می رسد چرا که افراد شرکت کننده در کنکورهای آزمایشی تجربی ، ریاضی ، انسانی ،هنر و زبان های خارجه در هر منطقه از امکانات مشابه بهره مند نیستند. شهرهای بزرگتر امکانات آموزشی بیشتری دارد و ناعادلانه خواهد بود اگر دانش آموزی در یک روستای دورافتاده با دانش آموزی که در بهترین مدارس تهران تحصیل می کند وارد رقابت شود. اما سهمیه هایی مانند سهمیه بسیج فعال که حکومت های استبدادی برای هواداران خود کنار می گذارند چیزی جز یک رانت تحصیلی نیست و حاصلی جز تخریب ساختار آموزشی کشور ندارد.
ژن خوب و بورسیه های جنجالی
چهار سال پیش در خرداد ۱۳۹۳ مساله اعطای بورسیه های غیرقانونی جنجال و سر و صدای زیادی به پا کرد و حتی به استیضاح و عزل وزیر علوم حکومت جمهوری اسلامی انجامید. اگرچه روایت های مختلفی از این رانت تحصیلی وجود دارد اما اغلب روایت ها حاکی از آنند که در حدود سه هزار نفر با تخلفاتی آشکار، بورسیه های دولتی دریافت کرده اند. این بورسیه ها در سال های بین ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۲ به دانشجویانی اعطا شده بود که از کمترین صلاحیت های علمی نیز برخوردار نبوده و تنها به واسطه رانت و زد و بند و روابط با حکومت، موفق به دریافت آن شده بودند. با استفاده از این بورسیه های رانتی، ۷۳ دانشجو با معدل کارشناسی زیر ۱۴ و همچنین ۷۰ نفر دانشجو با معدل کارشناسی ارشد زیر ۱۶ به دانشگاههای خارج از کشور اعزام شده بودند. در یک نمونه داماد و پسر یکی از نمایندگان مجلس با کمک این رانت ناعادلانه ، امکان تحصیل در آمریکا و کانادا را پیدا کرده بودند و دیگری یعنی فرزند وزیر سابق با معدل ۱۳ از بورسیه نخبگان استفاده کرده به تحصیل در مقطع دکترا در خارج از کشور مشغول شده بود.
مدیرانی که دوست دارند عضو هیات علمی باشند
در کنار سهمیه های رانتی، بسیاری از مدیران رده های میانی و عالی نظام جمهوری اسلامی نیز به تیتر دکترا و یا عضویت در هیئت علمی دانشگاه علاقه بسیاری دارند. بسیاری از مقامات قبلی و حاضر سپاه پاسداران و بخش های دیگر حکومت، خود را استاد دانشگاه می دانند و به عنوان نمونه حسن فیروزآبادی در برگه صورتجلسه تحویل ویلای لواسان که اخیرا جنجال برانگیز شده، شغل خود را عضو هیئت علمی دانشگاه ذکر کرده است.
با این وجود، اشتیاق زایدالوصف مدیران میانی و بالای نظام، بیشتر معطوف به علوم انسانی است و نه به عنوان مثال به رشته های مهندسی یا پزشکی. دلیل آن هم می تواند این باشد که بی سوادی فردی که از رانت تحصیلی استفاده کرده در علوم انسانی دشوارتر از علوم طبیعی یا پزشکی و مهندسی افشا می شود. کم نیستند معاونان و مدیران دولتی که برای ارتقاء شغلی و یا اخذ مدرک دکترا، دیگری را برای شرکت در آزمون زبان مخصوص دانشجویان دکترای دانشگاه آزاد (آزمون ای پی تی*) به جلسه آزمون فرستاده اند. برخی برای دور زدن آزمون دکترا راه های دیگری را پیش گرفته اند و در مواردی برای تحصیل در رشته های تاریخ انقلاب اسلامی و یا فقه و حدیث، نهج البلاغه و معارف اسلامی، راهی خارج از کشور شده اند تا در کنار بهره مندی از بورسیه های دولتی، به مدرک دکترا دست پیدا کنند. عده ای حتی برای دریافت رانت تحصیلی و مزایای آن، پا را از این نیز فراتر گذاشته و بر اساس برخی گزارش ها برای تحصیل در رشته ای مانند مطالعات اندونزی در استرالیا نیز بورسیه تحصیلی دولتی دریافت نموده اند.
این سوءاستفاده ها و رانت ها نه تنها نظام آموزش عالی کشور را با فاجعه ای جبران ناپذیر مواجه می کند بلکه دانشجویان و دانش آموختگان و اساتید واقعی دانشگاه های ایران را در نزد مجامع علمی بین المللی بی اعتبار می سازد. یک عضو سهمیه ای هیات علمی دانشگاه که با بهره گیری از مزایای ژن خوب و یا رانت و زد و بندهای حکومتی در کنگره ها و همایش های علمی خارج از کشورشرکت می کند، بیش از هر چیز مایه سرافندگی جامعه علمی و دانشگاهی ایران است و حتی به اعتبار دانشجویان سخت کوش و مستعد و همچنین اساتید و یا پژوهشگران و دانشمندان واقعی کشور لطمه می زند.
برنامه آموزشی علمی مِهبانگ، بیست و پنجم ژوئن ۲۰۱۸ :محورهای برنامه نگاهی به فلسفه سیاسی کارل پوپر، مروری بر کتاب ساختار انقلاب های علمی توماس کوهن، تحول انگاره ها و پارادایم های غالب در علم، جامعه و سیاست
اواخر سال ۲۰۱۶ مقاله جالبی در ساینتیفیک امریکن منتشر شد که در آن نویسنده ، این ادعا را طرح کرد که احتمالاً بدون وجود میلوا ماریچ همسر اول آلبرت اینشتین که خود یک فیزیکدان بوده نظریه ی نسبیت نیز مطرح نمی شد. نویسنده در این مقاله به نکات تاریخی جالبی اشاره می کند و به گوشه های تاریک تاریخ علم قرن بیستم چراغ قوه می اندازد تا حقایقی که پنهان مانده روشن و روشن تر شود. گاهی واکاوی زندگی دانشمندان بزرگ ممکن است باعث شود در قضاوت مان درباره ی شخصیت و بزرگی آنها تجدید نظر کنیم. احتمالا روی حساب همین اصل بوده که وکلای اینشتین بعد از درگذشت او اجازه ندادند نامه هایی که اینشتین به پسرانش نوشته بود منتشر شود. اینشتین به عنوان یک دانشمند بزرگ شهرت و اعتبار فراوانی پیدا کرده بود و کمتر کسی از زندگی خصوصی وی خبر داشت. نقل قولی مشهور است که می گوید بزرگان را باید از دور دوست داشت. نویسنده مقاله ساینتیفیک امریکن می گوید وکلای اینشتین از انتشار این نامه ها جلوگیری کردند تا به گفته خودشان اسطوره ی اینشتین شکسته نشود.
نویسنده مقاله با بیان اینکه میلوا ماریچ دانشمند بزرگی بوده می نویسد اغلب آلبرت اینشتین را به عنوان بزرگترین و مشهورترین فیزیکدان قرن بیستم می شناسند. او در ادامه می پرسد: به راستی میلوا ماریچ تا به چه حد در صورتبندی نظریه نسبیت ابنشتین نقش داشته است؟ تا امروز هیچ گواه روشنی مبنی بر اینکه میلوا ماریچ در بخشی از توسعه نظریه نسبیت نقش داشته به صورت رسمی پیدا نشده اما نامه هایی در اسناد به جا مانده از اینشتین وجود دارد که نشان می دهد رابطه این دو بیش از ازدواج معمولی بوده و در واقع به نوعی همکاری بوده است. رابطه میلوا و آلبرت اینشتین از ملاقات سال ۱۸۹۶ شروع شد و در نهایت در سال ۱۹۱۴ با جدایی آنها خاتمه یافت. آلبرت اینشتین تنها دانشجویی نبود که در بخش ریاضی و فیزیک انستیتو پلیتکنیک زوریخ *پذیرفته شده بود. میلوا و سه دانشجوی دیگر نیز همین موقعیت را در این انیستیتو داشتند. مارسل گروسمان، لویفیس کولروس و سومی هم یاکوب ایرات. نویسنده این مقاله می گوید آلبرت و میلوا به تدریج به دو یار جداییناپذیر تبدیل شدند و ساعتهای طولانی به همراه یکدیگر به مطالعه فیزیک میپرداختند. اینشین معمولا ترجیح میداد که در کلاس ها حاضر نشود و اغلب در خانه مطالعه کند. میلوا ماریچ اما منظم و با برنامه بود. به گفته نویسنده میلوا به اینشتین کمک می کرد تا نیروی خود را در مسیر مطالعاتی خاصی به کار بگیرد. این جزییات بر اساس مقاله ی پولین گنیو از نامه های نوشته شده اینشتین و میلوا بر می آید. نامه هایی که حد فاصل سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۳ نوشته شده اند. ۴۳ نامه ای که اینشتین خطاب به میلوا نوشته و ۱۰ نامه هم که میلوا خطاب به اینشتین فرستاده بود می تواند بخش پنهانی از تاریخ فیزیک جدید و تاریخ شکل گیری نظریه نسبیت را تا حدی روشن تر کند. در اکتبر سال ۱۸۹۹، آلبرت اینشتین جوان خطاب به میلوا مینویسد:
آبوهوای اینجا به هیچ عنوان با روحیات من سازگار نیست. در عین حال دلم برای کار تنگ شده است و ذهنم سرشار از اندیشه های تاریک است. دلم میخواهد تو کنارم باشی و مهربانانه بر من نظارت کنی و از این شاخه به آن شاخه پریدن نجاتم دهی.
از این نامه ها چنین بر می آید که خانواده اینشتین با ازدواج او و میلوا موافق نبودند. مادر اینشتین از خارجی ها خوشش نمی آمد و از دیگر سو معتقد بود که میلوا بیش از اندازه متفکر و اهل مطالعه میدانست. پدر آلبرت هم اعتقاد داشت پسرش قبل از ازدواج باید کار پیدا کرده باشد. اما نکته مهمی که در نامه های رد و بدل شده بین اینشتین و میلوا قابل توجه است نامه ای است که آلبرت در ماه سپتامبر سال ۱۹۰۰ خطاب به میلوا نوشته است. او در این نامه به وضوح از “کار مشترک” صحبت می کند و می نویسد:
من مشتاقانه در انتظار اینم که کار مشترک و تازه مان را دوباره شروع کنیم. تو اکنون باید پژوهش خودت را ادامه دهی. چقدر مفتخر خواهم شد که همسرم یک دکتر باشد، درحالیکه من تنها یک فرد معمولی باشم.
مقاله ای که در تاریخ ۱۳ دسامبر سال ۱۹۰۰ درباره ی خاصیت مویینگی منتشر شد تنها یک نام دیده می شود. آلبرت اینشتین! اما در نامه ها مساله به شکل دیگری انعکاس یافته و از آن به عنوان مقاله ای مشترک و به عبارت دیگر به عنوان (مقاله ی ما) یاد شده است. به گفته نویسنده مقاله ساینتیفیک آمریکن، انتشار این مقاله مشترک به نام اینشتین به نوعی تصمیم دونفره آلبرت و میلوا بوده است. درد کریستیچ ** استاد سابق فیزیک دانشگاه لیوبلیانا *** که روی زندگی میلوا کار و پژوهش کرده است می گوید: شاید یک دلیل هم این بوده که در آن دوره، انتشار مقالهای که نام یک زن به عنوان نویسنده در آن وجود داشت با در نظر گرفتن تعصب آن دوره از اعتبار کمتری برخوردار بوده است. اما مهمترین سندی که نویسنده مقاله ساینتیفیک آمریکن درباره نقش میلوا در شکل گیری نظریه ی نسبیت به آن استناد می کند نامه ای است که اینشتین در ۲۷ مارس سال ۱۹۰۱ به میلوا نوشته است. اینشتین در این نامه از پژوهش (ما) در زمینه حرکت نسبی صحبت می کند و می نویسد:
من چقدر احساس غرور و شعف خواهم نمود زمانی که هر دوی ما با هم دیگر پژوهش خود در باب حرکت نسبی را به نتیجهای موفقت آمیز برسانیم.
در چنین دورانی است که منابع دیگر به خصوص نامه ها و روایت های سایرین از نقش میلوا در کمک به حل مسایل ریاضی اینشتین حکایت دارند. رابطه اینشتین و میلوا از سال ۱۹۱۲ به بعد به تیرگی گرایید و با بالاگرفتن اختلاف، ظاهرا میلوا به این فکر می افتد که کمک های خود به پژوهش های اینشتین را افشا کند. اما اینشتین در نامه ای پاسخ تند و تلخی برای میلوا می نویسد و میلوا نیز از آن پس تقریبا راه سکوت پیش می گیرد. اختلاف و خصومت بین اینشتین و میلوا به قدری بالا می گیرد که اینشتین در ماه جولای ۱۹۴۷ خطاب به وکیل طلاق خود می نویسد:
زمانی که میلوا دیگر زنده نباشد، آنگاه میتوانم در آرامش بمیرم
اینکه سخن تلخ و شاید غیرمنصفانه اینشتین صرفا به دلیل عمق اختلاف و شدت تیرگی روابط آنها بوده یا به دلیل نقش احتمالی میلوا در شکل گیری نسبیت، هنوز به صورت دقیق مشخص نیست. شاید هرگز نتوانیم بفهمیم که آیا میلوا در صورت بندی نظریه نسبیت نقش داشته یا نه و اگر داشته این سهم به چه میزان بوده است. به هر روی، فارغ از گمانه زنی ها حتی اگر میلوا در شکل گیری نسبیت نقش نداشته اما سهم او در کمک های فکری به خصوص در زمینه ریاضیات به اینشتین را نمی توان نادیده گرفت.
تئوری های توطئه و برنامه های فریب عمومی راه رفتن روز زغال گداخته، جابجایی اشیاء با نیروی ذهن، رد سفید دنباله هواپیماها، فرود انسان بر روی ماه، فراماسونری
عرفان کسرایی| سایفر در فیلم ماتریکس می داند که استیک داخل بشقاب اش واقعی نیست. می داند که مزه استیک صرفا یک واقعیت شبیه سازی شده و کدهای برنامه نویسی شده یک دنیای واقعی، جایی در آن بیرون است. اما با این وجود می خواهد که وجود استیک را باور کند. آیا ممکن است تجربه های واقعی ما از زندگی، مثلا قدم زدن در یک روز آفتابی در دل طبیعت، کدهای یک نرم افزار داخل یک ظرف آزمایشگاهی باشد که واقعیت را شبیه سازی می کند؟
مفهوم واقعیت، یکی از پرسش های بنیادین و دیرینه فلسفی است. با گذشت بیش از دو هزار سال از آغاز اندیشه فلسفی انسان، هنوز هم نمی دانیم که واقعیت چیست. اگرچه رئالیسم یا واقعگرایی را نمی توان به سادگی تعریف کرد اما ایده اصلی رئالیسم این است که واقعیت ، مستقل از ذهن ما و جایی بیرون از ذهن وجود دارد. با پیشرفت پروژه هوش مصنوعی و توسعه بازی های کامپیوتری که بر مبنای واقعیت مجازی توسعه پیدا کرده اند، دغدغه های فلسفی ما نیز شکل دیگری به خود گرفته اند. فیلسوفانی که روی پیامدهای فلسفی تکنولوژی های آینده کار می کنند نه تنها بر سر این پرسش که “واقعیت چیست” توافق ندارند بلکه تعدادی از آنها مانند نیک باستروم فیلسوف سوئدی در دانشگاه آکسفورد دیدگاهی را طرح کرده اند که بر اساس آن، واقعیتی که ما واقعیت می نامیم می تواند یک واقعیت مجازی شبیه سازی شده باشد.
این ایده ممکن است در نگاه اول غیرعقلانی و بلکه مضحک به نظر برسد. اما بد نیست بدانیم که تعداد دانشمندان و فلاسفه و ریاضی دانان و کیهان شناسانی که نظریه شبیه سازی را جدی گرفته اند کم نیست. آیا ممکن است تمدن هایی وجود داشته باشند که بتوانند با بهره گیری از ابرکامپیوترهایی ورای حد تصور ما، تمامی کیهان را شبیه سازی کنند؟ جان بارو ریاضی دان بریتانیایی از دانشگاه کمبریج وجود تمدن هایی که به لحاظ تکنولوژیکی بتوانند جهان را شبیه سازی کنند ممکن می داند و می گوید در چنین شبیه سازی هایی ممکن است موجوداتی دارای اندیشه توسعه پیدا کنند که حتی قادرند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. پاول دیویس اخترفیزیکدان در دانشگاه ماکواری استرالیا برنده جایزه مشهور فارادی در سال 2002 می گوید: بسیار محتمل است که ما صرفا موجودات شبیه سازی شده باشیم.
ایده ای دوهزار ساله
این دیدگاه که جهان هستی و واقعیت موجود در آن چیزی جز وهم نیست به هیچ عنوان ایده تازه ای نیست. در حدود دو هزار و چهارصد سال پیش چوانگتسی فیلسوف چینی در این باره می اندیشید که تمام زندگی انسان می تواند یک رویا باشد. نظریه عالم مُثُل افلاطونی نیز دنیایی را تصویر می کند که در آن، واقعیت همان چیزی نیست که می بینیم و تجربه می کنیم. در پشت سر انسان هایی که رو به دیوار به غل و زنجیر بسته شدهاند و در تمام زندگی هیچ گاه پشت سر خود را نگاه نکردهاند، آتشی روشن است. آنها در سراسر زندگی خود تنها سایه ها را دیده اند و نه خود اشیاء را. دنیای سایه ها در تمثیل غار افلاطون ، دنیایی است که واقعی نیست اما افراد به زنجیر کشیده در غار ، آن را واقعی تصور می کنند. برتراند راسل می گوید: ممکن است همه ما همین پنج دقیقه پیش به وجود آمده باشیم. با خاطرات حاضر و آماده در ذهن مان، همراه با خاطراتی از گذشته که وجود نداشته و همه اش به صورت یکجا در ذهن مان کار گذاشته شده است. همین پنج دقیقه پیش با همین سوراخ روی جوراب یا مدل کنونی موهایمان. اینکه دیدگاه ماتریکس بودن جهان ما تا به چه حد عقلانی باشد و یا محتمل، هنوز در بین دانشمندان و فیلسوفان مناقشه برانگیز است. میچیو کاکو یکی از فیزیکدانان مشهور در زمینه نظریه ریسمان می گوید: هیچ چیزی در مکانیک کوانتومی و نظریه نسبیت وجود ندارد که با ماتریکس بودن جهان ما تضاد داشته باشد. در سال 2003 نیک باستروم فیلسوف و ریاضی دان سوئدی در دانشگاه آکسفورد این دیدگاه را به شکل کاملا پیچیده ای مطرح کرد. به گفته او این که انسان ها می توانند درباره خود بیاندیشند نمی تواند بر اساس کارکرد توده خاکستری مغز باشد. استدلال باستروم این است که برای چنین اندیشه ای ساختارهای محاسباتی به مراتب بیش از اینها لازم است که می توانند در یک کامپیوتر تولید شود. در نظریه شبیه سازی باستروم، سه گزاره وجود دارد که دست کم یکی از آنها باید به عنوان گزاره صادق پذیرفته شود.
نسل انسان به احتمال بالا پیش از رسیدن به مرحله پساانسانی منقرض خواهد شد
هیچ تمدن پساانسانی به احتمال بالا به شبیه سازی تاریخ تکامل خود علاقه ای ندارد.
ما به احتمال بالایی در یک شبیه سازی کامپیوتری هستیم.
در صورت غلط بودن دو فرض اول به گفته باستروم می توان این گونه استنتاج کرد که جهان ما به احتمال بالا یک شبیه سازی است. بنا به آنچه که باستروم می گوید یا (1)بشر هرگز به آن سطح از تکنولوژی لازم که بتواند وضعیت امروز ما را شبیه سازی کند نخواهد رسید یا (2)ما با احتمال بالا در یک چنین شبیه سازی زندگی می کنیم. باستروم می گوید: این نتیجه به این معنی نیست که جهان ما قطعا یک شبیه سازی عظیم کامپیوتری است. ایده من اثبات نمی کند که ما در یک شبیه سازی زندگی می کنیم. لیکن احتمال درست بودن این گزاره بالاست. من این احتمال را حدود 20 درصد تخمین می زنم. به گفته باستروم اگر روزی ما بتوانیم یک جهان را شبیه سازی کنیم، دستیابی ما به این توانایی می تواند یک گواه محکم بر این باشد که خود ما هم در چنین شبیه سازی زندگی می کنیم. جان بارو می گوید وقتی در یک صحنه از کارتون والت دیزنی ، انعکاس نور روی سطح یک دریا نمایش داده می شود بدون شک هیچ انیمیشن سازی برای نشان دادن انعکاس نور از قوانین الکترودینامیک کوانتومی یا اپتیک استفاده نمی کند. بارو می گوید پیچیدگی یک سیستم محدود است و به تدریج، خطاهایی در سیستم ظاهر خواهد شد. البته به باور بارو، برنامه نویس چنین ابرکامپیوتر عظیمی برای پرهیز از خطاها می توانسته تابع تصحیح طراحی کرده باشد که به صورت خودکار خطاهای سیستم را پوشش دهد. این مساله به نتایج رازآلودی منجر خواهد شد که حتی می تواند قوانین فیزیک را نقض کند. مثلا تغییر در ثابت های فیزیکی. اخترفیزیکدان استرالیایی پاول دیویس معتقد است چنین خطاهایی در سیستم هم اکنون نیز یافته شده است. اشاره دیویس به مطالعه سال 1999 جان وب است که نشان داده بود ثابت ساختار ریز (یکی از ثابتهای بنیادین فیزیک) ثابت نیست. این مساله چالش بزرگی برای فیزیکدانان ایجاد کرد. اگرچه ناشیانه خواهد بود اگر این ناهماهنگی در ثابت ساختارریز را به یک ارور یا خطای سیستمی در نظریه شبیه سازی نسبت دهیم. چنین ناهمگونی هایی پیش تر در تاریخ فیزیک فراوان رخ داده است. ایراداتی که با ارائه مدل های جدید در فیزیک برطرف شده اند. درست مانند ناهمگونی های فیزیک نیوتنی که با مدل نسبیتی اینشتین کنار زده شد. این سخن علمی نیست (اگرچه شبه علمی هم نیست) اما کسی چه می داند. شاید دوگانگی موج-ذره در آزمایش دو شکاف یانگ، پارادوکس گربه شرودینگر و نسبی بودن زمان در نظریه نسبیت خاص، بخشی از خطاهای یک واقعیت شبیه سازی شده باشد.