ریک و مورتی عنوان یک انیمیشن با تم علمی است که تا کنون دو فصل آن در ۲۱ اپیزود منتشر شده است. صادقانه بگویم ریک و مورتی یکی از بهترین انیمیشن های با موضوع علمی- تخیلی است که دیده ام. پخش سری اول این مجموعه، دو سال پیش روی کانال ادلت سویم** از تاریخ ۲ دسامبر ۲۰۱۳ آغاز شد و در قالب اپیزود های ۲۲ دقیقه ای ادامه پیدا کرد. ریک و مورتی اثری است از جاستین رویلاند*** و دان هارمون **** و زندگی روزمره اما عجیب دانشمندی را روایت می کند که با نوه بی استعدادش به نام مورتی راهی سفر به ابعاد دیگر فضا می شوند. صدای هر دو نقش اصلی، صدای خود روینالد است و همین است که درونمایه طنز داستان را جذاب تر می کند!
شخصیت اصلی این مجموعه؛ کاراکتر عجیب و غریبی به نام ریک ؛ دانشمند دائم الخمر و لاابالی با روپوش سفید و موهای شلخته است. باری! ریک یا به صورت کامل آن ریک سانچز، فیزیکدان و دانشمندی است که در خانواده دخترش بت اسمیت زندگی می کند. البته اغلب وقت او با نوه اش مورتی که یک پسر ۱۴ ساله است می گذرد. کاراکترهای دیگر این مجموعه سامر دختر ۱۷ ساله؛ خواهر و جری پدر مورتی هستند. ریک به همراه مورتی راهی سفرهای ناخواسته و اعجاب انگیز در دنیاهای موازی یا واقعیت های کوانتومی ایجاد شده در کیهان می شود.
به صورت خلاصه ریک فیزیکدانی است که با اختراعات و محاسبات خود؛ دنیاهای موازی و واقعیت های کوانتومی ایجاد می کند. ایده های عمیق فلسفی فیزیکی این مجموعه آمیخته با تم طنز واقعا جذاب و دیدنی است! در قسمت نهم از اپیزود اول ریک سر میز صبحانه نشسته و رباتی طراحی کرده که (کره آور) است! یعنی تنها وظیفه اش این است که کره را از آن سوی میز صبحانه بیاورد جلوی دست وی بگذارد. ربات کره آور دچار یاس فلسفی می شود و از اینکه هدف از ساخته شدن اش تنها آوردن کره از روی میز است احساس بیهودگی می کند!
یا مثلا یکی از قسمت ها با این صحنه شروع می شود که ریک به همراه مورتی و سامر در حال بازگشت از سینما هستند و سوار ماشین می شوند. ریک ماشین را استارت می زند. ماشین روشن نمی شود. ریک و مورتی از ماشین پیاده می شوند. ریک می گوید باطری ماشین کار نمی کند. با اختراع ریک هر دو در ابعاد کوانتومی کوچک می شوند وارد دنیای باطری می شوند. ریک در این دنیا و در ابعاد کوانتومی دنیایی از واقعیت ساخته و موجوداتی ایجاد کرده که نمی دانند داخل یک باتری زندگی می کنند. آنها زندگی و تمدن شهری دارند و ریک به آنها اینطور القا کرده که باید روی یک تردمیل بدوند تا انرژی دنیای خود را تامین کنند. به آنها گفته شده از انرژی ایجاد شده توسط کارشان؛ بخشی به عنوان اتلاف انرژی غیرقابل استفاده و خطرناک است . آنها تصور می کنند این انرژی از طریق آتشفشان کوهها بیرون می زند. این ایده در اخبار و تلویزیون ها مدام به مردمان ساکن آن حیات هوشمند داخل باتری ماشین القا می شود! غافل از این که همین انرژی در واقع انرژی تامین کننده باتری ماشین ریک است. دلیل خراب شدن باتری ماشین ریک در واقع آن است که دانشمندان این دنیای کوانتومی درون باطری؛ خود دنیای دیگر کوانتومی اختراع کرده اند و برای تامین انرژی دنیای خودشان یک میکرودنیای دیگر ایجاد کرده اند و همین چرخه دوباره تکرار می شود. تمدن هوشمندی که نمی داند خود ساخته یک تمدن هوشمند دیگر است و تمام دنیای قابل شناختش درون یک باتری داخل یک ماشین است.
در یک قسمت دیگر؛ ریک برای خلاص شدن از برنامه های تکراری و کسل کننده تلویزیون یک تراشه کوانتومی به تلویزیون وصل می کند که در آن واقعیت های دنیای فیزیکی با هم مخلوط می شوند و هر چیزی در برنامه های تلویزیونی این دنیای جدید ممکن است. مثلا دو ذرت با هم دوئل می کنند یا سارقان و قاتلان با کمال میل خودشان را به پلیس معرفی می کنند و جزییات جرم خودشان را توضیح می دهند! یا مثلا در یک دنیای موازی که همه واقعیت ها جابجا شده اند؛ به جای اینکه آدمها تلفن بزنند پیتزا سفارش بدهند؛ پیتزاها آدم میزنند تلفن سفارش می دهند! باید جالب باشد اینطور نیست؟!
اما باز گردیم به سازندگان این مجموعه . نقطه آغاز ساخت ریک و مورتی به جایی بر میگردد که دان هارمون در سال ۲۰۱۲ از مجموعه سریال کامیونیتی***** اخراج شد و از طرف کانال ادالت سویم برای تولید یک مجموعه سریالی انیمیشن دعوت به کار شد. از آنجایی که هارمون سررشته ای از تولید انیمیشن سریالی نداشت ؛ سراغ جاستین رویلاند رفت که از فستیوال کانال ۱۰۱ با او آشنا شده بود. آنها با کمک یکدیگر کار ساخت یک انیمیشن کوتاه را آغاز کردند که رویلاند برای کانال ۱۰۱ نوشته بود. دو شخصیت این انیمیشن از فیلم بازگشت به آینده****** الهام گرفته شده اند، اما به دلیل مساله کپی رایت در داستان های این انیمیشن، سفر در زمان اتفاق نمی افتد! این انیمیشن از سوی جایزه آنی******* سال ۲۰۱۵ در بخش برنامه های تلویزیونی برنده جایزه شده است .
به کارگیری چاپگرهای سه بعدی از دیدگاه تاریخ علمی یادآور دورانی است که انسان توانست الکتریسیته و مغناطیس را به خدمت خود درآورد. درست مانند انقلاب صنعتی نخست که بر پایه به کارگیری نیروی بخار و مکانیکی کردن تولید و حرکت شکل گرفت،در دومین انقلاب صنعتی این برق و الکتریسیته بود که پا به میدان گذاشت.
بشر در چنین دورانی به خصوص با ظهور ماکسول، فارادی، تسلا و ادیسون اشتیاق فراوانی به برقی کردن تجهیزات مکانیکی پیدا کرد. به بیان دیگر انسان در پی آن بر آمد تا هر چیزی را که تا آن زمان با نیروی ماهیچه ای یا مکانیکی کار می کرد الکتریکی کند.
نظیر این تحول را اینک می توان در ظهور فناوری نوین پرینترهای سه بعدی مشاهده کرد. این فناوری روز به روز گسترش پیدا می کند و از ساختمان سازی گرفته تا فضانوردی و پزشکی را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد.
چندی پیش پژوهشگران دانشگاه صنعتی و دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ از یک پیشرفت بزرگ در تولید قلب پرینت شده انسان خبر دادند و اعلام کردند که با استفاده از یک روش جدید موفق به پرینت سه بعدی سلولهای زنده قلب شده اند. اینکه قلب مصنوعی سه بعدی پرینت شده، از سلولهای بنیادی استخوان لگن بیمار گرفته شده و به او پیوند زده شود یک انقلاب بزرگ در پزشکی ایجاد خواهد کرد.
از دیگر سو مدتی پیش آژانس فضایی اروپا اعلام کرد که قصد دارد در طرح های آینده خود با کمک چاپگرهای سه بعدی، در ماه ساختمان سازی کند. چاپگرهایی که اجزای ساختمانی را با استفاده از مصالح موجود در خود ماه می سازند و نه با مصالح انتقال یافته از زمین. گویا نظیر اشتیاق به الکتریکی کردن همه چیز در جریان انقلاب صنعتی دوم ، اینک بشر به پرینت کردن همه چیز رو آورده است
!جمله ای منسوب به ویل دورانت هست می گوید: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین
در مباحث مرتبط با فلسفه علوم طبیعی؛ تحلیل تاریخی مقوله علم و اکتشافات و اختراعات کمک بزرگی به درک خود مفهوم علم می کند و حتی می توان گفت دست یافتن به درک فلسفی ازعلوم بدون بررسی تحولات تاریخی از آن ممکن نیست. یکی از تاثیرگذارترین فیلسوفان علم معاصر، توماس کوهن بود که نقش مهمی در توجه فیلسوفان علم به مسالهء تاریخ علم داشت. کتاب مشهور وی با نام “ساختار انقلابهای علمی” تاثیر زیادی در حوزه های مختلف فکری و فلسفی داشته است و به گواه روزنامه گاردین این کتاب یکی از صد کتاب پر نفوذ قرن بیستم بوده است. توماس کوهن برای واضح و روشن کردن ایده هایش مثالهای تاریخی زیادی را ذکر می کند و سوالات بسیاری در این زمینه طرح می کند.
او برای اینکه دربارهی مفهوم اکتشاف بحث کند با چند مثال تاریخی شروع به طرح پرسش می کند و مثلا می گوید : اکسیژن را چه کسی کشف کرده است؟ کارل شیله (۱) یا جوزف پریستلی (۲)؛ لاووازیه (۳) یا حتی پیر باین (۴) ؟ از نظر تاریخی شیله قبل از پریستلی و لاووازیه کار خود را تمام کرده بود اما داستان به همین سادگی ها هم نیست! باین در ماه مارس ۱۷۷۴ متوجه شده بود که با گرم کردن رسوب قرمز جیوه، گازی به دست می آید که او آن را هوای غیرفرّار نامید. چند ماه بعد هم پریستلی ظاهرا بدون اطلاع از کار باین ؛ این آزمایش را انجام داده و نتیجه گرفته بود گاز بهدستآمده در این آزمایش، به فرایند سوختن کمک میکند. پریستلی تصور می کرد گاز به دست آمده از گرمکردن رسوب قرمزجیوه بود. پریستلی با سفر به پاریس، لاوازیه را از واکنش شیمیایی جدید با خبر کرد. لاوازیه هم در سال ۱۷۷۵ این آزمایش را شخصا و با روش بهتری نسبت به آنچه که پریستلی انجام داده بود تکرار کرد و دریافت که گاز حاصله از این واکنش نه آنطور که باین می گفت هوای غیرفرّار است و نه آنگونه که پریستلی نتیجه گرفته بود هوای نیتریته. حال داستان را کوتاه کنیم.
اگر از ما بپرسند چه کسی اکسیژن را کشف کرده است تکلیف چیست؟ با توجه به اینکه پریستلی در سال ۱۷۷۴ دقیقا نسبت به آنچه کشف کرده بود آگاهی نداشته و لاوازیه کار او را توسعه داده و دریافته که اساسا موضوع از چه قرار است. کدامیک از این دو یا چند تاریخ را باید مبداء کشف اکسیژن بدانیم؟ از دیدگاه توماس کوهن؛ کشف یک رویداد به خصوص و نقطه ای نیست که بتوان آن را به شخص یا زمان معینی نسبت داد و در واقع فرایند اکتشاف؛ در بستر زمان اتفاق می افتد و افراد بسیاری در آن سهیم هستند.
مثال های دیگر توماس کوهن در تاریخ علم کشف اورانوس است. باری! در شب ۱۳ ماه مارس سال۱۷۸۱ ویلیام هرشل اخترشناس در دفتر یادداشت روزانه اش چنین می نویسد :
„در منطقۀ نزدیک به زتای ثور(۵) …. چیز غریبی بهمانند یک سحابی یا شاید یک دنبالهدار وجود دارد“ . (۶))
این جمله در تاریخ علم به عنوان نخستین ثبت رسمی مکتوب از کشف سیاره اورانوس شناخته می شود. اما این تاریخ برای کشف اورانوس الزاما درست نیست. حد فاصل سالهای ۱۶۹۰ تا۱۷۸۱ یعنی زمانی که هرشل ، مشاهده اورانوس را ثبت کرد ، همین جرم آسمانی لااقل ۱۷ بار مشاهده شده بود. هرشل فکر می کرد با یک دنباله در مواجه شده واخترشناسان دیگر اروپا نیز از کشف هرشل با خبر شده و و ریاضیدانان هم در این بین دست به کار شدند تا مدار دنباله دار تازه کشف شده را محاسبه کنند. اما هیچ کدام از این تلاشها موفق نبود تا اینکه لکسل ستاره شناس این فرض را طرح کرد که شاید شیء مشاهده شدهی هرشل یک سیاره باشد. توماس کوهن می پرسد کدامیک از این ها تاریخ کشف اورانوس است؟ کشف اورانوس را باید به هرشل نسبت داد یا لکسل؟
۱) Carl Wilhelm Scheele
۲) Joseph Priestley
۳) Antoine Lavoisier
۴) Pierre Bayen
۵) Zeta Tauri
۶) توماس کوهن: پیدایی نو: ساختار تاریخی اکتشافات علمی، ترجمه حسین نجفیزاده
با مطالعه تاریخ علم، به نمونه های بسیاری بر می خوریم که در آن نظریات جدید مورد مخالفت، رد یا حتی تمسخر جامعه علمی زمانه خود قرار گرفته اند. چه بسا اگر چنین نظریاتی در کشاکش تاریخ؛ گم نمی شدند، مسیر توسعه علمی بشر به گونه دیگری رقم می خورد.
نظریه خورشیدمرکزی آریستارخوس* ستاره شناس یونانی (۳۱۰ سال قبل از میلاد) در روزگار خود مورد مخالفت فیلسوفان رواقی از جمله کلیانتس** قرار گرفت و به دست فراموشی تاریخ سپرده شد. آریستارخوس در رساله ای کوتاه با عنوان “دربارهء ابعاد و فواصل خورشید و ماه” مدلی از منظومه شمسی طرح می کند که در آن خورشید در مرکز قرار داشته و این سیارات هستند که به دور آن می گردند. یعنی نظریه ای که احیای مجدد آن در حدود ۲۰۰۰ سال طول کشید. به تعبیر فیلسوف علم کارل پوپر در واقع، کپرنیک*** کیهان شناسی آریستارخوس را از نو کشف کرد. دو هزار سال زمان کمی نیست. بعضی از نظریات و یافته های علمی به دلایل گوناگون از دید جامعه علمی روزگار خود پنهان مانده و اهمیت آن سالها بعد مشخص شده است. مثلا کار مندل**** که پایه گذار درک ریاضی از دانش ژنتیک بود در سال ۱۸۶۶ در اثری با عنوان آزمایشهای پیوند گیاهان***** منتشر شد اما کار مندل هرگز در زمان زندگی اش مورد توجه قرار نگرفت و در حدود ۳۴ سال پس از درگذشت او شناخته شد.
نمونه دیگر تاریخی این مبحث؛ فیزیکدان اتریشی به نام آرتور هاس****** بود. در توسعه الگوی اتمی سه تاریخ مهم را نباید از یاد برد. ۱۹۰۳؛ ۱۹۱۱ و ۱۹۱۳ . در این سه مقطع تاریخی به ترتیب الگوی اتمی تامسون؛ راترفرود و بوهر، تاثیر عمده ای بر دیدگاه انسان در خصوص ذرات تشکیل دهنده جهان برجای گذاشتند. اما در این بین نام یک نفر دیده نمی شود. آرتور هاس. ظاهرا او نخستین کسی است که ثابت پلانک را در نظریه اتمی مورد استفاده قرار داده است. او در سال ۱۹۱۰ تا حدی نظریه ای شبیه به الگوی اتمی بوهر داشت. یعنی سه سال پیش از آنکه بوهر کار خود را منتشر کند. ماکس یمر******* معتقد بود که ممکن است حتی نظریه آرتور هاس، به نحوی بر کار بوهر هم تاثیر گذاشته باشد. آرنولد زومرفلد که استاد فیزیک نظری دانشگاه مونیخ بود نظریه هاس را جدی گرفت اما در اتریش و در دانشگاه وین؛ یکی از اساتید مطرح فیزیک به نام ارنست لشر******** ؛ کار آرتور هاس را مورد تمسخر قرار داد و قویا رد کرده بود.
یک مورد دیگر آلبرت اینشتین است. نظریه اینشتین درباره فوتون های نور در سال ۱۹۲۱ برای وی جایزه نوبل به همراه داشت. اما سالها پیش از آن در سال ۱۹۱۳ فیزیکدانان بزرگی مانند ماکس پلانک********* و سه تن دیگر برای عضویت اینشتین در در آکادمی علوم پروس********** در برلین، توصیه نامه ای نوشتند. آنچه که در این توصیه نامه به چشم می زند این است که آنها از آکادمی علوم پروس خواسته اند که اشتباه اینشتین در خصوص فوتون نور را (همان چیزی که اینشتین ۸ سال بعد بابت آن برنده جایزه نوبل فیزیک شد) نادیده بگیرند و از این اشتباه علمی علیه وی استفاده نکنند!
برخی نظریات در طول تاریخ علم، مورد تمسخر و تحقیر قرار نگرفته اند اما برای سالیانی چند؛ به دلایل دیگری از نظرها مغفول مانده اند. مانند مثال ژنتیک مندل یا کار آریستارخوس. از این فراموشی های تاریخی مثال بسیار است. مثلا فیزیکدان بلژیکی لومیتر*********** ؛ نخستین کسی بود که از قانون هابل نتیجه گرفت که جهان در حال انبساط است. او مقاله خود را در سال ۱۹۲۷ (یعنی دو سال پیش از مقاله خود ادوین هابل) منتشر کرده بود. اما از آنجایی که مقاله وی به زبان فرانسوی نوشته شده و در یکی از مجلات گمنام بلژیکی منتشر شده بود مورد توجه جامعه علمی قرار نگرفت. در سال ۱۹۳۱ سر آرتور ادینگتون************ مقالهی فراموش شدهی لومیتر را به زبان انگلیسی و در نشریه مهم اخبار ماهانه انجمن نجوم سلطنتی************* منتشر نمود. همانگونه که دیدیم این شکاف های تاریخی و به عبارتی گم شدن نظریه ها زیر دست و پای تاریخ، دلایل بسیاری می تواند داشته باشد. مثلا فیزیکدانانی که برای اینشتین توصیه نامه می نوشتند ، حتی تصور آن را هم نمی کردند که خود در اشتباه هستند و نه اینشتین. برخی نظریات نیز نیز به دلیل نرخ پایین پخش اطلاعات در جهان از دست می رفتند. در فقدان اینترنت ، رد پای بسیاری از نظریات گم می شد . تصور کنید اگر مندل زیست شناس در زمان ما زندگی می کرد ، بسیار بعید بود که نظریاتش تا ۳۴ سال پس از مرگ اش ناشناخته باقی بماند.
*Aristarchus
**Cleanthes
***Kopernik
****Gregore Mendel
******Expriements with Plant Hybrids
******Arthur Erich Haas
******* Max Jammer
********Ernst Lecher
*********Max Planck
**********Preußische Akademie der Wissenschaften
***********Georges Lemaître
************Arthur Eddington
************* Monthly Notices of Royal Astronomical Society
توانایی های حیوانات گاهی فراتر از انتظار آدمی است. شامپانزه ها، دلفین ها ، طوطی ها ، سگ ها و اسبها گاهی رفتارهای فوق العاده عجیبی از خود نشان می دهند که شبیه به ادراک فراحسی* به نظر می رسد. رفتار حیوانات پیش از وقوع زلزله یا خیلی مثال های دیگر. یکی از نمونه های تاریخی عجیب درباره پیچیدگی های ادراکی حیوانات باز می گردد با ماجرای هانس باهوش که در سال های ۱۸۹۵ تا ۱۹۱۶ زندگی می کرد. اسب عجیبی از نژاد ارلو ترابر** که از قرار معلوم می توانست محاسبات ریاضی انجام دهد. در سالهای پیش از وقوع جنگ جهانی اول، معلم و ریاضیدانی به نام ویلهلم فون اوستن، اسب خود هانس، معروف به هانس باهوش را معرفی کرد. او در سال ۱۹۰۴ مدعی شد که هانس، اسبی که بعدها به هانس باهوش معروف شد می تواند محاسبات ریاضی کند، ساعت را بگوید و عکس افرادی که قبلا ملاقات کرده بوده به خاطر بیاورد و تشخیص دهد. روش پاسخگویی هانس به پرسش ها هم اینگونه بود که او با سم به زمین می کوبید و از آنجایی که الفبا را یاد گرفته بود، وقتی از اون چیزی می پرسیدند برای حرف آ یک بار و برای حرف ب دو بار سم خود را به زمین می کوبید. هیاتی ۱۳ نفره از بهترین دانشمندان آلمان در آن زمان برای رمزگشایی از این راز بزرگ، هانس را مورد آزمون قرار دادند. آنها می خواستند بدانند که آیا مثلا پاسخ ها به نحوی اسرارآمیز از طریق صاحب اش به او رسانده می شود یا اینکه هانس؛ یک پدیدهء نو در مسالهء هوش و استدلال در حیوانات است. اسکار پفونگست*** روانشناس اما به این مساله مشکوک بود و متوجه یک نکته بسیار عجیب و غریب شد. او در نهایت تعجب دریافت که هانس؛ زمانی که حاضران جواب را نمی دانستند یا زمانی که چشمانش بسته بود و قادر به دیدن نبود، جوابهای غلط می دهد. پفونگست به این نتیجه رسید که اسب برای دریافتن پاسخ به دیدن محیط نیاز دارد. نکته مهم این بود که هیچ نیازی نبود که این کمک در رساندن جواب؛ به صورت عمدی به اون منتقل شود. در نهایت مشخص شد که هانس، پاسخ درست هر سوال را با در نظر گرفتن تغییرات بسیار بسیار ظریف در چهرهء افراد به دست می آورد. برخی از این تغییرات در حالت چهره افراد حاضر حتی کمتر از یک پنجاهم میلی متر بودند. کسانی که پاسخ را می دانستند؛ پیش از پاسخ دادن هانس؛ ه صورت ناخودآگاه عضلات صورت شان را منقبض می کردند و هانس زیرک، این انقباض را تشخیص می داد و از آن به عنوان سر نخ پاسخ دادن استفاده می کرد. روش علمی پفونگست روانشناس هم به این شکل بود که تصمیم گرفت همان حرکات بدنی که ناظران کاملا به صورت ناخودآگاه در کنار هانس ایجاد می کردند، به صورت آگاهانه شبیه سازی کند. به این ترتیب هانس حتی بدون اینکه در برابر پرسش به خصوصی قرار بگیرد، با همان حرکات ظریف شبیه سازی شده در چهره اراد حاضر، شروع به جواب دادن می کرد و مشخص شد هوش هانس، نه از توان محاسباتی بلکه در توانایی عجیب او در دریافت ادراکی نامحسوس از چهره حاضران ناشی می شد.
فیلسوفان علم کوششهای فکری بسیاری کرده اند تا بتوانند معیاری برای تفکیک علم از شبه علم پیدا کنند. حتی راجع به این بحث کرده اند که آیا اساسا چنین معیاری وجود دارد یا نه. به راستی دلیل تلاش برای تفکیک علم از شبه علم چیست؟ چرا فیلسوفان علم این همه تلاش می کنند تا علم را از آنچه که علم نیست، ولی دلش می خواهد علمی باشد جدا کنند؟ من سعی کردم این مساله را در برنامه تلویزیونی چرخ که یکی از برنامه های خوب علمی شبکه ۴ است توضیح دهم اما فکر می کنم تقریبا در دستیابی به این هدف ناکام ماندم. بهتر بگویم. من این مساله را خیلی سخت و پیچیده توضیح دادم ؛ در صورتی که شاید با ادبیاتی خودمانی تر و با ذکر مثال های دم دستی و ساده بهتر می شد این موضوع را توضیح داد. به همین جهت تصمیم گرفتم یادداشت کوتاهی بنوبسم و یکبار دیگر مساله تفکیک علم از شبه علم را جمع بندی کنم.
از نقطه نظر تاریخی ؛ علم مدرن در قرون اخیر به خصوص پس از قرن ۱۸ و ۱۹ به دلیل نقشی که در بهبود زندگی بشر ایفا کرد بسیار خوشنام و بلندآوازه شد. علم توانست خودرو بسازد؛ داروهای مسکن؛ واکسن هایی که از مرگ و میر و تلفات بیماری های واگیردار جلوگیری می کرد؛ یخچال؛ تلفن و تلویزیون و انرژی الکتریکی و برق و روشنایی و خیلی چیزهای دیگر.
به همین جهت ٬علم٬ در نظر عمومی جایگاه بالایی پیدا کرد و کلمهی (علمی) ارج و قرب بالایی یافت. این ارزش اجتماعی به قدری جایگاه خود را ترفیع داد که از آن پس اگر به کسی می گفتیم: این سخن شما علمی نیست؛ یا شما علمی فکر نمی کنید حتی توهین آمیز تلقی می شد. یعنی هیچکس نمی خواست که عقاید؛ افکار؛ برنامه ها و ایده ها و سخنانش غیر علمی باشد. همه دوست داشتند ایده هایشان از نظر علمی ثابت شده باشد و حتی بگویند که حرف هایشان مورد تایید علم نیز هست.
این شد که هر کسی تلاش می کرد از اتهام غیرعلمی بودن فرار کند و اصرار می کرد که آنچه که می گویم علمی است. باری! تا اینجای کار را داشته باشید تا برویم سراغ نقاط عطف تاریخی توسعه علم. توسعه ای شتابدار که طی آن؛ علم کاربردی روز به روز همگام با توسعه علم نظری پیش می آمد و اختراعی پیش روی بشر می گذاشت که زندگی انسان را از اساس متحول می کرد. درست در همین نقطه؛ سرمایه گذاری روی علم و فعالیت های علمی مورد توجه دولت های دنیا قرار گرفت. تعجبی ندارد. هر جا که پای پول در میان باشد، موضوع پیچیده می شود. در خصوص علم و فناوری نیز همین اصل صادق است. در اینجای داستان؛ عده ای که کمترین سهمی در تولید علم و فناوری نداشتند هم سهم خود را می خواستند. اما یک مشکل اساسی وجود داشت. برخی از کسانی که از بودجه های علم و فناوری سهم می خواستند ، نه می خواستند تولید علم کنند و نه می توانستند! از این رو تلاش می کردند به یافته ها و باورها و دیدگاه های خود رنگ و لعاب علمی بزنند. روش آن هم خیلی ساده بود و نیازی به مطالعه زیاد نداشت. کافی بود یک یا چند اصطلاح علمی بلد باشیم. آن وقت می شود هر موضوع بی اساسی را با گنجاندن کلماتی مثل کوانتوم، انرژی، متافیزیک، مغناطیس، جهان های موازی و… به ظاهر علمی جلوه داد. در این صورت لااقل می توان مخاطبان ساده و بی اطلاع را فریب داد و جوری وانمود کرد که اینجا هم سخن از علم است و یک فعالیت علمی در حال انجام است.این شد که هم فالگیرها، هم فروشندگان مهرهی مار یا سی دی راز و خوشبختی، هم طالع بین ها و فروشندگان سنگ اعتماد به نفس هم با یاد گرفتن دو سه کلمه علمی پای خود را در کفش علم کردند و آب را گل آلود نمودند.
باری! اینجا بود که نیاز به فیلسوفان علم حس شد. یعنی نیاز به کسانی که ماهیت علم و روش علمی را از نظر تاریخی و اجتماعی و فلسفی بررسی کنند و در عین حال بتوانند بگویند چه چیزی علمی هست و چه چیزی علمی نیست. اگر چه که خود دانشمندان که کار علمی می کنند خوب می دانند که روش علمی چیست و یک پژوهش چه فاکتورهایی باید داشته باشد تا به عنوان یک پژوهش معتبر و استاندارد محصوب شود، اما همه ماجرا محدود به این نیست. تفکیک علم ازغیرعلم به همین سادگی ها هم نیست. گاهی اوقات شباهت عجیبی بین ادعاهای شبه علمی و علم وجود دارد. به طوری که شاید متخصصان هم دچار بدفهمی شوند و نتوانند مچ یک ادعای شبه علمی را بگیرند. اینجاست که تفکیک علم از شبه علم مهم می شود و لازم است که معیاری در دست باشد تا هر ادعایی نتواند عنوان “علمی بودن” را جعل کند.
برنامههای فریب عمومی درسراسر جهان روز به روز محبوبیت بیشتری پیدا می کنند. نسخههای شفابخشی با برچسب کوانتومی، بطری آبی که روی آن کلمات عاشقانه و مثبت نوشتهاند، هومیوپاتی، هاله بینی و چاکرا درمانی، مراقبههای آسیای شرقی و دستورالعملهای گوروهای هندی درنظر بسیاری از مردم، کلید حل مشکلات جسمی و معنوی انسان است. این برنامههای فریب عمومی نه تنها یک بازار پرسود دهها میلیون دلاری و کلاهبرداری از مردمان ساده دل است، بلکه خطر بزرگی برای بهداشت و سلامت جوامع هم محسوب میشود. اگر تصور میکنیم که بازار هدف این کلاهبرداری فقط تودههای ناآگاه و بیسواد جامعه است سخت در اشتباهیم. کم نیستند افراد تحصیلکرده و دانشگاه رفتهای که برای باخبر شدن ازآیندهی خود، فال قهوه میگیرند یا به انرژی درمانی اعتماد میکنند. نمونهی مشهور این گروه اخیر، یکی از خلاق ترین کارآفرینان قرن بیست و یکم یعنی استیو جابز بود. او از اکتبر 2003 یعنی زمانی که متوجه بیماری سرطان خود شد به جای مراجعه به پزشک و درمان به درمانهای گیاهی و طبهای موهوم جایگزین روی آورد. مسئلهای که درنهایت به قیمت از دست دادن جاناش تمام شد. مدتی است ویدئویی در شبکههای مجازی دست به دست میشود که البته بسیار قدیمی است اما از آن جهت که یکی از فریبکارانهترین نمونههای برنامهی فریب عمومی به شمار میرود، نمیتوان از آن صرف نظر کرد. در این روش که به «جراحی روحی»* شهرت دارد، جراح تقلبی بدون استفاده از ابزار و وسایل جراحی و حتی داروی بیحسی یا بیهوشی دست خود را روی بدن بیمار میگذارد و جوری وانمود میکند که دست خود را وارد بدن بیمار کرده و بافتی را که دچار بیماری شده است، از بدن خارج میکند. پس از پایان این نمایش فریبکارانه تظاهر میکند که زخم را بسته و این عمل جراحی تقلبی بدون درد به پایان میرسد. جراحان روحی درفیلیپین و برزیل بسیار محبوب هستند و بازار سکهای دارند. تورهای درمانی از سراسر دنیا برای درمان بیماران ناامید راهی فیلیپین یا برزیل میشوند و برای فریب خوردن، هزینه میکنند؛ هزینهای که البته دربسیاری ازموارد، آسیبهای جانی نیز به همراه دارد. درواقع جراح تقلبی کاری جز تردستی و استفاده از امعا و احشای خونین حیوانات که زیر دست خود پنهان کرده، نمیکند اما این فریبکاری درعمل باعث میشود که بیمار، روشهای درمانی واقعی را متوقف کرده، حتی مصرف داروهای خود را نیز کنار بگذارد.
یکی از مشهورترین قربانیان این حقه بازی و روش شیادانه، «اندی کافمن»** ستارهی تلویزیونی بود که درسال 1984(1363) به دلیل اعتماد به جراحان تقلبی جان خود را از دست داد. او برای درمان سرطان ریه، خود را در معرض جراحی فیلیپینی قرار داد. نمایش ساختگی که طی آن به مدت چند روز تحت درمان قرار گرفت. چند روز اتلاف وقت با مالیدن روغن ماساژ و سپس نمایش اصلی که طی آن جراح روحی دست خود را در سینهی بیمار فرو برده، یک سری بافت و خون خارج میکند. کافمن که به فلیپین رفته بود و شش هفته از وقت خود را در آنجا برای درمان تقلبی هدر داده بود دو ماه بعد از مرخصی از کلینیک جراحی روحی از دنیا میرود. عکسبرداریهای اشعه ایکس نکتهی جالبی داشت که جای هیچ گونه تردیدی باقی نمیگذاشت که جراحی روحی چیزی جز یک کلاهبرداری غیرانسانی و یک شیادی نیست. تصاویر نشان می داد هیچ جراحی انجام نشده و سرطان پیشرفته کافمن کاملا دست نخورده باقي مانده بوده است. یک وبسایت که آسیبهای مالی و جانی این روشهای شیادانه را بررسی میکند مینویسد، تا کنون 368هزار و 379 نفر به واسطهی اعتماد به این روش جان خود را از دست دادهاند و جراحان تقلبی حدود سه میلیارد دلار به بیماران ناامید، خسارت مالی وارد کردهاند. یک جراح روحی که به کانادا رفته بود موفق شده بود 600 بیمار را فریب دهد و برای هر نمایش ساختگی (یعنی بیرون آوردن احشای داخلی مرغ که جراحان روحی از قبل زیر آستین و مچ دست پنهان میکنند) از هر بیمار 135 دلار پول دریافت کند. «پیتر سلرز»**** بازیگر، زمانی که در سال 1980(1359) و درسن پنجاه و چهارسالگی جان خود را دراثر حملهی قلبی ازدست داد، هرگز تصور نمیکرد که آن جراحی روحی که برای درمان قلب خود انجام داده بود صرفا یک نمایش تقلبی و فریبکاری بوده است. غیرانسانیترین بخش این برنامههای فریب عمومی، هدف گرفتن استیصال بیماران ناامید است؛ عملی غیراخلاقی که تحت پوشش معنویت و نیروهای روحی خارقالعاده و توهمات و تخیلاتی مانند موجودات غیرارگانیک به آن رنگ و لعاب فراطبیعی زده میشود.
واقعیت های فیزیکی دنیای ما چیزی جز معادلات و اعداد ریاضی نیستند
مکس تگمارک فیزیکدان دانشگاه ام.آی.تی جایی از شباهت های بین دنیای ما و دنیای بازی کامپیوتری صحبت می کند و می گوید شخصیت یک بازی کامپیوتری اگر آگاهی داشته باشد، اولین کاری که می کند این است که دنیایی که به آن تعلق دارد را بیشتر و بیشتر کشف کند.
از دید کاراکتر داخل بازی کامپیوتری این طور به نظر می رسد همه چیز از اجسام جامد و اشیاء فیزیکی ساخته شده باشد. مکس تگمارک می گوید اگر این شخصیت داخل بازی کامپیوتری یک فیزیکدان باشد شروع می کند به مدلسازی معادلات حرکت اشیاء فیزیکی دنیای خود و حتی متوجه می شود که کیفیت ها و کمیت های فیزیکی این دنیا را می توان به زبان ریاضی بیان کرد. خاصیت های ریاضی که برنامه نویس نرم افزار در محیط این بازی تعریف کرده است. قوانین فیزیک در این دنیای بازی کامپیوتری، مثلا اینکه یک جسم با چه سرعتی به زمین سقوط کند یا شتاب بگیرد، قواعد ریاضی هستند که برنامه نویس آنها را ایجاد کرده است.
با وجود اینکه دنیای بازی کامپیوتری تصاویری است از آدمک ها، غول مرحله، قارچ، لوله، ابر، پل و آتش و چیزهای دیگر اما در نهایت همهی اینها معادلات و اعداد و ارقامی بوده اند که برنامه نویس در سیستم تعریف کرده است. تگمارک می گوید خب این دقیقا همان چیزی که ما در جهان خودمان تجربه می کنیم. یک فیزیکدان شروع می کند به اکتشاف دنیا و در تحلیل قواعد حاکم بر جهان به یک سری معادلات و کدهای ریاضی بر می خورد. به باور تگمارک، ریاضیات جهان ما را به خوبی توصیف می کند به این علت که اساسا واقعیت های فیزیکی دنیای ما چیزی جز معادلات و اعداد ریاضی نیستند.
توضیح جهان هستی در ابعاد بی نهایت عظیم آن با اعداد تقریبا محال است اما تگمارک می گوید ساختار ریاضی جهان در پایه های خود چندان هم پیچیده نیست. همه چیز در ۳۲ عدد خلاصه می شود. ثابت های فیزیکی، جرم ذرات بنیادی و … و همچنین تعدادی معادله ریاضی و قوانین بنیادی فیزیک (که خود ماهیت ریاضی دارند). اگر چه هنوز چیزهای بسیاری هست که نمی دانیم. ولی دست کم می دانیم چیزهایی که قرار است کشف کنیم نیز ماهیت ریاضیاتی خواهند داشت.
مدتی پیش برای شرکت در یک سمینار با عنوان ″فلسفه و پرفورمانس″ ویدئوی کوتاهی آماده کردم که به لحاظ محتوایی به آنچه تگمارک گفته است خیلی نزدیک بود. شرکت کنندگان در این سمینار بایستی درباره ی روش های غیرکلاسیک در توضیح و طرح مسایل فلسفی بحث و تبادل نظر می کردند. به بیان ساده تر موضوع بحث این بود که چطور می توان یک مساله پیچیده و بغرنج فلسفی را بدون نوشتن مقاله و کتاب طرح کرد. موضوعی که من انتخاب کردم مساله فلسفه هوش مصنوعی بود و آزمون تورینگ.
داستان از آنجایی آغاز می شد که ماریو* متوجه شده که در یک بازی کامپیوتری زندگی می کند. او فهمیده که قوانین فیزیک حاکم بر دنیایی که تجربه می کند چیزی جز کدهای برنامه نویسی نیستند و ارادهی آزاد او صرفا یک توهم است و اینکه زندگی او را کسی آن بیرون کنترل می کند. ماریو با هک نرم افزاری که درون آن زندگی می کند تلاش کرده با راوی ارتباط برقرار کند و بگوید که همه چیز را فهمیده و می خواهد چیزی بگوید که ممکن است سراسر زندگی انسان بیرون از نرم افزار را تغییر دهد: ″خود تو هم کدهای نرم افزار یک بازی کامپیوتری هستی!″ درست در همین لحظه ارتباط ماریو با راوی قطع و این پیام روی صفحه ظاهر می شود: نرم افزار، آزمون تورینگ را پشت سر گذاشت.
مهمترین چیز در پرسش های فلسفی طرح مساله است و کافیست که هر بحث، به گفتگو و تفکر بیشتر دامن بزند. فلسفه، علم نیست که در آن جوابی قطعی و صریح مورد قبول همه حاضران مورد توافق قرار بگیرد به همین جهت آخر این داستان کوتاه باز می ماند و حتی مشخص نمی شود که من (یعنی راوی) از پس تست تورینگ بر آمده ام یا ماریو شخصیت داخل بازی (و یا شاید هر دو) . به هر حال یک پرسش فلسفی بنیادین همچنان بر سر جای خود باقی می ماند: آیا من در یک بازی کامپیوتری زندگی می کنم؟
روز بیست و ششم فروردین 1394 در آخرین روزهای سفری کوتاه به ایران، در جلسه نقد و بررسی فیلم میان ستاره ای که در پردیس سینمایی کوروش و با همکاری گروه علمی دانستنیها برگزار شده بود شرکت کردم. زمان به سرعت می گذشت و بزرگترین دغدغه ام لذت بردن از لحظه لحظه ای بود که در کنار دوستان و عزیزان و هموطنانم بودم. هر لحظه از زمان حال؛ به چشم به هم زدنی به گذشته می پیوست. گذشته ای که می دانستم دیگر در دسترس نخواهد بود و مثل خاکستر هیزم سوخته ای که دود شده دیگر هرگز دوباره به هیزم تبدیل نخواهد شد. قدم زدن در پیاده روهای تهران خاطرات روزهایی را در من زنده می کرد که دیگر نیستند. از قضا موضوع فیلم اینترستلار همان چیزی بود که در این روزهای پایانی ذهنم را درگیر کرده بود. زمان!
مهمترین دغدغه فلسفی ام از سالها پیش مساله مرگ، حیات، زمان و همچنین ذهن بوده است و تصور می کنم که به صورت کلی تمامی پرسش های فلسفی را می توان به همین چند موضوع تقلیل داد. اما تبیین هیچ یک از اینها بدون فهم زمان ممکن نیست. ما در چنبره زمان اسیریم و حتی وقتی که از زمان صحبت می کنیم یا راجع به زمان فکر می کنیم ؛ باز هم محکوم به زندان زمان هستیم.
باری! موضوع بسیاری از فیلم های علمی تخیلی ساختن ماشین زمانی است که با آن بتوان در زمان (به گذشته یا آینده) سفر کرد. اگر سفر به گذشته امکان پذیر بود؛ شاید می شد از رخ دادن بسیاری فجایع جلوگیری کرد. مثلا میشد به همین چند هفته پیش برگشت و به خلبان پرواز جرمن وینگز که در کوههای آلپ سقوط کرد گفت که کابین را ترک نکند . میشد به سال های جنگ جهانی اول بازگشت و از زمینه ظهور هیتلر جلوگیری کرد و مانع جنگ جهانی دوم شد. اما فیزیک جهان اجازه سفر به گذشته را به ما نمی دهد و دستیابی به گذشته از دیدگاه ترمودینامیکی غیرممکن است. قانون دوم ترمودینامیک می گوید تمامی رویدادهای انجام پذیر جهان تنها یک جهت دارند. فنجان چای داغ روی میز؛ به صورت خود بخودی سرد می شود. توپ پلاستیکی اگر به حال خود رها شود در سطح شیب دار به پایین قل می خورد. اما عکس این رویداد ممکن نیست و هیچ توپ پلاستیکی به صورت خود به خودی از سربالایی بالا نمی رود. دقیقا به همین دلیل اینکه رویدادهای جهان تنها یک جهت دارند؛ گذشته نیز غیرقابل دسترس است. غیر از قانون دوم ترمودینامیک که مانع سفر به گذشته است؛ یک تناقض یا اصطلاحا پارادوکس منطقی هم در این خصوص وجود دارد. آزمایش ذهنی مشهور در رابطه با این تناقض منطقی این است که فردی با سفر به گذشته؛ پدربزرگ خودش را در حالی که در سن کودکی به سر می برد به قتل برساند. چنین فردی در واقع نباید وجود داشته باشد در حالیکه وجود دارد.
اما بازگردیم به فیلم اینترستلار . عادتا پس از تماشای هر فیلم از خودم میپرسم تم اصلی فیلم چه بوده و تلاش میکنم موضوع فیلم را در قالب یک کلمه یا یک جمله صورتبندی کنم. مثلا تم فیلم گراویتی از دید من ، به نوعی روایتی از تنهایی انسان در کیهان بود. یا موضوع فیلم اینترستلار علی الاصول حول محور (زمان) است. البته داستان این فیلم نسبتا طولانی درباره خیلی چیزهاست اما مقوله ای که دقیقا ذهن مخاطب را درگیر می کند را شاید بتوان تم “زمان” دانست. از آنجایی که نقد فیلم کار من نیست ، متن این یادداشت را تنها به بررسی چند قطعه پراکنده از پازل این فیلم محدود می کنم. چند نکته برجسته که با تماشای این فیلم به چشم میزند را می توان چنین صورتبندی کرد.
زمان
فیلم در میان ستارگان، فیلمی است در ژانر علمی تخیلی و در آن صحبت از مواجهه انسان با پدیده هایی است که هیچ انسانی در زندگی روزمره با آن ها روبرو نمی شود. حیرت برانگیز بودن صحنه های این فیلم به این مساله باز می گردد که دو مبحث مهم فیزیک جدید، یعنی نسبیت و کوانتوم در تجربیات روزمره زندگی انسان ظاهر نمی شوند. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای فیزیک نیوتنی است. دنیایی که در آن زمان مستقل از فضاست. مختصات سه بعدی فضا که در آن می توان به شمال و جنوب و شرق و غرب و بالا و پایین رفت ؛ به انضمام بعد زمان که تنها یک جهت دارد.
فیزیک نسبیتی اما زمانی وارد می شود که با پدیده هایی با گرانش بسیار بالا یا سرعت های نزدیک به سرعت نور سر و کار داریم. فیزیک کوانتوم هم از دنیای ذرات بنیادین صحبت می کند و ماهیت نور و ماده. یعنی از چیزهایی که در دنیای ماکروسکوپیک، یعنی در جهانی که ما در زندگی روزمره مان تجربه می کنیم ملموس نیستند. برای تفسیر حرکت یک هواپیما یا قطار، برای طراحی بدنه یک بالابر صنعتی؛ برای ساختن یک ساختمان نیازی به معادلات فیزیک نسبیت یا کوانتوم نیست. دنیای وقایع روزمره دنیای فیزیک نیوتنی است.
گرانش و سیاهچاله ها
همه ما آثار ناشی از گرانش را می شناسیم. مثلا وقتی اشیاء را رها می کنیم به سوی زمین حرکت میکنند و یا اینکه می بینیم دویدن به سمت بالای تپه بسیار سخت تر از دویدن به پایین آن است. با این حال از نظر یک فیزیکدان آثار ناشی از گرانش بسیار فراتر از این مثال های ساده روزمره است. به عنوان مثال در مقیاس اشیاء بسیار بزرگ ؛ نقش گرانش خیلی مهمتر می شود. این گرانش است که باعث چرخش زمین به دور خورشید و یا ماه به دور زمین است.
گرانش است که باعث می شود خورشید به دور مرکز کهکشان را شیری گردش کند. گردشی که با سرعت ۲۲۰ کیلومتر بر ثانیه چیزی در حدود ۲۵۰ میلیون سال طول می کشد. در اثر نیروی گرانش است که کهکشان های آندرومدا و راه شیری با سرعت ۱۰۰ – ۱۴۰ کیلومتر در ثانیه به هم نزدیک می شوند در ۳ تا ۴ میلیارد سال آینده به هم می رسند.
گرانش یکی از نیروهای بنیادی طبیعی است که میل عمومی هر ماده به جذب سایر مواد را می نمایاند. در واقع در طبیعت ۴ نیروی بنیادی وجود دارد . گرانش؛ الکترومغناطیس و نیروی هسته ای ضعیف و قوی. عمومیت داشتن گرانش (یعنی از این حیث که همواره به صورت جاذبه عمل می کند) آن را از ۳ نیروی دیگر متمایز می کند. مثلا نیروی الکتریکی میان اجسام باردار را در نظر بگیرید بارهای الکتریکی دو نوع هستند. مثبت و منفی. لذا نیروی الکتریکی می تواند هم به صورت جاذبه ظاهر شود (برای بارهای ناهمنام) هم به صورت دافعه (بارهای همنام) . این در حالیست که گرانش فقط به صورت جاذبه وجود دارد و به همین خاطر است که این نیرو در کیهان شناسی از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
اگر در زمان به عقب سفر کنیم و به زمان نزدیک بیگ بنگ بر گردیم این چهار نیروی بنیادی طبیعت با یکدیگر ادغام می شوند اگر در زمان تا لحظه بیگ بنگ به عقب بر گردیم گرانش آخرین نیرویی است که بعد از بیگ بنگ ؛ بصورت دقیق تر در زمان پلانک یعنی ۱۰ به توان منفی ۴۳ ثانیه پس از انفجار بزرگ جدا می شود. نیروی هسته ای قوی بعد نیروی هسته ای ضعیف و دست آخر نیروی الکترومغناطیس.
ادغام سه نیرو همگی با نظریه کوانتوم تبیین می شود. تمام تلاش ها برای اراﯬ نظریه همه چیز در این راستاست که نیروی چهارم یعنی گرانش را تبیین کند. اولین گام در جهت انجام چنین کاری ؛ متحد کردن فیزیک کوانتومی با نظریه گرانش یعنی به وجود آوردن یک نظریه گرانش کوانتومی است. همان چیزی که پروفسور براند در فیلم اینترستلار ۴۰ سال برای حل آن زمان صرف کرده است.
اما باز گردیم به مساله سیاهچاله ها. ایده وجود سیاهچاله ها به جان میشل کشیش انگلیسی در سال ۱۷۸۳ باز می گردد و توسط لاپلاس هم مورد بحث قرار گرفته بود . اما تعبیر کنونی از سیاهچاله به نظریه نسبیت عام اینشتین بر میگردد .
در خصوص سیاهچاله ها بد نیست به راه حل معروف شوارتسشیلد اشاره کنیم که تنها یک سال پس از انتشار نظریه اینشتین در سال ۱۹۱۶ بر مبنای توزیع متقارن کروی از ماده منتشر شده بود.
در فیزیک هر جسمی با هر جرمی یک شعاع بحرانی دارد که به آن شعاع شوارتسشیلد گفته می شود . اگر یک جسم چگال تماما درون شعاع شوارتسشیلد قرار بگیرد آنگاه هیچ نوری نمی تواند از سطح آن جسم فرار کند. برای جرمی معادل زمین شعاع بحرانی تنها ۱ سانتی متر است. یعنی اگر شعاع زمین با همین جرم کنونی اش تنها یک سانتی متر بود آنگاه زمین نیز یک سیاهچاله بود!
برای جرمی معادل جرم خورشید این شعاع چیزی در حدود ۳ کیلومتر است. با این وجود هنوز مدرک محکم و بی شبهه ای مبنی بر وجود سیاهچاله در طبیعت وجود ندارد. در فیلم اینترستلار؛ کوپر بر سیاره ای نزدیک یک سیاهچاله به نام گارگانچوا فرود می آید که هر ساعت اش ۷ سال زمین است.
تا اینجا درباره سیاهچاله ها صحبت کردیم. اما مفهوم گرانش غیر از ارتباط مفهومی که با مساله سیاهچاله ها دارد ؛ در باره ایستگاه فضایی و فضاپیما هم نقش مهمی بازی می کند. در فیلم اینترستلار،در فقدان گرانش زمین در فضا، سرنشینان فضاپیمای اندورنس از یک متود جالب دینامیکی استفاده می کنند. در این روش در واقع نیروی معادل گرانش زمین با استفاده از نیروی جانب مرکز به صورت مصنوعی ایجاد می شود.
ایده اصلی ایجاد این گرانش چندان پیچیده نیست. رنجر یعنی جایی که کوپر و تیم همراه او در آن مستقر هستند در مرکز دایره قرار دارد و طبق معادلات دینامیکی* کافیست تا باشد. یعنی سرعت دوران فضاپیما به توان دو** ؛ برابر با حاصلضرب شتاب گرانش زمین در شعاع شود تا بدین ترتیب سرنشینان فضاپیما احساسی همانند زندگی روی زمین داشته باشند.
ایده چرخش یک ایستگاه فضایی چرخ-مانند به سال ۱۹۲۸ و دست نوشته های “هرمان نوردانگ” بازمی گردد. او در کتاب اش*** که در سال ۱۹۲۹ توسط انتشاراتی ریچارد کارل اشمیت در برلین در ۱۸۸ صفحه تنها در ۱۰۰ نسخه منتشر شده بود ایده ایستگاه فضایی چرخنده ای را منتشر کرد که در آن با ایجاد نیروی گرانش مصنوعی میتوان گرانش زمین را شبیه سازی کرد. نمود بارز تخیلی چنین ایده ای نیز در فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی نمایش داده شد که به منظور ایجاد گرانش مصنوعی در طول سفر به سیاره مشتری نشان داده شده بود.
ایده هرمان نوردانگ در سال ۱۹۲۸
زبان و ادبیات علمی
فیزیکدان نظری انیستیتو تکنولوژی کالیفرنیا، کیپ تورن، که تخصص اش نسبیت عام است به عنوان مشاور علمی پروژه اینترستلاردر پاسخ به این سوال که ایا مجادله ای بین او و نولان سر صحنه های فیلم وجود داشته می گوید : نولان میخواست که کوپر با سرعت بیشتر از نور حرکت کند ولی من به او گفتم که نه این غیر ممکن است. ما بارها در این باره صحبت کردیم بعد از دو هفته او برگشت و گفت فکر میکنم فهمیدم! بی خیال سرعت بیشتر ازسرعت نور می شویم.
اویجین راشل در مقاله ای با عنوان کرمچاله ها سیاهچاله ها و چاله های منطقی می گوید: داستان فیلم اینترستلار چیز حدود سال ۲۰۶۰ اتفاق می افتد . زمانی که بزرگترین تهدید روی زمین برای بشریت ؛ نابودی بیوسفر است و طوفان های ویرانگر خاک؛ بزرگترین چالش بشر دیگر نه ابداعات و اختراعات و پژوهش های فضایی بلکه موضوع غذا و گرسنگی و هواست. جامعه مهندس نمی خواهد. کشاورز می خواهد. کرمچاله ای اطراف سیاره زحل راه به کهکشان دیگری می برد که در آن سیستم سیاره ای به دور گارگانچوا می گردند. ناسا که در آن زمان بصورت زیرزمینی فعالیت می کند در حدود ده سال پیش تعداد ۱۲ نفر از دانشمندان را برای برسی امکان حیات به آن سیارات فرستاده که از این میان تنها سه نفر به زمین سیگنال فرستاده اند.
Miller و Mann و Edwards
از دید من نکته ای که باورپذیر بودن فیلم میان ستارهای را کمرنگ می کند نوع زبان و ادبیات علمی و کلماتی است که آنها حین گفتگو با یکدیگر استفاده می کنند. تقریبا غیرقابل باور است که دانشمندان و فضانوردان با چنین ادبیات ساده و کلی درباره موضوعات علمی تخصصی صحبت کنند. نمی توان پذیرفت که یک دانشمند ناسا برای همکارش که یک فضانورد حرفه ای و مدیر پروژه ای اینچنین عظیم و پیچیده است؛ در راه عبور از کرمچاله و ورود به یک کهکشان دیگر ؛ تازه بخواهد با خم کردن برگه کاغذ ؛ نسبیت عام و خم هندسی فضا را توضیح دهد. بعید است دو فیزیکدان در آن سطح علمی با کلمات کلی ساده درباره در هم آمیختن نسبیت و کوانتوم صحبت کنند بدون اینکه کمترین اشاره ای به جزییات فنی موضوع کنند.
تصویری از فیلم اودیسه فضایی ۲۰۰۱ استنلی کوبریک
البته انتظاری جز این هم نیست. میان ستاره ای یک مستند علمی نیست و قرار هم نبوده باشد. مخاطبان فیلم، عموم مردم هستند و این دیالوگ ها در واقع برای روشن شدن ذهن مخاطب عام است. اما جایی دیالوگ ها از این بدتر هم می شود. مثلا دختر دکتر براند می گوید: عشق ورای بعد پنجم و فضا و زمان است. این دیالوگ های تغزلی و شاعرانه و عاشقانه، از زبان و ادبیات علم به دور است و بیشتر مناسب فیلم های گیشه پسند عاشقانه است ؛ نه یک فیلم با محتوای صریح علمی.
چاشنی تخیل وایده پردازی علمی
کیپ ترون در مصاحبه اش با اویجین راشل می گوید : سفر در زمان از طریق کرمچاله ها غیرمحتمل؛ اما ممکن است. او می گوید هیچ عددی برای این احتمال متصور نیست اگر بخواهد عدد بدهد به احتمال یک درصد؛ ولی نه هرگز صفر درصد. تکنولوژی و تامین انرژی چنین سفری از دید کیپ ترون نه صدها سال بلکه هزاران سال دیگر برای بشر زمان می برد. روزی در سده های آینده به هر حال بشر برای ادامه حیات مجبور به ترک زمین خواهد شد. مساله در اینجا فقط تامین انرژی برای جابجایی نیست. مساله فواصل دور نجومی است. اولین سیاره خارج از منظومه شمسی که محتملا قابلیت حیات انسانی دارد ۱۲ سال نوری از ما دورتر است.
بعضی تکنولوژی ها که در فیلم نشان داده شده شاید طی دهه های آینده در دسترس بشر قرار گیرد. مثلا یورگن هاهن بیولوژیست از دانشگاه فرانکفورت که روی پروژه خواب زمستانی کار میکند میگوید شاید در ۲۰ یا ۳۰ سال آینده فرایند فرو بردن بدن انسان در خواب طولانی با بهره گیری از هورمون های بخصوصی ممکن شود.
غیرقابل باور ترین قسمت داستان فیلم ٬در میان ستارگان٬ برای من اما ورود کوپر به سیاهچاله بود. او در حالی به سیاهچاله می رود که هنوز آگاهی خود را حفظ کرده و اعمال حیاتی بدن اش همانگونه که در فضای ۴ بعدی فضا و زمان کار میکرده انجام می شود. او در یک سیاهچاله درست مانند انسانی در جهان فیزیک نیوتنی نفس می کشد؛ گردش خون، تپش قلب و اعمال فیزیولوژیک و سیستم عصبی دارد که کارکرد همه تابعی از زمان است. انجام این اعمال حیاتی که همه در سایهی وجود زمان معنا پیدا میکند در جایی از بعد پنجم که در آن؛ زمان یک مختصه مکانی است، باورپذیر نیست. در فیلم اما می بینیم که کوپر اطلاعات کوانتومی درون سیاهچاله را به صورت علایم مورس به جهان چهاربعدی انتقال می دهد.
به مصداق سخن خواجه حافظ شیراز که می فرماید: „عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو!“ و به رغم همه آنچه که گفته شد ، فیلم اینترستلار دست کم از آن جهت که ذهن مخاطب عام را با یک سری از مفاهیم و پرسش های فلسفی فیزیک جدید آشنا می کند درخور توجه است و می توان با اندکی اغماض آن را جدی گرفت.
مجریان برنامه های فریب عمومی از اینکه طرح و برنامه فریب خود را در معرض روش علمی و تفکر انتقادی قرار دهند شدیدا دوری می کنند. آنها نمی خواهند گزارش های فراطبیعی و ادعاهای اصطلاحا پارانرمال؛ با رویکرد علمی و در آزمایشگاه مورد آزمون قرار بگیرد. چرا که روش علمی ؛ مانند چراغی ابعاد پنهان پدیده ها را روشن می کند و برای یک پدیده رازآلود و حیرت برانگیز، یک تفسیر و توضیح قانع کننده پیدا می کند. این درست همان چیزی است که کسب و کار مجریان برنامه فریب عمومی، رمال ها و فالگیرها و انرژی درمان ها و طالع بین ها را از سکه می اندازد.
سوزان بلک مور در کتاب آگاهی یکی از بهترین نمونه های روش نقادانه علم در برابر گزارش های فراطبیعی را ذکر می کند. در اواسط قرن نوزدهم تب احضار ارواح بالا گرفته و از یک شهر کوچک در ایالت نیویورک به کل اروپا و آمریکا گسترش پیدا کرده بود. مدیوم ها یعنی کسانی که ادعا می کردند واسطه ارتباط با ارواح هستند از چیزهایی حرف میزدند که ادعا می شد از طریق ارتباط با ارواح در یافته اند. یکی از رایج ترین روش های آنان نمایش تکان خوردن ظاهرا خودبخودی میز بود. در این نوع از جلسه احضار روح؛ چند نفر دور یکدیگر می نشستند و دست خود را صاف روی میز می گذاشتند. سپس فرد مدیوم (واسطه تماس با ارواح مردگان) ، ارواح را فرا میخواند و از آنها می خواست تا حضورشان را اعلام کنند. درست در همین لحظه میز به طور مرموزی شروع به حرکت می کرد.
مثلا از ارواح خواسته می شد به جای ٬بله٬ یک بار و به جای ٬خیر٬ دو بار میز را تکان دهند. گاهی هم از رمزهای الفبایی پیچیده تری استفاده می شد و بدین ترتیب سوالاتی طرح و پاسخ هایی هم گرفته می شد. حاضران در جلسه وقتی به سر کار و زندگی شان بر می گشتند باور داشتند که با پدر و مادر؛ بستگان یا بچه های از دست رفته خود حرف زده اند. در جلسه های مهیج تر ؛ میز صرفا تکان نمی خورد؛ بلکه از قرار معلوم کج می شد و یک پایه یا حتی به کلی از زمین بلند می شد. در همان زمان البته گاهی مچ بسیاری از شیادان و مجریان برنامه فریب عمومی گرفته می شد. شیادانی که با هماهنگی با همدست های مخفی (که به صورت ناشناس در جمع می نشستند) یا با عصاهای تاشو یا نخ یا ریسمان مخفی، این تردستی را اجرا می کردند لو می رفتند . برخی از آنها اما که حرفه ای تر بودند به این سادگی ها دم به تله نمی دادند و برای اینکه نشان دهند حقه ای در کار نیست خود را با طناب می بستند یا چشم هایشان را می پوشاندند.
مایکل فارادی (۱۷۹۱ـ۱۸۶۷) فیزیکدان که به سبب قوانینی که در فیزیک الکتریسیته صورتبندی کرده شهرت دارد در سال ۱۸۵۳ آزمایش مهمی در مورد کنترل آگاهانه انجام داد. او می خواست درباید واقعیت چیست. اگر واقعا پای نیروی جدیدی در میان بود ؛ از دید او این کشف می توانست علم فیزیک را دگرگون کند . اگر آگاهی ارواح مردگان می توانست یک میز سنگین را بلند کند ؛ بدون تردید بایستی به عنوان بخش ناشناخته ای از فیزیک به رسمیت شناخته می شد. روش نقادانه و راه حل بررسی علمی این پدیده توسط فارادی بسیار جالب توجه است. او قطعه مقواهایی را با چسبی که هنوز سفت نشده روی میز چسباند؛ به صورتی که اگر دست حاضران به این طرف و آن طرف حرکت می کرد این مقواها کمی جابجا می شدند. استدلال فارادی این بود که اگر ارواح واقعا میز را تکان می دهند؛ قطعه های مقوا بعد از این حرکت تکان خواهند خورد. اگر حاضران میز را بکشند یا هل دهند ؛ مقواها باید در همان جهت روی میز عقب و جلو بروند. نتیجه روشن بود. کارت ها همیشه در جهتی که میز تکان می خورد حرکت می کردند. به عبارت دیگر؛ این خود حاضران بودند که میز را تکان می دادند نه ارواح!
نظیر همین داستان برای روش های دیگر احضار روح مثلا با لیوان وارونه یا نعلبکی هم صادق است. افراد حاضر که انگشت شان را روی کف یک نعلبکی وارونه قرار می دهند و سوالاتی می پرسند. نعلبکی شروع به حرکت می کند و افراد تصور می کنند که روح درگذشتگان با این وسیله پیامی را به دنیای زندگان منتقل می کند. واقعیت این است که افراد حاضر بی آنکه اطلاع داشته باشند خودشان موجب حرکت نعلبکی می شوند. علت اش آن است که ماهیچه های دست زود خسته می شوند و مشکل می توان محل قرار گرفتن انگشت را حفظ کرد. وقتی حرکتی جزیی روی می دهد ؛ هر کس وضعیت انگشت اش را تنظیم می کند و این خودش سبب حرکت بزرگتری می شود. این نوع تنظیم ها و جابجایی ها کاملا عادی اند. حتی موقعی که سعی می کنیم بی حرکت بایستیم و یا موقع نگاه داشتن یک فنجان چای داغ در دست مان ؛ هیچ ماهیچه ای نمی تواند کاملا ساکن بماند. از همین رو؛ بدن ما مدام در حالت جابجایی های جزیی است و همین طور تنظیم و تعدیل های جزیی.
فیزیک؛ شیمی؛ تردستی ها و حقه ها
در گذشته ممکن بود یک پدیده طبیعی که توضیح فیزیکی مشخصی برای آن وجود نداشت به عنوان یک پدیده فراطبیعی ارزیابی شود. مثلا بسیاری از واکنش های سوخت و احتراق شیمیایی به صورت خارق العاده ای حیرت برانگیز و خیره کننده اند. تجزیه آمونیوم دی کرومات* که ویدیوی آن را می توانید در زیر مشاهده کنید، شاید در نظر انسان اعصار گذشته به عنوان یک پدیده جادویی جلوه کند
شگفت تر از آن مثلا واکنش تیوسیانات جیوه** که ویدیوی آن را در زیر مشاهده می کنید، ممکن است به عنوان یک پدیده جادویی به چشم بیاید. گویی که از دل زمین یک موجود زنده یا اژدهای آتشین برخاسته و به چشم به هم زدنی به یک غول سرکش تبدیل می شود
*(NH4)2Cr2O7
**2Hg(SCN)2 → 2HgS + CS2 + C3N4
در ایران ما نیز تردستی و شعبده بازی، رمالی و معرکه گیری مبتنی بر شبه علم و خرافات سابقه طولانی دارد. از مراسم زار در جنوب گرفته تا خاش گیران در شمال. (خاش در گویش محلی به معنای استخوان است) . از پنهان کردن آهنربا زیر آستین برای حرکت دادن عقربه ساعت گرفته تا کار گذاشتن آهنربا در بین کفش و عصا برای جفت شدن آن جلوی پای شخص مدعی بهره مندی از نیروهای فراطبیعی همه و همه بخشی از یک طرح پرسود فریب عمومی است. مثلا در مراسم زار در برخی مناطق جنوب اعتقاد بر این است که بادها عده ای را بیمار می کنند و با مراسم سنتی پیچیده و آداب و رسوم خاصی ؛ فرد کاهن سعی می کند دیو شریر را از بدن بیمار بیرون کرده و برای این کار درآمدی هم کسب می کند. از چوب خيزران گرفته تا پيراهن حریر و حلقه طلا ؛ دستمزد یک نمایش سنتی است که به صورت محلی هنوز هم برگزار می شود.
در شمال ایران نیز هنوز می توان رد پای خاش گیران (خاش وگیران) را پیدا کرد. آنها برای درمان بسیاری از بیماری ها نسخه می پیچند و کسب و کار سکه ای هم دارند. گلودرد باشد یا سرفه تفاوتی نمی کند. خاش وگیران دست در گلوی مریض نگون بخت کرده و با تردستی تکه استخوانی که زیر آستین پنهان کرده اند را به اطرافیان بیمار نشان می دهند و ادعا می کنند استخوانی در گلوی بیمار گیر کرده و موجب درد و ناخوشی شده است.
روش نقادانه علم ، با رویکردی انتقادی و با طراحی آزمون های کنترلی ، دست فالگیرها، درمانگرهای شعور کیهانی و رمال ها و غیب گوها را رو می کند. هر کدام از شما اگر تجربه ای در این زمینه دارد و موردی را سراغ دارد که پدیده ای ناقض قواعد فیزیک دنیا را از نزدیک مشاهده کرده کافیست گزارشی از آن پدیده فراطبیعی به نشانی ایمیل شخصی ام ارسال کند تا با همکاری گروه علمی دانستنیها ، پدیده مذکور را با روش نقادانه علمی مورد پژوهش و بررسی قرار دهیم. اگر کسی را می شناسید که می تواند روی هوا معلق شود، ذهن خوانی کند، فال قهوه بگیرد و از گذشته تان خبر دهد یا آینده را پیش بینی کند، یا کاری انجام دهد که با قوانین فیزیک همخوانی ندارد و به لحاظ علمی توجیه پذیر نیست، ما را بی خبر نگذارید