Tag: مارکسیسم

  • انقلاب ۵۷ اشتباه بود

    انقلاب ۵۷ اشتباه بود

    عرفان کسرایی| دویچه وله فارسی   

    مدیربخش فلسفه و تکنولوژی مرکز ترویج جامعه باز

    بحث و گفتگو درباره تاریخ معاصر ایران، کارنامه جمهوری اسلامی و حتی جدال بر سر نوع نظام حکومتی شاید هیچ گاه مانند امروز در جامعه در جریان نبوده است. به مدد شبکه‌های اجتماعی، هر شهروند تریبونی برای ابراز نظر دارد. این بحث‌ها خواه ناخواه، دغدغه‌های جامعه ایرانی را پس از گذشت چهار دهه از وقوع انقلاب اسلامی بازنمایی می‌کند. اگرچه کارنامه نظام جمهوری اسلامی در آستانه چهل سالگی حتی برای هواداران حکومت نیز قابل دفاع نیست، هنوز هستند کسانی که معتقدند اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران در دوران محمدرضاشاه پهلوی نیز چندان خوب نبوده است و برنامه‌هایی نظیر تونل زمان (برنامه‌هایی که از تلویزیون من‌ و تو پخش می‌شود) به ایجاد یک تصور خیالی از یک عصر طلایی دامن زده‌اند. درباره اوضاع سیاسی، آزادی مطبوعات، اجتماعات و احزاب شاید حق با این گروه باشد. با معیارهای شناخته شده امروزی، دوران محمدرضاشاه پهلوی را هرگز نمی‌توان ایران آزاد نامید. هرچند که اگر حجم اعدام و شکنجه و استبداد و خفقان چهار دهه حکومت جمهوری اسلامی را ملاک بگیریم، حکومت محمدرضاشاه حتی در مساله آزادی‌های سیاسی نیز در مقایسه با آن سربلند بیرون می‌آید.

    در زمینه اقتصادی و توسعه نیازی به تونل زمان و تماشای عکس‌ها و فیلم‌های به جا مانده از آن دوران نیست. نسلی که در آن سال‌ها نزیسته و آن دوران را تجربه نکرده، راه‌های مطمئن‌تری برای قضاوت تاریخی در دست دارد؛ کافیست نگاهی به داده‌های رسمی منتشر شده بیندازد و ببیند که نظام جمهوری اسلامی بیش از هفت برابر تمام حکومت‌های پهلوی و قاجار از محل صادرات نفت کسب درآمد کرده است. این در حالی‌ست که درآمد سرانه ایران در سال ١٩٧٧، دو برابر درآمد سرانه کره جنوبی بوده و اینک دست کم پنج برابر کمتر از این کشور است. در حالی‌که اعتبار گذرنامه ایرانی در آن دوران به حدی بود که می‌شد به اغلب کشورهای اروپایی بدون ویزا سفر کرد، در حدود چهار دهه پس از ظهور حکومت اسلامی، گذرنامه ایرانی بنا به یک گزارش موسسه تحقیقاتی بین‌المللی “نوماد کاپیتالیست” در رتبه ۱۹۱ در بین ۱۹۹ کشور ایستاده است.

    بر اساس آمارها و گزارش‌ها جمعیت ایران در سال ۱۳۵۸، ۳۶ ميليون نفر بوده و تعداد زندانيان در حدود هشت هزار نفر. اینک با گذشته حدود چهار دهه جمعيت ايران دو برابر شده، اما تعداد زندانیان ۲۷ برابر شده‌ است. چنین مساله‌ای ابدا نمی‌تواند محصول اتفاق و تصادف باشد. از این رو، به نظر می‌رسد این ایده که تصور درخشان از دوران پیش از انقلاب، زاییده تبلیغات تلویزیون‌های ماهواره‌ای است، دیدگاهی باشد مبتنی بر پهلوی‌ستیزی و نه بر پایه یک بررسی بی‌طرفانه تطبیقی مقایسه‌ای.

    گفتمان انقلاب پنجاه هفت

    به دلایل گوناگون هنوز هستند کسانی که با وجود اینکه آفتاب دلیل آفتاب آمده است، قصد پذیرش این واقعیت را ندارند که حکومت محمدرضا شاه پهلوی، به رغم کاستی‌های فراوانی که داشته، ایران را روی ریل توسعه و پیشرفت قرار داده بود. این گروه، حاضر به اعتراف به اشتباه بودن انقلاب ۵٧ نیستند. آنها غالبا انقلاب ۵٧ را یک انقلاب دزدیده شده می‌دانند و معتقدند اگر انقلاب از مسیرش منحرف نمی‌شد، اینک این حجم از فساد و اختلاس و سقوط اقتصادی که جمهوری اسلامی به بار آورده نیز در کار نبود. البته مروری بر دیدگاه‌های مخالفان حکومت محمدرضا شاه پهلوی، به نوعی خلاف این مساله را نشان می دهد.

    ملاحظات تاریخی به ما می‌گوید، حتی اگر انقلاب پنجاه و هفت، به زعم این افراد، به سرقت نمی‌رفت، باز هم وضعیتی مشابه امروز جمهوری اسلامی بر ایران حاکم می‌شد. نگاهی به تاریخ نشان می‌دهد غالب طیف‌های سیاسی که در سقوط حکومت محمدرضاشاه یاری رساندند، نه دغدغه آزادی داشتند نه حقوق بشر و نه ارزش‌های انسانی.

    در حدود نیم قرن پیش، محمدرضا شاه پهلوی، نیروهای کمونیست و اسلام‌گرا را که بعدها در جریان انقلاب ۵۷ با یکدیگر علیه او هم پیمان شدند “ارتجاع سرخ و سیاه” خوانده بود. اسلام‌گرایان و روحانیون در مخالفت با آزادی‌های اجتماعی ، با شاه مبارزه می‌کردند و نه برای دستیابی به دموکراسی و آزادی بیان و مراعات حقوق بشر. اعتراض آنها به شاه این بود که چرا به زنان حق رای اعطا کرده یا چرا شرط مسلمان بودن و سوگند به قرآن در لوایح انجمن‌های ایالتی و ولایتی در مجلس شورای ملی حذف شده است.

    گروه دیگری از مخالفان مسلح نیز، چه آنها که مسلمان بودند و چه مارکسیست، کارنامه بهتری از سایرین نداشتند. هرچند ترانه‌ها و شعرها و سرودها و آهنگ‌های انقلابی و سوزناک بسیاری در ستایش رشادت‌های گروه‌های مسلح سروده شده اما نگاه بی‌طرفانه و با در نظر گرفتن معیارهای شناخته شده آزادیخواهی و عدالت‌جویی نشان می‌دهد، هرگز نمی‌توان آنها را آزادیخواه یا جویای دموکراسی نامید. چریک‌های فدایی خلق زمانی که به پاسگاه سیاهکل حمله کردند به تصور اینکه با امپریالسیم جهانی درگیر شده‌اند گروهبان یکم اسماعیل رحمت‌پور را به خاک انداختند و سرباز جلوی در پاسگاه، فردی به نام کدخدایی و اکبر وحدتی رئیس خانه انصاف لیش را به گلوله بستند و کشتند.

    لیکن ارتجاع سرخ و سیاه، همان جریان سیاسی رسانه‌ای بزرگی که در دهه پنجاه، ایران را به سراشیب سقوط و وقوع فاجعه پنجاه و هفت نزدیک کرد، تاریخ را به گونه‌ای کاملا متفاوت روایت کرده است. امروز هیچکس زن کارگری به نام صفیه حیدری ۳۵ ساله و دخترش حلیمه ۱۵ ساله را نمی‌شناسد. اما در تمام این سال‌ها از قاتلان آنها که در ۱۰ خرداد ماه ۱۳۵۱ برای قتل ژنرال آمریکایی هارولد پرایس بمب‌گذاری کرده بودند، قهرمان ساخته‌اند و در رثای آنها سرودهای انقلابی درست کرده‌اند.

    در سال ۱۳۵۳، مجید شریف واقفی به همراه لیلا زمردیان در جنرال الکتریک بمب ‌گذاری کرد و سرایدار آنجا را که حتی نامش نیز مشخص نیست در خون خود غلتاند. مجید شریف واقفی که نامش بر سر در مشهورترین دانشگاه ایران یعنی دانشگاه صنعتی شریف قرار داده شده، کمی بعد قربانی اختلافات درون گروهی شد و شیوه قتل او نشان می‌دهد که این گروه از مخالفان محمدرضاشاه پهلوی، چندان میانه‌ای با آزادیخواهی و دموکراسی‌خواهی نداشته‌اند. هم‌گروهی‌های سابق او، یعنی خاموشی و سیاه کلاه جنازه شریف را سلاخی کردند و در آن، محلول بنزین و کلرات و شکر ریختند و آتش زدند. پس از سوزاندن جسد، آن را قطعه قطعه و در چند نقطه دفن کردند. این گروه از انقلابیون، به واقع نه مبارزان راه آزادی، بلکه قاتلان خطرناکی بودند که در همین یک مثال تاریخی، قاتل سرایدار جنرال الکتریک را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن به قتل رساندند. این گروه در کنار بسیاری از گروه‌های اسلامی، مارکسیستی و اسلامی-مارکسیستی، بخش عظیمی از مخالفان حکومت شاه بودند که بعدها انقلابیون پنجاه و هفت را تشکیل دادند. یا مانند اسدالله لاجوردی به زندانبان و شکنجه گر تبدیل شدند یا مانند صادق قطب‌زاده و ده‌ها و صدها تن دیگر قربانی ترور و اعدام و حذف فیزیکی شدند.

    هرچند روحانیت به رهبری روح‌الله خمینی، در به قدرت رسیدن خود وامدار مجاهدین خلق و مارکسیست‌های انقلابی پنجاه و هفت بود اما با وقوع انقلاب همه این گروه‌ها به نوبت از گردونه حذف شدند و تمام حکومت به صورت یکپارچه در انحصار روحانیت و جریانی قرار گرفت که خود را حزب‌الله می‌نامید.

    با این وجود، اینک با گذشت چهاردهه از انقلاب، بسیاری از مارکسیست‌های سابق به شکل‌های گوناگون با کلیت نظام جمهوری اسلامی همراه و همداستان شده‌اند. برخی از آنها در انتخابات ریاست جمهوری حکومت اسلامی فعالانه مشارکت کردند و غالبا یک ائتلاف سیاسی نوشته یا نانوشته با جناح اصلاح‌طلب حکومت تشکیل دادند. چریک‌های سابق چپ گرا، در سن بازنشستگی در حالی‌که تمام جوانی خود را در مبارزه با محمدرضاشاه پهلوی گذراندند اینک در لندن و پاریس و شهرهای مختلف دنیا به تحلیل‌گران سیاسی اصلاح‌طلب تبدیل شدند. در یک نگاه کلی، نقطه اشتراک آنها همچنان گفتمان پنجاه و هفت است و به عبارت دیگر: پهلوی‌ستیزی. گفتمانی که نه پس از انقلاب و نه اکنون هیچ برنامه‌ای برای توسعه و پیشرفت کشور نداشته و هویت خود را صرفا از مخالفت بی قید و شرط، احساسی و ایدئولوژیک با محمدرضاشاه پهلوی می‌گیرد.

    گفتمان براندازی و مرزبندی‌های سیاسی

    هرچند در تاریخ معاصر ایران، قطعات پازل سیاسی گروه‌ها به سادگی کنار هم جور نمی‌شود و مرز دوست و دشمن چندان روشن نیست، لیکن پس از دی ماه نود و شش، جریان براندازی نفس تازه‌ای یافت. مرزبندی‌های سیاسی در ایران شفاف‌تر از پیش شد و تمام گروه‌هایی که به نوعی وامدار سفره انقلاب پنجاه و هفت بودند، بیش از هر زمان در کنار یکدیگر قرار گرفتند و دربرابر براندازان صف آرایی کردند.

    بر اساس این مرزبندی، هواداران گفتمان پنجاه و هفت، در بهترین حالت همچنان خواستار اصلاحاتی هستند که بیست سال از آن گذشته و اما هنوز در حد ورود زنان به ورزشگاه‌ها هم پیشرفتی نداشته است. اینک بسیاری از مردم ایران، نگاهی به آینده و زندگی بهتر برای فرزندان خود دارند.

    نقل قولی در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود که می‌گوید ایران از معدود کشورهایی است که وقتی انسان به عکس‌ها و تصاویر گذشته آن نگاه می‌کند گویی که در حال تماشای آینده است. با اینکه زندگی در دوران پیش از بهمن پنجاه و هفت، زندگی در اتوپیای افلاطونی و جامعه‌ای ایده‌آل نبوده اما چهار دهه حکومت حوزه علمیه بر ایران با اقتصاد و فرهنگ و آزادی چنان کرده که بسیاری از ایرانیان آرزوی بازگشت به همان دوران را دارند. دورانی که آرمانشهر نبوده اما شرایطی داشته که در آن، امور کشور کم یا زیاد به دست متخصصان اداره می‌شده است. دورانی که امیرعباس هویدا و منوچهر اقبال و جمشید آموزگار داشته که هم از صنعت می‌دانستند هم از توسعه هم اقتصاد و دیپلماسی. روزگاری که به‌رغم همه کاستی‌ها اداره امور حساب و کتاب مشخصی داشته و کشور نه در معرض تحریم بوده نه زیر سایه شوم جنگ.

     

    لینک این مقاله در دویچه وله فارسی

  • انقلاب اسلامی، مارکسیسم فرهنگی و «شرق‌شناسی وارونه»

    انقلاب اسلامی، مارکسیسم فرهنگی و «شرق‌شناسی وارونه»

    عرفان کسرایی| رادیو فردا 21.01.2019

    چند سال پیش زمانی که فدریکا موگرینی مسئول کنونی سیاست خارجی اتحادیه اروپا به غزه سفر کرد یکی از رسانه های اسرائیلی او را “کمونیست و اسلام دوست”  نامید. سخن این رسانه درباره چپگرا بودن او البته درست بود. دست کم اگر سابقه عضویت در جنبش جوانان کمونیست ایتالیا را نشانه ای بر چپ گرا بودن بدانیم. اما اسلاموفیل نامیدن یک فعال سیاسی چپ گرا، بحثی است که همچنان اینجا و آنجا شنیده می شود. موگرینی تنها سیاستمدار غربی با صبغه و سابقه جریانات چپ گرا نیست که همسو با اسلامگرایان خوانده می شود. در سراسر دنیای غرب سیاستمدارانی چپ گرا هستند که به مماشات و حتی سمپاتی و همسویی و هم پیوندی با اسلام گرایان رادیکال متهم می شوند. نه تنها سیاستمداران متمایل به چپ، بلکه بازماندگان کمونیسم دوران جنگ سرد نظیر حکومت های کوبا و کره شمالی و حتی حکومت سوسیالیستی ونزوئلا نیز پیوندی عمیق با حکومتی اسلامی مانند حکومت ایران دارند. از اینها گذشته نه تنها درغرب، که در تاریخ ایران به خصوص با ظهور جریانات چپ، مثال ها و مصداق های بسیار می توان یافت که نیروهای کمونیستی با رادیکال ترین اسلام گرایان همسو و هم پیمان شده اند. در سال پنجاه و هشت در حدود چند ماه پس از انقلاب اسلامی، رهبران حزب توده، یکی از قدیمی ترین احزاب سیاسی کمونیستی ایران تا آنجا پیش رفتند که صادق خلخالی را کاندیدای مورد نظر خود دانستند. نورالدین کیانوری، دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران در همان زمان گفته بود آیت الله خلخالی با شجاعتی بی ‌نظیر، چند صد نفر از مهم ‌ترین مهره‌های امپریالیسم را به جوخه اعدام سپرد. مساله هم پیوندی یا سمپاتی چپ گرایان با اسلام گرایان، فقط به همین یکی دو مورد تاریخی محدود نمی شود و این قصه سر دراز و عقبه ای تاریخی و بلکه ایدئولوژیک و فلسفی دارد. در حدود نیم قرن پیش، محمدرضا شاه پهلوی، نیروهای کمونیست و اسلامگرا را که بعدها در جریان انقلاب ۵۷ با یکدیگر علیه او هم پیمان شدند “ارتجاع سرخ و سیاه” خوانده بود. مقصود او به بیان دقیق، ائتلافی از مارکسیست ها و اسلام گرایان بود که بنا به دلایل مختلف، در برابر او صف آرایی کرده بودند.

     مارکسیسم فرهنگی

    درباره مارکسیسم و قرائت های تاریخی از آن بسیار گفته اند و بسیار نوشته اند. مدعیان پایبندی به مارکسیسم مکتبی به قدری پراکنده اند که به سختی می توان یک الگوی واحد برای تعریف آن پیدا کرد. با این وجود، آنچه که در مارکسیسم کلاسیک موضوع بحث است منازعه طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریاست. لیکن در سال های دهه ۱۹۶۰ میلادی، یعنی پس از گذشت بیش از یک قرن از آن روز که مارکس و انگلس، مانیفست حزب کمونیست را منتشر کردند، روایتی تازه از مارکسیسم پا گرفت که امروزه تحت نام مارکسیسم فرهنگی می شناسیم. مارکسیسم فرهنگی به لحاظ تاریخی در مکتب فرانکفورت ریشه دارد. یعنی زمانی بین جنگ جهانی اول و دوم که در آن اندیشمندانی چون تئودور آدورنو ، نظریه انتقادی را طرح کردند. این دیدگاه از دهه شصت میلادی به این سو در میان چپ گرایان در اروپا و آمریکای شمالی محبوبیت پیدا کرد و به جو غالب علوم انسانی و علوم اجتماعی به خصوص در دانشگاه های اروپایی تبدیل شد. این تاثیر چنان بود که هنوز با گذشت بیش از نیم قرن، ایده و محتوای اصلی آن بر دانشکده های اروپایی سایه انداخته است. مارکسیسم فرهنگی برخلاف مارکسیسم کلاسیک، عرصه اجتماع را صحنه منازعه بین استثمارشده و استثمارگر می بیند. به عبارت دیگر جدال بین اکثریت و اقلیت های اجتماعی. از این رو پیروان مارکسیسم فرهنگی ضمن آنکه عموما از حقوق همجنسگرایان، تراجنسیتی ها، از مبانی فمینیسم، اقلیت های قومی و نظایر آن حمایت می کنند، نقطه پیوندی هم با اسلام گرایان دارند. مسیحیت از دید آنان در نقش استثمارگر بوده و اینک حمایت از اسلامگرایان، جبران آن و به نوعی  حمایت از جمعیت استثمارشده تلقی می شود. در حالیکه به لحاظ نظری چنین همسویی بین پیروان مارکسیسم فرهنگی و اسلام گرایان نباید ممکن باشد، اما در عمل،  به رغم اختلاف اساسی درباره موضوعاتی چون تراجنسیتی ها، همجنسگرایان و … میان دیدگاه اسلام از یکسو و مارکیسسم فرهنگی از سوی دیگر ، نقطه اشتراک و پیوند عمیقی بین این دو به وجود آمده است. درک این تناقض عجیب شاید در نگاه نخست دشوار باشد. لیکن مارکسیسم فرهنگی در دورانی شکل گرفت و بسط پیدا کرد که جنبش هنری و فلسفی پست مدرنیسم در فرانسه روز به روز گسترش می یافت و محبوبیت پیدا می کرد. در عالم هنر ، آثار عجیب فاقد عناصر زیبایی شناختی معرفی می شد. هنر آوانگارد، سورئالیسم و اندیشه های پست مدرن مبتنی بر نسبی گرایی معرفت شناختی همه در همین دوران گسترش یافت. پیوند مارکسیسم فرهنگی و اسلام، شاید به همان دلیل ممکن شده که تابلوی سفید و کاملا خالی رابرت راشنبرگ در موزه هنر مدرن سانفرانسیسکو به عنوان اثر هنری به نمایش در آمده است. در چنین شرایط فکری متناقضی، مدیا بنجامین موسس گروه فمینیستی  کد پینک، در حالی که انتظار می رود به عنوان یک فمینیست به دفاع از حقوق پایمال شده زنان ایرانی بپردازد و علیه تبعیض و فشار بر آنان موضع بگیرد، کاملا برعکس به مدافع سیاست حکومت جمهوری اسلامی تبدیل می شود، در سفر به ایران حجاب اجباری بر سر می کند و از دست ضدزن ترین چهره های حکومت، لوح تقدیردریافت می کند. فراتر از این ها اگر قطعات این پازل پیچیده را کنار هم بگذاریم درخواهیم یافت که پیوند مارکسیسم فرهنگی، پست مدرنیسم و رادیکالیسم اسلامی چگونه و تحت چه شرایطی برقرار شده است و برای مثال، مبنای فکری حمایت میشل فوکو از انقلاب اسلامی چه بوده است. کافیست ببینیم که میشل فوکو از نظریه پردازان پست مدرنیسم، در ۱۹۵۰ به حزب کمونیست فرانسه پیوست و تحت تاثیر مارکسیسم و مکتب فرانکفورت بود. او در جریان انقلاب اسلامی بهمن پنجاه و هفت، به شدت به حمایت از آن پرداخت و حتی در آن کشاکش دوبار نیز به ایران سفر کرد.

    شرق شناسی وارونه

    سه سال پیش زمانی که فرانسوا بورگا  فیلسوف فرانسوی به قم سفر کرد، به یکی از روحانیون حکومتی جمهوری اسلامی گفت همه ما شاگردان شما هستیم و می دانیم که اندیشه سیاسی و اعتقادی شیعه دارای غنای بسیار زیادی است و به همین خاطر علاقه داریم که بیشتر از محضر شما استفاده کنیم. فرانسوا بورگا، شرق شناس چپ گرای فرانسوی همان فردی است که صادق جلال العظم اندیشمند سوری، او را “شرق شناس وارونه”  نامیده است. حسین الوادعی حقوقدان یمنی در مقاله ای با عنوان “چپ اروپایی که ابومصعب الزرقاوی را دوست دارد و از طه حسین بیزار است” می نویسد چپ اروپایی بر این باور است که صدای واقعی خاورمیانه، صدای روح الله خمینی و اخوان المسلمین و سلفی هاست. از دید این نویسنده، چپ اروپایی مفاهیمی مثل دموکراسی یا حقوق بشر را ارزش های استعماری غرب می داند و معتقد است این مفاهیم با واقعیت خاورمیانه همخوانی ندارند. الوداعی می نویسد فرانسوا بورگا در شرق مورد ستایش قرار می گیرد چون این تصور وجود دارد که او تصویری درست از اسلام به غرب ارائه می کند. این محبوبیت شرق شناسان نه تنها در جهان عرب و دنیای اسلام، بلکه در تاریخ معاصر ایران نیز همواره وجود داشته است و بسیاری از ایرانیان برای شرق شناسان ارج و منزلت فراوان قائل بودند. احمد کسروی از معدود متفکرانی بود که علیه این دیدگاه به مقابله برخواست و نقایص وکژفهمی های شرق شناسان را واکاوی کرد.  کسروی تنها در یک نمونه، صد و چهل و دو غلط در ترجمه ادوارد براون از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار یافت و معتقد بود بسیاری از شرق شناسان کم مایه اند. از دید او حتی شرق شناسانی که برای مثال حافظ را ستایش کرده اند بدخواهان شرق هستند و می خواهند که مردمان شرق، عمر خود را چون حافظ در کنج خرابات سپری کنند. از دید کسروی حتی افرادی چون محمدعلی فروغی و محمد قزوینی و قاسم غنی نیز فریب شرق‌شناسان اروپایی را خورده‌ اند. از شرق شناسی سنتی اگر بگذریم، در شرق شناسی وارونه نگاهی حتی تحقیرآمیز به مردمان خاورمیانه وجود دارد. از این منظر، مردم خاورمیانه مردمی هستند که خودشان خواهان خرافات هستند و خواستار دوری از مدرنیته. مردمی که خودشان پیشرفت و علم را نمی خواهند. از دید شرق شناسان وارونه، سرکوب و شکنجه و قتل روشنفکران و منتقدان در خاورمیانه، ارزش های غالب و واقعی این ممالک هستند و مفاهیمی چون سکولاریسم و لیبرالیسم و دموکراسی، وصله های ناچسبی هستند که با بافت فرهنگی خاورمیانه سازگاری ندارند. مردم خاورمیانه، جمهوری اسلامی و دولت اسلامی و خلافت اسلامی می خواهند و نه رفاه و مدرنیته. چپ های اروپایی زیر سایه مارکسیسم فرهنگی، نقض حقوق بشر در این ممالک را چندان هم بی رحمانه نمی دانند، چون از دید آنها این اعمال وحشیانه از روح و فرهنگ و واقعیت وجودی این ممالک برخاسته است و به همین سبب به سادگی چشم روی آن می بندند. چپ اروپایی در عین حال که به مفاهیم و ارزش هایی چون آزادی بیان و دموکراسی و سکولاریسم پایبند است اما این پایبندی را تنها برای خود و جوامع اروپایی می خواهد و نه برای خاورمیانه ای ها. این است که مسئول چپگرای سیاست خارجی اتحادیه اروپا در عین حال که نقض دموکراسی و حقوق بشر را برای نمونه در میانمار محکوم می کند اما در سفر خود به تهران، به رغم تقاضاهای بسیار فعالان حقوق بشر، کمترین اشاره ای به مساله نقض حقوق بشر و دموکراسی در حکومت اسلامی نمی کند.

     

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا

  • “سراب آرمانشهر افلاطونی” چه کسی باید حکومت کند؟

    “سراب آرمانشهر افلاطونی” چه کسی باید حکومت کند؟

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی | چهارم جولای 2018

    ايدئولوژ‌ی هايی كه وعده محقق كردن بهشت بر روی زمين را می‌دهند به تحقق جهنم بر روی زمين می ‌انجامند.

                                                                                                                                (کارل پوپر)

    یکی از بنیادی ترین مبانی نظریه های سیاسی، پرداختن به این پرسش است که “چه کسی باید حکومت کند؟” .  در ایران امروز نیز به خصوص در ادبیات عامه، مردم بسیاری این پرسش را طرح می کنند که با فرض رفتن حکومت جمهوری اسلامی، چه آلترناتیوی وجود دارد و اساسا چه کسی باید روی کار بیاید. این پرسش اگرچه که با این ادبیات ساده مطرح می شود اما در کنه خود، یکی از دیرینه ترین پرسش های فلسفه سیاسی است و قدمت آن حتی به زمان افلاطون در یونان باستان می رسد. افلاطون در یک بند مشهور از کتاب خود به نام جمهوری *، می گوید که فیلسوفان باید شاه شوند و به عکس، شاهان یا حاکمان مستبد همچون فیلسوفان تعلیم یابند. افلاطون تنها فیلسوفی نیست که درباره این پرسش که چه کسی حکومت کند، نظریه پردازی کرده است. مارکسیسم  نیز به عنوان یک نظام فلسفی درباره دولت، ملت و حاکمیت حرف دارد. مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا، به مثابه ویژگی ماهوی دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم و کمونیسم و از تمرکز قدرت سیاسی در دست اکثریت جامعه یعنی طبقه کارگر در قالب شوراها صحبت می کند. در تاریخ پادشاهان ایران باستان نیز موهبت فرّه ایزدی ، پادشاه را واسطه فیض الهی می ساخت و به نوعی مبنای حق الهی او برای حکومت به شمار می رفت. این پرسش که “چه کسی باید حکومت کند” با ظهور خوانش شیعی از مهدویت و شکل گیری ایده ولایت فقیه ، به کلاف سردرگمی تبدیل شد و حاکمیتی که از بهمن پنجاه و هفت، زمام امور در ایران را به دست گرفته بود به روش های گوناگون در پی تئوریزه کردن حق حاکمیت و توجیه مشروعیت خود برآمد. از دید مرتضی مطهری یکی از تئورسین های جمهوری اسلامی،حکومت در صورت وجود پیامبر و امامان شیعه ، حقی است که از ناحیه خدا به این افراد داده می شود و مردم در دادن این حق هیچ گونه دخل و تصرفی ندارند و اساسا نقش مردم در مورد ولایت این امامان پذیرشی است و نه مشروعیت بخشی به آن حق. این تئوری ها البته کارکردی درون دینی دارند و برای بخشی از جامعه که نه به دین رسمی باور دارد و نه به قرائت فقاهتی از آن، اساسا نه قابل فهم است و نه قابل پذیرش. از دید مذهبی شیعه، بهترین حالت این است که امام معصوم که به روایت آنها مصون از خطا و گناه است، زمام امور را به دست بگیرد و جامعه را اداره کند. قرائت رسمی جمهوری اسلامی ، این حق را در زمان غیبت (زمانی که شیعیان اعتقاد دارند، امام آخر از نظرها غایب شده است) در قالب نظریه ولایت فقیه تئوریزه کرده است و تلاش کرده به این پرسش پاسخ دهد که چه کسی باید حکومت کند. پایه گذار جمهوری اسلامی در اسفند ۱۳۵۷ گفته بود: “ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می خواهیم مرفه باشد. … دلخوش به این مقدار نباشید که فقط مسکن می سازیم، آب و برق را مجانی می  کنیم، اتوبوس را مجانی می کنیم.دلخوش به این مقدار نباشید.معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می دهیم.”  لیکن با گذشت چهار دهه از شکل گیری جمهوری اسلامی نه تنها هیچ یک از این وعده ها عملی نشد بلکه وضعیت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، همچنان در بحرانی عمیق به سر می برد. در چنین شرایطی بسیاری از مردم و متفکران هنوز از خود می پرسند به راستی با کنار رفتن و به فرض فروپاشی جمهوری اسلامی، چه کسی یا چه گروهی باید زمام امور را به دست بگیرد تا اوضاع سامان یابد؟ این درست همان نقطه ای است که به نظر می رسد جامعه ایران هنوز توافقی بر سر آن دست نیافته است. با این وجود ، حتی اگر روزی یک اجماع کلی بر سر این موضوع حاصل شود که چه کسی یا چه گروهی باید حکومت کند، باز هم گرهی از کار فروبسته ما نخواهد گشود و هنوز یک مساله مهم دیگر وجود دارد که باید روشن شود.

    چرا این پرسش، به صورت بنیادین غلط است

    کارل پوپر، فیلسوف سیاسی معاصر برای رد این ایده افلاطون که فیلسوفان باید حاکم شوند، توماس مازاریک ** (به تعبیر او فیلسوف-شاه جمهوری چکسلواکی) را مثال می آورد که یک فیلسوف متبحر بود و در عین حال ، متاثر از نظریه های فلسفی نادرست (به تعبیر پوپر) دست به به اقداماتی زد که تجزیه امپراتوری قدیمی اتریش را به دنبال داشت. رویدادی که برای اروپا و جهان فاجعه بار بود و بی ثباتی حاصل از آن تا حد  زیادی سبب ظهور نازیسم و حتی موجب سقوط خود جمهوری چکسلواکی مازاریک بود. از دید پوپر، پرسش مشهور افلاطون مبنی بر اینکه چه کسی باید حکومت کند، اشتباه است و منشاء تمام باورهای غلط ما از فلسفه سیاسی. از دید او این یک ایده جنون‌آمیز خواهد بود اگر که امیدوار باشیم انتخاب بهترین، شایسته‌ترین و لایق‌ترین حاکمان، الزاماً سعادت برای عموم مردم جامعه به ارمغان خواهد آورد.

    به نظر پوپر، در عمل تنها دو نوع عمده حکومت وجود دارد:

    یک) حکومت هایی که بدون خشونت و خونریزی و از طریق انتخابات از قدرت خلع می‌شوند و سقوط می‌کنند.

    دو) حکومت‌هایی که فقط توسط انقلاب‌های خونین می‌توان آنها را از قدرت خلع کرد و به زیر کشید. پوپر آنها را حکومت‌های استبدادی یا همان دیکتاتوری می‌نامد.

    از دید این فیلسوف سیاسی، این پرسش و نگرش اتوپیایی (آرمانشهری) افلاطونی که “چه کسی باید حکومت کند” چندان مهم نیست. به این پرسش می توان به شکل های گوناگون پاسخ داد. مثلا می توان گفت “بهترين­ها بايد حکومت کنند” يا فرزانگان یا در بهترين حالت ممکن است با رویکردی دموکراتیک بگوییم، اکثريت بايد حکومت کند. اما در فلسفه سیاسی، پرسشی مهم تر از آن وجود دارد که همه ما باید ذهن و اندیشه خود را به آن معطوف کنیم و نه به نظریاتی که در تقابل با شکل گیری یک جامعه باز *** هستند. ما باید با نظریاتی مشغول باشیم که به ما می آموزند چگونه می توان حکومتی را روی کار آورد که براندازی آن با صندوق رای ممکن باشد، نه با  نظریاتی مانند رویکرد فلسفی افلاطون (در توضیح مدینه فاضله) یا نظریه‌های هگل و مارکس که به تعبیر پوپر به تئوری‌های توتالیتر و اصطلاحا به توتاليتاريانيسم  می انجامند. به عبارت دیگر، مهمترین پرسش فلسفه سیاسی نباید این باشد که چه کسی حکومت کند. مهمترین پرسش این نیست که با سقوط یک حاکمیت، چه حکومتی را با آن جایگزین کنیم. این نیست که اینها بروند پس چه کسی بیاید، بلکه باید به فکر ساز و کاری سیاسی و حقوقی بود که هر حکومتی را که قرار است بر سر کار بیاید، صرف نظر از شکل آن بتوان از طریقی مدنی و صرفا با صندوق رای به زیر کشید.

     

    *Republic

    **Tomáš Masaryk

    ***The Open Society

    ****Totalitarianism

     

    لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی