Tag: تاریخ فیزیک جدید

  • ملاحظات تاریخ علمی در باب یک ناسازگاری

    ملاحظات تاریخ علمی در باب یک ناسازگاری

    تلاش برای ارائه یک نظریه کامل در علوم طبیعی، سابقه ای به مراتب طولانی تر از تحولات فیزیک قرن بیستم دارد. بطلمیوس در قرن دوم پس از میلاد در اثر مشهور خود المجسطی در پی یافتن نظریه کاملی بود که حرکات سیارات را توصیف کند و یا حتی کوپرنیک در قرن شانزدهم نیز قصد داشت نظریه ای جهانی ارائه کند که حرکت همه اجرام را به شکلی یکپارچه توضیح دهد. نیوتن در کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعی: پرینکیپیا می نویسد : “در سال ۱۶۶۶ تفکر درباره گرانش را شروع کردم و آن را تا مدار ماه گسترش دادم” . آنچه نیوتن می گوید به عبارتی بیانگر تلاش او برای تلفیق مکانیک سماوی و مکانیک زمینی است. همانگونه که ماکسول در حدود سال های ۱۸۶۰  رابطه بین الکترومغناطیس و نور را توضیح داد و دو نیروی الکتریسیته و مغناطیس را یکپارچه کرد، آلبرت اینشتین نیز بر این باور بود که نظریه نسبیت باید با نظریه الکترومغناطیس ماکسول سازگار باشد. مثال دیگر در تاریخ علم جدید، تلاش فیزیکدانان در اوایل قرن بیستم برای تلفیق نظریه ماکسول، نسبیت و فیزیک کوانتومی تا زمان ریچارد فاینمن است و یا حتی تلاش برای ارائه نظریه کامل کوانتومی از الکترومغناطیس توسط فیزیکدان مشهور، پل دیراک و آنچه که الکترودینامیک کوانتومی خوانده می شود. مساله تلفیق، یکپارچه سازی و ادغام دو نظریه مهم فیزیک قرن بیستم، یعنی دو نظریه کوانتوم و نسبیت نیز از این دایره بیرون نیست. موضوعی که با گذشت بیش از یک قرن همچنان یکی از موضوعات مورد بحث در فلسفه علم به شمار می رود.

     

    تلاش برای سازگاری، ظهور نظریه های جدید

    مشهور است که فیزیکدان مشهور، لرد کلوین در سال ۱۹۰۰ گفته بود: هیچ چیز تازه ای برای کشف در فیزیک باقی نمانده است. در قرن نوزدهم سه نظریه غالب در دنیای فیزیک وجود داشت. کلوین تنها کسی نبود که چنین می اندیشید. در قرن ۱۹ میلادی  واقعا  به نظر می رسید که چیز تازه ای برای کشف و نظریه پردازی در فیزیک باقی نمانده و تفکر رایج این بود که پرونده فیزیک در حال بسته شدن است و بشر به فهم کاملی از طبیعت دست یافته است. در این دوران سه نظریه غالب بر سراسر فیزیک سایه افکنده بود.

    • مکانیک
    • الکترودینامیک
    • ترمودینامیک

    از نظر تاریخی این تلاش برای تلفیق مکانیک و الکترودینامیک بود که به ظهور نظریه نسبیت خاص انجامید. همان نظریه ای که آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ طرح کرد و در کنار نظریه نسبیت عام (که در نوامبر ۱۹۱۵ مطرح و در مارس ۱۹۱۶ ارائه شد) نظریه نسبیت خوانده می شود.  از دیگر سو، از دل تلاش هایی که برای تلفیق الکترودینامیک و ترمودینامیک صورت گرفت فیزیک کوانتومی سر برآورد. کار لودویگ بولتزمان فیزیکدان مشهور نیز در راستای تلفیق مکانیک و ترمودینامیک بود. (به عبارتی تلاش برای توضیح ترمودینامیک با قواعد مکانیک آماری) . بنابراین زمانی که از تلفیق یا سازگاری دو نظریه نسبیت و کوانتوم سخن می گوییم، نباید از یاد ببریم که خود این دو نظریه از دل تلاش برای تلفیق نظریه های دیگر علمی سر برآورده اند.

    کوانتوم گرانشی، راز بزرگ علم

    فیزیکدانان تا کنون چهار نیروی بنیادی را در طبیعت شناسایی کرده اند.

    • گرانش
    • هسته ای ضعیف
    • هسته ای قوی
    • الکترومغناطیس

    اولین نیرو یعنی گرانش همواره به شکل جاذبه عمل می کند و از قضا همین وجه تمایز آن با سایر نیروهاست. نیروی هسته ای ضعیف در اجزای سازنده هسته اتم اثر می کند و نیروی هسته ای قوی نیز (به عنوان قوی ترین نیرو) نیروی نگاه دارنده کوارک هاست. الکترومغناطیس نیز همان نیرویی است که الکترون ها را روی مدار هسته اتم نگاه می دارد. سازگاری دو نظریه نسبیت و کوانتوم به شکل جالبی به گردآوری همه این نیروها در قالب یک نظریه منفرد جهان شمول ارتباط پیدا می کند. تا کنون تلاش های بسیاری برای یکپارچه سازی این چهار نیروی بنیادی طبیعت با یکدیگر انجام شده است لیکن هنوز هیچ نظریه نهایی که بتواند هر چهار نیرو را در قالب یک نظریه فراگیر جمع کند در دست نیست. یکی از مشهورترین نظریه ها  نظریه ای است به نام نظریه الکتروضعیف که سه فیزیکدان به نام های واینبرگ، سلام و گلاشو در حدود سال ۱۹۷۰ مطرح کردند. (این سه تن بعدها برنده جایزه نوبل فیزیک ۱۹۷۹ شدند). به صورت خلاصه نظریه الکتروضعیف نشان می داد که دو نیروی بنیادی هسته ای ضعیف و الکترومغناطیس، تجلی یک نیروی منفرد با انرژی پایین هستند، ریاضیات حاکم بر این دو یکسان است و به عبارت دیگر هر دوی این نیروها با تقارن ریاضی یکسانی مقید می شوند. در دهه ۷۰ میلادی فیزیکدانان به کمک مدل استاندارد در پی یکپارچه سازی نیروهای هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس بودند. در پی چیزی فراتر از نظریه الکتروضعیف. به عبارتی به دنبال این که نیروی هسته ای قوی را نیز زیر بال و پر یک نظریه بزرگتر بیاورند. بر این اساس، هر سه نیروی هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس، در انرژی های بسیار بالا میدان یک نیروی واحدند. این همان نقطه تاریخی است که نظریه وحدت بزرگ مطرح شد.  که البته به عبارت دقیق ترباید آن را نظریه های وحدت بزرگ نامید و نه نظریه وحدت . بزرگ. به عنوان مثال مدل پاتی-سلام یا جورجی-گلاشو

     کار فیزیکدانان روی نظریه وحدت بزرگ برای یکپارچه سازی نیروها، برای دهه ها ادامه پیدا کرد چرا که دانشمندان حدس می زدند در مقیاس های بالای انرژی می توان هر سه نیرو را در قالب یک نظریه جامع تر متحد کرد. برای انجام چنین کاری (به خصوص پس از موفقیت نظریه الکتروضعیف) راهی نبود جز ساخت شتابدهنده های بسیار بسیار عظیم که مقیاس انرژی یک میلیون میلیارد برابر بزرگتر از انرژی پروتون را بررسی کند. ماشین عظیمی به قدر فاصله محور ماه تا زمین. طبیعتا ساخت چنین شتابدهنده ای نه ممکن است و نه در توان تکنولوژیک بشر. لیکن تلاش ها برای آزمون هایی جایگزین (به خصوص در ایالات متحده و ژاپن  از سال ۱۹۸۲ به این سو) ادامه یافت. در این نقطه تاریخی نظریه پردازان فیزیک ذرات، ابرتقارن را طرح کردند.

    به بیان ساده، این دیدگاه که به ازای هر ذره شناخته شده در مدل استاندارد، حداقل یک ذره بنیادی جدید متناظر با آن وجود دارد. برای هر بوزون، فرمیون و برای هر فرمیون، بوزون! بدون اینکه هیچ مدرکی دال بر وجود این ذرات داشته باشیم نظریه ابرریسمان طرح شد که نه تنها از امکان متحد کردن سه نیروی غیرگرانشی شناخته شده، بلکه از یکپارچه کردن هر چهار نیروی شناخته شده طبیعت  در قالب یک نظریه میدان کوانتومی صحبت می کرد. تنها مشکل بر سر راه، نیاز ریاضیاتی به وجود ابعاد اضافی فضایی بود که تا امروز هیچ شاهد و گواهی مبنی بر وجود آنها در دست نداریم.

    ایده عجیب کالوتسا

    ریشه بسیاری از نظریه ها و مدل های جدید فیزیک ذرات در روزگار ما به ایده های یک ریاضیدان آلمانی به نام تئودور کالوتسا باز می گردد. او در سال ۱۹۱۹ (یعنی در حدود چهار سال پس از ارائه نظریه نسبیت عام اینشتین) پیشنهاد داد که چه بسا جهان ما بیش از سه بعد داشته باشد. به بیان دیگر شاید جهانی که در آن زندگی می کنیم، ابعاد بیشتری داشته باشد که به دلایلی تا به حال متوجه آن نشده ایم.

    کالوتسا که به دنبال ارائه نظریه ای یکپارچه بود با خود اندیشید که اگر نظریه اینشتین، جاذبه را بر اساس خم هندسی فضا توضیح می دهد پس چه بسا بتوان نیروی الکترومغناطیس را نیز با همین روش توضیح داد. مشکلی که پیش می آمد این پرسش بود که کدام انحنای فضا؟ آنچه که به گرانش مربوط می شد در نظریه اینشتین با انحنای فضا توضیح داده شده بود بنابراین کالوتسا به این ایده رسید که شاید ابعاد دیگری از فضا وجود داشته باشد . بر اساس ایده کالوتسا توضیح نیروی الکترومغناطیس، مستلزم وجود ابعاد اضافی در فضا بود. او جهان را چهار بعدی فرض کرد و نه سه بعدی. به بیان ساده، کالوتسا نیروی الکترومغناطیس را انحنای این بعد چهارم فرض کرد و معادلات را برای یک فضای چهار بعدی (و نه سه بعدی) نوشت. نتیجه آن شد که به همان معادلاتی رسید که نظریه اینشتین به دست می داد. با این تفاوت که یک معادله اضافه هم ظاهر می شد (به دلیل فرض یک بعد اضافه). نکته جالب توجه اینکه این معادله اضافه، همان معادله الکترومغناطیس بود و همین مساله، این تصور را در ذهن کالوتسا ایجاد کرد که نظریه یکپارچه را یافته است. تقریبا هفت سال بعد (در ۱۹۲۶) یک فیزیکدان سوئدی به نام اسکار کلاین   ایده جالب توجهی طرح کرد. کلاین پیشنهاد کرد که شاید این ابعاد اضافی واقعا وجود داشته باشند اما به قدری ریز و در خود حلقه شده باشند که قادر به مشاهده آنها نیستیم. این ایده پایه اصلی نظریه ای است که به نظریه کالوتسا-کلاین مشهور است و به عنوان تلاشی برای یکپارچه سازی دو نیروی الکترومغناطیس و گرانش شناخته می شود. اگر چه در نظریه ریسمان، دیگر صحبت از یک بعد اضافی (مانند نظریه کالوتسا-کلاین) نیست و به لحاظ ریاضیاتی به ۱۱ بعد نیاز است. ده بعد فضایی و یک بعد زمان. اثبات چنین چیزی عملا بسیار دشوار است، هرچند که می توان امید داشت، پاسخ به این پرسش ها روزی در برخورد دهنده بزرگ هادرونی در سازمان اروپایی پژوهش‌ های هسته ‌ای سرن یافته شود. برایان گرین فیزیکدان در سال ۲۰۰۵ حدس زده بود که ما می توانیم تا پنج سال آینده وجود این ابعاد اضافه را مورد آزمایش قرار دهیم لیکن چنین چیزی تا امروز در میانه سال ۲۰۱۹ هنوز محقق نشده است.

    آیا با توان کنونی این شتابدهنده عظیم، امکان آزمودن اعتبار نظریه ریسمان وجود دارد؟

    شتابدهنده ال اچ سی در سرن در حال حاضر قادر به ایجاد برخوردهایی با سطح انرژی حدود ۱۴ ترا الکترون ولت است.  واقعیت این است که آزمودن نظریه ریسمان در شتابدهنده ال اچ سی فراتر از امکانات و توان تکنولوژیک بشر امروز است. در دهه هشتاد میلادی  که مبانی نظریه ریسمان توسعه پیدا کرد علاقه و اشتیاق زیادی برای سازگاری مکانیک کوانتومی و نسبیت وجود نداشت و بیشتر تلاش ها معطوف به یافتن راهی برای توضیح نیروی هسته ای قوی بود. واقعیت ناامید کننده این است که امروزه برای آزمودن نظریه ریسمان، به شتابدهنده ای با یکصد میلیارد بار انرژی بیشتر از ال اچ سی نیاز است. با این وجود هنوز راه هایی برای آزمودن نظریه ریسمان وجود دارد. وجود ابعاد اضافی را با همین شتابدهنده ال اچ سی موجود نیز می توان آزمود. اما باز هم مشکلی بر سر راه است. وجود ابعاد اضافی، الزاما پیش شرط اعتبار و درستی نظریه ریسمان نیست. ضمن اینکه این ابعاد اضافی تا کنون پیدا نشده اند. همین مساله برای ابرتقارن نیز صادق است. حتی به فرض تایید وجود ابرتقارن، باز هم دلیلی بر صحت نظریه ریسمان به دست نیامده است. به بیان دیگر، ابرتقارن می تواند حتی بدون نظریه ریسمان نیز وجود داشته باشد. اما نکته مهم اینجاست که اگر ابعاد اضافی و ابرتقارن در ال اچ سی کشف شود، گواه و شاهد محکمی به سود نظریه ریسمان خواهد بود. برخورد دهنده هادرونی بزرگ در مرکز تحقیقاتی سرن حتی اگر نظریه ریسمان را ثابت نکند، چه بسا نظریه ای بهتر و کامل تر از نظریه ریسمان عاید دنیای فیزیک کند.

    آیا دو نظریه نسبیت و کوانتوم روزی سازگار خواهند شد؟

    ناسازگاری نسبیت خاص و گرانش بر پایه نظریه نیوتن را می توان با بیان های مختلفی توضیح داد. بر اساس نظریه نیوتن، اگر خورشید ناگهان منفجر شود زمین  در فاصله حدود صد و پنجاه میلیون کیلومتر دورتر از آن، به طور آنی تاثیر می پذیرد و به عبارتی، تغییر جرم خورشید، فورا بر نیروی گرانش روی زمین اثر می گذارد. اما امواج گرانشی که با سرعت نور حرکت می کنند در حدود هشت دقیقه بعد به زمین خواهند رسید.

    امواج گرانشی همان امواجی هستند که برای نخستین بار در سال ۲۰۱۶ در رصدخانه موج گرانشی با تداخل ‌سنج لیزری لایگو آشکار سازی شدند. امواجی که به گفته دانشمندان، ناشی از برخورد دو سیاهچاله و ادغام آنها در ۱.۳ میلیاردسال قبل بوده و آشکارسازی آن نوبل فیزیک سال ۲۰۱۷ را برای کیپ تورن  و همکارانش به همراه داشت. اینکه این آیا دو نظریه نسبیت و کوانتوم روزی سازگار خواهند شد، بسیاری از فیزیکدانان را به تلاش برای تبیین کوانتوم گرانشی ترغیب کرده است. در یک نظرگاه کلی، نظریه نسبیت عام یک نظریه کلاسیک محسوب می شود. درست مثل معادلات الکترومغناطیس ماکسول، شامل کمیت هایی است که پیوسته اند و نه گسسته. به عبارت دیگر رفتاری را توضیح می دهد که قطعی است و نه احتمالی. در حالی که در فیزیک کوانتوم هر چیزی به طور بنیادین شامل بسته های کوانتایی و مجزاست. به بیان دیگر در دنیای کوانتومی، در اصل عدم قطعیت صحبت از یک موضوع احتمالی است. مانع اصلی این است که نظریه نسبیت عام به تنهایی قادر به تبیین چگونگی پیدایش جهان نیست. مشکل بزرگ تر اینجاست که اگر جهان در تکینگی مهبانگ با چگالی بی نهایت آغاز شده، در این تکینگی نه تنها نسبیت عام بلکه تمامی قوانین شناخته شده فیزیک از هم خواهند پاشید. آلن گوت فیزیکدان مشهور می گوید جهان با مهبانگ بسیار داغی آغاز شده و در چنین دنیایی، نیروهای هسته ای ضعیف، هسته ای قوی و الکترومغناطیس، نیروی واحدی بوده اند. در گذار فاز، تقارن بین نیروها شکسته و این نیروها به شکل امروزی متفاوت شده اند. لیکن در نظریه کوانتومی اساسا وجود هیچ نوع تکینگی ضروری نیست. آنچه مساله را پیچیده می کند این است که نظریه الکترومغناطیس در میدان های تابشی بسیار قوی با شکست مواجه می شود. از همین رو الکترودینامیک کوانتومی با نسبیت خاص سازگار است و با نسبیت عام ناسازگار. از اینها گذشته در نظریه کوانتوم گرانشی خود فضا-زمان نیز باید کوانتیده باشد و نه پیوسته و ممتد. از دید بسیاری از فیزیکدانان، نوشتن قوانین ریاضی که قادر باشد همه نیروهای شناخته شده طبیعت را به شکل یک معادله یا نظریه واحد در بیاورد، هدف غایی علم فیزیک است. به بیان دیگر در این صورت شاید به تعبیر پیتر کلز در کتاب درآمدی بر کیهان شناسی دیگر احساس پوشیدن چند لباس روی یکدیگر را نداشته باشیم.

    برخی از فیزیکدانان و فیلسوفان علم بر این باورند که نظریه فیزیکی، صرفا توصیفی از واقعیت و به مثابه نقشه ای برای آن است. به زبان ساده، هر نظریه ممکن است برای برخی تخمین ها و یا پیش بینی ها و همچنین برای درک  نتایج استخراج شده از مشاهدات و آزمایش ها کاربرد داشته باشد. به بیان دیگر می توان چنین گفت که ما اکنون نقشه خاصی را برای توضیح جاذبه و نقشه دیگری را برای توضیح الکترومغناطیس و به همین منوال نقشه دیگری برای برهم کنش هسته ای ضعیف داریم. این مساله شاید مطلوب نباشد اما شاید چندان هم فاجعه بار نباشد. از این رو، نظریه همه چیز را می توان با رویکردی پراگماتیستی، صرفا به عنوان نقشه دید. ما از نظریه ها به همان دلیلی بهره می گیریم که از نقشه استفاده می کنیم. چیزی مانند نقشه مترو لندن که برای پیدا کردن مسیر حرکت قطارها مفید است اما بدیهی است که بسیاری از واقعیت های محیطی را نشان نمی دهد. یک نقشه مترو نه می تواند و نه لزومی دارد که جزییات دقیق مسیر را نشان دهد. هدف از این نقشه ها درک از کلیت مسیر و دستورالعملی برای یافتن مقصد است. نظریه های فیزیکی را نیز می توان با این رویکرد تفسیر کرد.

    یکی از مشکلات فلسفی بر سر راه نظریه همه چیز این است که بپرسیم، آیا نظریه ای که بر پایه مکانیک کوانتومی باشد می تواند از هر لحاظ کامل باشد، در حالی که خود نظریه کوانتومی در ذات خود نظریه ای نامعین است؟ مشکل فلسفی دیگر این است که در منطق ریاضی بر اساس قضیه ناتمامیت گودل هر نظریه ریاضی همواره شامل مواردی است که در درون همان نظریه قابل اثبات نیستند.

    تا امروز هیچ نظریه کامل و فراگیری در دست نداریم  که دربرگیرنده مکانیک کوانتومی و گرانش باشد. با این وجود، استیون هاوکینگ، فیزیکدان و کیهان شناس مشهور بر این باور بود دور نمای یافتن چنین نظریه ای اکنون بسیار بهتر از گذشته به نظر می رسد. چرا که ما اکنون درباره جهان بسیار می دانیم. لیکن باید از اعتماد به نفس بیش از حد نیز پرهیز کرد. در تاریخ فیزیک بسیار پیش آمده که پرونده فیزیک به زودی بسته خواهد شد. در سال ۱۹۲۸ ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن گفته بود: “فیزیکی که ما می شناسیم تا شش ماه دیگر به آخر می رسد!” این سخن ماکس بورن البته چندان قابل سرزنش نیست. در آن زمان کشف جدید معادله دیراک در توضیح رفتار الکترون، فیزیکدانان را بسیار مغرور کرده بود. تصور رایج این بود که رفتار پروتون (که تنها ذره شناخته شده دیگر در آن زمان بود) نیز به زودی تبیین خواهد شد و با این توضیح، پرونده فیزیک بسته می شود. کشف نوترون (پیش بینی رادرفورد) و نیروهای هسته ای، این تصور اشتباه فیزیکدانان آن زمان را زیر و رو کرد. به رغم همه اینها، هاوکینگ گفته بود که ما احتمالا در نزدیک به زمان پایان پژوهش های خود در مورد قوانین نهایی طبیعت هستیم. بزرگترین مشکل این است که هنوز نتوانسته ایم گرانش را با سایر نظریه ها سازگار کنیم. هاوکینگ بر این باور بود که مانع اصلی بر سر راه، این است که نظریه نسبیت عام یک نظریه کلاسیک است و قادر به پذیرش اصل عدم قطعیت مکانیک کوانتومی نیست. در حالیکه سایر نظریه های محدود به طرق مختلف به شکلی ضروری به مکانیک کوانتومی وابسته هستند. از دید هاوکینگ نخستین گام به منظور برداشتن این مانع، متحد کردن نظریه نسبیت عام با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است که در سال ۱۹۲۷ طرح شد.

    هاوکینگ می پرسد: آیا نظریه همه چیز می تواند وجود داشته باشد یا اینکه ما در پی یک سراب هستیم؟ سه امکان می تواند وجود داشته باشد.

    یک) یک نظریه واحد و فراگیر وجود دارد و اگر ما به اندازه کافی هوشمند باشیم آن نظریه را روزی خواهیم یافت.

    دو) نظریه فراگیر و نهایی برای جهان هستی وجود ندارد. نظریه هایی بی پایان یکی پس از دیگری خواهند آمد و هر کدام جهان را با دقت بیشتری تبیین خواهند کرد. (این دیدگاه با تجربیات کنونی ما در تاریخ علم سازگار است)

    سه) برای توصیف جهان هستی هیچ نظریه نهایی وجود ندارد و نظریه ها از حد بیشتری توان توضیح و پیش بینی ندارند و از آن به بعد رخدادهای جهان به شکلی تصادفی و دلبخواه رخ می دهند. (برخی تصور می کنند این حالت جایی برای خدا و دخالت او در امور طبیعت باز می شود)

    از دید هاوکینگ، حالت سوم به کنار گذاشته می شود زیرا که حتی اصل عدم قطعیت نیز، قاعده مشخص و نظریه مندی دارد. درباره امکان دوم هم تعبیر هاوکینگ این بود که گرانش ممکن است برای توالی نظریه ها (الی الابد تا زمان بی نهایت طولانی در آینده) ایجاد محدودیت کند. به بیان ساده همانگونه که ما مدام شتابدهنده هایی با انرژی بالاتر می سازیم، برای مثال روزی قادر خواهیم بود شتابدهنده ای بزرگتر از منظومه شمسی بسازیم، اما در نهایت این مساله جایی از نظر منطقی تمام خواهد شد. جایی که قادر باشیم جهان اولیه و انفجار بزرگ را شبیه سازی کنیم. از دید او اگر انسان نظریه نهایی جهان هستی را کشف کند، فصلی طولانی و شکوهمند در تاریخ تلاش های بشر برای شناخت جهان پایان می یابد. اگر نظریه فراگیر کشف شود، درک و فهم آن همانند نظریه نسبیت با گذشت زمان به تدریج ساده خواهد شد و قواعد اصلی آن دیر یا زود به شکلی گسترده برای بسیاری قابل درک و تحلیل خواهد شد.

     

    لینک این یادداشت در فیس بوک برنامه پرگار

     

  • گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی درباره روش علمی – بخش نخست

    گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی درباره روش علمی – بخش نخست

    برنامه آموزشی علمی مِهبانگ، شماره پنج ، پنجم ماه مارس ۲۰۱۸

    :محورهای این برنامه

     روش علمی چیست
    پیشرفت علم از دیدگاه تکامل زیست شناسی
    آیا علم اشتباه می‌کند؟
    علم با مساله آغاز می‌شود
    روش علمی در کار آکادمیک
    مشاهده در روش علمی
    تبیین علمی چیست

    https://www.youtube.com/watch?v=Tt57eqzcU5k&feature=youtu.be

    لینک این برنامه در یوتیوب

    دانلود این قسمت از برنامه مهبانگ

     

     

  • موسسه ماکس پلانک از آغاز تا امروز

    موسسه ماکس پلانک از آغاز تا امروز

    عرفان کسرایی| وبسایت مجله دانستنیها

    نام ماکس پلانک  یادآور بخش مهمی از دوران تحول تاریخی فیزیک جدید در قرن بیستم است. فیزیکدان بزرگ آلمانی که به عنوان پدر نظریه کوانتومی شناخته می شود.  اما این نام بلندآوازه ؛ نام یک انجمن علمی هم هست و همزمان نام یک بنگاه عظیم تولید علم را نیز به ذهن متبادر می کند.  انجمنی که در ۲۶ فوریه سال ۱۹۴۸  به نام انجمن ماکس پلانک به ریاست اتو هان در شهر گوتینگن آلمان بنیان نهاده شد و نام پدر نظریه کوانتوم ، ماکس پلانک، را بر خود  نهاد.  شخص اتوهان؛ کاشف شکاف هسته ای از سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۰ نخستین رییس انجمن (با عنوان ماکس پلانک) بوده  است. انجمن ماکس پلانک یک بنیاد بزرگ تولید علم است. رتبه بندی مجله تحصیلات عالی تایمز در سال ۲۰۰۶ نشان می دهد انجمن ماکس پلانک در بین مؤسسه‌های تحقیقاتی غیر دانشگاهی در زمینه علوم رتبه اول در دنیا و در زمینه تکنولوژی در جایگاه سوم جهان قرار دارد.

    اما هر خشت و سنگ ساختمان موسسه ماکس پلانک در گوتینگن؛ اگر زبان به سخن می گشود ؛ حرفهای زیادی برای گفتن داشت و  بی تردید یکی از سخت ترین و تلخ ترین دوران های تاریخی اروپا را روایت می کرد. آدمهایی عجیب و نوابغی غیرقابل پیش بینی؛ که اندیشه های بلندی داشتند و نظریه ها و آثارشان دنیای علم را از پایه و اساس زیر و رو کرد. فیزیکدان بزرگ؛ ورنر هایزنبرگ  یکی از این افراد است که بدون پرداختن به او؛ تحلیل تاریخی موسسه ماکس پلانک غیرممکن است. هایزنبرگ یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتومی بود و اصل عدم قطعیت او یکی از مشهورترین اصول فیزیک کوانتومی است. از دیگر سو بررسی تحولات تاریخی فیزیک جدید ؛ بدون در نظر گرفتن دوران حکومت رایش سوم و همچنین سالهای سخت جنگ جهانی دوم ممکن نیست. روی کار آمدن هیتلر و تشکیل حزب نازی؛ دانشمندان آلمان را نیز به دو گروه تقسیم کرد. افرادی مانند اینشتین و یا شرودینگر به هر دلیلی خاک ژرمن ها را ترک کردند و دیگران نظیر هایزنبرگ؛ زومرفلد؛ فون لاوئه  که از نظر مشرب سیاسی؛ لیبرال و محافظه کار بودند در آلمان باقی ماندند. آنها عقیده داشتند که دانشگاه باید تنها در خدمت منافع ملت آلمان باشد و به همین جهت باید پای خود را از مناقشات سیاسی بیرون بکشد. این گروه در سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ هم با جمهوری وایمار همکاری کرده بودند و به قول هایزنبرگ در دوره رایش سوم هم ماندند تا آنچه که نجات دادنی است نجات دهند. آنگونه که دکتر معصومی همدانی در مقدمه کتاب جزء و کل هایزنبرگ می نویسد؛ برخی مانند فون لاوئه  به اعمال حکومت نازی اعتراض کردند و برخی نیز مانند پاسکوال یوردان به قدری در سازش پیش رفتند که رسما به عضویت حزب نازی درآمدند.  با این وجود همه این افراد تقریبا در یک محور با یکدیگر هم عقیده بودند و آن هم این بود که پای مناقشات سیاسی نباید به حوزه‌ی علم کشیده شود.

    هایزنبرگ همزمان یا کمی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم؛ در تابستان ۱۹۳۹ در دانشگاه میشیگان آمریکا تدریس می کرد و فرصت را غنیمت می شمارد به دیدار انریکو فرمی فیزیکدان ایتالیایی می رود که با هم از کلاس درس ماکس بورن در دانشگاه گوتینگن آشنایی قبلی داشتند. در این گفتگو؛ فرمی هایزنبرگ را تشویق می کند که با توجه به شرایط بد سیاسی آلمان و احتمال وقوع قریب الوقوع جنگ؛ به آلمان باز نگردد و در آمریکا بماند. فرمی به کشف اتو هان در شکافت هسته ای اشاره می کند و می گوید؛ این کشف می تواند یک واکنش زنجیره ای راه بیاندازد و واقعا محتمل است که بمب اتمی ساخته شود. هایزنبرگ اما خوشبینانه به قضیه نگاه می کند و می گوید من فکر می کنم مدتها پیش از آنکه اولین بمب اتمی ساخته شود جنگ تمام شده است. با این وجود هایزنبرگ ؛ پیشنهاد فرمی مبنی بر عدم بازگشت به آلمان را جدی نمی گیرد و تنها به گفتن این اکتفا می کند که امیدوار است یک بار دیگر بتوانیم یکدیگر را ملاقات کنیم. هایزنبرگ در آگوست سال ۱۹۳۹ با کشتی به آلمان باز می گردد و به قول خودش خالی بودن کشتی از مسافر؛ به درستی استدلال فرمی گواهی می داد! هایزنبرگ می گوید: اوایل ماه سپتامبر یک روز صبح زود داشتم به اداره پست می رفتم که خبر شروع جنگ را شنیدم. صاحب هتل به من گفت جنگ با لهستان شروع شده است؛ نگران نباشید آقای پرفسور؛ ظرف  ۳ هفته کار تمام می شود!

    هایزنبرگ در تمام گفتگوهایش با سایر فیزیکدانان معتقد بوده که ساخت بمب اتمی با اورانیوم طبیعی ممکن نیست؛ واکنش زنجیره ای را فقط می توان در اورانیوم ۲۳۵ خالص یا دست کم اورانیوم ۲۳۵ بسیار غنی شده آغاز کرد. او بر این باور بود ه دستیابی به چنین چیزی اگر حتی امکان هم داشته باشد مستلزم تلاش فنی بسیار بسیار عظیمی است و نه آلمانی ها می توانند از پس آن بر آیند نه آمریکاییها و انگلیسی ها.

    باری! دوران تلخ و ویرانی جنگ جهانی دوم سپری می شد و در اواخر سال ۱۹۴۱؛ باشگاه اورانیوم آلمان کم کم موانع و مشکلات سر راه بهره برداری از انرژی اتمی را می شناخت و در این سال فیزیکدانان آلمان می دانستند که با استفاده از اورانیوم طبیعی و آب سنگین می توان یک رآکتور هسته ای ساخت  . به گفتهء هایزنبرگ؛ فیزیکدانان  تصور می کردند که مشکلات فنی بر سر راه ساخت بمب اتمی آنقدر زیاد است که در شرایط جنگی آلمان عملا این مساله منتفی و غیر ممکن است.  از این رو می توانستند گزارش صادقانه ای به مقامات اعلام کنند و مطمئن باشند که بمب اتمی در آلمان ساخته نخواهد شد. هایزنبرگ در اتاق کارش؛ در انیستیتوی فیزیک کایزر ویلهلم در بحث های طولانی که با همکاران و دوستانش داشته دچار اشتباه محاسباتی می شود و به کارال فریدریش می گوید: من فکر می کنم فیزیکدانان آمریکایی هم علاقه زیادی به ساختن بمب اتمی نداشته باشند. اوضاع جنگ به تدریج بدتر و بدتر می شد. شب اول ماه مارس ۱۹۴۳هایزنبرگ در جلسه آکادمی هوانوردی وزارت هوانوردی آلمان نازی در میدان پستدام شرکت کرد و حملات هوایی همان شب آغاز شدند. چند بمب به ساختمان وزارتخانه اصابت کرد و دیوارها و سقف ها فرو ریخت. اتو هان هم در این جلسه حضور داشت و بعد از پایان حملات همگی از پناهگاه خارج شدند.  تا جایی که چشم کار می کرد آتش و خاکستر بود و دود از تمام شهر بلند می شد. یک ساعت و نیم پیاده روی به هایزنبرگ و  همکاران این امکان را داد که راجع به آینده علم و فناوری کشور پس از پایان احتمالی جنگ گفتگو کنند. آدولف بوتنانت که یک بیولوژیست و شیمی دان انیستیتو کایزر ویلهلم بود از هایزنبرگ می پرسد: به نظر شما در آلمان بعد از جنگ؛ چه شرایط و امکاناتی برای کار علمی خواهیم داشت؟ تا آن زمان بهترین انیستیتو های ما لابد نابود شده اند و بسیاری از دانشمندان جوان مان نیز جان خود را از دست داده اند؛ ملت هم لاجرم آنقدر فقیر شده که که  حتما هیچ اولویتی برای کار علمی نمی تواند قائل باشد. اما پژوهش علمی ؛ ضرورت تجدید حیات اقتصادی است و بدون آن آلمان نمی تواند در جامعه اروپایی امیدی به بقا داشته باشد. این گفتگوی طولانی به آنجا می رسد که بوتنانت به هایزنبرگ می گوید انجمن کایزر ویلهلم شاید مبنای مناسبی برای احیای پژوهش علمی در آلمان پس از جنگ باشد. در  خلال این بحث ها هایزنبرگ به منزل می رسد که البته ویرانه ای بیش نبود هنوز در آتش می سوخت.

    هایزنبرگ در سال 1947
    هایزنبرگ در سال 1947

    کمی پس از آن هایزنبرگ ؛ اقدام به انتقال خانواده اش از لایپزیگ به اورفلد می کند و همه چیز بدتر از قبل پیش رفته تا اینکه در آوریل سال ۱۹۴۵ حلقه محاصره تنگ تر می شد و یک روز در اواسط ماه آوریل ؛ در ساعت ۳ بامداد هایزنبرگ مسیر طولانی پیاده ای را پیش می گیرد. سفری که ۳ روز به طول انجامید و به گفته خودش یک هفته تمام پس از رسیدن به اورفلد ؛ مشغول ساخت سنگر بود ذخیره غذا. تا اینکه سرانجام در روز ۴ ماه می ؛ سرهنگ  پاش آمریکایی در راس یک گروه سرباز آمریکایی؛ هایزنبرگ را به اسارت می گیرد. قوای فاتح جنگ ؛ هایزنبرگ را به فارم هال تقریبا در ۴۰ کیلومتری کمبریج انتقال می دهند و فیزیکدانان آمریکایی شروع به بازجویی از دانشمندان آلمانی می کنند. در همین دوره اسارت در روز ۶ آگوست بود که خبر بمباران اتمی هیروشیما منتشر شد؛ چیزی که حتی در تصور هایزنبرگ و همکارانش نیز نمی گنجید. در ژانویه ۱۹۴۶ ؛ دانشمندان آلمانی آزاد می شوند و به آلمان باز می گردند. در این دوره پر از آشوب و یاس و وحشت اروپای جنگ زده و آلمان ویران شده؛ دانشمندان آلمانی انگیزه بازسازی دارند. چیزی که از سال ۱۹۳۳ حتی قبل از شروع جنگ درباره اش فکر کرده بودند.  آنها به گفته هایزنبرگ نمی توانستند انجمن کایزر ویلهلم را به همان صورت سابق و در همان محل قبلی بر پا کنند. آینده سیاسی برلین مشخص نبود و نیروهای متفقین اجازه نمی دادند نام قیصر جایی تداعی شود. انگلیسی ها به زعم خودشان لطف کردند ساختمانهای انیستیتو پیشین تحقیقات هوانوردی گوتینگن آلمان را در اختیار فیزیکدانان آلمانی بگذارد. حالا هایزنبرگ به شهری کوچ می کرد که ماکس پلانک ۹۰ ساله نیز در آن اقامت گزیده بود. اتو هان بعد از مرگ ماکس پلانک؛ کار سرپرستی بازسازی موسسه ای که دیگر نام او به انجمن ماکس پلانک تغییر یافته بود بر عهده گرفته بود و بعدها اولین رییس این انیستیتو شد. انجمن بزرگ تولید علمی که دفتر تاریخ آن لبریز است از رنج ها و امیدها  تلاش ها و یاس ها و شکست ها.

    موسسه ماکس پلانک امروزه یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیاست. موسسه بزرگی با دهها موسسه تابعه در آلمان و ایتالیا؛ لوکزامبورگ و هلند و آمریکا که اساسا در سه بخش عمده فعالیت می کند. زیست شناسی و پزشکی با ۲۷ سازمان پژوهشی و ۷ موسسه زیرمجموعه؛ یکی از مهمترین فعالیت های این بخش از ماکس پلانک در زمینه نوروبیولوژی است. بخش فیزیک؛ شیمی و فنی با ۳۲ موسسه زیر مجموعه و دست آخر پژوهش های علوم انسانی با ۱۹  موسسه فعال. این موسسه عظیم تولید علم در سال ۲۰۰۶ از سوی مجله تحصیلات عالی تایمز به عنوان برترین موسسه پژوهشی غیردانشگاهی دنیا انتخاب شد.   شاید هیچ موسسه ای در سراسر دنیا از حیث تعداد برندگان جایزه نوبل نتواند با موسسسه ماکس پلانک رقابت کند. این موسسه  از سال ۱۹۴۸ تا کنون ۱۸ برنده نوبل داشته است.

    والتر بوتهه Walter Bothe در سال ۱۹۵۴ جایزه نوبل فیزیک؛

    کارل تسیگلر Karl Ziegler؛ شیمی ۱۹۶۳

    فوودور لینن  Feodor Lynen پزشکی ۱۹۶۴

    مانفرد آیگن Manfred Eigen شیمی۱۹۶۷

    کنراد لورنتس Konrad Lorenz پزشکی ۱۹۷۳

    گئورگس کوهلر , Georges Köhler پزشکی ۱۹۸۴

    کلاوس فون کلیتسینگ Klaus von Klitzing فیزیک ۱۹۸۵

    ارنست روسکا Ernst Ruska فیزیک ۱۹۸۶

    یوهان دایزنهوفر Johann Deisenhofer شیمی۱۹۸۸

    هارتموت میشل Hartmut Michel شیمی ۱۹۸۸

    روبرت هوبر Robert Huber  شیمی ۱۹۸۸

    اروین نهر Erwin Neher ؛ پزشکی ۱۹۹۱

    برت زاکمان Bert Sakmann پزشکی ۱۹۹۱

    کریستیان نوسلاین فولهارد  Christiane Nüsslein-Volhard پزشکی ۱۹۹۵

    پاول کروتسن Paul Crutzen در سال شیمی۱۹۹۵

    تئودور هنش  Theodor Hänsch فیزیک ۲۰۰۵

    گرهارد ارتل Gerhard Ertl ۲۰۰۷ شیمی

    اشتفان هل Stefan Hell شیمی ۲۰۱۴

    از نظر تاریخی موسسه ماکس پلانک را در ادامه همان موسسه قیصر ویلهلمز  به شمار می آورند و به همین سبب حد فاصل سالهای ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۵؛ یک کارگروه ویژه برای ثبت اسناد تاریخی موسسه در دوران رایش سوم؛ تشکیل شد. نتیجه این پژوهش های تاریخی به تدریج از سال  ۱۹۹۹ در ۱۸ جلد با عنوان ٬تاریخچه‌ی انجمن قیصر ویلهلم در دوران ناسیونال سوسیالیست ها (نازی ها)٬ منتشر شد.

    در موسسه ماکس پلانک پژوهش های فوق العاده و گاه عجیبی انجام می شود. گاهی نیز این پژوهش ها اعتراضاتی را بر می انگیزد که در ادامه به یک نمونه از آن خواهیم پرداخت. مثلا یک انیستیتو در ماکس پلانک ؛ روی اثر زندگی شهری و آلودگی های صوتی صنعت و خودرو بر تغییر تن آواز پرندگان یا بر روش های ارتباطی حیوانات با هم پژوهش می کند. پژوهشی که بر روی کار آزمایشگاهی و مدلسازی های ریاضی بنا شده است.

    از جمله پژوهش های جنجالی این موسسه در سالهای اخیر می توان به ماجرای نقض حقوق حیوانات در جریان تست ادراک در آزمایشگاه موسسه ماکس پلانک در توبینگن آلمان اشاره کرد که طی آن فیلم محرمانه این آزمایشگاه به بیرون درز کرد. پژوهشی که در آن تحقیق روی مغز میمون زنده با برداشتن استخوان جمجمه ؛ منظره غیراخلاقی و سیاهی از پژوهش علمی را به نمایش می گذاشت. اگرچه موسسه ماکس پلانک با صدور بیانیه ای تلاش نمود که نشان دهد؛ پژوهش های انجام شده در بخش نورولوژی را بر اساس مراعات پروتکل های حفظ حقوق حیوانات انجام می دهد؛ اما این بیانیه ها چیزی از شدت اعتراضات حامیان حقوق حیوانات کم نکرد.

    باری! موسسه ماکس پلانک ؛ تاریخ پر فراز و نشیبی دارد. شاید هایزنبرگ؛ در آن شب دهشتناک اول ماه مارس ۱۹۴۳ پس از آن بمباران های هوایی؛ در حالی که از میان خرابه ها و دود و آتش میدان پستدام بیرون می آمد و در آن پیاده روی یک ساعت و نیمه با آدولف بوتنانت در میان ویرانه ها  حرف می زد ؛ هرگز تصورش را هم نمی کرد که روزی موسسه ماکس پلانک؛ یکی از بزرگترین موسسات تولید علم دنیا شود.