Tag: انقلاب

  • حذف انتگرال و اضافه کردن توطئه‌های آمریکا

    حذف انتگرال و اضافه کردن توطئه‌های آمریکا

    محتوای آموزشی دروس مدارس در سراسر جهان، همراه با اقتضائات زمانه و پیشرفت های علم و فناوری تغییر می کنند. این موضوع هیچ جای تعجب ندارد. مساله بر سر این است که درک دانشمندان از دنیای ذرات بنیادی تشکیل دهنده اتم، از ویروس ها، ژنتیک، دیرینه شناسی و زمین شناسی در دهه های گذشته با سرعت بسیاری تغییر کرده است. سرعت پیشرفت علوم در دهه های گذشته به قدری زیاد بوده که تغییر محتوای آموزشی را در سراسر جهان اجتناب ناپذیر کرده است. این تغییرات البته طبیعتا زیر نظر متخصصان آموزشی صورت می پذیرند و اصولا تغییر محتوای آموزشی مدارس نباید ارتباطی با ایدئولوژی و مذهب هیات های تدوین کتب درسی داشته باشد. در ایران اما چنین اصولی از میان رفته است و مبنایی برای سیستم آموزش ابتدایی و آموزش عالی و تدوین کتب درسی وجود ندارد. اینکه بودجه تعیین شده برای مرکز خدمات حوزه علمیه حدود دو برابر بیشتر از بودجه تعیین شده برای دانشگاه تهران است خود گویای این وضع است که برای حکومت، چیزی جز ترویج ایدئولوژی اهمیتی ندارد. تفاهم نامه بین وزارت آموزش و پرورش و حوزه علمیه ۵۰۰۰ حوزوی معمم را به صورت تمام وقت وارد سیستم آموزشی کشور کرده و بودجه آموزشی کشور را با اعزام ۱۹ هزار مبلغ مذهبی به مدارس هدر داده است. در چنین شرایطی، دخالت روحانیت از کتاب های ادبیات و تاریخ و زبان و دینی به حیطه ریاضیات نیز کشیده شده و بر اساس اعلام حجت الاسلام علی ذوعلم، رئیس سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی حکومت جمهوری اسلامی، اینک مبحث انتگرال از کتاب های ریاضی حذف شده است. ناامیدکننده ترین و نگران کننده ترین بخش از این خبر، اظهار نظر یک فرد معمم درباره یک موضوع علمی است و اینکه حجت الاسلام ذوعلم اعلام داشته دانش‌آموزان باید انتگرال را در دانشگاه یاد بگیرند. چنین اظهارنظر فاجعه باری نشان از ناآگاهی مطلق و عدم درک روحانیون از ریاضیات و اهمیت دروس حساب دیفرانسیل و انتگرال است. برای دانشجویان رشته های علوم پایه و مهندسی، ناآشنایی با مبحث انتگرال چالشی بزرگ خواهد بود و یادگیری بخش بزرگی از مسائل پایه و مهندسی را با دشواری بسیار روبرو خواهد کرد. آموختن حسابان و ریاضیات گسسته برای دانش آموزان همانقدر حیاتی و مهم است که جدول ضرب برای دانش آموزان ابتدایی. حساب دیفرانسیل و انتگرال، موضوع بحث های حوزوی احکام فقهی مبطلات و مکروهات و جعاله و مُزارعه و مُساقات و مُغارسه نیست که بدون فراگیری آنها اتفاق خاصی نیفتد. کتاب های درسی حسابان، کتابهایی چون تحریرالوسیله و “کنز الفوائد فی حل مشکلات القواعد” حوزه نیستند که بود و نبود آنها تاثیری در آموزش و زندگی روزمره نداشته باشد. حذف انتگرال از محتوای درسی ریاضی با این توضیح که دانش آموزان “برای زندگی تربیت شوند و توانمندی علمی و اخلاقی” داشته باشند سخنی بیهوده و خطرناک است. رئیس سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی حکومت جمهوری اسلامی اظهار داشته که “بچه ها باید در دانشگاه انتگرال بخوانند نه در مدرسه” و دانش‌آموزان باید در مدرسه، مفاهیمی را بیاموزند که آنها را “برای زندگی” آماده کند. مساله فقط بر سر حذف یک سرفصل آموزشی مهم نیست. کلیت سیستم آموزشی ایران بیش از هر زمان در معرض خطر قرار گرفته است. سوالات امتحانات ریاضی محتوای ایدئولوژیک به خود گرفته اند و موضوع  سوالات ریاضی در برخی مدارس، مسائل ایدئولوژیک است و تکرار پروپاگاندای حکومتی. اینکه دانش آموزان در مسائل ریاضی با محاسبه تعداد قربانیان رمی جمرات حادثه منا روبرو شوند یا تعداد موشک های پرتاب شده سپاه پاسداران پس از کشته شدن قاسم سلیمانی را محاسبه کنند، یک مغزشویی سیستماتیک و خطرناک است. ریاضیات تنها زمینه دخالت روحانیت در سیستم آموزشی نیست. پیشتر وزیر سابق آموزش و پرورش حکومت ایران در سفر خود به مسکو پیشنهاد کرده بود که زبان روسی در مدارس ایران تدریس شود. حجت الاسلام ذوعلم نیز با تاکید بر شکسته شدن انحصار زبان انگلیسی، از پیشنهاد تدریس زبان چینی در مدارس ایران صحبت کرده بود و گویا قرار است درس توطئه های آمریکا نیز در برنامه درسی مدارس گنجانده شود. دخالت روحانیت اینک تنها در سینما و تئاتر، موسیقی و فرهنگ، اقتصاد و بانکداری، محیط زیست و صنعت نفت نیست. آنها به حوزه ریاضیات نیز وارد شده اند.

    انتگرال چیست و از کجا آمده است؟

    از سال ها پیش شوخی رایجی در شبکه های اجتماعی وجود داشت که فراگیری انتگرال بیهوده بوده و در هیچ کجای زندگی روزمره به انتگرال گیری نیاز پیدا نخواهیم کرد. این حرف در ظاهر درست است. ما برای خرید روزمره و محاسبه قبض برق و تلفن نیازی به انتگرال نداریم. اما اینکه ما نیاز نداریم به معنای آن نیست که مهندس طراح خودرو یا ساختمان یا طراح تهویه مطبوع و سد نیز به آن نیازی نخواهد داشت. انتگرال گیری میراث قرن ها آزمون و خطا و تفکر بشر برای حل مسائل است و مبنای بخش بزرگی از مهارت انسان در محاسبه را تشکیل می دهد. جالب است بدانیم مفاهیم حساب انتگرال از نظر تاریخی قبل از مفاهیم حساب دیفرانسیل به وجود آمده اند. کاملا بر خلاف آنچه که در ترتیب معمول در ارائه دروس ریاضیات، ابتدا دیفرانسیل و مشتق گیری و سپس انتگرال گیری آموزش داده می شود. نظریه انتگرال در تاریخ علم، قدمتی به مراتب طولانی تر از عصر جدید دارد و اگر دقیق باشیم نخ اصلی آن تا دوران ارشمیدس هم کشیده می شود. در حدود سال ۱۴۵۰ آثار ارشمیدس و نسخه ترجمه ای که در قرن نهم از آن وجود داشت در قسطنطنیه پیدا شد و به اروپای غربی رسید. یوهان کپلر را شاید بتوان از نخستین اروپای هایی قرون اخیر دانست که ایده بی نهایت کوچک ها در خصوص انتگرال گیری به کار برد تا مساحت های طرح شده در قانون دوم حرکت سیارات و همچنین حجم و گنجایش بشکه های شراب را دررساله خود محاسبه کند. نام انتگرال اما باز می گردد به یاکوب برنولی. این عنوان نحستین بار در ۱۶۹۰ در معنی و مفهوم امروزی حساب دیفرانسیل و انتگرال دیده می شود.  گوتفرید ویلهلم لایبنیتس، حساب انتگرال خود را حساب مجموعات*  نامیده بود و در حدود شش سال بعد از آن، او و یوهان برنولی توافق کردند که آن را حساب انتگرال**  نامگذاری کنند. اینکه حسابان میراث لایبنیتس است یا نیوتن یک بحث طولانی در تاریخ علم است. لایبنیتس رقیب نیوتن در ابداع حساب دیفرانسیل و انتگرال به شمار می رفت. عموما تصور بر این است که هر کدام از این دو نفر، حساب دیفرانسیل و انتگرال را مستقل از دیگری ابداع کرده اما با وجود آنکه نیوتن، زودتر به چنین کشفی نائل آمده، لایبنیتس نتایج کار خود را زودتر از نیوتن منتشر کرده است. از نظر زمانی این اتفاق چیزی بین سالهای ۱۶۷۳ تا ۱۶۷۶ رخ داده است. نکته بعدی اینکه علامت امروزی انتگرال که به شکل حرف کشیده  (برگرفته از اولین حرف کلمه لاتین اس به معنای سوما *** مجموع) برای نخستین بار در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۶۷۵ نمایش داده شده و لایبنیتس آن را به منظور نشان دادن مجموع تقسیم ناپذیری کاوالیری استفاده کرده بود. نکته دیگر اینکه آیزک برو (یکی از نخستین کسانی که استعداد فوق العاده نیوتن را کشف کرده و او را تایید کرده بود) احتمالا نخستین کسی است که معکوس بودن دو عمل مشتق گیری و انتگرال گیری را تشخیص داده بود و این کشف بسیار مهم که قضیه اساسی حساب دیفرانسیل و انتگرال است ظاهرا در کتاب دروس آیزک برو مطرح و اثبات شده بود. این چند سطر، صرفا تاریخچه ای مختصر از ابداع ابزار باشکوهی به نام انتگرال بود. همین کافیست که نشان دهد مفهوم انتگرال یک میراث ارزشمند دانش بشری است. مشکل اینجاست که سرنوشت سیستم آموزشی کشور به دست کسانی افتاده که کمترین دانشی در باره چنین مفاهیمی نداشته و احتمالا در تمام زندگی شان حتی یک بار هم با یک مساله ریاضی انتگرال برخورد نکرده اند و با این وجود درباره چنین مسائلی اظهار نظر می کنند و تصمیم گیری آنها محتوای درسی میلیون ها دانش آموز ایرانی را تحت تاثیر خود قرار می دهد. بزرگترین تهدید و خطر در برابر سیستم آموزشی ایران این است که حجت الاسلام ذوعلم می گوید از حیث ‘کارشناسی’ از حذف انتگرال دفاع و حمایت کردم.

    آیا یادگیری انتگرال واقعا مهم است؟  

    بله. این پرسش نیاز به بحث و واکاوی بیشتری ندارد و پاسخ صریح به آن فقط یک کلمه است: بله. دروس حساب دیفرانسیل و انتگرال، پیش شرط فراگیری مباحث بعدی در علوم پایه و مهندسی است. بدون دانستن مبحث حد نمی توان پیوستگی را آموخت و بدون پیوستگی نمی توان مشتق پذیری را یاد گرفت و بدون مشتق نیز نمی توان انتگرال گیری را آموخت. انتگرال گیری روشی است برای یادگیری طیف بزرگی از مسائل دانشگاهی در استاتیک و هیدرواستاتیک و دینامیک و مقاومت مصالح و مسائل فیزیک و مهندسی برق و عمران. اساسا به همین جهت است که مباحث انتگرال در سرفصل درس ریاضی دبیرستانی کشورهای دنیا گنجانده شده است. این استدلال که دانش آموزان به یادگیری انتگرال نیازی ندارند چون بعدها در دانشگاه با آن آشنا خواهند شد بی نهایت خام و بی پایه است. هدف از حذف انتگرال بر اساس قرائن چیزی جز اینهاست. به گفته حجت الاسلام و المسلمین ذوعلم که همزمان رئیس ستاد پیگیری گام دوم انقلاب اسلامی نیز نامیده شده از زمان تصویب برنامه درسی ملی از ۱۱ حوزه یادگیری، چهارحوزه یادگیری جدید افزوده شده که سبک زندگی از این جمله است. به عبارت دیگر مبحث انتگرال حذف شده تا جا برای محتوای آموزشی ایدئولوژیک حکومت و به تعبیر مقامات حکومتی، گام دوم انقلاب اسلامی باز شود.

    *Calculus summatorius

    **Calculus integralis

    ***Summa

    لینک این یادداشت در وبسایت رادیو فردا

  • رسانه‌های غربی چگونه به گفتمان ۵۷ یاری رساندند؟

    رسانه‌های غربی چگونه به گفتمان ۵۷ یاری رساندند؟

    عرفان کسرایی| رادیو فردا چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷

     

    روح‌الله خمینی در زمان اقامت خود در پاریس، کانون توجه رسانه‌های غربی بود. از کانال یک تلویزیون فرانسه گرفته تا روزنامه‏ گاردین‏، از تلویزیون سی.بی.اس امریکا‏ گرفته تا کانال دو تلویزیون آلمان مدام خبرهای مرتبط با او را کار می‌کردند و به انعکاس صحبت‌های او می‌پرداختند.

    اگرچه روح‌الله خمینی زبان خارجی نمی‌دانست لیکن با کمک اطرافیانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی‌صدر و صادق قطب‌زاده و عده‌ای دیگر از همراهان، گفته‌های خود را به رسانه‌های غربی منتقل می‌کرد. مترجمانی که در نقش واسطه بین روح‌الله خمینی و رسانه‌های غربی عمل می‌کردند اساساً مترجم نبودند. بلکه انقلابیونی بودند که از سال‌ها پیش در اروپا و آمریکای شمالی تحصیل و زندگی می‌کردند و به همین دلیل به زبان‌هایی چون انگلیسی و فرانسوی مسلط بودند.

    مروری بر صحبت‌های روح‌الله خمینی در ماه‌های منتهی به انقلاب ۵۷ نشان می‌دهد که او توجه ویژه‌ای به تبلیغات در محافل رسانه‌ای اروپایی و آمریکایی داشته است. خمینی در آبان ۵۷ در نوفل لوشاتو می‌گوید: ‏«همه ما مکلف هستیم؛ همه‌مان، همه ما تکلیف داریم در اینجا که هریک‏‎ ‎‏از شمایی که می‌تواند، مطلب مسائل ایران را برساند به روزنامه‌های‏‎ ‎‏اینجا، به مجلات اینجا، به رفقای مدرسه‌ای‌شان، به دانشگاه‌های اینجا.‏‎ ‎‏برسانید مطالب ایران را، بگویید به مردم.»

    از همین رو تمام تلاش تیم رسانه‌ای روح‌الله خمینی در فرانسه، مصاحبه با رسانه‌های غربی بود و آنگونه که نوشابه امیری، خبرنگار ایرانی می‌گوید، مصاحبه او با خمینی، اولین و آخرین مصاحبه‌ای بود که با روزنامه‌نگاران ایرانی انجام می‌شد و پس از آن دیگر مصاحبه‌‌ها با روزنامه‌نگاران غربی بود و آقایان یزدی، قطب‌زاده و بنی‌صدر، ترجمه‌های مناسب خودشان را به رسانه‌های غربی می‌گفتند.

    نه تنها امیری بلکه بسیاری از تحلیلگران دیگر بر این باورند که در این دوران افرادی نظیر ابراهیم یزدی، ترجمه‌ها و کلمات روح‌الله خمینی را به نحوی تغییر می‌دادند تا مقبول طبع رسانه‌های خارجی واقع شود. مشهورترین مثال این ترجمه‌های دستکاری شده، زمانی است که خبرنگار داخل هواپیمای پاریس به تهران از احساس خمینی در روز بازگشت به ایران می‌پرسد و خمینی پاسخ می‌دهد «هیچ». صادق قطب‌زاده به جای معادل انگلیسی Nothing از تعبیر no comment استفاده می‌کند که مفهومی کاملاً متفاوت دارد. اگرچه شخص خمینی هم ظاهراً از طبع و پسند رسانه‌های غربی چندان بی‌اطلاع نبوده و از قضا می‌دانسته که در صحبت با هر رسانه چه سنخ جوابی بدهد تا تأثیر بیشتری بر مخاطب داشته باشد.

    زلمی خلیل‌زاد، سفیر پیشین آمریکا در افغانستان، عراق و سازمان ملل، جایی درباره دیدار خود با روح‌الله خمینی در پاریس می‌نویسد: خمینی که نمی‌دانست من فارسی بلدم، به دستیارش گفت: «به پروفسور آمریکایی بگویید ما در پی دموکراسی و حقوق زنان هستیم، آمریکایی‌ها دوست دارند این چیزها را بشنوند.»

    رسانه‌های غربی و نبرد با امپریالیسم

    مرور رسانه‌های مکتوب اروپایی به خصوص از سال‌های نخست دهه ۱۹۶۰ میلادی به بعد، نشان می‌دهد که در این سال‌ها به تدریج یک چرخش بزرگ در رویکرد این رسانه‌ها نسبت به مسائل ایران ایجاد شده است. این تغییر رویکرد که به باور برخی، محصول فعالیت تبلیغی دانشجویان مقیم آلمان غربی بود، آهسته آهسته به جو غالب مجلات و روزنامه‌های اروپایی تبدیل شد.

    از اوایل دهه شصت میلادی در اغلب مقالات و گزارش‌ها، محمدرضا شاه پهلوی به عنوان هیولای خونخوار و دیوی مطرح می‌شود که در ایران مشغول قصابی نیروهای مترقی و روشنفکران است. در همین سال‌ها غالب اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، به تبلیغات شبانه‌روزی علیه شاه در بین افکار عمومی آلمان غربی و همچنین آمریکای شمالی دامن می‌زدند و تقریباً بخش بزرگی از حدود شش هزار دانشجوی ایرانی مقیم آلمان، به پخش و گسترش این رویکرد یاری می رساندند.

    اگر چه سال ها پیش از آن، رویارویی هایی بین محمدرضاشاه و رسانه‌های غربی پیش آمده بود اما این صف‌آرایی‌ها اغلب چندان جنبه سیاسی نداشت. برای مثال در دهه پنجاه میلادی، طلاق محمدرضا شاه و ثریا، موضوع گزارشی در مجله آلمانی Stern شده بود که در زمان خود سر و صدای بسیاری به پا کرد. اما سفر شاه به برلین در سال ۱۹۶۷، نقطه اوج ایجاد موج در رسانه‌های آلمان غربی بود. جنبش دانشجویی آلمان که تحت تأثیر اندیشه‌های چپ‌گرایانه و ضد امپریالیستی قرار داشت تمام حواس خود را به مسئله جنگ ویتنام معطوف کرده بود، لیکن اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، با معرفی شاه به عنوان نماد امپریالیسم، رسانه‌های غربی را با خود متحد و همسو کردند و در تظاهراتی که علیه شاه ترتیب داده بودند پلاکاردهایی حمل می‌کردند که روی آن نوشته شده بود ایران اردوگاه مرگ است.

    با نزدیک شدن به سال‌های پایانی دهه هفتاد میلادی، جریان چپ ضد امپریالیستی بیش از هر زمانی پا گرفتند و به جریان غالب رسانه‌ای در غرب تبدیل شدند. با وقوع انقلاب بهمن پنجاه و هفت، بسیاری از روزنامه‌نگاران غربی در تب و تاب تهیه گزارش و تحلیل وقایع ایران بودند. خروجی گزارش اغلب این رسانه‌ها مشابهت فراوانی با یکدیگر داشت و به ندرت پیش می‌آمد که روزنامه‌نگاری، خلاف جریان غالب گزارشی تهیه کند.

    یکی از این گزارش‌ها گزارش آلیس شوارتسر روزنامه‌نگار آلمانی است که در اول ماه مه ۱۹۷۹ منتشر شد. مقاله او با عنوان «ایران، معما (زیر چادر)» با گذشت چهار دهه نشان می‌دهد که در آن دوران چه فضایی در رسانه‌های غربی علیه شاه شکل گرفته بود و چگونه روزنامه‌نگاران غربی با روح‌الله خمینی و انقلاب ۵۷ همدلی داشتند. شوارتسر چهل سال پس از انتشار مقاله‌اش می‌نویسد: آن زمان من به خصوص از سوی چپ‌ها به عنوان دوست دختر شاه، سلطنت‌طلب، نژادپرست و اسلام‌ستیز به حساب می‌آمدم.

    قیاس‌ناپذیری، ترجمه‌ناپذیری

    صرف نظر از تمایلات سیاسی روزنامه‌نگاران غربی در سال‌های منتهی به انقلاب و پس از آن، سد بزرگ دیگری بر سر فهم مفاهیم سیاسی، اجتماعی و اساساً بر سر فهم ساختار فرهنگی ایران برای مخاطب غربی وجود دارد. یک شهروند غربی به ندرت مفاهیمی مانند تقلید، حدود الهی، ولایت مطلقه فقیه را درک می‌کند. حتی اگر در زبان مقصد، واژه‌ای برای کلماتی چون جهاد، شورای نگهبان، مجلس خبرگان و نظایر آن وجود داشته باشد اما مخاطب غربی، حتی دانش‌آموختگان علوم سیاسی که درباره ساختار سیاسی حکومت جمهوری اسلامی مطالعه می‌کنند نیز اغلب مفاهیم را جابه‌جا یا نیمه‌کاره یا بالعکس متوجه می‌شوند.

    روزنامه‌نگار غربی حتی اگر بخشی از بدنه پروپاگاندا و شبکه تبلیغاتی جمهوری اسلامی نباشد، به سختی می‌تواند درکی از پارادایم سیاسی موجود در ایران داشته باشد. این همان چیزی است که قیاس‌ناپذیری incommensurability نامیده می‌شود و بر مبنای آن، مفاهیم در دو پارادایم سیاسی برای طرف مقابل غیرقابل فهم هستند. کواین Quine فیلسوف آمریکایی، این مسئله را «نسبیت انتولوژیک زبان» (Ontological Relativity of Language) می‌نامید و بر این عقیده بود که اغلب زبان‌‌های بشری به یکدیگر ترجمه‌‌پذیر نیستند. خط اصلی این ترجمه‌ناپذیری در رسانه‌های غربی با گذشت ۴۰ سال از انقلاب ۵۷، هنوز هم قابل شناسایی است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی از آن برای تسلط بر فضای رسانه‌ای غرب و انتشار پروپاگاندا بهره می‌گیرد.

    مخاطب غربی، درکی از واژگانی چون رفرم Reform (اصلاح) و رفرمیست یا میانه رو Moderate به معنای مصطلح آن در ادبیات جمهوری اسلامی ندارد. تصور مخاطب غربی از واژه رفرمیست این است که عده‌ای اپوزوسیون در حال اصلاحات ساختاری هستند. غافل از اینکه رفرم به معنای رایج و عرف مصطلح آن، زمین تا آسمان با آنچه در ادبیات جمهوری اسلامی به عنوان اصلاح‌طلبی مشهور شده بود، تفاوت دارد. با این وجود، اغلب رسانه‌های غربی قائل به این تفاوت در مفاهیم نیستند و به اشتباه تصور می‌کنند در ایران رفرمیست‌هایی در بدنه حکومت وجود دارند که به معنی عرفی شناخته شده در ادبیات سیاسی جهان، در برابر تندروها و محافظه‌کاران گفتمان تازه‌ای در آستین دارند.

    گزارش رسانه‌های غربی به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب اسلامی، یک مثال برای این فهم نادرست، برای این قیاس‌ناپذیری مفاهیم است. در این مقالات، الگوریتم ساختار سیاسی حکومت اسلامی به درستی نمایش داده می‌شود، اما یک اشکال بزرگ در انتقال مفهوم برای مخاطب غربی وجود دارد. برای مثال مخاطبی که درکی از ساختار سیاسی حکومت اسلامی ندارد تصور می‌کند شش عضو حقوقدان شورای نگهبان، وکلا و حقوقدانانی هستند نظیر آنچه او از یک حقوقدان در ذهن متصور می‌شود. مخاطب غربی که با واژه پارلمان مواجه می‌شود، مجلس شورای اسلامی را یک پارلمان نظیر پارلمان‌های دموکراتیک دنیا تصور می‌کند که شهروندان می‌توانند در آن آزادانه نمایندگان خود را انتخاب کنند.

    این ترجمه‌ناپذیری البته اجتناب‌ناپذیر است. همانگونه که چهاردهه پیش صادق قطب‌زاده، کلمه «هیچ» روح‌الله خمینی را no comment ترجمه کرد، امروز هم بسیاری از رسانه‌های چپ اروپایی، کلمات و واژگان عرصه سیاسی ایران را عمداً یا سهواً و بدون در نظر گرفتن واقعیت سیاسی ایران ترجمه می‌کنند.

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا

  • انقلاب ۵۷ اشتباه بود

    انقلاب ۵۷ اشتباه بود

    عرفان کسرایی| دویچه وله فارسی   

    مدیربخش فلسفه و تکنولوژی مرکز ترویج جامعه باز

    بحث و گفتگو درباره تاریخ معاصر ایران، کارنامه جمهوری اسلامی و حتی جدال بر سر نوع نظام حکومتی شاید هیچ گاه مانند امروز در جامعه در جریان نبوده است. به مدد شبکه‌های اجتماعی، هر شهروند تریبونی برای ابراز نظر دارد. این بحث‌ها خواه ناخواه، دغدغه‌های جامعه ایرانی را پس از گذشت چهار دهه از وقوع انقلاب اسلامی بازنمایی می‌کند. اگرچه کارنامه نظام جمهوری اسلامی در آستانه چهل سالگی حتی برای هواداران حکومت نیز قابل دفاع نیست، هنوز هستند کسانی که معتقدند اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران در دوران محمدرضاشاه پهلوی نیز چندان خوب نبوده است و برنامه‌هایی نظیر تونل زمان (برنامه‌هایی که از تلویزیون من‌ و تو پخش می‌شود) به ایجاد یک تصور خیالی از یک عصر طلایی دامن زده‌اند. درباره اوضاع سیاسی، آزادی مطبوعات، اجتماعات و احزاب شاید حق با این گروه باشد. با معیارهای شناخته شده امروزی، دوران محمدرضاشاه پهلوی را هرگز نمی‌توان ایران آزاد نامید. هرچند که اگر حجم اعدام و شکنجه و استبداد و خفقان چهار دهه حکومت جمهوری اسلامی را ملاک بگیریم، حکومت محمدرضاشاه حتی در مساله آزادی‌های سیاسی نیز در مقایسه با آن سربلند بیرون می‌آید.

    در زمینه اقتصادی و توسعه نیازی به تونل زمان و تماشای عکس‌ها و فیلم‌های به جا مانده از آن دوران نیست. نسلی که در آن سال‌ها نزیسته و آن دوران را تجربه نکرده، راه‌های مطمئن‌تری برای قضاوت تاریخی در دست دارد؛ کافیست نگاهی به داده‌های رسمی منتشر شده بیندازد و ببیند که نظام جمهوری اسلامی بیش از هفت برابر تمام حکومت‌های پهلوی و قاجار از محل صادرات نفت کسب درآمد کرده است. این در حالی‌ست که درآمد سرانه ایران در سال ١٩٧٧، دو برابر درآمد سرانه کره جنوبی بوده و اینک دست کم پنج برابر کمتر از این کشور است. در حالی‌که اعتبار گذرنامه ایرانی در آن دوران به حدی بود که می‌شد به اغلب کشورهای اروپایی بدون ویزا سفر کرد، در حدود چهار دهه پس از ظهور حکومت اسلامی، گذرنامه ایرانی بنا به یک گزارش موسسه تحقیقاتی بین‌المللی “نوماد کاپیتالیست” در رتبه ۱۹۱ در بین ۱۹۹ کشور ایستاده است.

    بر اساس آمارها و گزارش‌ها جمعیت ایران در سال ۱۳۵۸، ۳۶ ميليون نفر بوده و تعداد زندانيان در حدود هشت هزار نفر. اینک با گذشته حدود چهار دهه جمعيت ايران دو برابر شده، اما تعداد زندانیان ۲۷ برابر شده‌ است. چنین مساله‌ای ابدا نمی‌تواند محصول اتفاق و تصادف باشد. از این رو، به نظر می‌رسد این ایده که تصور درخشان از دوران پیش از انقلاب، زاییده تبلیغات تلویزیون‌های ماهواره‌ای است، دیدگاهی باشد مبتنی بر پهلوی‌ستیزی و نه بر پایه یک بررسی بی‌طرفانه تطبیقی مقایسه‌ای.

    گفتمان انقلاب پنجاه هفت

    به دلایل گوناگون هنوز هستند کسانی که با وجود اینکه آفتاب دلیل آفتاب آمده است، قصد پذیرش این واقعیت را ندارند که حکومت محمدرضا شاه پهلوی، به رغم کاستی‌های فراوانی که داشته، ایران را روی ریل توسعه و پیشرفت قرار داده بود. این گروه، حاضر به اعتراف به اشتباه بودن انقلاب ۵٧ نیستند. آنها غالبا انقلاب ۵٧ را یک انقلاب دزدیده شده می‌دانند و معتقدند اگر انقلاب از مسیرش منحرف نمی‌شد، اینک این حجم از فساد و اختلاس و سقوط اقتصادی که جمهوری اسلامی به بار آورده نیز در کار نبود. البته مروری بر دیدگاه‌های مخالفان حکومت محمدرضا شاه پهلوی، به نوعی خلاف این مساله را نشان می دهد.

    ملاحظات تاریخی به ما می‌گوید، حتی اگر انقلاب پنجاه و هفت، به زعم این افراد، به سرقت نمی‌رفت، باز هم وضعیتی مشابه امروز جمهوری اسلامی بر ایران حاکم می‌شد. نگاهی به تاریخ نشان می‌دهد غالب طیف‌های سیاسی که در سقوط حکومت محمدرضاشاه یاری رساندند، نه دغدغه آزادی داشتند نه حقوق بشر و نه ارزش‌های انسانی.

    در حدود نیم قرن پیش، محمدرضا شاه پهلوی، نیروهای کمونیست و اسلام‌گرا را که بعدها در جریان انقلاب ۵۷ با یکدیگر علیه او هم پیمان شدند “ارتجاع سرخ و سیاه” خوانده بود. اسلام‌گرایان و روحانیون در مخالفت با آزادی‌های اجتماعی ، با شاه مبارزه می‌کردند و نه برای دستیابی به دموکراسی و آزادی بیان و مراعات حقوق بشر. اعتراض آنها به شاه این بود که چرا به زنان حق رای اعطا کرده یا چرا شرط مسلمان بودن و سوگند به قرآن در لوایح انجمن‌های ایالتی و ولایتی در مجلس شورای ملی حذف شده است.

    گروه دیگری از مخالفان مسلح نیز، چه آنها که مسلمان بودند و چه مارکسیست، کارنامه بهتری از سایرین نداشتند. هرچند ترانه‌ها و شعرها و سرودها و آهنگ‌های انقلابی و سوزناک بسیاری در ستایش رشادت‌های گروه‌های مسلح سروده شده اما نگاه بی‌طرفانه و با در نظر گرفتن معیارهای شناخته شده آزادیخواهی و عدالت‌جویی نشان می‌دهد، هرگز نمی‌توان آنها را آزادیخواه یا جویای دموکراسی نامید. چریک‌های فدایی خلق زمانی که به پاسگاه سیاهکل حمله کردند به تصور اینکه با امپریالسیم جهانی درگیر شده‌اند گروهبان یکم اسماعیل رحمت‌پور را به خاک انداختند و سرباز جلوی در پاسگاه، فردی به نام کدخدایی و اکبر وحدتی رئیس خانه انصاف لیش را به گلوله بستند و کشتند.

    لیکن ارتجاع سرخ و سیاه، همان جریان سیاسی رسانه‌ای بزرگی که در دهه پنجاه، ایران را به سراشیب سقوط و وقوع فاجعه پنجاه و هفت نزدیک کرد، تاریخ را به گونه‌ای کاملا متفاوت روایت کرده است. امروز هیچکس زن کارگری به نام صفیه حیدری ۳۵ ساله و دخترش حلیمه ۱۵ ساله را نمی‌شناسد. اما در تمام این سال‌ها از قاتلان آنها که در ۱۰ خرداد ماه ۱۳۵۱ برای قتل ژنرال آمریکایی هارولد پرایس بمب‌گذاری کرده بودند، قهرمان ساخته‌اند و در رثای آنها سرودهای انقلابی درست کرده‌اند.

    در سال ۱۳۵۳، مجید شریف واقفی به همراه لیلا زمردیان در جنرال الکتریک بمب ‌گذاری کرد و سرایدار آنجا را که حتی نامش نیز مشخص نیست در خون خود غلتاند. مجید شریف واقفی که نامش بر سر در مشهورترین دانشگاه ایران یعنی دانشگاه صنعتی شریف قرار داده شده، کمی بعد قربانی اختلافات درون گروهی شد و شیوه قتل او نشان می‌دهد که این گروه از مخالفان محمدرضاشاه پهلوی، چندان میانه‌ای با آزادیخواهی و دموکراسی‌خواهی نداشته‌اند. هم‌گروهی‌های سابق او، یعنی خاموشی و سیاه کلاه جنازه شریف را سلاخی کردند و در آن، محلول بنزین و کلرات و شکر ریختند و آتش زدند. پس از سوزاندن جسد، آن را قطعه قطعه و در چند نقطه دفن کردند. این گروه از انقلابیون، به واقع نه مبارزان راه آزادی، بلکه قاتلان خطرناکی بودند که در همین یک مثال تاریخی، قاتل سرایدار جنرال الکتریک را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن به قتل رساندند. این گروه در کنار بسیاری از گروه‌های اسلامی، مارکسیستی و اسلامی-مارکسیستی، بخش عظیمی از مخالفان حکومت شاه بودند که بعدها انقلابیون پنجاه و هفت را تشکیل دادند. یا مانند اسدالله لاجوردی به زندانبان و شکنجه گر تبدیل شدند یا مانند صادق قطب‌زاده و ده‌ها و صدها تن دیگر قربانی ترور و اعدام و حذف فیزیکی شدند.

    هرچند روحانیت به رهبری روح‌الله خمینی، در به قدرت رسیدن خود وامدار مجاهدین خلق و مارکسیست‌های انقلابی پنجاه و هفت بود اما با وقوع انقلاب همه این گروه‌ها به نوبت از گردونه حذف شدند و تمام حکومت به صورت یکپارچه در انحصار روحانیت و جریانی قرار گرفت که خود را حزب‌الله می‌نامید.

    با این وجود، اینک با گذشت چهاردهه از انقلاب، بسیاری از مارکسیست‌های سابق به شکل‌های گوناگون با کلیت نظام جمهوری اسلامی همراه و همداستان شده‌اند. برخی از آنها در انتخابات ریاست جمهوری حکومت اسلامی فعالانه مشارکت کردند و غالبا یک ائتلاف سیاسی نوشته یا نانوشته با جناح اصلاح‌طلب حکومت تشکیل دادند. چریک‌های سابق چپ گرا، در سن بازنشستگی در حالی‌که تمام جوانی خود را در مبارزه با محمدرضاشاه پهلوی گذراندند اینک در لندن و پاریس و شهرهای مختلف دنیا به تحلیل‌گران سیاسی اصلاح‌طلب تبدیل شدند. در یک نگاه کلی، نقطه اشتراک آنها همچنان گفتمان پنجاه و هفت است و به عبارت دیگر: پهلوی‌ستیزی. گفتمانی که نه پس از انقلاب و نه اکنون هیچ برنامه‌ای برای توسعه و پیشرفت کشور نداشته و هویت خود را صرفا از مخالفت بی قید و شرط، احساسی و ایدئولوژیک با محمدرضاشاه پهلوی می‌گیرد.

    گفتمان براندازی و مرزبندی‌های سیاسی

    هرچند در تاریخ معاصر ایران، قطعات پازل سیاسی گروه‌ها به سادگی کنار هم جور نمی‌شود و مرز دوست و دشمن چندان روشن نیست، لیکن پس از دی ماه نود و شش، جریان براندازی نفس تازه‌ای یافت. مرزبندی‌های سیاسی در ایران شفاف‌تر از پیش شد و تمام گروه‌هایی که به نوعی وامدار سفره انقلاب پنجاه و هفت بودند، بیش از هر زمان در کنار یکدیگر قرار گرفتند و دربرابر براندازان صف آرایی کردند.

    بر اساس این مرزبندی، هواداران گفتمان پنجاه و هفت، در بهترین حالت همچنان خواستار اصلاحاتی هستند که بیست سال از آن گذشته و اما هنوز در حد ورود زنان به ورزشگاه‌ها هم پیشرفتی نداشته است. اینک بسیاری از مردم ایران، نگاهی به آینده و زندگی بهتر برای فرزندان خود دارند.

    نقل قولی در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود که می‌گوید ایران از معدود کشورهایی است که وقتی انسان به عکس‌ها و تصاویر گذشته آن نگاه می‌کند گویی که در حال تماشای آینده است. با اینکه زندگی در دوران پیش از بهمن پنجاه و هفت، زندگی در اتوپیای افلاطونی و جامعه‌ای ایده‌آل نبوده اما چهار دهه حکومت حوزه علمیه بر ایران با اقتصاد و فرهنگ و آزادی چنان کرده که بسیاری از ایرانیان آرزوی بازگشت به همان دوران را دارند. دورانی که آرمانشهر نبوده اما شرایطی داشته که در آن، امور کشور کم یا زیاد به دست متخصصان اداره می‌شده است. دورانی که امیرعباس هویدا و منوچهر اقبال و جمشید آموزگار داشته که هم از صنعت می‌دانستند هم از توسعه هم اقتصاد و دیپلماسی. روزگاری که به‌رغم همه کاستی‌ها اداره امور حساب و کتاب مشخصی داشته و کشور نه در معرض تحریم بوده نه زیر سایه شوم جنگ.

     

    لینک این مقاله در دویچه وله فارسی

  • انقلاب اسلامی، مارکسیسم فرهنگی و «شرق‌شناسی وارونه»

    انقلاب اسلامی، مارکسیسم فرهنگی و «شرق‌شناسی وارونه»

    عرفان کسرایی| رادیو فردا 21.01.2019

    چند سال پیش زمانی که فدریکا موگرینی مسئول کنونی سیاست خارجی اتحادیه اروپا به غزه سفر کرد یکی از رسانه های اسرائیلی او را “کمونیست و اسلام دوست”  نامید. سخن این رسانه درباره چپگرا بودن او البته درست بود. دست کم اگر سابقه عضویت در جنبش جوانان کمونیست ایتالیا را نشانه ای بر چپ گرا بودن بدانیم. اما اسلاموفیل نامیدن یک فعال سیاسی چپ گرا، بحثی است که همچنان اینجا و آنجا شنیده می شود. موگرینی تنها سیاستمدار غربی با صبغه و سابقه جریانات چپ گرا نیست که همسو با اسلامگرایان خوانده می شود. در سراسر دنیای غرب سیاستمدارانی چپ گرا هستند که به مماشات و حتی سمپاتی و همسویی و هم پیوندی با اسلام گرایان رادیکال متهم می شوند. نه تنها سیاستمداران متمایل به چپ، بلکه بازماندگان کمونیسم دوران جنگ سرد نظیر حکومت های کوبا و کره شمالی و حتی حکومت سوسیالیستی ونزوئلا نیز پیوندی عمیق با حکومتی اسلامی مانند حکومت ایران دارند. از اینها گذشته نه تنها درغرب، که در تاریخ ایران به خصوص با ظهور جریانات چپ، مثال ها و مصداق های بسیار می توان یافت که نیروهای کمونیستی با رادیکال ترین اسلام گرایان همسو و هم پیمان شده اند. در سال پنجاه و هشت در حدود چند ماه پس از انقلاب اسلامی، رهبران حزب توده، یکی از قدیمی ترین احزاب سیاسی کمونیستی ایران تا آنجا پیش رفتند که صادق خلخالی را کاندیدای مورد نظر خود دانستند. نورالدین کیانوری، دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران در همان زمان گفته بود آیت الله خلخالی با شجاعتی بی ‌نظیر، چند صد نفر از مهم ‌ترین مهره‌های امپریالیسم را به جوخه اعدام سپرد. مساله هم پیوندی یا سمپاتی چپ گرایان با اسلام گرایان، فقط به همین یکی دو مورد تاریخی محدود نمی شود و این قصه سر دراز و عقبه ای تاریخی و بلکه ایدئولوژیک و فلسفی دارد. در حدود نیم قرن پیش، محمدرضا شاه پهلوی، نیروهای کمونیست و اسلامگرا را که بعدها در جریان انقلاب ۵۷ با یکدیگر علیه او هم پیمان شدند “ارتجاع سرخ و سیاه” خوانده بود. مقصود او به بیان دقیق، ائتلافی از مارکسیست ها و اسلام گرایان بود که بنا به دلایل مختلف، در برابر او صف آرایی کرده بودند.

     مارکسیسم فرهنگی

    درباره مارکسیسم و قرائت های تاریخی از آن بسیار گفته اند و بسیار نوشته اند. مدعیان پایبندی به مارکسیسم مکتبی به قدری پراکنده اند که به سختی می توان یک الگوی واحد برای تعریف آن پیدا کرد. با این وجود، آنچه که در مارکسیسم کلاسیک موضوع بحث است منازعه طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریاست. لیکن در سال های دهه ۱۹۶۰ میلادی، یعنی پس از گذشت بیش از یک قرن از آن روز که مارکس و انگلس، مانیفست حزب کمونیست را منتشر کردند، روایتی تازه از مارکسیسم پا گرفت که امروزه تحت نام مارکسیسم فرهنگی می شناسیم. مارکسیسم فرهنگی به لحاظ تاریخی در مکتب فرانکفورت ریشه دارد. یعنی زمانی بین جنگ جهانی اول و دوم که در آن اندیشمندانی چون تئودور آدورنو ، نظریه انتقادی را طرح کردند. این دیدگاه از دهه شصت میلادی به این سو در میان چپ گرایان در اروپا و آمریکای شمالی محبوبیت پیدا کرد و به جو غالب علوم انسانی و علوم اجتماعی به خصوص در دانشگاه های اروپایی تبدیل شد. این تاثیر چنان بود که هنوز با گذشت بیش از نیم قرن، ایده و محتوای اصلی آن بر دانشکده های اروپایی سایه انداخته است. مارکسیسم فرهنگی برخلاف مارکسیسم کلاسیک، عرصه اجتماع را صحنه منازعه بین استثمارشده و استثمارگر می بیند. به عبارت دیگر جدال بین اکثریت و اقلیت های اجتماعی. از این رو پیروان مارکسیسم فرهنگی ضمن آنکه عموما از حقوق همجنسگرایان، تراجنسیتی ها، از مبانی فمینیسم، اقلیت های قومی و نظایر آن حمایت می کنند، نقطه پیوندی هم با اسلام گرایان دارند. مسیحیت از دید آنان در نقش استثمارگر بوده و اینک حمایت از اسلامگرایان، جبران آن و به نوعی  حمایت از جمعیت استثمارشده تلقی می شود. در حالیکه به لحاظ نظری چنین همسویی بین پیروان مارکسیسم فرهنگی و اسلام گرایان نباید ممکن باشد، اما در عمل،  به رغم اختلاف اساسی درباره موضوعاتی چون تراجنسیتی ها، همجنسگرایان و … میان دیدگاه اسلام از یکسو و مارکیسسم فرهنگی از سوی دیگر ، نقطه اشتراک و پیوند عمیقی بین این دو به وجود آمده است. درک این تناقض عجیب شاید در نگاه نخست دشوار باشد. لیکن مارکسیسم فرهنگی در دورانی شکل گرفت و بسط پیدا کرد که جنبش هنری و فلسفی پست مدرنیسم در فرانسه روز به روز گسترش می یافت و محبوبیت پیدا می کرد. در عالم هنر ، آثار عجیب فاقد عناصر زیبایی شناختی معرفی می شد. هنر آوانگارد، سورئالیسم و اندیشه های پست مدرن مبتنی بر نسبی گرایی معرفت شناختی همه در همین دوران گسترش یافت. پیوند مارکسیسم فرهنگی و اسلام، شاید به همان دلیل ممکن شده که تابلوی سفید و کاملا خالی رابرت راشنبرگ در موزه هنر مدرن سانفرانسیسکو به عنوان اثر هنری به نمایش در آمده است. در چنین شرایط فکری متناقضی، مدیا بنجامین موسس گروه فمینیستی  کد پینک، در حالی که انتظار می رود به عنوان یک فمینیست به دفاع از حقوق پایمال شده زنان ایرانی بپردازد و علیه تبعیض و فشار بر آنان موضع بگیرد، کاملا برعکس به مدافع سیاست حکومت جمهوری اسلامی تبدیل می شود، در سفر به ایران حجاب اجباری بر سر می کند و از دست ضدزن ترین چهره های حکومت، لوح تقدیردریافت می کند. فراتر از این ها اگر قطعات این پازل پیچیده را کنار هم بگذاریم درخواهیم یافت که پیوند مارکسیسم فرهنگی، پست مدرنیسم و رادیکالیسم اسلامی چگونه و تحت چه شرایطی برقرار شده است و برای مثال، مبنای فکری حمایت میشل فوکو از انقلاب اسلامی چه بوده است. کافیست ببینیم که میشل فوکو از نظریه پردازان پست مدرنیسم، در ۱۹۵۰ به حزب کمونیست فرانسه پیوست و تحت تاثیر مارکسیسم و مکتب فرانکفورت بود. او در جریان انقلاب اسلامی بهمن پنجاه و هفت، به شدت به حمایت از آن پرداخت و حتی در آن کشاکش دوبار نیز به ایران سفر کرد.

    شرق شناسی وارونه

    سه سال پیش زمانی که فرانسوا بورگا  فیلسوف فرانسوی به قم سفر کرد، به یکی از روحانیون حکومتی جمهوری اسلامی گفت همه ما شاگردان شما هستیم و می دانیم که اندیشه سیاسی و اعتقادی شیعه دارای غنای بسیار زیادی است و به همین خاطر علاقه داریم که بیشتر از محضر شما استفاده کنیم. فرانسوا بورگا، شرق شناس چپ گرای فرانسوی همان فردی است که صادق جلال العظم اندیشمند سوری، او را “شرق شناس وارونه”  نامیده است. حسین الوادعی حقوقدان یمنی در مقاله ای با عنوان “چپ اروپایی که ابومصعب الزرقاوی را دوست دارد و از طه حسین بیزار است” می نویسد چپ اروپایی بر این باور است که صدای واقعی خاورمیانه، صدای روح الله خمینی و اخوان المسلمین و سلفی هاست. از دید این نویسنده، چپ اروپایی مفاهیمی مثل دموکراسی یا حقوق بشر را ارزش های استعماری غرب می داند و معتقد است این مفاهیم با واقعیت خاورمیانه همخوانی ندارند. الوداعی می نویسد فرانسوا بورگا در شرق مورد ستایش قرار می گیرد چون این تصور وجود دارد که او تصویری درست از اسلام به غرب ارائه می کند. این محبوبیت شرق شناسان نه تنها در جهان عرب و دنیای اسلام، بلکه در تاریخ معاصر ایران نیز همواره وجود داشته است و بسیاری از ایرانیان برای شرق شناسان ارج و منزلت فراوان قائل بودند. احمد کسروی از معدود متفکرانی بود که علیه این دیدگاه به مقابله برخواست و نقایص وکژفهمی های شرق شناسان را واکاوی کرد.  کسروی تنها در یک نمونه، صد و چهل و دو غلط در ترجمه ادوارد براون از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار یافت و معتقد بود بسیاری از شرق شناسان کم مایه اند. از دید او حتی شرق شناسانی که برای مثال حافظ را ستایش کرده اند بدخواهان شرق هستند و می خواهند که مردمان شرق، عمر خود را چون حافظ در کنج خرابات سپری کنند. از دید کسروی حتی افرادی چون محمدعلی فروغی و محمد قزوینی و قاسم غنی نیز فریب شرق‌شناسان اروپایی را خورده‌ اند. از شرق شناسی سنتی اگر بگذریم، در شرق شناسی وارونه نگاهی حتی تحقیرآمیز به مردمان خاورمیانه وجود دارد. از این منظر، مردم خاورمیانه مردمی هستند که خودشان خواهان خرافات هستند و خواستار دوری از مدرنیته. مردمی که خودشان پیشرفت و علم را نمی خواهند. از دید شرق شناسان وارونه، سرکوب و شکنجه و قتل روشنفکران و منتقدان در خاورمیانه، ارزش های غالب و واقعی این ممالک هستند و مفاهیمی چون سکولاریسم و لیبرالیسم و دموکراسی، وصله های ناچسبی هستند که با بافت فرهنگی خاورمیانه سازگاری ندارند. مردم خاورمیانه، جمهوری اسلامی و دولت اسلامی و خلافت اسلامی می خواهند و نه رفاه و مدرنیته. چپ های اروپایی زیر سایه مارکسیسم فرهنگی، نقض حقوق بشر در این ممالک را چندان هم بی رحمانه نمی دانند، چون از دید آنها این اعمال وحشیانه از روح و فرهنگ و واقعیت وجودی این ممالک برخاسته است و به همین سبب به سادگی چشم روی آن می بندند. چپ اروپایی در عین حال که به مفاهیم و ارزش هایی چون آزادی بیان و دموکراسی و سکولاریسم پایبند است اما این پایبندی را تنها برای خود و جوامع اروپایی می خواهد و نه برای خاورمیانه ای ها. این است که مسئول چپگرای سیاست خارجی اتحادیه اروپا در عین حال که نقض دموکراسی و حقوق بشر را برای نمونه در میانمار محکوم می کند اما در سفر خود به تهران، به رغم تقاضاهای بسیار فعالان حقوق بشر، کمترین اشاره ای به مساله نقض حقوق بشر و دموکراسی در حکومت اسلامی نمی کند.

     

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا