با حضور: عرفان کسرائی، پژوهشگر فلسفه علم نسترن گودرزی، از فعالین شورا مرکزی نهاد اکس مسلم اسکاندیناوی

با حضور: عرفان کسرائی، پژوهشگر فلسفه علم نسترن گودرزی، از فعالین شورا مرکزی نهاد اکس مسلم اسکاندیناوی

اینکه باور به خدا یا خدایان دقیقا ازچه زمانی و بر چه مبنایی به تمدن انسانی وارد شده هنوز چندان مشخص نیست. لیکن منشاء ایمان به خدا را شاید بتوان در آداب و رسوم آیینی بشر ماقبل تاریخ و یا حتی در به کارگیری نمادها در خاکسپاری مردگان در حدود هشتاد هزار سال پیش یا حتی پیش از آن جستجو کرد. خدایان بسیار در طول تاریخ آمده اند و رفته اند. مایکل شرمر نویسنده و مورخ امریکایی می گوید طی ده هزار سال گذشته انسان ها در حدود صد هزار دین و ۲۵۰۰ خدا ساخته اند. از این رو پیش از آنکه از باور به خدا یا “بی خدایی” صحبت کنیم، باید روشن سازیم که دقیقا از کدام خدا صحبت می کنیم. بسیاری از ما ممکن است حتی نام مراسم “کالو” یا رسم “آکابا” در دو قبیله گابرا و برانا در شمال شرقی کنیا را نیز نشنیده باشیم. ممکن است کمترین حس تسلیم و پرستش در برابر “انگای”، خدای قادر مطلق کیکویوها که در قله کوه کنیا زندگی می کند نداشته نباشیم. صدها میلیون نفر از مردم هند به پیشگاه گانش پسر شیوا دعا می کنند، به او توسل می کنند و او را ستایش می کنند. در معبد کارنی ماتا، معبد موش های مقدس در هند بیش از بیست هزار موش وجود دارد و زائران بسیاری برای زیارت این موش ها کفش از پا در می آورند، بقایای نیم خورده غذاهای آنها را به عنوان تبرک و غذای شفابخش بر می دارند. این مثال ها نشان می دهد دایره پیروان یک خدا یا خدایان چندان هم بزرگ نیست و هر خدا صرفا در محدوده جغرافیایی به خصوصی مقدس یا خالق جهان شناخته می شود. برای نمونه بومیان “ماشکو- پیرو” ساکن کرانه رودخانه در جنگلهای آمازون پرو احتمالا حتی نام الله خدای مسلمانان را نیز نشنیده اند.
نگاهی به تاریخ تمدن انسان نشان می دهد که باور به خدایان گوناگون در بین اقوام و ملل در طول تاریخ، غالبا یکی از علل اصلی بروز جنگ ها و آشوب های ویرانگر بوده است. حتی دنیای خیالی افسانه های یونانی نیز لبریز است از جنگ و نزاع و کشتار و زندان. در افسانه های یونان باستان می خوانیم که تارتاروس محل مجازات گناهکاران و به نوعی جهنم زیر زمین بوده و کرونوس و دیگر تایتان هایی که با خدایان میجنگیدند در آن زندانی بوده اند. به عبارت دیگر نزاع بر سر اثبات برتری خدای این یا آن قبیله یا جامعه انسانی، یکی از عوامل تحریک احساسات و عواطف مذهبی مردم بوده است. تفاوتی نمی کند جنگ بر سر اثبات حقانیت داجون (Dagon) خدای نیمه انسان – نیمه ماهی دوره های باستانی باشد یا جنگ های مذهبی قرن بیست و یکم. کتاب های دینی سرشار است از قصه های جنگ و کشتار و غزوه و سریّه، از قتل جالوت به دست داوود در عهد عتیق گرفته تا داستای های اسلامی ذات السلاسل و کشتار یهودیان بنی قریظه، نشان می دهد باور به خدا یا خدایان صرفا یک باور شخصی بی ضرر نیست و همواره یکی از علل بروز کشتار و نا امنی و جنگ و ویرانی در جهان بوده است.
ایدئولوژی در برابر خداباوری
هر چند که دوران سیاه و تاریک تسلط مذهب در قرون وسطی سرآمده اما هنوز کشورهایی در جهان هستند که در آنها نقد مذهب، کفر یا بی خدایی با مجازات مرگ روبروست. (ر.ک به گزارش سالانه آزادی اندیشه اتحادیه جهانی انسانگرا و اخلاقگرا). در ایران بنیاد پانزده خرداد بر مبنای فتوای روح الله خمینی برای قتل نویسنده رمان آیات شیطانی سه میلیون و سیصد هزار دلار جایزه تعیین کرده است و هنوز مفاهیمی چون فتوای ارتداد و اعدام ساب النبی بر اساس ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی وجود دارد. بر خلاف ادعای آقای میردامادی، حذف مخالفان و منتقدان پدیده ای نیست که درچهل سال اخیر و با ظهور حکومتی دینی در ایران شکل گرفته باشد. قتل مخالفان، منتقدان، شاعران یا کسانی که مرتد خوانده می شوند در تاریخ اسلام قدمتی به مراتب بیش از اینها دارد. (از قتل کعب بن اشرف گرفته تا عبد الله بن خطل و … برای مطالعه بیشتر ر.ک به فصل چهارم کتاب نقد توطئه آیات شیطانی، سیدعطاءالله مهاجرانی: ص۱۲۲ تا ۱۳۱) . نه تنها در ایران که در پاکستان در دهه های گذشته صدها شهروند به اتهام کفرگویی مجازات شده اند. آسیه بی بی، زن مسیحی همین اواخر به جرم توهین به پیامبر اسلام به اعدام محکوم شده بود. در سال ۲۰۱۷ صدها نفر از دانشجویان پاکستانی در جریان قتل مشعل خان در دانشگاه “عبدالولی خان” شرکت داشتند. دانشجویی که صرفا پرسشگر بود و درباره مسائل مذهب و جامعه اظهار نظر می کرد ولی به اتهام توهین به اسلام و کفرگویی، زیر ضربات و لگدهای مهاجمان خشمگین به قتل رسید
یکی از مشهورترین استدلال های خداباوران، این است که اعمال شریرانه هیتلر و استالین و پل پت، ناشی از بی خدایی بوده است. این استدلال چه بسا در نگاه نخست، منطقی و مبتنی بر واقعیت به نظر برسد لیکن در عمل یکی از ضعیف ترین اقسام استدلال خداباوران است. اول آنکه چنین اظهار نظری درباره هیتلر قطعا و یقینا اشتباه است. هرچند که من نیز در خلال برنامه بنا به قول رایج او را خداناباور خواندم) . از قضا بر خلاف بسیاری از اقوال غلط، می توان رد پای یهودی ستیزی و جنایات آدولف هیتلر درجریان جنگ جهانی دوم را در خداباوری و مذهب جستجو کرد.
. هیتلر در کتاب مشهور خود (نبرد من) می نویسد: “امروز من باور دارم که در راستای خواسته های پروردگار خالق قدم بر می دارم. با دفاع از خود در مقابل یهودیان، برای خواسته های پروردگار مبارزه می کنم”. این مساله درباره استالین نیز به نحو دیگری مطرح است. مشکل کمونیسم و فاشیسم به تعبیر سم هریس این است که این ایدئولوژی ها بسیار به دین شبیه هستند. چنین ایدئولوژی هایی به قدری مبتنی بر شخص پرستی و آموزه های فرقه ای هستند که گاهی تشخیص آنها از دین به سادگی ممکن نیست. به بیان دیگر، استالین (یا مائو یا پل پت) در پی این نبودند که خرد و علم و عقلانیت را جایگزین خدا و مذهب کنند. مساله بر سر این است که آنها می خواستند “ایدئولوژی کمونیستی” را به جای خدا و مذهب بنشانند، و نه علم و خرد و عقلانیت را. فقط به عنوان نمونه کافیست به خاطر بیاوریم که در دوران حکومت استالین، دانشمندان علم ژنتیک (افرادی نظیر نیکلای واویلوف) پاکسازی و زندانی شدند و با برچسب هایی چون آلت دست امپریالیسم، ایده آلیست یا بورژوا (در ادبیات کمونیستی چیزی معادل محاربه با خدا در ادبیات دینی) به شدت مورد حمله و سرکوب قرار گرفتند.
گسترش بی دینی یا بی خدایی؟
از گسترش بی دینی (و نه الزاما بی خدایی) در کشورهای مختلف آمارهای مختلفی در دست است. یک گزارش نشان می دهد که بی دینی در ایالات متحده در چهار دهه گذشته بالاترین رشد را در باورهای مردم آمریکا داشته است. (از ۵ درصد سال ۱۹۷۲ به ۲۳ درصد در سال ۲۰۱۸) اما همانگونه که گفتیم، گسترش رویگردانی از دین و مذهب، الزاما به معنای گسترش بی خدایی نیست. ضمن آنکه خداناباوری، خود نیز طیف بزرگی را در بر می گیرد و به تعبیر جان گری، خداناباوری نداریم، “خداناباوری ها” داریم. حتی نوعی دادارباوری (به معنای باور به وجود خدایی که جهان را آفریده ولی پس از آن همه چیز را به حال خود واگذاشته) ممکن است با بی خدایی جابجا گرفته شود. باور به وجود خدای آفریننده نخستین که در گیتی دخالتی نمی کند و در سرنوشت بشر نیز مداخله ای نمی کند، نه قابل رد است و نه قابل اثبات. این خوانش از خدا در علم نیز به شکل خدای حفره ها ظاهر می شود و شاید بتوان گفت اغلب فلاسفه یا دانشمندانی که خود را آتئیست می دانند نسبت به خدای آفریدگار، به نوعی موضع ندانم گرا دارند. ریچارد داوکینز می گوید: من یک ندانم گرا هستم و اگنوستیک بودن من به وجود خدا به اندازه اگنوستیک بودن من به وجود پری انتهای باغ است. استیون هاوکینگ نیز در مصاحبه سال ۲۰۱۴ با نشریه اسپانیایی ال موندو صراحتا خود را خداناباور می نامد. این قرائت از خداناباوری به نوعی نتیجه طبیعی مطالعه در فیزیک و کیهان شناسی و زیست شناسی تکاملی است. محصول علم مدرن و ناشی از درک و تحلیل متون علمی. لیکن بخشی از گسترش بی خدایی (و گرایش به دادارباوری) بی تردید معلول شرایط سیاسی و اجتماعی و پیامدهای روانی آن است. به خصوص در جوامعی چون ترکیه ، ایران و افغانستان، رویگردانی از مذهب و از خدا می تواند دو عامل عمده داشته باشد. عامل نخست استفاده حداکثری سیاسی از دین و خدا که به خستگی و دلزدگی و یاس انجامیده است. دوم پرسشی بی پاسخ که در اذهان پرسشگر شکل می گیرد. پرسشی مبنی براینکه اگر خداوند وجود دارد چرا قادر به جلوگیری از اعمال شریرانه و قتل بی گناهان و جنگ و انفجار و فقر در جهان نیست؟ چطور می توان به خدایی باور داشت که فقر و گرسنگی و تجاوز به کودکان و آوارگی و جنگ را می بیند اما برای رفع آن کمترین قدمی بر نمی دارد و به هیچ دعایی هم پاسخ نمی دهد؟ این رویکرد، زمینه فکری رایجی است که در سال های اخیر به تدریج در کشورهای مذهب زده خاورمیانه در حال گسترش است و بسیاری را اگر نه به بی خدایی، که به ایده دادارباوری رسانده است. در کنار بی خدایی و دادارباوری، رویکردهای دیگری نیز وجود دارند که بر مبنای آنها افراد نسبت به مساله وجود یا عدم وجود خدا بی تفاوت اند و بر این باورند که حتی در صورت وجود خدا، به نظر نمی رسد که او علاقه ای به سرنوشت بشر داشته باشد. این نوع نگرش مبتنی بر خدانامهم دانی را نیز شاید بتوان محصول دلزدگی از خدا و مذهب در جوامع (عمدتا خاورمیانه) دانست. بحث های بی حاصل و درگیری ها و جدل های اثبات خدا که کمترین تاثیری در حل مشکلات و مسائل زندگی روزمره انسان ندارد، عده ای را به این باور رسانده که اساسا بحث در باب وجود یا عدم وجود خدا موضوعی بی اهمیت است.
صلح پایدار و پایان عصر خداباوری
بر اساس یافته های پژوهشگران ( مطالعه ۲۰۱۹ در نیچر) ظهور خدای مجازات گر و ناظر بر امور اجتماع، با پیچیده تر شدن ساختارهای اجتماعی شکل گرفته و به عبارت دیگر توسط انسان “ابداع” شده است. نگاهی به تاریخ نشان می دهد که کهن ترین این خدایان در نهایت چند هزار سال قدمت دارند و می توان انتظار داشت که با گذشت زمان، خدا یا خدایان مهم و مشهور کنونی نیز به تاریخ بپیوندند. امروزه کسی به دلیل توهین و کفرگویی به خدایان یونان باستان مجازات نمی شود چرا که این خدایان منقرض شده اند و صرفا در کتاب های تاریخ پیدا می شوند. زیست بشر امروز در دوران پساخداباوری نه به لحاظ عملی و نه نظری، نیازی به فرض وجود خدا ندارد. باور به خدا نه مساله ای از مسائل فردی انسان امروز را حل می کند نه گرهی از مشکلات اجتماعی عصر جدید می گشاید. مفهوم خدا با تمامی تفسیرها و تاویل ها، چه با خوانش های رحمانی و چه بنیادگرایانه، راه حلی برای مسائلی چون صلح جهانی، محیط زیست، رفع گرسنگی و نظایر آن ندارد. به بیان دیگر نه تنها راه حل و روشی ندارد بلکه کاملا برعکس ، از آغاز تمدن بشر تا کنون عاملی در جهت تشدید منازعات و جنگ ها و خونریزی ها بوده است. هرچند با از میان رفتن دین و باور به خدا، غریزه تخریب در انسان از بین نمی رود. غریزه تخریب، غریزه ای که زيگموند فرويد در سال های پس از جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین “سرخوردگی از جنگ” و “رابطه ما با مرگ”، به تفصیل درباره آن بحث کرده بود.* لزوما ارتباطی به مذهب و خداباوری ندارد. به عبارت دیگر، انسان بدون خدا و مذهب نیز همچنان غریزه ای برای ویرانی و تباهی عالم دارد. لیکن این باور به خدا و مذهب است که به این غریزه ویرانگر، رنگ و لعابی مقدس می بخشد و آن را مخرب تر می کند. مذهب و خداباوری، انسان های شرور را شرورتر می کند. خداباوری، تنها ریشه اصلی و تنها دلیل همه رنج ها و جنگ ها و ویرانی های جهان نیست. اما قطعا یکی از زمینه ها و علل اصلی ویرانی و رنج و تباهی و جنگ و فساد و شر در جهان امروز ماست.
اینکه خداناباوری در تمدن های آینده بشری گسترش خواهد یافت و یا مذاهب کنونی در نهایت یکی پس از دیگری منقرض خواهند شد هنوز برای هیچکس روشن نیست. افزایش نرخ زاد و ولد دینداران از یک سو و کاهش نرخ زاد و ولد بی خدایان از سوی دیگر پیش بینی آینده (و تخمین نسبت آینده جمعیتی خداباوران) را بسیار دشوار کرده است.
*Thoughts for the Times on War and Death
لینک این مقاله در بی بی سی فارسی

مقاله ای درباره بحث پرگار
عرفان کسرایی – پژوهشگر فلسفه علم در دانشگاه کاسل آلمان

در تاریخ علم ، کمتر نظریهای مانند نظریه داروین با جزمها و باورهای دینی درافتاده است. اکتشافات و نظریههای انقلابی بزرگ در تاریخ علم کم نیستند. برای نمونه نظریه اتمی بوهر، نظریه الکترومغناطیس ماکسول، نظریه نسبیت اینشتین هر کدام سهم بزرگی در گسترش افق دید بشر و فهم او از طبیعت داشتهاند. در این بین اما گویی که نظریه داروین، تفاوتی بنیادین با سایر نظریههای علمی دارد. نظریه داروین، انسان را با حقیقتی ژرف در طبیعت مواجه میکند که تا زمان انتشار کتاب اصل انواع (خاستگاه گونهها) چارلز داروین در سال ۱۸۵۹ از دید بشر پنهان مانده بود. این که تنوع زیستی و تعدد حیرت آور گونههای حیات بر روی زمین، در جریان انتخاب طبیعی و طی فرایندهای چندصد میلیون ساله اتفاق افتاده، کاملا با خلقت دفعی، با داستان آدم و حوا، داستان کشتی نوح و سفر پیدایش که در متون دینی آمده در تضاد و تعارض بود. دین قبلا هیچ نظری درباره الکتریستیه، درباره ماهیت نور یا درباره اتمها نداشت اما نظریه داروین، به موضوعاتی میپرداخت که دین، پیشتر درباره آن نظر داده بود. از این رو به سختی میتوان فردی مذهبی یا نهادی دینی را یافت که مثلا با نظریه نسبیت خاص اینشتین یا نظریه اپتیک کوانتومی مخالفتی داشته و در تد اندپی انکار آن باشد. نظریه داروین اما در طی حدود یکصد و پنجاه سال اخیر به یکی از بزرگترین چالشهای دین تبدیل شده است.
رویارویی نظریه داروین با اساطیر دینی
اسطوره آفرینش یا به عبارت دیگر، داستان و روایتی که ادیان مختلف درباره حیات روی زمین و یا پیدایش جهان ارائه میکنند کم و بیش مشابه یکدیگر است. از روایت اساطیری یونانی یا چینی گرفته تا روایت سومری و بابلی و حتی متون یهودی و مسیحی و اسلامی که بر اساس آنها جهان با فرمان الهی در شش روز خلق شده و در آن انسان به عنوان اشرف مخلوقات ، از بهشت رانده شده و بر زمین هبوط کرده است. موجودی که از گل و خاک آفریده شده و با دمیده شدن روح خدا در او بر سایر موجودات برتری داده شده است. این روایتهای اسطورهای دست کم در چند نقطه تاریخی، به شکلی بنیادی در تعارض با علم و یافتههای علمی قرار گرفته است. نخستین رویارویی را شاید بتوان در نظریه خورشیدمرکزی کوپرنیک در عصر رنسانس پیدا کرد. دیدگاه کوپرنیک، جایگاه زمین در کائنات را از عرش به فرش کشید و نشان داد، زمین هیچ موقعیت به خصوصی در جهان هستی ندارد. نظریه کوپرنیک به وضوح در تعارض با باور دینی کلیسایی بود که زمین را مرکز جهان هستی میدانست. نظریه داروین یک گام به پیش رفت و نشان داد، انسان هیچ موقعیت به خصوصی بر روی زمین ندارد و از قضا تاج آفرینش یا اشرف مخلوقات نیست. بر اساس نظریه داروین، انسان موجودی است که با سایر موجودات، نیای مشترک دارد و این مکانیسم انتخاب طبیعی است که این پیچیدگی حیرت برانگیز و این نمایش باشکوه را در دنیای گیاهان و جانوران ایجاد کرده است.
بدفهمیها از نظریه تکامل
بدفهمیها از نظریه داروین فقط مختص به عوام نیست. بسیاری از متخصصان یا متفکرانی که با جزییات نظریه داروین آشنا نیستند نیز ممکن است آن را اشتباه درک کرده و یا چه بسا حتی با نظریه لامارک جابجا بگیرند. برای نمونه در منابع فارسی زبان، دکترعبدالکریم سروش در کتاب “علم چیست؟ فلسفه چیست؟” و نیز در کتاب “دانش و ارزش” (که در آن اوولوشن را “برآمدن” می نامد) نظریه داروین و بقای اصلح را با بیانی اشتباه معرفی میکند و :مینویسد
” اگر بپرسيم كدام جانور است كه حفظ خواهد شد؟ پاسخ اين است: آن كه شايسته تر است و اگر بپرسيم كدام جانور شايسته تر است؟ جواب اين خواهد بود: آن كه حفظ خواهد شد.”
و از آن نتیجه میگیرد که نظریه انتخاب طبیعی و بقای اصلح، دور منطقی دارد و اصطلاحا توتولوژیک است.* به باور نویسنده، نظریه تکامل داروین از پیشبینی، که لازمه هر نظریه علمی است عاجز است و شاهد و قرینه مستقلی غیر از تعریف دوری خود ندارد. در کنار اینها یکی از رایجترین بدفهمیها از نظریه داروین در بین غیرمتخصصان این است که برخی به اشتباه تصور میکنند نظریه داروین میگوید انسان از نسل میمون است و بلافاصله میپرسند اگر که انسان از نسل میمون است پس چرا هنوز میمون وجود دارد؟ چرا برخی از این میمونها هنوز میمون ماندهاند و بقیه انسان شدهاند؟ چنین پرسشی از اساس اشتباه است و مانند این است که بپرسیم اگر استرالیاییها و آمریکاییها از نسل اروپاییها هستند پس چرا هنوز اروپایی وجود دارد؟ این درک اشتباه از نظریه داروین مبنی بر اینکه انسان برآمده از میمون است در اواخر بخش اول از کتاب “علم چیست، فلسفه چیست؟” دکتر عبدالکریم سروش نیز تکرار شده است. دکتر عبدالکریم سروش می نویسد :
“درﺳﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ اﻧﺴﺎن ﺑﺮآﻣﺪه از ﻣﻴﻤﻮن اﺳﺖ . اﻣﺎ ﻧﺎدرﺳﺖ اﺳﺖ اﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ اﻧﺴﺎن ﭼﻴﺰی ﺟﺰ میمون برهنه نیست.” **
جمله نخست به وضوح اشتباه است. انسان برآمده از میمون نیست. درست این است که بگوییم ما با میمونها و کپیها نیای مشترکی داریم که حدود ۷ میلیون سال پیش میزیسته لیکن این نیای مشترک، انسان یا میمون نبوده و در واقع موجودی شبیه به کپی بوده است. این بدفهمیها همواره در این حد سادهانگارانه نیست. گاهی پذیرش اینکه این حد از پیچیدگی در ساز و کار عضوی مانند چشم، به صورت تصادفی شکل گرفته غیرممکن است. البته چشم به صورت تصادفی شکل نگرفته و ایراد بزرگ در به کارگیری کلمهی تصادفی درست همینجاست. تکامل یا فرگشت، فرایندی صرفا تصادفی نیست. از قضا آنچه که داروین صورتبندی کرده (یعنی انتخاب طبیعی) اصلا و ابدا تصادفی نیست و فرایندی است که طی آن انباشت تدریجی تغییرات کوچک، میتواند به شکلگیری یک عضو پیچیده مانند چشم منجر شود. این همان شمّ ناباورانهای است که ویلیام پالی الهیاتدان بریتانیایی در تمثیل ساعتساز به کار میبرد. اینکه اگر در بیابان، ساختار پیچیدهای چون ساعت ببینم که گوشهای افتاده، نخواهم گفت که این ساعت خودبخود ایجاد شده و همواره اینجا بوده است. چنین ساختار پیچیدهای حتما سازندهای و ساعتسازی داشته که قطعات و اجزای آن را با هدف مشخصی در کنار هم قرار داده است. در صورتبندی این استدلال اشتباه، نمیتوان به پالی خرده گرفت. او در کتاب الهیات طبیعی، اطلاعی از نظریه داروین نداشت (از نظر تاریخی نمیتوانست داشته باشد چون کار داروین در حدود نیم قرن پس از درگذشت پالی منتشر شد). نظریه داروین میتواند شکلگیری گونههای زیستی پیچیده را توضیح دهد. این نظریه قادر است روند شکلگیری اعضایی مانند چشم را که به نظر میرسد برای هدف مشخصی و توسط یک ناظر و طراح هوشمند طراحی شدهاند توضیح دهد. هر چند ممکن است باور این مساله دشوار باشد اما طبیعت، برای پیشبرد انتخاب طبیعی نیازی به طراح ندارد و خود قوانین طبیعت هستند که مکانیسم انتخاب طبیعی را پیش میبرند. درست مثل گردش سیارات در مدار مشخص به دور خورشید که غربال طبیعی قوانین فیزیک است. قوانین کپلر و ساختار فیزیکی جهان ایجاب میکند که سیارات در مدار مشخصی به دور خورشید بگردند.
نظریه داروین یک نظریه است
یکی از رایجترین اشتباهات مخالفان نظریه داروین این است که تصور میکنند نظریه داروین صرفا یک نظر است. به عبارت دیگر آنها مفهوم نظریه در علم را با عبارت روزمره “نظر” جابجا گرفتهاند. نظریه داروین، نظریهای است دربارهی یک فکت. نظریهای دربارهی یک واقعیت که در طبیعت اتفاق افتاده است. البته ممکن است روزی نظریه داروین با یک نظریه بهتر و جامعتر جایگزین شود اما این موضوع، اختلافی در اصل ماجرا ایجاد نمیکند. فرگشت یا همان تکامل، فرایندی بوده (و هست) که واقعا در طبیعت اتفاق افتاده (و هنوز هم میافتد و خود ما بخشی از فرایند تکامل هستیم و نه در نقطه غایی آن) و انکار آن چیزی مانند انکار وجود گرانش یا جاذبه زمین است. گرانش را نیز در فیزیک میتوان در پرتو نظریههای مختلفی تفسیر و تبیین کرد. (گرانش به مفهوم نیوتنی یک چیز است و به مفهوم نسبیتی چیز دیگری است و با خم هندسی فضا در هندسه نااقلیدسی تبیین میشود.) اما صرف نظر از اینکه چطور توضیح داده شود، یک فکت (واقعیت) به شکل جاذبه وجود دارد. اشیاء به زمین سقوط میکنند چه ما نیوتنی به آن نگاه کنیم چه نسبیتی. نظریه تکامل قدرت تبیینی دارد همانطور که نظریه نسبیت عام اینشتین، وجود سیاهچالهها یا خم شدن نور در جاذبه خورشید را توضیح میدهد. یک نظریه در طول زمان مدام بهتر و بهتر میشود و در معرض نقد قرار میگیرد و این مساله فقط منحصر به نظریه داروین نیست.در کیهان شناسی نیز برای مثال، ثابت کیهانی (فرض اینشتین برای توجیه جهانی ایستا) با مشخص شدن انبساط جهان (کشف ادوین هابل در سال ۱۹۲۹) با مشکل مواجه شد و بعدها با کشف انبساط شتابدار جهان دوباره توسط کیهانشناسان جدی گرفته شد. برای کسانی که با تاریخ علم و مفهوم نظریه های علمی آشنایی دارند این موضوع کاملا آشناست.
آیا ممکن است نظریه داروین اشتباه باشد؟
گاهی برای روشن شدن وجوهی از یک نظریه، زمان طولانی لازم است. مثلا امواج گرانشی در حدود یکصد سال پس از پیش بینی نسبیت اینشتین در رصدخانه لایگو آشکار سازی شد. نظریه داروین هم از این قاعده مستثنی نیست. جنبههای بسیاری بود که داروین از آن اطلاع نداشت. داروین چیزی از کار مندل و مهمتر از آن چیزی از ژنتیک نمیدانست. این مساله نقطه ضعفی برای نظریه داروین محسوب نمیشود. ماکسول هم که با صورتبندی معادلات الکترومغناطیسی گام بزرگی در علم برداشت، به فرض غلطی مثل وجود اتر برای انتشار امواج الکترومغناطیسی باور داشت. بنابراین این که یک نظریه علمی به مرور زمان سازگارتر و بهتر و دقیقتر میشود موضوعی منحصر به نظریه داروین نیست. در مقام مقایسه، نظریه داروین مانند پازل نقاشی مونالیزا است که بخشهای بسیاری از آن برای علم امروز روشن شده است. قطعات پراکندهای از این پازل (مثلا در پس زمینه یا قسمت مو) ممکن است هنوز مشخص نباشد اما یک چیز برای عقل سلیم واضح است. این نقاشی هرچه هست نمیتواند مثلا پازل نقاشی تابلوی جیغ ادوارد مونک باشد. شواهد تکامل (در اینجا : قطعات پازل) به قدری زیادند که ما مطمئنیم در حال تکمیل پازل نقاشی مونالیزا هستیم و نه چیز دیگر. شاید گفته شود هیچ یک از ما تکامل یک ماهی یا طوطی را به معنی متداول در علم، مشاهده نکردهایم. این پرسش جای بحث بسیار دارد زیرا مفهوم مشاهده در علم ، عملا تا این حد ساده نیست. ما درون خورشید را نیز مشاهده نکردهایم و هیچ دانشمندی، قطعهای از درون خورشید را به آزمایشگاه نیاورده تا ساختار شیمیایی آن را آزمون کند. با این وجود آیا این بدین معناست که مثلا درون خورشید از سرب و جیوه تشکیل شده و آنچه که دانشمندان از ساختار درون خورشید به ما میگویند اشتباه است؟ خیر! روش علمی که در نظریه داروین به کار گرفته میشود نیز همانقدر معتبر و عقلانی است که در کیهانشناسی و یا زمینشناسی از آن بهره میگیریم.
راه حل مذهب در مواجهه با نظریه داروین
نظریه داروین ماهیتا با دین و دینداری و باور به آفریدگار در تعارض است. نظریه انتخاب طبیعی داروین، پیچیدگی حیات را بدون استفاده از فرض اضافی توضیح میدهد. این نظریه مبتنی بر یک فرایند مادی و خودکار است که هیچ سهم و جایگاهی برای یک خالق متعال قائل نیست. با این وجود باورمندان به مذاهب، امروز به ندرت از نظریه خلقت آنی پشتیبانی میکنند. هواداران طراحی هوشمند ، در عین حال که اساسا فرگشت را میپذیرند، به لزوم وجود یک آفریدگار و طراح هوشمند در طراحی ساختار پیچیده حیات باور دارند. بزرگترین نقص این دیدگاه آنجاست که توانایی تنظیم چنین پیچیدگی و تکامل، مستلزم این است که خود آفریننده یا طراح، بی نهایت پیچیده باشد. بنابراین کسی که به طراحی هوشمند باور دارد بنا را بر این میگذارد که موجودی دانا و با پیچیدگی فوق العاده زیاد وجود دارد. اما مشکل اینجاست که خود آن طراح پیچیده را توضیح نمیدهد و آن را صرفا با ایمان قلبی میپذیرد و نه با استدلال و آزمون تجربی. لیکن از نظر روش علمی، نظریه داروین و انتخاب طبیعی، بسیار باورپذیرتر از این است که قبول کنیم انسان از گل و خاک آفریده شده است. ریچارد داوکینز زیست شناس تکاملی بریتانیایی جایی میگوید: مذهب ما را به راضی بودن و سرسپردگی تعلیم میدهد تا از درک علمی جهان و از درک ساز و کار حاکم بر جهان ناتوان باشیم. از دید داوکینز، فرض وجود خدا، هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ پدیدهای نیست. زیرا صرفا چیزی را فرض میگیرد که قرار است توضیح دهیم. فرض سختی میکند تا مساله سختی را توضیح دهد و مساله را رها میکند. آیزاک آسیموف جایی گفته بود برای قبول آفرینش باوری باید همه زیست شناسی، بیوشیمی، زمین شناسی و اخترشناسی جدید و به طور کلی تمام علم را کنار گذاشت.
نه تنها نظریه داروین از طبیعت اسطوره زدایی میکند بلکه کیهانشناسی نیز به تدریج به این سو میرود که تبیین خلقتگرایانه در ایجاد جهان را حذف کند. فیزیکدانانی مانند استیون هاوکینگ معتقد بودند که علم روزی توضیحی برای پیدایش جهان خواهد یافت. این اسطوره زدایی عملا علیه مذهب است. کسی که ساز و کار کیهان را با استفاده از روش علمی درک کند دیگر باور نخواهد کرد که شهابسنگ ها (آنطور که متون دینی می گویند) تیرهایی هستند که از عالم غیب برای رانده شدن شیاطین در آسمان پرتاب شدهاند. علم به صورت ذاتی، الهیات و نگاه اسطورهای به طبیعت را کنار میزند. نظریه داروین، خواه ناخواه داستان آفرینش انسان از گل و خاک و یا رانده شدن او از بهشت و خوردن میوه ممنوعه را غیرقابل باور میکند.
آیا نظریه داروین، اثبات شده است؟
مفهوم اثبات در مسائل فلسفه علم و روش علمی بسیار میتواند گمراه کننده باشد. نظریه داروین اما برخلاف آنکه کارل پوپر آن را در آثار اولیه خود مانند کتاب فقر تاریخیگری*** و یا حتی در کتاب در جستجوی ناتمام****، ابطالناپذیر میدانست (در کنار نظریههای فروید و مارکس و آدلر) کاملا آزمونپذیر و ابطال پذیر است. (برای نمونه نگاه کنید به مبحث تکامل آزمایشگاهی و کار ریچارد لنسکی در دانشگاه میشیگان که در آن از سال ۱۹۸۸ تا کنون حدود ۶۶۰۰۰ نسل باکتری بررسی شده اند)*****
بنا براین برخلاف اصرار دینداران مبنی بر وجود حلقه مفقوده در نظریه داروین، فسیلها تنها شواهد برای تایید نظریه تکامل نیستند. نظریه داروین بر خلاف باور الهیاتی، خود را در معرض نقد و آزمون و کوشش معطوف به ابطال قرار میدهد. شاید حتی گفته شود لزومی ندارد که هر کوشش فکری بشر حتما ابطال پذیر باشد و ابطال ناپذیر بودن باور دینی به معنای بی محتوا و پوچ بودن آن نیست. این سخن از جهاتی درست است. موسیقی و شعر، داستان و تاریخ یا قوانین ورزشی ابطال پذیر نیستند و ابطال ناپذیربودن آنها هم نقطه ضعف محسوب نمیشود. اما باور دینی از این لحاظ مانند فعالیت های ذوقی بشر نظیر هنر و ادبیات نیست. دین مدعی است آموزه هایی برای فهم جهان دارد و برنامه ای برای سعادت انسان. اگر روزی شواهدی در رد نظریه داروین پیدا شود، نظریه داروین ابطال میشود و ما باید در پی نظریهای باشیم که بتواند پدیدههایی که نظریه داروین قادر به تبیین آن نیست را توضیح دهد. اما کسی که به متون دینی باور دارد حتی اگر تمام شواهد دنیا هم بر خلاف رای او باشند، از آنجا که در کتاب مقدس طور دیگری نوشته، آن شواهد را نخواهد پذیرفت.
*(عبدالکریم سروش، دانش و ارزش: پژوهشی در ارتباط علم و اخلاق (ص. ۱۱۴
**(عبدالکریم سروش، علم چیست، فلسفه چیست؟” ، بخش اول (علم چیست؟
***Karl R. Popper, The Poverty of Historicism (P.109)
**** Karl R. Popper, Unended Quest: An Intellectual Autobiography (P. 170)
***** The E. coli long-term evolution experiment (LTEE)
لینک این مقاله در فیس بوک برنامه پرگار
این مقاله و سایر مقالات مرتبط با برنامه پرگار وبسایت بی بی سی فارسی

نظریهی داروین با ایدهی آفرینش خدایی جمع شدنیست؟
چارلز داروین بدون آنکه خود بخواهد اعتقاد دینی در مورد آفرینش انسان را از پایه به لرزه درآورد. آیا راهی هست که بتوان ایمان دینی در مورد آفرینش خدایی انسان را با نظریه ی تکامل داروین سازگار کرد؟ مهمانهای برنامه: سروش دباغ پژوهشگر مطالعات اسلامی وعرفان کسرایی پژوهشگر مطالعات علم. بحث درباره “نظریهی داروین با ایدهی آفرینش خدایی جمع شدنیست؟”
لینک این برنامه در کانال یوتیوب بی بی سی
لینک این برنامه در وبسایت بی بی سی فارسی
پادکست این برنامه
نسخه کم حجم این برنامه
فایل صوتی کم حجم
شامل چند دقیقه بحث بیشتر در پایان برنامه

برنامه آموزشی علمی مِهبانگ، بیست و سوم آوریل ۲۰۱۸ | محورهای برنامه، استنتاج به قصد بهترین تبیین، داروینیسم

عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی، بیست و چهارم آوریل ۲۰۱۸
کتابهای نقد دین، از آثار کسروی گرفته تا شجاع الدین شفا و علی دشتی هنوز در بازار دستفروشی ها و به عنوان کتب ممنوعه در ایران خرید و فروش می شوند. موج ضدیت با مذهب رسمی در ایران البته موضوع تازه ای نیست. سال ها پیش، صادق هدایت با نوشتن کتاب هایی نظیر توپ مرواری یا کاروان اسلام، نقد تندی به باورهای دینی اسلامی وارد کرده بود. لیکن با وجود محوریت نقد دین در آثار متفکرانی نظیر کسروی یا نویسندگانی مانند هدایت، هیچ کدام از آنها آتئیست یا بی خدا به شمار نمی روند. آتئیسم یا در زبان فارسی بی خدایی (خدا انکاری یا خداناباوری) در معنای مصطلح آن به مفهوم انکار وجود خدای خالق یا ناظراست. نگرشی که به لحاظ تاریخی از قرن 18 میلادی به این سو شکل گرفته و طیف های گوناگونی را نیز در بر می گیرد. از ندانم گرایی و شک فلسفی در وجود خدا گرفته تا آتئیسم که اساسا وجود خدای ﻣﺎﻭﺭﺍﺀﺍﻟﻄﺒﯿﻌﻪ را رد می کند. بسیاری بی خدایی را محصول گسترش آزادی اندیشه و همچنین توسعه علم و تکنولوژی در دهه های اخیر می دانند و بر این باورند، فلسفه های جدید مبتنی بر اومانیسم و همچنین ظهور علم مدرن به خصوص در زیست شناسی (در قالب داروینیسم) و فیزیک و ژنتیک، به گسترش روز افزون نگرش آتئیستی در جوامع دامن زده که جامعه ایران نیز از آن مستثنا نیست.
آتئیسم علمی در ایران
ماه قبل ، پس از درگذشت استیون هاوکینگ فیزیکدان و کیهانشناس برجسته بریتانیایی ، بحث های دامنه داری در شبکه های اجتماعی فارسی زبان در گرفت. محور عمده این بحث ها ، غالبا دیدگاه جنجالی هاوکینگ درباره خود به خودی بودن پیدایش جهان و عدم وجود خدا بود. استیون هاوکینگ تنها دانشمندی نیست که با استقبال خداناباوران و ندانم گرایان ایرانی روبرو شده است. آثار ریچارد داوکینز، زیست شناس مشهور بریتانیایی، ﺩﻧﯿﻞ ﺩﻧﺖ، ﺳﻢ ﻫﺮﯾﺲ، ﮐﺮﯾﺴﺘﻮﻓﺮ ﻫﯿﭽﻨﺰ به گسترش روزافزون آن بخش از بی خدایی در ایران منجر شده است که می توان آن را ″آتئیسم علمی″ نامید. به عبارت دیگر در چنین اندیشه ای رد خدا و مذهب ، نتیجه طبیعی مطالعه در فیزیک و کیهان شناسی و همچنین زیست شناسی فرگشتی و نظریه تکامل است. این نگرش به لحاظ بنیادین متفاوت از آتئیسم فلسفی است. براهین آتئیست ها و ندانم گرایان در فضای فکری فارسی زبان، اغلب ارتباطی با استدلال های فلسفی یا تاریخی و اجتماعی ندارد و به صورت عمده، برگرفته از مطالعه و تحلیل متون علمی و درک نظریات فیزیک جدید و زیست شناسی تکاملی و نظایر آن است. بر اساس این تلقی از آتئیسم، بر خلاف برداشت های قدیمی تر از بی خدایی، دین یک پدیده مضر و خطرناک برای صلح و آینده بشریت است و نه تنها نباید تحمل شود بلکه باید در کشاکش بحث با دینداران ، مورد انتقاد قرار گرفته و با استناد به علم و استدلال منطقی افشا شود. از دید آتئیسم علمی و بی خدایی نو ، تاکید دین روی مفهوم ﺣﺎﮐﻤﯿﺖ ﺍﻟﻬﯽ، اندیشه ویرانگری است که حاصلی جز جزم اندیشی و تعصب و دگماتیسم ندارد و تجربه تاریخ بشر نیز نشان داده که بسیاری از جنگ ها و کشتارها در سراسر جهان، منشاء دینی داشته و اینک بشر با رد دین و جایگزینی آن با علم می تواند به صلح پایدار دست یابد.
آتئیست های ایرانی کجا هستند؟
ارائه آماری دقیق از تعداد آتئیست ها و ندانم گرایان در کشورهای اسلامی به خصوص ایران چندان ساده نیست. گزارش سالانه آزادی اندیشه که از سوی اتحادیه جهانی انسانگرا و اخلاقگرا منتشر شده نشان می دهد چه خطرات و قوانین کیفری و مقرارت محدود کننده ای برای خداناباوران در کشورهای مختلف جهان وجود دارد. در این بین، ایران از جمله هفت کشوری است که آتئیسم در آن بر اساس این گزارش با خطر مجازات مرگ روبروست. بنابراین تعجبی ندارد که هیچ آمار دقیقی از تعداد بی خدایان در جامعه ایرانی وجود نداشته باشد. ضمن اینکه توصیف آتئیسم و بی خدایی و مرزبندی آن با باور سکولار یا حتی بی دینی به سادگی ممکن نیست. بسیاری از افراد خود را بی دین معرفی می کنند اما خود را آتئیست نمی دانند و برخی نیز موقعیت خود را جایی میان خداناباوری و ندانم گرایی ارزیابی می کنند. تحلیل جامعه شناسی آتئیسم در ایران موضوع دیگری است اما برخی حتی حوادث پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ و استفاده حداکثری حاکمیت از دین و باورهای مذهبی را یکی از علل شکل گیری موج جدید ضدیت با مذهب و سونامی بی خدایی در بین نسل جدید جامعه ایران می دانند.
آیا آتئیسم در ایران در حال گسترش است؟
شش سال پیش ، مارکوس لاتون روزنامه نگار آلمانی در نشریه ″دی تسایت″ گزارش مفصلی درباره رواج آتئیسم در ایران نوشت و بیان داشت، آتئیسم در ایران با خطر مجازات مرگ روبروست اما همه ساله ایرانیان بیشتری خود را به عنوان بی دین معرفی می کنند، ولو به شکلی غیرعلنی. لاتون در گزارش خود با دانشجویانی مصاحبه کرده که با مطالعه آثار نیچه، شوپنهاور و فروید و همچنین ریچارد داوکینز و کریستوفر هیچنز و کتاب های ممنوعه در قالب کتاب های الکترونیکی (ایبوک) کیندل با دیدگاه هایی روبرو شده اند که باعث شده به تدریج از روایت رسمی ایدئولوژی و مذهب رایج فاصله بگیرند. نکته جالب توجه اینجاست که گزارش سال 2012 لاتون، از فیس بوک فارسی کانون اگنوستیک ها و آتئیست های ایران نام برده و از این مساله حیرت زده شده که 27 هزار نفر این صفحه را لایک کرده اند. تعداد لایک های این صفحه که در گزارش لاتون ذکر شده اکنون با گذشت حدود 6 سال به حدود 199 هزار نفر رسیده و به عبارت دیگر هفت برابر افزایش پیدا کرده است. فیلیپ کرینبروک ، استاد ایران شناسی دانشگاه گوتینگن معتقد است که ارائه نسخه ای از دین بر پایه بمباران تبلیغاتی و پروپاگاندای شبانه روزی، بسیاری از ایرانیان را از اسلام دور کرده است. به گفته کرینبروک، برخی از ایرانیان نیاز معنوی خود را در این کشاکش با باور به آموزه های زرتشت و حتی بودیسم جستجو کرده اند و تعجبی ندارد که در این بین عده ای نیز ایمان به وجود خدا را از دست داده و خود را آتئیست بنامند.
لینک این مقاله در وبسایت بی بی سی فارسی