برنامه آموزشی علمی مِهبانگ، هفتم ماه می ۲۰۱۸ | محورهای برنامه، دترمینیسم و ارادهی آزاد
لینک این برنامه در یوتیوب

برنامه آموزشی علمی مِهبانگ، هفتم ماه می ۲۰۱۸ | محورهای برنامه، دترمینیسم و ارادهی آزاد
لینک این برنامه در یوتیوب

جلسه نقد و بررسی فیلم در میان ستارگان

روز بیست و ششم فروردین 1394 در آخرین روزهای سفری کوتاه به ایران، در جلسه نقد و بررسی فیلم میان ستاره ای که در پردیس سینمایی کوروش و با همکاری گروه علمی دانستنیها برگزار شده بود شرکت کردم. زمان به سرعت می گذشت و بزرگترین دغدغه ام لذت بردن از لحظه لحظه ای بود که در کنار دوستان و عزیزان و هموطنانم بودم. هر لحظه از زمان حال؛ به چشم به هم زدنی به گذشته می پیوست. گذشته ای که می دانستم دیگر در دسترس نخواهد بود و مثل خاکستر هیزم سوخته ای که دود شده دیگر هرگز دوباره به هیزم تبدیل نخواهد شد. قدم زدن در پیاده روهای تهران خاطرات روزهایی را در من زنده می کرد که دیگر نیستند. از قضا موضوع فیلم اینترستلار همان چیزی بود که در این روزهای پایانی ذهنم را درگیر کرده بود. زمان!
مهمترین دغدغه فلسفی ام از سالها پیش مساله مرگ، حیات، زمان و همچنین ذهن بوده است و تصور می کنم که به صورت کلی تمامی پرسش های فلسفی را می توان به همین چند موضوع تقلیل داد. اما تبیین هیچ یک از اینها بدون فهم زمان ممکن نیست. ما در چنبره زمان اسیریم و حتی وقتی که از زمان صحبت می کنیم یا راجع به زمان فکر می کنیم ؛ باز هم محکوم به زندان زمان هستیم.
باری! موضوع بسیاری از فیلم های علمی تخیلی ساختن ماشین زمانی است که با آن بتوان در زمان (به گذشته یا آینده) سفر کرد. اگر سفر به گذشته امکان پذیر بود؛ شاید می شد از رخ دادن بسیاری فجایع جلوگیری کرد. مثلا میشد به همین چند هفته پیش برگشت و به خلبان پرواز جرمن وینگز که در کوههای آلپ سقوط کرد گفت که کابین را ترک نکند . میشد به سال های جنگ جهانی اول بازگشت و از زمینه ظهور هیتلر جلوگیری کرد و مانع جنگ جهانی دوم شد. اما فیزیک جهان اجازه سفر به گذشته را به ما نمی دهد و دستیابی به گذشته از دیدگاه ترمودینامیکی غیرممکن است. قانون دوم ترمودینامیک می گوید تمامی رویدادهای انجام پذیر جهان تنها یک جهت دارند. فنجان چای داغ روی میز؛ به صورت خود بخودی سرد می شود. توپ پلاستیکی اگر به حال خود رها شود در سطح شیب دار به پایین قل می خورد. اما عکس این رویداد ممکن نیست و هیچ توپ پلاستیکی به صورت خود به خودی از سربالایی بالا نمی رود. دقیقا به همین دلیل اینکه رویدادهای جهان تنها یک جهت دارند؛ گذشته نیز غیرقابل دسترس است. غیر از قانون دوم ترمودینامیک که مانع سفر به گذشته است؛ یک تناقض یا اصطلاحا پارادوکس منطقی هم در این خصوص وجود دارد. آزمایش ذهنی مشهور در رابطه با این تناقض منطقی این است که فردی با سفر به گذشته؛ پدربزرگ خودش را در حالی که در سن کودکی به سر می برد به قتل برساند. چنین فردی در واقع نباید وجود داشته باشد در حالیکه وجود دارد.
اما بازگردیم به فیلم اینترستلار . عادتا پس از تماشای هر فیلم از خودم میپرسم تم اصلی فیلم چه بوده و تلاش میکنم موضوع فیلم را در قالب یک کلمه یا یک جمله صورتبندی کنم. مثلا تم فیلم گراویتی از دید من ، به نوعی روایتی از تنهایی انسان در کیهان بود. یا موضوع فیلم اینترستلار علی الاصول حول محور (زمان) است. البته داستان این فیلم نسبتا طولانی درباره خیلی چیزهاست اما مقوله ای که دقیقا ذهن مخاطب را درگیر می کند را شاید بتوان تم “زمان” دانست. از آنجایی که نقد فیلم کار من نیست ، متن این یادداشت را تنها به بررسی چند قطعه پراکنده از پازل این فیلم محدود می کنم. چند نکته برجسته که با تماشای این فیلم به چشم میزند را می توان چنین صورتبندی کرد.
زمان
فیلم در میان ستارگان، فیلمی است در ژانر علمی تخیلی و در آن صحبت از مواجهه انسان با پدیده هایی است که هیچ انسانی در زندگی روزمره با آن ها روبرو نمی شود. حیرت برانگیز بودن صحنه های این فیلم به این مساله باز می گردد که دو مبحث مهم فیزیک جدید، یعنی نسبیت و کوانتوم در تجربیات روزمره زندگی انسان ظاهر نمی شوند. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای فیزیک نیوتنی است. دنیایی که در آن زمان مستقل از فضاست. مختصات سه بعدی فضا که در آن می توان به شمال و جنوب و شرق و غرب و بالا و پایین رفت ؛ به انضمام بعد زمان که تنها یک جهت دارد.
فیزیک نسبیتی اما زمانی وارد می شود که با پدیده هایی با گرانش بسیار بالا یا سرعت های نزدیک به سرعت نور سر و کار داریم. فیزیک کوانتوم هم از دنیای ذرات بنیادین صحبت می کند و ماهیت نور و ماده. یعنی از چیزهایی که در دنیای ماکروسکوپیک، یعنی در جهانی که ما در زندگی روزمره مان تجربه می کنیم ملموس نیستند. برای تفسیر حرکت یک هواپیما یا قطار، برای طراحی بدنه یک بالابر صنعتی؛ برای ساختن یک ساختمان نیازی به معادلات فیزیک نسبیت یا کوانتوم نیست. دنیای وقایع روزمره دنیای فیزیک نیوتنی است.

گرانش و سیاهچاله ها
همه ما آثار ناشی از گرانش را می شناسیم. مثلا وقتی اشیاء را رها می کنیم به سوی زمین حرکت میکنند و یا اینکه می بینیم دویدن به سمت بالای تپه بسیار سخت تر از دویدن به پایین آن است. با این حال از نظر یک فیزیکدان آثار ناشی از گرانش بسیار فراتر از این مثال های ساده روزمره است. به عنوان مثال در مقیاس اشیاء بسیار بزرگ ؛ نقش گرانش خیلی مهمتر می شود. این گرانش است که باعث چرخش زمین به دور خورشید و یا ماه به دور زمین است.
گرانش است که باعث می شود خورشید به دور مرکز کهکشان را شیری گردش کند. گردشی که با سرعت ۲۲۰ کیلومتر بر ثانیه چیزی در حدود ۲۵۰ میلیون سال طول می کشد. در اثر نیروی گرانش است که کهکشان های آندرومدا و راه شیری با سرعت ۱۰۰ – ۱۴۰ کیلومتر در ثانیه به هم نزدیک می شوند در ۳ تا ۴ میلیارد سال آینده به هم می رسند.

گرانش یکی از نیروهای بنیادی طبیعی است که میل عمومی هر ماده به جذب سایر مواد را می نمایاند. در واقع در طبیعت ۴ نیروی بنیادی وجود دارد . گرانش؛ الکترومغناطیس و نیروی هسته ای ضعیف و قوی. عمومیت داشتن گرانش (یعنی از این حیث که همواره به صورت جاذبه عمل می کند) آن را از ۳ نیروی دیگر متمایز می کند. مثلا نیروی الکتریکی میان اجسام باردار را در نظر بگیرید بارهای الکتریکی دو نوع هستند. مثبت و منفی. لذا نیروی الکتریکی می تواند هم به صورت جاذبه ظاهر شود (برای بارهای ناهمنام) هم به صورت دافعه (بارهای همنام) . این در حالیست که گرانش فقط به صورت جاذبه وجود دارد و به همین خاطر است که این نیرو در کیهان شناسی از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
اگر در زمان به عقب سفر کنیم و به زمان نزدیک بیگ بنگ بر گردیم این چهار نیروی بنیادی طبیعت با یکدیگر ادغام می شوند اگر در زمان تا لحظه بیگ بنگ به عقب بر گردیم گرانش آخرین نیرویی است که بعد از بیگ بنگ ؛ بصورت دقیق تر در زمان پلانک یعنی ۱۰ به توان منفی ۴۳ ثانیه پس از انفجار بزرگ جدا می شود. نیروی هسته ای قوی بعد نیروی هسته ای ضعیف و دست آخر نیروی الکترومغناطیس.
ادغام سه نیرو همگی با نظریه کوانتوم تبیین می شود. تمام تلاش ها برای اراﯬ نظریه همه چیز در این راستاست که نیروی چهارم یعنی گرانش را تبیین کند. اولین گام در جهت انجام چنین کاری ؛ متحد کردن فیزیک کوانتومی با نظریه گرانش یعنی به وجود آوردن یک نظریه گرانش کوانتومی است. همان چیزی که پروفسور براند در فیلم اینترستلار ۴۰ سال برای حل آن زمان صرف کرده است.

اما باز گردیم به مساله سیاهچاله ها. ایده وجود سیاهچاله ها به جان میشل کشیش انگلیسی در سال ۱۷۸۳ باز می گردد و توسط لاپلاس هم مورد بحث قرار گرفته بود . اما تعبیر کنونی از سیاهچاله به نظریه نسبیت عام اینشتین بر میگردد .
در خصوص سیاهچاله ها بد نیست به راه حل معروف شوارتسشیلد اشاره کنیم که تنها یک سال پس از انتشار نظریه اینشتین در سال ۱۹۱۶ بر مبنای توزیع متقارن کروی از ماده منتشر شده بود.
در فیزیک هر جسمی با هر جرمی یک شعاع بحرانی دارد که به آن شعاع شوارتسشیلد گفته می شود . اگر یک جسم چگال تماما درون شعاع شوارتسشیلد قرار بگیرد آنگاه هیچ نوری نمی تواند از سطح آن جسم فرار کند. برای جرمی معادل زمین شعاع بحرانی تنها ۱ سانتی متر است. یعنی اگر شعاع زمین با همین جرم کنونی اش تنها یک سانتی متر بود آنگاه زمین نیز یک سیاهچاله بود!
برای جرمی معادل جرم خورشید این شعاع چیزی در حدود ۳ کیلومتر است. با این وجود هنوز مدرک محکم و بی شبهه ای مبنی بر وجود سیاهچاله در طبیعت وجود ندارد. در فیلم اینترستلار؛ کوپر بر سیاره ای نزدیک یک سیاهچاله به نام گارگانچوا فرود می آید که هر ساعت اش ۷ سال زمین است.
تا اینجا درباره سیاهچاله ها صحبت کردیم. اما مفهوم گرانش غیر از ارتباط مفهومی که با مساله سیاهچاله ها دارد ؛ در باره ایستگاه فضایی و فضاپیما هم نقش مهمی بازی می کند. در فیلم اینترستلار،در فقدان گرانش زمین در فضا، سرنشینان فضاپیمای اندورنس از یک متود جالب دینامیکی استفاده می کنند. در این روش در واقع نیروی معادل گرانش زمین با استفاده از نیروی جانب مرکز به صورت مصنوعی ایجاد می شود.
ایده اصلی ایجاد این گرانش چندان پیچیده نیست. رنجر یعنی جایی که کوپر و تیم همراه او در آن مستقر هستند در مرکز دایره قرار دارد و طبق معادلات دینامیکی* کافیست تا باشد. یعنی سرعت دوران فضاپیما به توان دو** ؛ برابر با حاصلضرب شتاب گرانش زمین در شعاع شود تا بدین ترتیب سرنشینان فضاپیما احساسی همانند زندگی روی زمین داشته باشند.

ایده چرخش یک ایستگاه فضایی چرخ-مانند به سال ۱۹۲۸ و دست نوشته های “هرمان نوردانگ” بازمی گردد. او در کتاب اش*** که در سال ۱۹۲۹ توسط انتشاراتی ریچارد کارل اشمیت در برلین در ۱۸۸ صفحه تنها در ۱۰۰ نسخه منتشر شده بود ایده ایستگاه فضایی چرخنده ای را منتشر کرد که در آن با ایجاد نیروی گرانش مصنوعی میتوان گرانش زمین را شبیه سازی کرد. نمود بارز تخیلی چنین ایده ای نیز در فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی نمایش داده شد که به منظور ایجاد گرانش مصنوعی در طول سفر به سیاره مشتری نشان داده شده بود.

زبان و ادبیات علمی
فیزیکدان نظری انیستیتو تکنولوژی کالیفرنیا، کیپ تورن، که تخصص اش نسبیت عام است به عنوان مشاور علمی پروژه اینترستلاردر پاسخ به این سوال که ایا مجادله ای بین او و نولان سر صحنه های فیلم وجود داشته می گوید : نولان میخواست که کوپر با سرعت بیشتر از نور حرکت کند ولی من به او گفتم که نه این غیر ممکن است. ما بارها در این باره صحبت کردیم بعد از دو هفته او برگشت و گفت فکر میکنم فهمیدم! بی خیال سرعت بیشتر ازسرعت نور می شویم.
اویجین راشل در مقاله ای با عنوان کرمچاله ها سیاهچاله ها و چاله های منطقی می گوید: داستان فیلم اینترستلار چیز حدود سال ۲۰۶۰ اتفاق می افتد . زمانی که بزرگترین تهدید روی زمین برای بشریت ؛ نابودی بیوسفر است و طوفان های ویرانگر خاک؛ بزرگترین چالش بشر دیگر نه ابداعات و اختراعات و پژوهش های فضایی بلکه موضوع غذا و گرسنگی و هواست. جامعه مهندس نمی خواهد. کشاورز می خواهد. کرمچاله ای اطراف سیاره زحل راه به کهکشان دیگری می برد که در آن سیستم سیاره ای به دور گارگانچوا می گردند. ناسا که در آن زمان بصورت زیرزمینی فعالیت می کند در حدود ده سال پیش تعداد ۱۲ نفر از دانشمندان را برای برسی امکان حیات به آن سیارات فرستاده که از این میان تنها سه نفر به زمین سیگنال فرستاده اند.
Miller و Mann و Edwards
از دید من نکته ای که باورپذیر بودن فیلم میان ستارهای را کمرنگ می کند نوع زبان و ادبیات علمی و کلماتی است که آنها حین گفتگو با یکدیگر استفاده می کنند. تقریبا غیرقابل باور است که دانشمندان و فضانوردان با چنین ادبیات ساده و کلی درباره موضوعات علمی تخصصی صحبت کنند. نمی توان پذیرفت که یک دانشمند ناسا برای همکارش که یک فضانورد حرفه ای و مدیر پروژه ای اینچنین عظیم و پیچیده است؛ در راه عبور از کرمچاله و ورود به یک کهکشان دیگر ؛ تازه بخواهد با خم کردن برگه کاغذ ؛ نسبیت عام و خم هندسی فضا را توضیح دهد. بعید است دو فیزیکدان در آن سطح علمی با کلمات کلی ساده درباره در هم آمیختن نسبیت و کوانتوم صحبت کنند بدون اینکه کمترین اشاره ای به جزییات فنی موضوع کنند.

البته انتظاری جز این هم نیست. میان ستاره ای یک مستند علمی نیست و قرار هم نبوده باشد. مخاطبان فیلم، عموم مردم هستند و این دیالوگ ها در واقع برای روشن شدن ذهن مخاطب عام است. اما جایی دیالوگ ها از این بدتر هم می شود. مثلا دختر دکتر براند می گوید: عشق ورای بعد پنجم و فضا و زمان است. این دیالوگ های تغزلی و شاعرانه و عاشقانه، از زبان و ادبیات علم به دور است و بیشتر مناسب فیلم های گیشه پسند عاشقانه است ؛ نه یک فیلم با محتوای صریح علمی.
چاشنی تخیل وایده پردازی علمی
کیپ ترون در مصاحبه اش با اویجین راشل می گوید : سفر در زمان از طریق کرمچاله ها غیرمحتمل؛ اما ممکن است. او می گوید هیچ عددی برای این احتمال متصور نیست اگر بخواهد عدد بدهد به احتمال یک درصد؛ ولی نه هرگز صفر درصد. تکنولوژی و تامین انرژی چنین سفری از دید کیپ ترون نه صدها سال بلکه هزاران سال دیگر برای بشر زمان می برد. روزی در سده های آینده به هر حال بشر برای ادامه حیات مجبور به ترک زمین خواهد شد. مساله در اینجا فقط تامین انرژی برای جابجایی نیست. مساله فواصل دور نجومی است. اولین سیاره خارج از منظومه شمسی که محتملا قابلیت حیات انسانی دارد ۱۲ سال نوری از ما دورتر است.
بعضی تکنولوژی ها که در فیلم نشان داده شده شاید طی دهه های آینده در دسترس بشر قرار گیرد. مثلا یورگن هاهن بیولوژیست از دانشگاه فرانکفورت که روی پروژه خواب زمستانی کار میکند میگوید شاید در ۲۰ یا ۳۰ سال آینده فرایند فرو بردن بدن انسان در خواب طولانی با بهره گیری از هورمون های بخصوصی ممکن شود.
غیرقابل باور ترین قسمت داستان فیلم ٬در میان ستارگان٬ برای من اما ورود کوپر به سیاهچاله بود. او در حالی به سیاهچاله می رود که هنوز آگاهی خود را حفظ کرده و اعمال حیاتی بدن اش همانگونه که در فضای ۴ بعدی فضا و زمان کار میکرده انجام می شود. او در یک سیاهچاله درست مانند انسانی در جهان فیزیک نیوتنی نفس می کشد؛ گردش خون، تپش قلب و اعمال فیزیولوژیک و سیستم عصبی دارد که کارکرد همه تابعی از زمان است. انجام این اعمال حیاتی که همه در سایهی وجود زمان معنا پیدا میکند در جایی از بعد پنجم که در آن؛ زمان یک مختصه مکانی است، باورپذیر نیست. در فیلم اما می بینیم که کوپر اطلاعات کوانتومی درون سیاهچاله را به صورت علایم مورس به جهان چهاربعدی انتقال می دهد.
به مصداق سخن خواجه حافظ شیراز که می فرماید: „عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو!“ و به رغم همه آنچه که گفته شد ، فیلم اینترستلار دست کم از آن جهت که ذهن مخاطب عام را با یک سری از مفاهیم و پرسش های فلسفی فیزیک جدید آشنا می کند درخور توجه است و می توان با اندکی اغماض آن را جدی گرفت.


عرفان کسرایی | روزنامه شرق، شماره ۲۳۶۸ – دوشنبه ۱۹ مرداد نود و چهار
تب یونجه* یکی از مصائب فصل بهار و تابستان در سرزمین ژرمنهاست. شروع بهار و فصل گردهافشانی گلها و گیاهان، بسیاری را به بستر بیماری میاندازد و ظاهرا چارهای هم جز تحمل و کنارآمدن با آن وجود ندارد. «ورنر هایزنبرگ» در ماه می سال ١٩٢٥، چنان از تب یونجه به تنگ آمده بود که مجبور شد از «ماکس بورن» در دانشگاه گوتینگن تقاضای مرخصی دو هفتهای کند، تصمیمی که دنیای فیزیک را بهصورت بنیادینی تغییر داد.
باری! «هایزنبرگ» ٢٣ساله تا آن حد از تب یونجه بدحال و ناخوش بود که صورتش ورم کرده بود و حالش روزبهروز وخیمتر میشد. بههمیندلیل راهی جزیره «هلگولاند» در دریای شمال شد تا آنجا با دوری از گردهافشانی گل و گیاه، بتواند سلامتی خود را بازیابد. اتاق «هایزنبرگ» آنگونه که خودش بعدها در اتوبیوگرافیاش مینویسد، در طبقه دوم مهمانخانهای قرار داشت که روی بلندی مشرف به سمت جنوبی این جزیره صخرهای واقع شده بود. «هایزنبرگ» مینویسد: «از روی بالکن، میتوانستم چشمانداز فوقالعادهای از دریا را مقابل خود ببینم و گاهی به یاد این حرف نیلز بوهر میافتادم که میگفت ما (دانمارکیها) با نگاه به دریا احساس میکنیم بخشی از بینهایت در دسترس ماست». نقلقول «هایزنبرگ» از این سخن «بوهر» مربوط است به سفرش به دانمارک در سال ١٩٢٤، یعنی یک سال پیش از مرخصی استعلاجی «هایزنبرگ» در جزیره هلگولاند.

او در تعطیلات عید پاک سال ١٩٢٤، با کشتی و از طریق «وارن مونده» عازم دانمارک شده بود تا در «انستیتو نیلز بوهر» مشغولبهکار شود. «بوهر» چند روز بعد از «هایزنبرگ» میخواهد برای گپوگفت به یک پیادهروی طولانی بروند. در خلال این گفتوگوها، که عمدتا درباره سیاست و تاریخ بود، در حوالی ساحل شمالی «زیلند»، «بوهر» به «هایزنبرگ» میگوید: «تو در مونیخ بزرگ شدهای، نزدیک کوهستان! ما درباره کوهنوردیهایت پیشازاین با هم زیاد صحبت کردهایم. دانمارک برای کسانی که به زندگی در کوهستانها عادت کردهاند، هموار و ملالآور است. شاید تو هرگز نتوانی کشور ما را دوست داشته باشی. برای ما مهمترین چیز، دریاست! وقتی به دریا مینگریم گویی به بخشی از بینهایت دست یافتهایم». «بوهر» ادامه میدهد: «مرتفعترین کوه ما در دانمارک ١٥٠متر است. همین ارتفاع به نظر ما آنقدر باشکوه میآید که به آن کوه آسمان** میگوییم
یک روز یک دانمارکی تلاش کرد به باور خود، توجه یک نروژی را به این کوه مرتفع جلب کند. میهمان نروژی نگاهی به میزبان میاندازد و میگوید: «ما در نروژ به چنین چیزی میگوییم تپه!» باری! «هایزنبرگ» آنگونه که خود مینویسد در بالکن اتاقش در مهمانخانه جزیره هلگولاند به این سخن از «بوهر» میاندیشیده است که در آن پیادهروی خاطرهانگیز گفته بود: «ما وقتی به دریا مینگریم، گویی به بخشی از بینهایت دست یافتهایم».
«هایزنبرگ» جوان در جزیره هلگولاند و در آن شبی که صورتبندی مکانیک ماتریسی را انجام میداد، دچار شعف زایدالوصفی بود و از اشتیاق این فکر که فرم جدید مکانیک کوانتومی، هم بهلحاظ فیزیکی و هم ساختار ریاضی، سازگار است، ذوقزده شد. او اصلا و ابدا نمیتوانست بخوابد و پس از آنکه نخستین قسمت محاسباتش در ساعت سه بامداد، درست از آب درمیآیند، راهی ساحل جنوبی جزیره شد و از یک صخره بلند بالا رفت تا طلوع آفتاب را به تماشا بنشیند! محاسبات اولیه او نشان میداد که صورتبندی مکانیک جدید، با اصل بقای انرژی همخوانی دارد. این موضوع وی را به قدری هیجانزده میکند که به گفته خودش، در محاسبات بعدی دچار اشتباهات بسیاری هم میشود. او این ماجرا را بعدها برای شاگرد و البته دوست خود «کارل فریدریش فون وایتسزکر»*** اینچنین روایت کرده است:
«واقعا هرگز نمیتوانستم چشم بر هم بگذارم. یکسوم از شبانهروز را روی محاسبات مکانیک کوانتومی کار میکردم، یکسوم دیگر را از صخرههای ساحل بالا میرفتم و در یکسوم باقیمانده، اشعار دیوان غربی – شرقی گوته را از بر میکردم».
او نتایج کار خود را پس از بازگشت از این سفر اعجابانگیز با «ولفگانگ پائولی» و همچنین «ماکس بورن» در گوتینگن در میان میگذارد. «پائولی» اینبار برخلاف سابق، که همواره به «هایزنبرگ» انتقاد میکرده، تحتتأثیر کار او قرار میگیرد و صمیمانه او را تشویق میکند.
«بورن» نیز در نامهای در جولای سال ١٩٢٥، به «اینشتین» مینویسد: «آخرین مقاله هایزنبرگ که به زودی منتشر خواهد شد، تا حدی مبهم بهنظر میرسد؛ اما بدون شک درست و عمیق است». «هایزنبرگ» در بهار سال ١٩٢٦ برای سخنرانی به برلین دعوت شد و ملاقات و گفتوگوهای عمیق بین او و «آلبرت اینشتین» درباره سرشت مکانیک کوانتومی، درست در همین زمان اتفاق افتاد.
او آنچه را در آن شب طولانی در هلگولاند رخ داد، به کشف قاره آمریکا توسط «کریستف کلمب» تشبیه میکند و میگوید: «دلیل موفقیت کلمب آن بود که او ساحل امن را با جسارت زیاد ترک کرد، درحالیکه میدانست راهی سفری بیبازگشت میشود. او میدانست منابع و آذوقه فقط برای رفتن کفایت میکردند و برگشتی در کار نخواهد بود». در حقیقت «هایزنبرگ» نیز با جسارت بسیار، مرزها و سواحل امن مکانیک رایج را پشت سر گذاشت و قدم به سرزمینی نو نهاد.
«ارنست پیتر فیشر» فیزیکدان و مورخ علم در یادداشتی مینویسد: «هایزنبرگ با کار خود تمام پلهای پشتِسر را برای بازگشت به فیزیک کلاسیک خراب کرد». انستیتو ماکس پلانک در سال٢٠٠٠، به مناسبت هفتادوپنجمین سال سفر «هایزنبرگ» به جزیره هلگولاند، سنگِبنای یادبودی بر صخرههای سرخ این جزیره سنگی قرار داد. روی این بنای یابود سنگی و بهعبارت بهتر روی صفحه برنزی روی آن برای اطلاع بازدیدکنندگان، تاریخچه مختصری از مکانیک کوانتومی و پژوهشهای هایزنبرگ نوشته شده است.

*«Heufieber» یا «Pollenallergie» به زبان آلمانی
**ارتفاع دقیق آن نیز ١٤٧متر است Himmelberg
***Carl Friedrich von Weizsäcker
فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق