Tag: فلسفه ذهن

  • آیا ذهن همان مغز است؟

    آیا ذهن همان مغز است؟

    عرفان کسرایی| بی بی سی فارسی بیست و نهم آگوست 2018 روز چهارشنبه هفتم شهریورماه ۱۳۹۷

    جهانی که تجربه می کنیم مملو است از کیفیت های ادراکی که برای هر کدام از ما واقعی، واضح و انکار ناپذیرند. اما در عین حال مساله بر سر این است که تمام این کیفیت های ادراکی، فقط و فقط در ذهن ما می گذرد. ما به محتوای ذهن یکدیگر دسترسی نداریم و هرگز نخواهیم دانست که آیا رنگ آبی یا بوی قهوه برای دیگران، همان است که ما درک می کنیم یا نه. زندگی آگاهانه ما به تعبیر ویلیام جیمز فیلسوف و روانشناس آمریکایی، سیلان آگاهی است. سیلانی پیوسته از مناظر، صداها، بوها و حس های لامسه و افکار و نگرانی ها و لذت ها و هیجان ها. این تجربیات ذهنی، به نوعی همه آن چیزی را می سازند که هویت و وجود ماست. چیزی که “آگاهی” نامیده می شود و با گذشت سالها از ظهورعلم مدرن، همچنان یکی از رازهای بزرگ علم است. انسان هنوز به صورت دقیق نمی داند که چگونه مغز مادی که بی کم و کاست از ذرات فیزیکی ساخته شده می تواند خاستگاه آگاهی و تجربیات ذهنی باشد. این همان پرسشی است که ديويد چالمرز فيلسوف ذهن، آن را مساله دشوار آگاهی می نامد. معمایی که دانشمندان، عصب شناسان و مغزپژوهان و فیلسوفان بسیاری را با خود درگیر کرده است.

    مغز، خاستگاه آگاهی

    هیچکدام از یکصد میلیارد سلول عصبی مغز به تنهایی کمترین تصوری از این ندارند که ما که هستیم. نخستین مشکل در فهم آنچه در مغز می گذرد این است که ما با مغز درباره مغز فکر می کنیم. مغز یک سیستم خود ارجاع است و حتی زمانی که درباره مغز صحبت می کنیم، اندیشه ای تولید می کنیم که خود محصول کار مغز است. پرسش اینجاست که “من” و درکی از هر یک از ما از “خود” داریم کجاست. می دانیم که این “من” هر چه باشد در دست یا پا یا آنگونه که پیشینیان می پنداشتند در قلب نیست. “من” ما و درکی که از آن داریم هر چه هست باید در مغز باشد. لیکن مغز هیچ ستاد فرماندهی مرکزی ندارد که مانند فیلم وودی آلن “آنچه همیشه می‌خواستید درباره سکس بدانید” (محصول ۱۹۷۲) ، فرمان اعمال ما را صادر کند. مغز اساسا نوعی سیستم پردازش موازی است و به تعبیر سوزان بلکمور نویسنده روان‌شناس بریتانیایی هیچ جای واحدی وجود ندارد که تصمیم ها از آنجا صادر شوند. اینکه „مغز فرمانده اعضای بدن است” تعبیر درستی نیست ، اتفاقا به عکس، بخش های مختلف مغز هر کدام کار خود را می کنند و در مواقع ضروری با هم ارتباط برقرار می کنند و هیچ کنترل مرکزی هم در کار نیست. با این وجود، ادراک و یادگیری و منطق و حافظه و تعقل و زبان و همه این توانایی های خارق العاده ما در همین مغز اتفاق می افتد. مغزی یک و نیم کیلوگرمی که در مقایسه با مغز نزدیک ترین خویشاوندان ما یعنی میمون های بزرگ، سه برابر بزرگتر است. البته مغز انسان بزرگترین مغز موجود در بین جانداران نیست. مغز ما در مقایسه با مغز حدود ۴ تا ۵ کیلوگرمی فیل ها یا مغز  حدود ۹ کیلوگرمی وال ها چندان بزرگ نیست اما توانایی شناختی ما زیر سر تعداد نورون ها در قشر مغز است و چیزی که به تعبیر سوزانا هرکولانو-هوزل، عصب شناس برزیلی می توان در دو کلمه خلاصه کرد. “ما می پزیم”. هیچ جاندار دیگری غذای خود را نمی پزد و چه بسا همین مبنای اصلی تفاوت مغز ما با سایر موجودات را سبب شده باشد. شهرها و معماری های باشکوه، جنگ ها و ویرانی ها، موسیقی ، علم، فرهنگ، ادبیات و آثار هنری خارق العاده همه و همه محصول کار مغز انسان است. به بیان دیگر یون های سدیم و پتاسیم و اختلاف پتانسیل الکتریکی بین دو سمت غشای نورون ها در مغز انسان ، این همه دین و فرهنگ و آداب و رسوم را ایجاد کرده است. چه بسا پیام های معنوی رهبران بزرگ دینی نیز ناشی از اختلال در کار و ساختار لوب گیجگاهی بوده باشد و توهمات بینایی و شنوایی و به عبارت دیگر اختلال فعالیت های سامانه‌ی لیمبیک در مغز، به ظهور رهبران آیینی و احساس برگزیدگی منجر شده باشد. همه تغییراتی که بر روی طبیعت زمین ایجاد کرده ایم از ذهن ما بر خاسته و ذهن و آگاهی ما نیز خاستگاهی جز مغز ندارد.

    آیا دماسنج تغییرات محیط را “می فهمد”؟

    هر کدام از ما وجود ادراکاتی مانند فکر، درد و احساسات را چیزهایی بدیهی می‌ دانیم که بر خلاف اشیاء خارج از ذهن  مثل صندلی‌ ها، خودروها و درختان، قابل‌ مشاهده نیستند. از دید ماتریالیست‌ها، جهان هستی سراسر مملو از ماده است و همه ‌چیز را می‌توان به ‌صورت فیزیکالیستی تبیین کرد و توضیح داد. با چنین رویکردی پدیده های ذهنی اساسا یا وجود ندارند یا اینکه قابل ‌تقلیل به فیزیک هستند. ما نسبت به محیط و تغییرات در دنیای فیزیکی واکنش نشان می دهیم. بدن ما به هنگام پیچیدن خودرو یا سقوط آزاد، تحت تاثیر همان قوانین فیزیک است که یک سنگ یا مترسک بی جان را به حرکت و شتاب و سکون وا می دارد. اما هر واکنش به محیط، آگاهی یا واکنش آگاهانه خوانده نمی شود. می توان پرسید آیا مثلا گیاهان در فتوسنتز یا واکنش به محرکهای محیطی از نوعی آگاهی برخوردارند؟ آیا اینکه مایع دماسنج با تغییرات دمای محیط ، بالا و پایین می رود به معنی آن است که دماسنج تغییرات محیط را “می فهمد”؟ آیا آب می داند که باید در دمای ۱۰۰ درجه سانتیگراد به جوش بیاید؟ چه چیزی در سلولهای مغز ما هست که به ما احساس آگاهی می دهد؟ و مهمتر از آن چه تضمینی هست که آگاهی ما و واکنش ما به تغییرات محیطی چیزی مانند همان واکنش دماسنج به تغییرات دمای محیط نباشد؟

    دوآلیسم دکارتی و طبیعت گرایی زیست شناختی

    با وجود تحولات بزرگی که در حوزه شناخت مغز صورت گرفته نه پیشرفت‌های نظری در زمینه فیزیک کوانتومی و نه دوآلیسم و نه ماتریالیسم، هیچکدام تاکنون نتوانسته اند آگاهی را به معنی واقعی کلمه توضیح دهند و تبیین کنند. ما  هنوز نمی دانیم که چرا اراده آگاهانه داریم و چه چیزی سبب می‌شود که ″خود″ را تصور کنیم. یکی از مشهورترین دیدگاه ها درباره ماهیت اندیشه، مفهوم دوگانه انگاری (دوآلیسم) است که باز می گردد به رنه دکارت (۱۶۵۰-۱۵۹۶) فیلسوف فرانسوی. دکارت به وجود دو جوهر مستقل نفس و بدن قائل بود. از دید او میان این دو مرز مشخصی وجود داشت. بدن تحت تأثیر قوانین طبیعی (مانند نیروی جاذبه) قرار می ‌گرفت درحالی ‌که ذهن از تأثیر آن در امان می‌ ماند. بر اساس این ایده اشیاء می ‌توانند هم ویژگی ‌های فیزیکی (مثلاً داشتن جرم ۷۰ کیلوگرمی) داشته باشند و هم ویژگی‌ های ذهنی (مانند درد) لیکن دوآلیسم می گوید که آنچه فیزیکی است نمی ‌تواند ذهنی باشد و آنچه ذهنی است نمی ‌تواند فیزیکی باشد. جان سرل، فیلسوف مشهور آمریکایی دهه هاست که مساله دوآلیسم (دوگانه انگاری) ذهن – بدن یا به‌عبارت ‌دیگر آگاهی – ماده را واکاوی می کند. سرل می گوید آگاهی به همان سادگی که ″کوه″ یا ″ملکول″ با فیزیک قابل توضیح است، تن به تبیین نمی ‌دهد .از دید او آگاهی یک ویژگی بیولوژیک مغز انسان و سایر موجودات زنده است. جان سرل  می گوید آگاهی چیزی است که از فرایندهای زیست‌ عصب ‌شناختی حاصل می‌ شود. شبیه به سایر ویژگی‌ های بیولوژیک مانند فتوسنتز، هضم، میتوز، گوارش، ترشح صفرا و نظایر آن. سرل نظریه خود درباره ماهیت آگاهی را طبیعت ‌گرایی زیست‌شناختی*  می‌ نامد و بر این باور است که حالت‌ های ذهنی، معلول فرایندهای زیست ‌شناختی اعصاب در مغز هستند. از نظر جان سرل پدیده ‌های ذهنی کاملاً جزء جهان طبیعی ‌اند و چیزی فراتر از طبیعت نیستند. او مایع بودن آب را مثال می زند و می‌گوید رفتار مجموعه مولکول‌ های آب است که مایع بودن آب را تبیین می‌ کند اما هیچ‌ کدام از مولکول‌ های آب به‌ تنهایی مایع نیستند. آگاهی نیز از دید سرل شاید چیزی شبیه به همین خصلت مایع بودن آب باشد. خلاصه سخن سرل این است که برای تبیین مسئله آگاهی باید روی مسئله ″طبیعت‌گرایی زیست‌شناختی″ کار کرد و نه روی دوآلیسم ذهن- بدن. میان آنچه در مغز اتفاق می افتد از یک سو و آنچه که آگاهانه درک و احساس می شود یک ملازمه همیشگی وجود دارد. دلیل اینکه می گوییم مغز، خاستگاه ذهن و آگاهی است این است که ایجاد تغییرات در مغز ، آگاهی ما را نیز دستخوش تغییر می کند. داروهایی که بر کارکرد مغز اثر می گذارند تجربه های ذهنی ما را نیز تغییر می دهند و به عبارت دیگر هم بر احساسات جسمانی و هم  بر حالت های ذهنی و هم واکنش های هیجانی و یا عاطفی ما تاثیر می گذارند. برای مثال درک ما از درد و آسیب، ناشی از تغییرات شیمیایی در محل آسیب است. یک رخداد مادی که تغییرات شیمیایی از طریق نورون های مخصوصی به نام تارهای سی علائمی را به نخاع می رسانند. از نخاع به ساقه مغز، تالاموس و کورتکس بدنی – حسی و کورتکس پوششی مغز. اما آیا دانستن فیزیولوژی درد بدان معناست که توانسته ایم احساس درد را تبیین کنیم و همه چیز را درباره حالت ذهنی درد بدانیم؟ نه! هنوز زود است که بتوانیم قاطعانه چنین ادعایی داشته باشیم.

    *Biological naturalism

     

    لینک مستقیم این مقاله دروبسایت بی بی سی فارسی

  • ما با مغز درباره مغز فکر می‌کنیم

    ما با مغز درباره مغز فکر می‌کنیم

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، اسفند 1393

     

    دنیای عجیبی است. فیزیک، کیهان شناسی، زیست شناسی و زمین شناسی، شیمی و فیزیولوژی و سایر علوم به همان میزان که فهم و شناخت ما از جهان هستی را زیاد می کنند، به ما نشان می دهند که جهان تا به چه حد پیچیده و عجیب است.

    زمانی که با رویکرد علمی به رویدادهای جهان نگاه کنیم همه چیز را عجیب تر و حیرت برانگیز تر می بینیم. آن وقت قطرات باران که به شیشه می خورند؛ وزش ناگهانی باد که پنجره اتاق را محکم می بندد؛ حرکت ابرها؛ پیچیدن صدای سوت قطار داخل تونل، تشکیل رنگین کمان، سوختن یک شمع، سوسو زدن نور ستاره در آسمان، سرد شدن خود بخودی لیوان قهوه داغ روی میز و خیلی پدیده های روزمره به مراتب عجیب تر از آن به نظر می رسند که ظاهرا هستند. به عبارت بهتر رویکرد علمی به جهان یک سنخ احساس حیرت را در انسان زنده می کند و سبب می شود هیچ رویداد و اتفاقی در جهان به نظر آدمیزاد بدیهی نباشد.

    پشت همین دستنوشته که اکنون می خوانید؛ داستان حیرت انگیزی پنهان شده است، آن هم داخل واگن قطار مسیر شهر گوتینگن؛ حدود پنج هزار کیلومتر دورتر از شما در یک قارهء دیگر. از دیدگاه فیزیولوژیک؛ برهم کنش بین نورون ها (و سیناپس ها) و یک تبادل الکتروشیمیایی یا تکانه الکتریکی یون های سدیم و پتاسیم به میزان ۷۰- میلی ولت تا ۵۰+ میلی ولت در مغز این افکار را تولید کرده است.

    سپس این فکر با تحریک عصبی ماهیچه های انگشت؛ روی صفحه کلید تایپ و به کدهای دیجیتالی تبدیل شده است و بعد از هم از طریق ماهواره ها به صورت امواج الکترومغناطیسی دوباره در کامپیوتر به کدهای دیجیتالی تبدیل شده. مانیتور ؛ این کدهای دیجیتالی را (به صورت حروف الفبا) نشان داده، شما این حروف روی مانتیتور خود می بینید؛ نور در شبکیه چشم تان به تکانه های الکتریکی تبدیل شده و با سرعت ۱۲۰ متر بر ثانیه برای پردازش به مغز شما رسیده است. در مغز شما دوباره همان اتفاقی می افتد که در مغز من افتاد؛ شما مفهوم این نوشته را درک می کنید و در قالب یک مفهوم راجع به آن فکر می کنید. یعنی تکانه های الکتریکی و همان تبادل الکتروشیمیایی یون های سدیم و پتاسیم. حتی موضوع می تواند از این هم پیچیده تر باشد.

    مثلا اگر دربارهء محتوای این دستنوشته با دوست خود صحبت کنید؛ در این حالت این دومینو را که از یون های سدیم و پتاسیم نورون های مغز من آغاز شده، با ارتعاش حنجره تان به امواج صوتی تبدیل کرده اید که در گوش دوست شما با ارتعاش مکانیکی پرده گوش به مغز او ارجاع داده شده و دوباره تبدیل به مفهوم می شود. پیچیدگی شبکه سیگنال دهی مغز تقریبا تصور ناپذیر است. یکصد میلیارد نورون که هر کدام هزار سیناپس دارد، ماشینی با صد تریلیون ارتباط متقابل پدید آورده. اگر شمارش آنها را با سرعت یک عدد در هر ثانیه شروع کنید، تا ۳۰ میلیون سال پس از این هم هنوز در حال شمارش خواهید بود!

    بله، این تنها بخشی از سرگذشت چند سطر بود که اینک در مقابل شماست. غیر از این اتفاقات روزمره زندگی همه ما به طرز حیرت برانگیزی عجیب و پیچیده اند. اگر چه که چندین و چند قاعده اصلی بر تمامی رویدادهای جهان حاکم است. به بیان دیگر این قواعد هم بر بدن ما و هم بر محیط و اشیاء اطراف حاکم هستند. مثلا قوانین ترمودینامیک؛ هم روی تبادل حرارت بین فنجان قهوه داغ روی میز با محیط اثر می کند و هم روی حرارت بدن ما. یا زمانی که خودرو ناگهان ترمز می کند بدن ما نیز مثل یک جسم معمولی بی جان تحت تاثیر قوانین فیزیک به جلو متمایل می شود. آیا مناسبات مکانیکی دنیا بر اندیشه انسان نیز حاکم است؟

    این یکی از پرمناقشه ترین مباحث علوم شناختی* است ؛ یعنی پژوهش درباره حالت ذهنی انسان؛ قبل و بعد از فکر و اندیشه. پژوهشگران علوم شناختی سالهاست که در پی یافتن پاسخی به این نوع پرسش ها هستند. آیا فکر انسان درست مثل یک ماشین به صورت جبری عمل می کند یا اراده آزاد بر اندیشه انسان حاکم است. هنوز هیچکس پاسخ دقیق این پرسش را نمی داند.

    *Cognitive science

    فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

  • آیا علم می‌تواند به پرسش‌های فلسفی پاسخ دهد؟

    آیا علم می‌تواند به پرسش‌های فلسفی پاسخ دهد؟

     عرفان کسرایی| مجله دانستنیها ، آبان ۱۳۹۳

    طبیعت از دیدگاه اجداد انسانی ما دو چهره کاملاْ متفاوت داشت. هم حاصلخیزی و باران، هم طوفان و طغیان رودخانه‌ها یا صاعقه و خشکسالی و فوران خاکستر آتشفشان‌ها. آنها جهان را به عنوان عرصه مناقشات ارواح و خدایان یا واجد یک روح انسانی تصور می کردند که گاهی مهربان و شفیق و گاهی خشمگین و عصبانی می شد.

    اجداد انسانی ما با این تخیل می توانستند رفتار متناقض طبیعت را از دیدگاه خود توجیه کنند. این تلاش برای تفسیر جهان را شاید بتوان جد پدری علم امروزی نامید. دستکم از این منظر که به هر حال؛ بشر طبیعت و تحولات جهان را مشاهده می کرد و سپس در جستجوی یافتن ربط میان رویدادها برمی آمد. اگر چه که همه‌ی کار علم ، تفسیر نیست و یک نظریه علمی باید بتواند پیش بینی هم بکند. مثلاً باید بتواند مانند فیزیک با دقت قابل ملاحظه ای بگوید اگر یک جسم را از یک ارتفاع بخصوص رها کنیم چقدر طول می کشد که آن جسم به زمین برسد یا اینکه با چه سرعتی به زمین برخورد خواهد کرد. اما الگوی نیاکان ما در تفسیر جهان ، از آنجا که روی اسطوره ها و افسانه ها بنا شده بود قادر به پیش بینی دقیق احوالات بعدی جهان نبود.

    آنها برای مهار قهر طبیعت در پی چاره بودند و با به کارگیری عقل و استدلال و منطق و با آزمون و خطا، روش ها و ابزارهایی طراحی می کردند که زندگی روی زمین را ایمن تر و یا کم خطر تر می کرد. مثلاْ ابداع چرخ، اهرم و سایر ابزارها کارها را ساده تر می کرد. بشر با به کار گیری قوه‌ی تعقل و با تجربه در یافت که می تواند با گذاشتن تنه‌ی درخت در عرض یک رودخانه و عبور از آن به سوی دیگر رودخانه دسترسی پیدا کند. این راه حل ها هم عموماْ در گذر زمان تصحیح می شدند و از دل آنها راه حل های بهتر و کارامد تر خلق می شد. مثلاً شاید نیاکان ما طی سالها آزمون و خطا شکل تنه درخت که بعنوان پل روی رودخانه سوار شده بود را بهبود دادند و نقایص آن را رفع کردند. شاید به تجربه در یافتند که بهتر است دو سر چوب را محکم کنند و یا حتی از چوب های دیگری استفاده کنند.

    در حقیقت همه‌ی این راه حل ها و ابزارها پاسخی به این پرسش بودند که چگونه می توان بهتر و آسوده تر زندگی کرد. اما همه پرسش های بشر به همین جا ختم نمی شدند. یعنی پاسخ بسیاری از پرسش ها با آزمون و خطا و تجربه مشخص نمی شد. برای مثال پرسش هایی مانند (هدف از زندگی چیست؟) ، (ما از کجا آمده ایم؟) ، (پس از مرگ چه خواهد شد؟) جواب های صریحی نداشت. امروزه ما به این دسته از پرسش ها پرسش های فلسفی می گوییم. یعنی پرسش هایی که پاسخ آنها هر چه باشد در آزمایشگاه یا به کمک آزمون‌های تجربی مشخص نمی شود.

    در آزمایشگاه می توان آزمود که آیا مس رسانای جریان الکتریسیته هست یا خیر و اگر هست به چه میزان. اما نمی‌توان با همین روش به سوالی درباره هدف از زندگی پاسخ داد. اما همه‌ی داستان این نیست. بسیاری از مسائل علمی ، تبعات و پیامدهای فلسفی به دنبال خود دارند. در مقابل؛ بخش هایی از مسائل فلسفی هم در کشاکش اکتشافات و یافته های علمی جدید بشر ؛ روشن تر می شوند. مثلاً پای نظریه تکامل داروین اگرچه که روی استخوان‌های علم و تجربه و شواهد علمی بنا شده ، به فلسفه هم باز می شود. از دیگر سو پژوهش هایی که در مرکز تحقیقات فیزیک سرن انجام می شود اگرچه صرفاً آزمون‌هایی تجربی هستند و در چارچوب روش علمی شناخته شده در فیزیک انجام می شوند، اما در حاشیه خود به بحث ها و مناقشات فلسفی دیرینه ای دامن میزند.

    در آنجا فیزیکدانان در پی کشف ذرات بنیادی تشکیل دهنده جهان هستند اما به صورت ضمنی به درک این مساله فلسفی که (آغاز جهان هستی چه بود؟) یاری می رسانند. همچنین “آیا ذهن همان مغز است؟” یک پرسش فلسفی است اما علم و پژوهش هایی که در زمینه نوروساینس انجام می شود روز به روز ابعاد بیشتری از این پرسش اساساْ فلسفی را واکاوی و روشن می کند. شاید بهتر باشد در عنوان این مطلب بازنگری کنیم. جواب “آیا علم می تواند به پرسش های فلسفی پاسخ دهد؟” نه آری است و نه خیر. شاید روزی علم؛ ساز و کار دقیق فهم و اندیشه ورزی و ساختار ذهن انسان را مشخص کند و بفهمیم که ماهیت منطق؛ استدلال ، زبان یا افکار و اندیشه های فلسفی انسان چیست. اما در این صورت یک مشکل فلسفی همچنان سر جای خود باقی می ماند. مغز ما یک سیستم خود-ارجاع (Self-reference)  است. به عبارتی ما با مغز درباره مغز می اندیشیم و به همین جهت این پرسش که “ماهیت فهمیدن چیست؟” همچنان بی پاسخ باقی خواهد ماند.

    فایل پی دی اف این مقاله در مجله دانستنیها

  • تقابل مغز با واقعيت – بررسی نظام های شناختی ذهن

    تقابل مغز با واقعيت – بررسی نظام های شناختی ذهن

    عرفان كسرايی| روزنامه شرق، شماره 2833 ، ۱۷فروردین ۱۳۹۶

    چند روز پيش «آکيوشي کيتائوکا» از دانشگاه ژاپنی ریتسومی کان، يک تصوير از توت فرنگي خاکستري را در توييتر منتشر کرد که به صورت حيرت برانگيزي قرمز به نظر مي رسيد. مسئله بر سر اين بود که برخلاف تصور اوليه، هيچ پيکسل قرمزي در عکس وجود نداشت. اينکه چرا ذهن ما «تصويري را که قرمز نيست، صرفا بنا بر اطلاعات قبلي خود دست کاري و قرمز ارزيابي مي کند»، موضوع پيچيده اي است و بحث ها و جدل هاي فراواني را به دنبال داشت. اما به راستي، چه چيزي باعث مي شود فهم و درک انسان از محيط تا اين حد خطاي شناختي داشته باشد؟ يکي از اهداف اصلي روان شناسي، اساسا همين است که بدانيم انسان چگونه از پس اعمال شناختي برمي آيد. منظور از اعمال شناختي، صرفا کارهايي مانند حل جدول و نظاير آن نيست، بلکه کارهايي است نظير عبور از خيابان، فهم حرف ها و مکالمات ديگران، به خاطرآوردن چهره سايرين و حتي شمردن پول خرد و حفظ اعداد. اين کارها از شدت روزمره بودن، بسيار ساده به نظر مي رسند، اما اگر دقيق شويم، مي بينيم تحليل رفتارهاي شناختي انسان به اين سادگي ها هم نيست. يک ديدگاه مي گويد انسان به نوعي يک وسيله چندمنظوره حل مسئله است. از اين منظر، ذهن انسان واجد يک هوش عمومي است و براي انجام کارهاي متفاوت و بي شماري، از اين مهارت هاي عام استفاده مي کند. تفاوتي نمي کند که فرد در حال يادگيري زبان خارجي باشد، پول خرد بشمارد يا در حال تصميم گيري براي اين باشد که در کدام رستوران غذا بخورد. ديدگاه ديگري وجود دارد که بر مبناي آن، ذهن انسان شامل نظام هاي فرعي تخصيص يافته اي است که پيمانه نام دارد. براساس اين ديدگاه (که نظريه پيمانه اي ذهن ناميده مي شود)، هر يک از اين پيمانه ها به شکلي ساخته شده اند که فقط قادر به انجام کارهاي محدودي هستند و خارج از آن محدوده، کار ديگري از آنها ساخته نيست. پيروان اين ديدگاه معتقدند پيمانه خاصي مثلابراي يادگيري زبان خارجي وجود دارد. اين ديدگاه را «نوام چامسکي»، زبان شناس مشهور، عرضه کرده است. او بر اين باور است که زبان آموزي خردسالان به اين صورت نيست که کودک در ابتدا مکالمات بزرگ سالان را بشنود و سپس قواعد و گرامر زباني را که مي شنود، با استفاده از هوش عمومي کشف کند.
    از اين ديدگاه، اتفاقا کاملابرعکس، يک دستگاه فراگيري زبان به صورت مجزا در کودک وجود دارد که به صورت خودبه خودي عمل مي کند و تنها کارکردش نيز يادگيري زبان براي کودک است. «چامسکي» در تاييد ديدگاه خود شواهد و دلايل زيادي نام مي برد و ازجمله مي گويد حتي کودکان با هوش عمومي بسيار کم نيز معمولاحرف زدن را به خوبي ياد مي گيرند. ازجمله دلايل ديگر به سود فرضيه پيمانه اي بودن ذهن، بيماراني هستند که مغز آنها دچار آسيب شده است. آسيب مغزي معمولافقط به بخشي از توانايي هاي شناختي لطمه وارد مي کند و ساير بخش ها معمولااز آسيب مصون مي مانند. در جريان «زبان پريشي» و آسيبي که به «ناحيه ورنيکه»  مغز وارد مي شود، بيمار قدرت فهم سخن را از دست مي دهد. اما وقتي خودش صحبت مي کند، جملات سليس و قابل فهمي مي گويد. بيماران ديگري نيز هستند که در اثر آسيب مغزي، حافظه بلندمدت خود را از دست مي دهند، اما درعين حال حافظه کوتاه مدت يا توانايي فهم سخن و همچنين قدرت تکلم شان همچنان سالم باقي مي ماند. تا اينجاي کار همه چيز در راستاي فرضيه پيمانه اي بودن ذهن است. اما بسياري نيز بر اين عقيده اند اين مثال ها به هيچ عنوان دلالتي بر درستي اين فرضيه ندارند. يعني حتي بدون پيمانه اي بودن ذهن نيز مي توان انتظار داشت آسيب هاي مغزي روي توانايي هاي مختلف، اثرات مختلفي بگذارد. يکي از پروپيمان ترين مطالعات انجام گرفته، پژوهش «جري فودور» است که در سال ۱۹۸۳ کتابي با عنوان پيمانه اي بودن ذهن منتشر و تحليل عميق تري از اين مسئله پيچيده منتشر کرد. اما بازگرديم به توت فرنگي خاکستري که ذهن ما با وجود آگاهي از خاکستري بودن آن، همچنان آن را قرمز درک مي کند. اين موضوع از جهاتي شبيه «خطاي ادراکي مولر-لاير» است که در آن با وجود مساوي بودن طول دو خط افقي و حتي پس از آگاهي از اين موضوع، همچنان تمايل داريم خط پاييني را بلندتر از خط بالايي ارزيابي کنيم.

    فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

    لینک این مقاله

  • دیدن چیزها آن‌گونه که هستند

    دیدن چیزها آن‌گونه که هستند

    عرفان کسرایی| ماهنامه شهر کتاب، شماره ۱۲

    هفتم ژوئن ۲۰۱۶ ، آکادمی علوم گوتینگن

    سالن ″آدام فون ترات″ دانشگاه گوتینگن لبریز بود از جمعیتی که برای شنیدن آراء  فیلسوف  ۸۴ ساله ، صندلی ها را پر کرده ؛ به دیوار تکیه داده یا روی زمین نشسته بودند. پروفسور هولمر اشتاینفات؛ استاد فلسفه دانشگاه گوتینگن، پشت جایگاه رفت و سخنان خود را این گونه آغاز کرد: کسی که به مطالعه فلسفه جدید علاقمند است و تا به حال با نام ″سرل″  مواجه نشده؛ بی تردید یک جای راه را اشتباه رفته است! پروفسور گرادت؛ رییس آکادمی علوم گوتینگن هم خوب می دانست که جان سرل برای علاقمندان به فلسفه زبان، نیازی به معرفی ندارد و به گفتن این چند جمله ساده اکتفا کرد: امروز ما در آلمان ؛ میزبان یکی از بزرگترین فیلسوفان زبان هستیم. شاید بهتر باشد دقیق تر بگویم؛ امروز جان سرل در بین ماست!

    من جان سرل را یک روز گرم تابستانی در حالی که برای استراحت نیم روز در دفتر پرفسور گرادت نشسته بود ملاقات کردم و با او به صحبت نشستم. سرل از زمینه‌ی پژوهشی ام پرسید. توضیح مختصری دادم و در ادامه گفتم که دنبال تضمینی هستم مبنی بر این که من و دوست ژاپنی ام آتسونوری، مفهوم آزمون اتاق چینی را که شما به انگلیسی صورت بندی کرده اید و حالا پرفسور گرادت به زبان آلمانی توضیح می دهد، همانگونه فهمیده باشیم که در ذهن شما بوده است. ما هر آنچه در زبان آلمانی می شنویم به زبان مادری خود بر می گردانیم و مفاهیم را در زبان مادری خود ادراک  کنیم. من به زبان مادری خودم و آتسونوری به زبان ژاپنی. پیچیده تر از آن این است که حتی به زبان آلمانی با یکدیگر درباره اش بحث هم می کنیم. سرل از زبان فارسی هم پرسید و از تجربیات و برداشت های خودم از امتناع ترجمه بین زبان ها به خصوص بین دو زبان آلمانی و فارسی گفتم.

     

    فایل پی دی اف متن کامل این مقاله در ماهنامه شهر کتاب