Blog

  • علم و ماوراءالطبیعه

    علم و ماوراءالطبیعه

    جمهوری بی خدایان بیست و سوم فوریه 2019

    آرمین نوابی و عرفان کسرایی

     

     

  • توسعه علم و فناوری زیر سایه پروپاگاندای حکومتی

    توسعه علم و فناوری زیر سایه پروپاگاندای حکومتی

    عرفان کسرایی| دویچه وله فارسی 23.02.2019

    عرفان کسرایی می‌گوید شعار خودکفایی به خصوص در زمینه تولید گندم و فولاد و سیمان، همواره در این چهار دهه بخشی از تبلیغات جمهوری اسلامی بوده است، اما بررسی‌های نشان می‌دهد آمارهای اعلام‌شده، دستکاری شده و اشتباه بوده‌اند.

    در هفته های گذشته خبرگزاری آسوشیتدپرس با استناد به تصاویر ماهواره‌ ای شرکت “دیجیتال ‌گلوب“ خبری از دومین تلاش ناموفق جمهوری اسلامی برای فرستادن ماهواره به فضا منتشر کرد. با احتساب پرتاب قبلی ماهواره پیام، در بیست و پنجم دی ماه،  این دومین ماموریت فضایی شکست خورده در مدت زمان حدود یک ماه است. پرتاب ماهواره، افتتاح سد، مراسم کلنگ زنی برای افتتاح نیروگاه و پالایشگاه در سالگرد انقلاب اسلامی موضوع تازه ای نیست. همه ساله با فرا رسیدن سالگرد انقلاب اسلامی و آنچه که دهه فجر نامیده می شود، جدول ها و نمودارها و مقالات و مصاحبه های بسیاری از سوی مقامات حکومتی منتشر می شود که بر مبنای آن ها ایران در چهاردهه پس از انقلاب اسلامی به قله های پیشرفت علمی و فناوری دست یافته است. اخبار صدا و سیما با پخش سرودهای انقلابی و میهنی، تصاویری را نشان می دهد که ادعا می کند ایران پس از انقلاب به صورت جهشی درعلم و فناوری پیشرفت کرده است. بر اساس تبلیغات حکومتی ، تعداد اختراعات بعد از انقلاب ۲۱۳ برابر شده است و ارزش دلاری صادرات محصولات با فناوری های پیشرفته، ۲۱۹ درصد افزایش پیدا کرده است. اما آیا جمهوری اسلامی درباره دستاوردهای علم و فناوری در چهار دهه اخیر راست می گوید؟

    افسانه خودکفایی

    با وقوع انقلاب اسلامی در بهمن پنجاه و هفت، تب خودکفایی و رهایی از وابستگی به امپریالیسم بالا گرفت و این دیدگاه به تدریج به رویکرد غالب حکومت تبدیل شد که کشور باید روی پای خود بایستد و برای دستیابی به استقلال، همه چیز باید در داخل تولید شود. عباس امیر انتظام در کتاب خود “آن سوی اتهام” می نویسد: در يكى از روزهاى تابستان سال ۱۳۵۹ عده اى تحت عنوان شوراى مركزى سپاه پاسداران در سلول بهدارى اوين به ديدنم آمدند و با نگاه هاى تحقيرآميز و لحنى سرزنش آميز از روابط با امريكا صحبت می کردند و درباره اعمال مستقلانه حكومت داد سخن مى دادند و مى گفتند كه كشور ايران تا چه اندازه خودكفا شده است. از آنها خواستم «خودكفايى» را معنى كنند، هركدام چيزى گفتند كه بى معنى بود. من خودكفايى را تعريف كردم و به آنها گفتم كه يكى از افراد گروه را در نظر بگيريد و از خود سؤال كنيد كه با چه وسايلى سروصورت خود را اصلاح مى كند؟ آيا داراى قيچى و ماشين اصلاح و تيغ ساخت ايران است و يا بايد آنها را از خارج وارد كند؟ جوابى نداشتند. بعد درباره ماشين آلات تهيه پارچه و نخ و دكمه پرسيدم باز جوابى نداشتند. درباره ناخنگير سؤال كردم، جوابى نبود. بعد از آنها سؤال كردم كشورى كه هنوز اينگونه وسايل اوليه زندگى را از خارج وارد مى كند، آيا حق دارد خود را خودكفا بنامد و آيا سرنوشت موجودى كه نخواهد از اين وسايل استفاده كند جز زندگى سخت و بدوى چيز ديگرى مى تواند باشد؟ آنها جوابى نداشتند و مرا ترک كردند.

    شعار خودکفایی به خصوص در زمینه تولید گندم و فولاد و سیمان، همواره در این چهار دهه بخشی از تبلیغات حکومتی بوده است. حتی در سال ۱۳۸۳ جشنی هم تحت عنوان خودکفایی گندم نیز بر گزار شد لیکن بررسی های بعدی نشان داد این آمارها دستکاری شده و اشتباه بوده اند. بر اساس آمارهای گمرک تنها در ۹ ماهه اول سال ۹۵ بیش از یک میلیون تن گندم وارد کشور شده است. به گفته بسیاری از متخصصان بر خلاف تبلیغات حکومتی، خودکفایی در گندم عملا غیر ممکن است و با در نظر گرفتن این مساله که ایران در شرایط خشکسالی است، خودکفایی معنی ندارد. در چنین شرایطی حکومت یک سال دولت جشن خودکفایی گندم  برگزار می کند و سالی بعد به یکی از بزرگترین واردکنندگان گندم در سطح جهان تبدیل می شود. مساله مشابه درباره صنعت فولاد نیز صادق است. صنعت فولاد به عنوان یکی از بنیان‌های مهم اقتصاد هر کشوری محسوب می شود و چه بسا مصرف سرانه فولاد به‌عنوان یک شاخص مهم برای ارزیابی صنعتی بودن یک کشور در نظر گرفته می شود. حدود ده سال پیش مقامات حکومت ایران از جشن قریب الوقوع خودکفایی در تولید سیمان و فولاد خبر دادند. چند بار جشن خودکفایی سیمان برگزار کردند و وزیر صنایع و معادن وقت به ۱۷ نفر از مدیران صنعت سیمان که بابت خودکفایی در تولید سیمان لوح سپاس نیز اهدا کرد اما بررسی دقیق تر نشان می دهد این ادعا نیز دروغ بوده است. میزان مصرف سالانه سیمان در کشور در سال ۸۶ چیزی در حدود ۷۲ میلیون تن بوده و با در نظر گرفتن تولید ۶۴ میلیون تن سیمان در سال، هنوز ۸ میلیون تن تا دستیابی به خودکفایی فاصله وجود داشته است.

    همبستگی دروغین

    روش های آماری پیچیدگی های فنی بسیار دارند و صرف وجود ضریب همبستگی* بین دو پدیده دلیلی بر وجود رابطه علّی-معلولی بین آن دو پدیده نیست. این همان جعل آماری است که اغلب در تبلیغات حکومتی جمهوری اسلامی از آن بهره گرفته می شود. برای نمونه جداول و نمودارهایی تهیه می شود که در آن روند توسعه شبکه مخابراتی یا نسل های جدید اینترنت همراه تری جی و فور جی  از ابتدای انقلاب تا امروز نمایش داده شده و با پیش از انقلاب مقایسه شده اند. نتیجه واضح است. در سال ۱۳۵۷ حتی یک نفر هم اینترنت همراه نداشته اما اینک با گذشت چهار دهه، میلیون ها نفر از مردم ایران از چنین تکنولوژی هایی بهره مندند. این همبستگی های دروغین وجه دیگری نیز دارد. از سال های نخست دهه هشتاد به این سو، تب انتشار مقالات بین المللی بالا گرفت و در تبلیغات حکومتی، “تولید مقاله” به معنای “تولید علم” جعل شد و از آن اینگونه استنتاج شد که کشور در حال فتح قلل رفیع علم و فناوری در جهان است. این سیاست گذاری غلط در علم و فناوری اما در عمل هیچ خروجی عینی و مشهودی نداشت. رتبه ایران به لحاظ حجم مقالات منتشر شده در حالی از ۳۵ به ۱۵ بالا کشیده می شد که در عمل هیچ همبستگی و تاثیری در افزایش تولید ناخالص داخلی و درآمد سرانه دیده نمی شد. به بیان دیگر افزایش تعداد مقالات آی اس آی به نوعی ناشی از فشار قوانین دانشگاهی بر اساتید و دانشجویان برای انتشار اجباری مقاله آی اس آِی بوده و نه نشانه توسعه علمی کشور.

    اصرار بر فناوری بومی، دستیابی به “ترین” ها

    حکومت های توتالیتر، برای تامین خوراک تبلیغاتی و ترویج پروپاگاندا، از الگوهای مشابهی پیروی می کنند. برای به رخ کشیدن موفقیت های پی در پی در همه زمینه ها، هر رخدادی را نشانه ای بر رشد و توسعه و سعادت ملت در سایه حکومت خود تبلیغ می کنند. تعابیری چون بزرگترین یا اولین در جهان، تقریبا در نظام تبلیغاتی اغلب آنها دیده می شود. این مساله در تبلیغات حکومت ایران به فراوانی مشهود است. به خصوص در صنایع نظامی، قایق ها و هواپیماها و زیردریایی ها و موشک ها، تعابیری استفاده می شود که از دید فنی، چیزی جز یک بزرگنمایی تبلیغاتی نیستند. در حالیکه صنایعی چون خودروسازی نقایص و مشکلات فراوان دارد، نمایش های تلویزیونی و تصاویر منتشر شده از بدنه های معوج هواپیما و پیچ و پرچ های ناشیانه روی زیردریایی های ادعایی، نشان می دهد که حتی برای حفظ ظاهر، دقتی در ساخت این ادوات و تجهیزات به کار گرفته نشده است. پس از آزمايش موشکی هواسونگ –١٤ کره شمالی در جولای ٢٠١٧ يک متخصص راکت و موشک به نام روبرت اشموکر گفته بود که به نظر می رسد موتور محرکه این موشک تا حد زيادی از روی تکنولوژی موشکي روس ها کپی برداری شده است. لیکن حتی بازسازی تکنولوژی روسی (مانند موشک های اسکاد از دهه ٩٠ ميلادی به اين سو) نیز به همین سادگی ها ممکن نیست و احتمالا این تکنولوژی ها که مبنای پروپاگاندای تبلیغاتی هستند به شکل های مختلف قاچاق شده و تنها قطعات آن روی یکدیگر سرهم بندی شده اند. یک متخصص صنایع موشکی به نام مارکوس شيلر پس از آزمايش موشکی کره شمالی در توييت خود به نکته جالبی اشاره کرده و نوشته بود: “من هميشه از خودم می پرسم چرا آنها مثلا پورشه يا يک بويينگ٧٣٧ را بازسازی و توليد نمی کنند تا دست کم از آن پول دربياورند؟”

    *Correlation factor

     

    لینک این مقاله در وبسایت دویچه وله فارسی

  • The historical Alliance Between European leftists and Islamists | Eureporter, February 20, 2019

    The historical Alliance Between European leftists and Islamists | Eureporter, February 20, 2019

    A few years ago when Federica Mogherini, the High Representative of the European Union for Foreign Affairs and Security Policy, travelled to Gaza, an Israeli media outlet called her a “Communist” and an “Islamophile” – writes Erfan Kasraie

    The part of the statement about her being a Communist is factually accurate given her past membership in the Italian Communist Youth Federation. What about the claim of her Islamophilia? First, it is not uncommon for a leftist politician to sympathise with the Islamist worldview.

    Mogherini would not be the only western politician with a leftist past to harbour Islamist sympathies. Throughout the Western world, left-wing politicians are often accused of appeasement, sympathy and alignment with Islamists even those of a radical nature. This unwritten alliance goes beyond leftist politicians in the democratic nations and includes Cold War communist hold-overs as the governments of Cuba and North Korea and the 21st-century socialist movements such as the one in power in Venezuela. The friendship between such entities and the regime in Iran is a prime example of their ties to the broader Islamist ideology.

    Iran’s contemporary history is rife with an alliance between various hues of the ruby red revolutionary left and the pitch black reactionary Islamists. Barely months into the reign of the Islamic Republic, the leaders of the Tudeh Party, one of the oldest communist political parties in Iran, declared Khomeini appointed cleric Sadeq Khalkhali, who was known as the butcher of Tehran for ordering countless executions, their preferred candidate for the presidency. At the same time, the first secretary of the Central Committee of the Tudeh Party of Iran, Nour Al-Din Kianuri, praised Ayatollah Khalkhali for his courage to hand the agents and mercenaries of Imperialism to the firing squad.

    The leftist-Islamist alliance is not limited to just one or a few historical accounts but is rather deep-rooted in history with strong ideological and philosophical underpinnings. About half a century ago, Mohammad Reza Shah Pahlavi astutely identified this lurking alliance against his rule and coined the epithet “Red and Black Reactionaries” to refer to its followers. A few years later, the alliance spilt out into the open as leftists and Islamists marched hand-in-hand and fought should-to-shoulder to depose the Shah and bring Ayatollah Khomeini to power.

    Cultural Marxism

    Although much has been said and written about Marxism and its various historical interpretations, it is hard to find a single definition of this ideological school of many students. Classical Marxism builds upon the class struggle with the bourgeoisie on one side and the proletariat on the other. In the 1960s, more than a century after Marx and Engels published the Manifesto of the Communist Party, a new version of Marxism that came to be known as Cultural Marxism emerged.

    Cultural Marxism is historically rooted in the Frankfurt School which refers to a period between World War I and World War II when thinkers such as Theodor Adorno developed the Critical Theory. This view of the sixties has grown popular among the left-wingers in Europe and North America, becoming the dominant discourse of the humanities and social sciences, especially in European universities.

    The influence of Critical Theory was so monumental that more than half a century later, it dominates European institutions of higher education. Contrary to classical Marxism, cultural Marxism sees the society as the battleground between the “exploited” and the “exploiter”. In other words, the conflict is no longer class based but between the majority and the socially marginalised groups. Followers of cultural Marxism generally advocate LGBT rights, the foundations of feminism, ethnic minorities, and so on, but they also have a point of attachment to the Islamists.

    While Christianity is in their view an exploiting force to be looked down upon, the adherents of Islamism are generally seen as belonging to the ‘exploited” camp and hence deserving of leftist support. Although theoretically, such reconciliation between cultural Marxism and Islamism must be a logical impossibility, in practice, and in spite of their fundamental differences and diametrically opposing views on a vast range of issues from women rights to transsexuals, homosexuals, and so on, the two worldviews have managed to forge a deep connection to each other.

    As difficult as it is to understand this strange marriage at first glance, a second look at the origins of Cultural Marxism sheds some light. Cultural Marxism was developed in a period when the blossoming artistic and philosophical movement of postmodernism in France was gaining popularity by the day. Strange works of art without aesthetic elements were introduced. Avant-garde art, surrealism, and postmodern thought based on epistemological relativism all boomed in the same period.

    Perhaps one will have as much difficulty (or ease) explaining the friendship between Islam and Cultural Marxism as one would have revealed why Robert Rauschenberg’s completely blank whiteboard, which appears at the Museum of Modern Art in San Francisco, is considered a work of art.

    Moreover, it is perhaps the same sum-of-contradictions that takes the founder of the Pink Code Feminist Group, Medea Benjamin to Tehran not to join Iranian women in their fight against oppression and discrimination but to support the anti-woman regime of Iran’s Ayatollahs and receive an award from them as well.

    Beyond that, if we put together the pieces of this complex puzzle, we will find out how and under what conditions the link between cultural Marxism, postmodernism and Islamic radicalism was established and understand among others the intellectual basis for Michel Foucault’s support of the Islamic Revolution. It’s enough to see that Foucault, a postmodernist theorist, joined the Communist Party of France in 1950 and was influenced by Marxism and the Frankfurt School. During the Islamic Revolution, he strongly supported it and twice travelled to Iran during the same period.

    Reverse Orientalism

    Three years ago, when French philosopher François Burgat travelled to Qom, he told one of the clerics of the Islamic Republic, “We are all your students, and we know that Shi’a political and religious thought has much richness and, therefore, we are interested in learning more from you.” Burgat, a French left-wing orientalist, is called the “Reverse Orientalist” by Sadiq Jalal al-Azm, the Syrian thinker.

    In a paper entitled, “The European Left Who Loves Abu Musab al-Zarqawi and Despises Taha Hussein,” Yemeni lawyer, Hussein Alwadei, writes, “The European Left believes that the true voice of the Middle East is the voice of Ruhollah Khomeini, the Muslim Brotherhood and the Salafists. According to him, the European leftist sees concepts such as democracy or human rights as colonial values ​​of the West, and believe that these concepts do not correspond to the reality of the Middle East.”

    In Orientalism, there is even a humiliating view of the people of the Middle East. From this perspective, the people of the Middle East are people who want to be superstitious and avoid modernity and despise progress and science. From the viewpoint of Reverse Orientalists; the repression, torture and murder of intellectuals and critics in the Middle East are the dominant and real values ​​of these countries.

    Concepts such as secularism, liberalism, and democracy are hodgepodges of inconsistency, void of the cultural context of the Middle East, and that the peoples of the Middle East, the Islamic Republic and the Islamic State want an Islamic Caliphate, not a modern government.

    The European left, under the shadow of cultural Marxism, does not consider human rights abuses in these countries as brutal. Instead, they consider these brutal acts as part of those countries’ culture, and existential reality of those nations to be simply ignored and disregarded.

    The European Left adheres to the concepts and values ​​of freedom of speech and democracy and secularism, but only endorses and expects them for the European societies, and not the Middle East.

    It is for these reasons that the left wing of the European Union’s foreign policy condemns the violation of democracy and human rights in Myanmar, but not when visiting Tehran, despite the many requests and demands from human rights activists.

    لینک این مقاله در یورو ریپوتر

  • گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی | بخش سی و چهار

    گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی | بخش سی و چهار

    آیا رویدادهای ماوراءالطبیعه در جهان اتفاق می‌افتند؟

    دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷

    علم درباره گزارش‌‌های پارانرمال چه می‌‌گوید؟

    مهبانگ | برنامه ای از دکتر علی نیری

     

     

     

    https://www.facebook.com/AyenehFoundation/videos/2110743055638013/UzpfSTUyNDgxNDQyNToxMDE1NjMzNjUzMDczOTQyNg/

  • آیا جمهوری اسلامی درباره دستاوردهای علم و فناوری راست می‌گوید؟

    آیا جمهوری اسلامی درباره دستاوردهای علم و فناوری راست می‌گوید؟

    Tavaana: E-Learning Institute for Iranian Civil Society توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران

    لینک این برنامه در فیس بوک موسسه توانا چهارشنبه سیزدهم فوریه۲۰۱۹

     

     

     

  • رسانه‌های غربی چگونه به گفتمان ۵۷ یاری رساندند؟

    رسانه‌های غربی چگونه به گفتمان ۵۷ یاری رساندند؟

    عرفان کسرایی| رادیو فردا چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷

     

    روح‌الله خمینی در زمان اقامت خود در پاریس، کانون توجه رسانه‌های غربی بود. از کانال یک تلویزیون فرانسه گرفته تا روزنامه‏ گاردین‏، از تلویزیون سی.بی.اس امریکا‏ گرفته تا کانال دو تلویزیون آلمان مدام خبرهای مرتبط با او را کار می‌کردند و به انعکاس صحبت‌های او می‌پرداختند.

    اگرچه روح‌الله خمینی زبان خارجی نمی‌دانست لیکن با کمک اطرافیانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی‌صدر و صادق قطب‌زاده و عده‌ای دیگر از همراهان، گفته‌های خود را به رسانه‌های غربی منتقل می‌کرد. مترجمانی که در نقش واسطه بین روح‌الله خمینی و رسانه‌های غربی عمل می‌کردند اساساً مترجم نبودند. بلکه انقلابیونی بودند که از سال‌ها پیش در اروپا و آمریکای شمالی تحصیل و زندگی می‌کردند و به همین دلیل به زبان‌هایی چون انگلیسی و فرانسوی مسلط بودند.

    مروری بر صحبت‌های روح‌الله خمینی در ماه‌های منتهی به انقلاب ۵۷ نشان می‌دهد که او توجه ویژه‌ای به تبلیغات در محافل رسانه‌ای اروپایی و آمریکایی داشته است. خمینی در آبان ۵۷ در نوفل لوشاتو می‌گوید: ‏«همه ما مکلف هستیم؛ همه‌مان، همه ما تکلیف داریم در اینجا که هریک‏‎ ‎‏از شمایی که می‌تواند، مطلب مسائل ایران را برساند به روزنامه‌های‏‎ ‎‏اینجا، به مجلات اینجا، به رفقای مدرسه‌ای‌شان، به دانشگاه‌های اینجا.‏‎ ‎‏برسانید مطالب ایران را، بگویید به مردم.»

    از همین رو تمام تلاش تیم رسانه‌ای روح‌الله خمینی در فرانسه، مصاحبه با رسانه‌های غربی بود و آنگونه که نوشابه امیری، خبرنگار ایرانی می‌گوید، مصاحبه او با خمینی، اولین و آخرین مصاحبه‌ای بود که با روزنامه‌نگاران ایرانی انجام می‌شد و پس از آن دیگر مصاحبه‌‌ها با روزنامه‌نگاران غربی بود و آقایان یزدی، قطب‌زاده و بنی‌صدر، ترجمه‌های مناسب خودشان را به رسانه‌های غربی می‌گفتند.

    نه تنها امیری بلکه بسیاری از تحلیلگران دیگر بر این باورند که در این دوران افرادی نظیر ابراهیم یزدی، ترجمه‌ها و کلمات روح‌الله خمینی را به نحوی تغییر می‌دادند تا مقبول طبع رسانه‌های خارجی واقع شود. مشهورترین مثال این ترجمه‌های دستکاری شده، زمانی است که خبرنگار داخل هواپیمای پاریس به تهران از احساس خمینی در روز بازگشت به ایران می‌پرسد و خمینی پاسخ می‌دهد «هیچ». صادق قطب‌زاده به جای معادل انگلیسی Nothing از تعبیر no comment استفاده می‌کند که مفهومی کاملاً متفاوت دارد. اگرچه شخص خمینی هم ظاهراً از طبع و پسند رسانه‌های غربی چندان بی‌اطلاع نبوده و از قضا می‌دانسته که در صحبت با هر رسانه چه سنخ جوابی بدهد تا تأثیر بیشتری بر مخاطب داشته باشد.

    زلمی خلیل‌زاد، سفیر پیشین آمریکا در افغانستان، عراق و سازمان ملل، جایی درباره دیدار خود با روح‌الله خمینی در پاریس می‌نویسد: خمینی که نمی‌دانست من فارسی بلدم، به دستیارش گفت: «به پروفسور آمریکایی بگویید ما در پی دموکراسی و حقوق زنان هستیم، آمریکایی‌ها دوست دارند این چیزها را بشنوند.»

    رسانه‌های غربی و نبرد با امپریالیسم

    مرور رسانه‌های مکتوب اروپایی به خصوص از سال‌های نخست دهه ۱۹۶۰ میلادی به بعد، نشان می‌دهد که در این سال‌ها به تدریج یک چرخش بزرگ در رویکرد این رسانه‌ها نسبت به مسائل ایران ایجاد شده است. این تغییر رویکرد که به باور برخی، محصول فعالیت تبلیغی دانشجویان مقیم آلمان غربی بود، آهسته آهسته به جو غالب مجلات و روزنامه‌های اروپایی تبدیل شد.

    از اوایل دهه شصت میلادی در اغلب مقالات و گزارش‌ها، محمدرضا شاه پهلوی به عنوان هیولای خونخوار و دیوی مطرح می‌شود که در ایران مشغول قصابی نیروهای مترقی و روشنفکران است. در همین سال‌ها غالب اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، به تبلیغات شبانه‌روزی علیه شاه در بین افکار عمومی آلمان غربی و همچنین آمریکای شمالی دامن می‌زدند و تقریباً بخش بزرگی از حدود شش هزار دانشجوی ایرانی مقیم آلمان، به پخش و گسترش این رویکرد یاری می رساندند.

    اگر چه سال ها پیش از آن، رویارویی هایی بین محمدرضاشاه و رسانه‌های غربی پیش آمده بود اما این صف‌آرایی‌ها اغلب چندان جنبه سیاسی نداشت. برای مثال در دهه پنجاه میلادی، طلاق محمدرضا شاه و ثریا، موضوع گزارشی در مجله آلمانی Stern شده بود که در زمان خود سر و صدای بسیاری به پا کرد. اما سفر شاه به برلین در سال ۱۹۶۷، نقطه اوج ایجاد موج در رسانه‌های آلمان غربی بود. جنبش دانشجویی آلمان که تحت تأثیر اندیشه‌های چپ‌گرایانه و ضد امپریالیستی قرار داشت تمام حواس خود را به مسئله جنگ ویتنام معطوف کرده بود، لیکن اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، با معرفی شاه به عنوان نماد امپریالیسم، رسانه‌های غربی را با خود متحد و همسو کردند و در تظاهراتی که علیه شاه ترتیب داده بودند پلاکاردهایی حمل می‌کردند که روی آن نوشته شده بود ایران اردوگاه مرگ است.

    با نزدیک شدن به سال‌های پایانی دهه هفتاد میلادی، جریان چپ ضد امپریالیستی بیش از هر زمانی پا گرفتند و به جریان غالب رسانه‌ای در غرب تبدیل شدند. با وقوع انقلاب بهمن پنجاه و هفت، بسیاری از روزنامه‌نگاران غربی در تب و تاب تهیه گزارش و تحلیل وقایع ایران بودند. خروجی گزارش اغلب این رسانه‌ها مشابهت فراوانی با یکدیگر داشت و به ندرت پیش می‌آمد که روزنامه‌نگاری، خلاف جریان غالب گزارشی تهیه کند.

    یکی از این گزارش‌ها گزارش آلیس شوارتسر روزنامه‌نگار آلمانی است که در اول ماه مه ۱۹۷۹ منتشر شد. مقاله او با عنوان «ایران، معما (زیر چادر)» با گذشت چهار دهه نشان می‌دهد که در آن دوران چه فضایی در رسانه‌های غربی علیه شاه شکل گرفته بود و چگونه روزنامه‌نگاران غربی با روح‌الله خمینی و انقلاب ۵۷ همدلی داشتند. شوارتسر چهل سال پس از انتشار مقاله‌اش می‌نویسد: آن زمان من به خصوص از سوی چپ‌ها به عنوان دوست دختر شاه، سلطنت‌طلب، نژادپرست و اسلام‌ستیز به حساب می‌آمدم.

    قیاس‌ناپذیری، ترجمه‌ناپذیری

    صرف نظر از تمایلات سیاسی روزنامه‌نگاران غربی در سال‌های منتهی به انقلاب و پس از آن، سد بزرگ دیگری بر سر فهم مفاهیم سیاسی، اجتماعی و اساساً بر سر فهم ساختار فرهنگی ایران برای مخاطب غربی وجود دارد. یک شهروند غربی به ندرت مفاهیمی مانند تقلید، حدود الهی، ولایت مطلقه فقیه را درک می‌کند. حتی اگر در زبان مقصد، واژه‌ای برای کلماتی چون جهاد، شورای نگهبان، مجلس خبرگان و نظایر آن وجود داشته باشد اما مخاطب غربی، حتی دانش‌آموختگان علوم سیاسی که درباره ساختار سیاسی حکومت جمهوری اسلامی مطالعه می‌کنند نیز اغلب مفاهیم را جابه‌جا یا نیمه‌کاره یا بالعکس متوجه می‌شوند.

    روزنامه‌نگار غربی حتی اگر بخشی از بدنه پروپاگاندا و شبکه تبلیغاتی جمهوری اسلامی نباشد، به سختی می‌تواند درکی از پارادایم سیاسی موجود در ایران داشته باشد. این همان چیزی است که قیاس‌ناپذیری incommensurability نامیده می‌شود و بر مبنای آن، مفاهیم در دو پارادایم سیاسی برای طرف مقابل غیرقابل فهم هستند. کواین Quine فیلسوف آمریکایی، این مسئله را «نسبیت انتولوژیک زبان» (Ontological Relativity of Language) می‌نامید و بر این عقیده بود که اغلب زبان‌‌های بشری به یکدیگر ترجمه‌‌پذیر نیستند. خط اصلی این ترجمه‌ناپذیری در رسانه‌های غربی با گذشت ۴۰ سال از انقلاب ۵۷، هنوز هم قابل شناسایی است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی از آن برای تسلط بر فضای رسانه‌ای غرب و انتشار پروپاگاندا بهره می‌گیرد.

    مخاطب غربی، درکی از واژگانی چون رفرم Reform (اصلاح) و رفرمیست یا میانه رو Moderate به معنای مصطلح آن در ادبیات جمهوری اسلامی ندارد. تصور مخاطب غربی از واژه رفرمیست این است که عده‌ای اپوزوسیون در حال اصلاحات ساختاری هستند. غافل از اینکه رفرم به معنای رایج و عرف مصطلح آن، زمین تا آسمان با آنچه در ادبیات جمهوری اسلامی به عنوان اصلاح‌طلبی مشهور شده بود، تفاوت دارد. با این وجود، اغلب رسانه‌های غربی قائل به این تفاوت در مفاهیم نیستند و به اشتباه تصور می‌کنند در ایران رفرمیست‌هایی در بدنه حکومت وجود دارند که به معنی عرفی شناخته شده در ادبیات سیاسی جهان، در برابر تندروها و محافظه‌کاران گفتمان تازه‌ای در آستین دارند.

    گزارش رسانه‌های غربی به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب اسلامی، یک مثال برای این فهم نادرست، برای این قیاس‌ناپذیری مفاهیم است. در این مقالات، الگوریتم ساختار سیاسی حکومت اسلامی به درستی نمایش داده می‌شود، اما یک اشکال بزرگ در انتقال مفهوم برای مخاطب غربی وجود دارد. برای مثال مخاطبی که درکی از ساختار سیاسی حکومت اسلامی ندارد تصور می‌کند شش عضو حقوقدان شورای نگهبان، وکلا و حقوقدانانی هستند نظیر آنچه او از یک حقوقدان در ذهن متصور می‌شود. مخاطب غربی که با واژه پارلمان مواجه می‌شود، مجلس شورای اسلامی را یک پارلمان نظیر پارلمان‌های دموکراتیک دنیا تصور می‌کند که شهروندان می‌توانند در آن آزادانه نمایندگان خود را انتخاب کنند.

    این ترجمه‌ناپذیری البته اجتناب‌ناپذیر است. همانگونه که چهاردهه پیش صادق قطب‌زاده، کلمه «هیچ» روح‌الله خمینی را no comment ترجمه کرد، امروز هم بسیاری از رسانه‌های چپ اروپایی، کلمات و واژگان عرصه سیاسی ایران را عمداً یا سهواً و بدون در نظر گرفتن واقعیت سیاسی ایران ترجمه می‌کنند.

    لینک این مقاله در وبسایت رادیو فردا

  • گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی | بخش سی و سه

    گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی | بخش سی و سه

    تغییرات آب وهوایی، گرمایش جهانی

    آیا گرمایش جهانی فقط یک نظریه است؟
    پروژه ابرهای متراکم  چه بود؟
    درباره تغییرات عمدی آب و هوایی و پژوهش های ایروینگ لانگمویر چه می دانیم؟

    اگر گزارش سازمان جهانی هواشناسی را معیار بگیریم، خبرهای نگران‌کننده‌ای در راه است. بر اساس گزارش سازمان جهانی هواشناسی، تجمع دی‌اکسیدکربن در جو زمین به حد بی‌سابقه‌ای رسیده است. پژوهشگران می‌گویند با درنظرگرفتن وضع موجود، اگر اختلاف بین تولید فعلی گازهای گلخانه‌ای و آنچه در معاهده اقلیمی پاریس بر سر آن توافق شده، برطرف نشود تقریبا بعید است که بتوان تا سال ۲۰۳۰ میلادی افزایش دمای زمین را پایین‌تر از دو درجه نگاه داشت. گزارش دانشمندان جای هیچ شکی باقی نمی‌گذارد که سطح آب اقیانوس‌ها به‌دلیل ذوب‌شدن یخچال‌های طبیعی قطب جنوب، به‌شدت در حال افزایش است. آیا هنوز می‌توان به علم امیدوار بود؟

    مهبانگ | برنامه ای از دکتر علی نیری

  • انقلاب ۵۷ اشتباه بود

    انقلاب ۵۷ اشتباه بود

    عرفان کسرایی| دویچه وله فارسی   

    مدیربخش فلسفه و تکنولوژی مرکز ترویج جامعه باز

    بحث و گفتگو درباره تاریخ معاصر ایران، کارنامه جمهوری اسلامی و حتی جدال بر سر نوع نظام حکومتی شاید هیچ گاه مانند امروز در جامعه در جریان نبوده است. به مدد شبکه‌های اجتماعی، هر شهروند تریبونی برای ابراز نظر دارد. این بحث‌ها خواه ناخواه، دغدغه‌های جامعه ایرانی را پس از گذشت چهار دهه از وقوع انقلاب اسلامی بازنمایی می‌کند. اگرچه کارنامه نظام جمهوری اسلامی در آستانه چهل سالگی حتی برای هواداران حکومت نیز قابل دفاع نیست، هنوز هستند کسانی که معتقدند اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران در دوران محمدرضاشاه پهلوی نیز چندان خوب نبوده است و برنامه‌هایی نظیر تونل زمان (برنامه‌هایی که از تلویزیون من‌ و تو پخش می‌شود) به ایجاد یک تصور خیالی از یک عصر طلایی دامن زده‌اند. درباره اوضاع سیاسی، آزادی مطبوعات، اجتماعات و احزاب شاید حق با این گروه باشد. با معیارهای شناخته شده امروزی، دوران محمدرضاشاه پهلوی را هرگز نمی‌توان ایران آزاد نامید. هرچند که اگر حجم اعدام و شکنجه و استبداد و خفقان چهار دهه حکومت جمهوری اسلامی را ملاک بگیریم، حکومت محمدرضاشاه حتی در مساله آزادی‌های سیاسی نیز در مقایسه با آن سربلند بیرون می‌آید.

    در زمینه اقتصادی و توسعه نیازی به تونل زمان و تماشای عکس‌ها و فیلم‌های به جا مانده از آن دوران نیست. نسلی که در آن سال‌ها نزیسته و آن دوران را تجربه نکرده، راه‌های مطمئن‌تری برای قضاوت تاریخی در دست دارد؛ کافیست نگاهی به داده‌های رسمی منتشر شده بیندازد و ببیند که نظام جمهوری اسلامی بیش از هفت برابر تمام حکومت‌های پهلوی و قاجار از محل صادرات نفت کسب درآمد کرده است. این در حالی‌ست که درآمد سرانه ایران در سال ١٩٧٧، دو برابر درآمد سرانه کره جنوبی بوده و اینک دست کم پنج برابر کمتر از این کشور است. در حالی‌که اعتبار گذرنامه ایرانی در آن دوران به حدی بود که می‌شد به اغلب کشورهای اروپایی بدون ویزا سفر کرد، در حدود چهار دهه پس از ظهور حکومت اسلامی، گذرنامه ایرانی بنا به یک گزارش موسسه تحقیقاتی بین‌المللی “نوماد کاپیتالیست” در رتبه ۱۹۱ در بین ۱۹۹ کشور ایستاده است.

    بر اساس آمارها و گزارش‌ها جمعیت ایران در سال ۱۳۵۸، ۳۶ ميليون نفر بوده و تعداد زندانيان در حدود هشت هزار نفر. اینک با گذشته حدود چهار دهه جمعيت ايران دو برابر شده، اما تعداد زندانیان ۲۷ برابر شده‌ است. چنین مساله‌ای ابدا نمی‌تواند محصول اتفاق و تصادف باشد. از این رو، به نظر می‌رسد این ایده که تصور درخشان از دوران پیش از انقلاب، زاییده تبلیغات تلویزیون‌های ماهواره‌ای است، دیدگاهی باشد مبتنی بر پهلوی‌ستیزی و نه بر پایه یک بررسی بی‌طرفانه تطبیقی مقایسه‌ای.

    گفتمان انقلاب پنجاه هفت

    به دلایل گوناگون هنوز هستند کسانی که با وجود اینکه آفتاب دلیل آفتاب آمده است، قصد پذیرش این واقعیت را ندارند که حکومت محمدرضا شاه پهلوی، به رغم کاستی‌های فراوانی که داشته، ایران را روی ریل توسعه و پیشرفت قرار داده بود. این گروه، حاضر به اعتراف به اشتباه بودن انقلاب ۵٧ نیستند. آنها غالبا انقلاب ۵٧ را یک انقلاب دزدیده شده می‌دانند و معتقدند اگر انقلاب از مسیرش منحرف نمی‌شد، اینک این حجم از فساد و اختلاس و سقوط اقتصادی که جمهوری اسلامی به بار آورده نیز در کار نبود. البته مروری بر دیدگاه‌های مخالفان حکومت محمدرضا شاه پهلوی، به نوعی خلاف این مساله را نشان می دهد.

    ملاحظات تاریخی به ما می‌گوید، حتی اگر انقلاب پنجاه و هفت، به زعم این افراد، به سرقت نمی‌رفت، باز هم وضعیتی مشابه امروز جمهوری اسلامی بر ایران حاکم می‌شد. نگاهی به تاریخ نشان می‌دهد غالب طیف‌های سیاسی که در سقوط حکومت محمدرضاشاه یاری رساندند، نه دغدغه آزادی داشتند نه حقوق بشر و نه ارزش‌های انسانی.

    در حدود نیم قرن پیش، محمدرضا شاه پهلوی، نیروهای کمونیست و اسلام‌گرا را که بعدها در جریان انقلاب ۵۷ با یکدیگر علیه او هم پیمان شدند “ارتجاع سرخ و سیاه” خوانده بود. اسلام‌گرایان و روحانیون در مخالفت با آزادی‌های اجتماعی ، با شاه مبارزه می‌کردند و نه برای دستیابی به دموکراسی و آزادی بیان و مراعات حقوق بشر. اعتراض آنها به شاه این بود که چرا به زنان حق رای اعطا کرده یا چرا شرط مسلمان بودن و سوگند به قرآن در لوایح انجمن‌های ایالتی و ولایتی در مجلس شورای ملی حذف شده است.

    گروه دیگری از مخالفان مسلح نیز، چه آنها که مسلمان بودند و چه مارکسیست، کارنامه بهتری از سایرین نداشتند. هرچند ترانه‌ها و شعرها و سرودها و آهنگ‌های انقلابی و سوزناک بسیاری در ستایش رشادت‌های گروه‌های مسلح سروده شده اما نگاه بی‌طرفانه و با در نظر گرفتن معیارهای شناخته شده آزادیخواهی و عدالت‌جویی نشان می‌دهد، هرگز نمی‌توان آنها را آزادیخواه یا جویای دموکراسی نامید. چریک‌های فدایی خلق زمانی که به پاسگاه سیاهکل حمله کردند به تصور اینکه با امپریالسیم جهانی درگیر شده‌اند گروهبان یکم اسماعیل رحمت‌پور را به خاک انداختند و سرباز جلوی در پاسگاه، فردی به نام کدخدایی و اکبر وحدتی رئیس خانه انصاف لیش را به گلوله بستند و کشتند.

    لیکن ارتجاع سرخ و سیاه، همان جریان سیاسی رسانه‌ای بزرگی که در دهه پنجاه، ایران را به سراشیب سقوط و وقوع فاجعه پنجاه و هفت نزدیک کرد، تاریخ را به گونه‌ای کاملا متفاوت روایت کرده است. امروز هیچکس زن کارگری به نام صفیه حیدری ۳۵ ساله و دخترش حلیمه ۱۵ ساله را نمی‌شناسد. اما در تمام این سال‌ها از قاتلان آنها که در ۱۰ خرداد ماه ۱۳۵۱ برای قتل ژنرال آمریکایی هارولد پرایس بمب‌گذاری کرده بودند، قهرمان ساخته‌اند و در رثای آنها سرودهای انقلابی درست کرده‌اند.

    در سال ۱۳۵۳، مجید شریف واقفی به همراه لیلا زمردیان در جنرال الکتریک بمب ‌گذاری کرد و سرایدار آنجا را که حتی نامش نیز مشخص نیست در خون خود غلتاند. مجید شریف واقفی که نامش بر سر در مشهورترین دانشگاه ایران یعنی دانشگاه صنعتی شریف قرار داده شده، کمی بعد قربانی اختلافات درون گروهی شد و شیوه قتل او نشان می‌دهد که این گروه از مخالفان محمدرضاشاه پهلوی، چندان میانه‌ای با آزادیخواهی و دموکراسی‌خواهی نداشته‌اند. هم‌گروهی‌های سابق او، یعنی خاموشی و سیاه کلاه جنازه شریف را سلاخی کردند و در آن، محلول بنزین و کلرات و شکر ریختند و آتش زدند. پس از سوزاندن جسد، آن را قطعه قطعه و در چند نقطه دفن کردند. این گروه از انقلابیون، به واقع نه مبارزان راه آزادی، بلکه قاتلان خطرناکی بودند که در همین یک مثال تاریخی، قاتل سرایدار جنرال الکتریک را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن به قتل رساندند. این گروه در کنار بسیاری از گروه‌های اسلامی، مارکسیستی و اسلامی-مارکسیستی، بخش عظیمی از مخالفان حکومت شاه بودند که بعدها انقلابیون پنجاه و هفت را تشکیل دادند. یا مانند اسدالله لاجوردی به زندانبان و شکنجه گر تبدیل شدند یا مانند صادق قطب‌زاده و ده‌ها و صدها تن دیگر قربانی ترور و اعدام و حذف فیزیکی شدند.

    هرچند روحانیت به رهبری روح‌الله خمینی، در به قدرت رسیدن خود وامدار مجاهدین خلق و مارکسیست‌های انقلابی پنجاه و هفت بود اما با وقوع انقلاب همه این گروه‌ها به نوبت از گردونه حذف شدند و تمام حکومت به صورت یکپارچه در انحصار روحانیت و جریانی قرار گرفت که خود را حزب‌الله می‌نامید.

    با این وجود، اینک با گذشت چهاردهه از انقلاب، بسیاری از مارکسیست‌های سابق به شکل‌های گوناگون با کلیت نظام جمهوری اسلامی همراه و همداستان شده‌اند. برخی از آنها در انتخابات ریاست جمهوری حکومت اسلامی فعالانه مشارکت کردند و غالبا یک ائتلاف سیاسی نوشته یا نانوشته با جناح اصلاح‌طلب حکومت تشکیل دادند. چریک‌های سابق چپ گرا، در سن بازنشستگی در حالی‌که تمام جوانی خود را در مبارزه با محمدرضاشاه پهلوی گذراندند اینک در لندن و پاریس و شهرهای مختلف دنیا به تحلیل‌گران سیاسی اصلاح‌طلب تبدیل شدند. در یک نگاه کلی، نقطه اشتراک آنها همچنان گفتمان پنجاه و هفت است و به عبارت دیگر: پهلوی‌ستیزی. گفتمانی که نه پس از انقلاب و نه اکنون هیچ برنامه‌ای برای توسعه و پیشرفت کشور نداشته و هویت خود را صرفا از مخالفت بی قید و شرط، احساسی و ایدئولوژیک با محمدرضاشاه پهلوی می‌گیرد.

    گفتمان براندازی و مرزبندی‌های سیاسی

    هرچند در تاریخ معاصر ایران، قطعات پازل سیاسی گروه‌ها به سادگی کنار هم جور نمی‌شود و مرز دوست و دشمن چندان روشن نیست، لیکن پس از دی ماه نود و شش، جریان براندازی نفس تازه‌ای یافت. مرزبندی‌های سیاسی در ایران شفاف‌تر از پیش شد و تمام گروه‌هایی که به نوعی وامدار سفره انقلاب پنجاه و هفت بودند، بیش از هر زمان در کنار یکدیگر قرار گرفتند و دربرابر براندازان صف آرایی کردند.

    بر اساس این مرزبندی، هواداران گفتمان پنجاه و هفت، در بهترین حالت همچنان خواستار اصلاحاتی هستند که بیست سال از آن گذشته و اما هنوز در حد ورود زنان به ورزشگاه‌ها هم پیشرفتی نداشته است. اینک بسیاری از مردم ایران، نگاهی به آینده و زندگی بهتر برای فرزندان خود دارند.

    نقل قولی در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود که می‌گوید ایران از معدود کشورهایی است که وقتی انسان به عکس‌ها و تصاویر گذشته آن نگاه می‌کند گویی که در حال تماشای آینده است. با اینکه زندگی در دوران پیش از بهمن پنجاه و هفت، زندگی در اتوپیای افلاطونی و جامعه‌ای ایده‌آل نبوده اما چهار دهه حکومت حوزه علمیه بر ایران با اقتصاد و فرهنگ و آزادی چنان کرده که بسیاری از ایرانیان آرزوی بازگشت به همان دوران را دارند. دورانی که آرمانشهر نبوده اما شرایطی داشته که در آن، امور کشور کم یا زیاد به دست متخصصان اداره می‌شده است. دورانی که امیرعباس هویدا و منوچهر اقبال و جمشید آموزگار داشته که هم از صنعت می‌دانستند هم از توسعه هم اقتصاد و دیپلماسی. روزگاری که به‌رغم همه کاستی‌ها اداره امور حساب و کتاب مشخصی داشته و کشور نه در معرض تحریم بوده نه زیر سایه شوم جنگ.

     

    لینک این مقاله در دویچه وله فارسی

  • گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی | بخش سی و دوم

    گفتگوی دکتر علی نیّری با عرفان کسرایی | بخش سی و دوم

    رصدخانه های فضایی در جستجوی اعماق جهان هستی

    در دوردست‌های کیهان چه می‌گذرد؟

    تلسکوپ‌‌های فضایی “هابل”، “گایا” و “جیمز وب” به کیهان شناسان چه کمکی خواهند کرد؟

    لینک این برنامه در فیس بوک بنیاد آینه

     

  • انقلاب پنجاه و هفت، اشتباه یا ضرورت تاریخی؟

    انقلاب پنجاه و هفت، اشتباه یا ضرورت تاریخی؟

    Tavaana: E-Learning Institute for Iranian Civil Society

    توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران لینک این برنامه در فیس بوک موسسه توانا چهارشنبه بیست و سوم ژانویه۲۰۱۹

     لینک این برنامه در فیس بوک