Tag: آلبرت اینشتین

  • آیا میلوا ماریچ در نظریه ی نسبیت اینشتین نقش داشته است؟

    آیا میلوا ماریچ در نظریه ی نسبیت اینشتین نقش داشته است؟

    اواخر سال ۲۰۱۶ مقاله جالبی در ساینتیفیک امریکن منتشر شد که در آن نویسنده ، این ادعا را طرح کرد که احتمالاً بدون وجود میلوا ماریچ همسر اول آلبرت اینشتین که خود یک فیزیکدان بوده نظریه ی نسبیت نیز مطرح نمی شد. نویسنده در این مقاله به نکات تاریخی جالبی اشاره می کند و به گوشه های تاریک تاریخ علم قرن بیستم چراغ قوه می اندازد تا حقایقی که پنهان مانده روشن و روشن تر شود. گاهی واکاوی زندگی دانشمندان بزرگ ممکن است باعث شود در قضاوت مان درباره ی شخصیت و بزرگی آنها تجدید نظر کنیم. احتمالا روی حساب همین اصل بوده که وکلای  اینشتین بعد از درگذشت  او  اجازه ندادند نامه هایی که اینشتین به پسرانش نوشته بود منتشر شود. اینشتین به عنوان یک دانشمند بزرگ شهرت و اعتبار فراوانی پیدا کرده بود و کمتر کسی از زندگی خصوصی وی خبر داشت. نقل قولی مشهور است که می گوید بزرگان را باید از دور دوست داشت.   نویسنده مقاله ساینتیفیک امریکن می گوید وکلای اینشتین از انتشار این نامه ها جلوگیری کردند تا به گفته خودشان اسطوره ی  اینشتین شکسته نشود.

    نویسنده مقاله با بیان اینکه میلوا ماریچ  دانشمند بزرگی بوده می نویسد اغلب آلبرت اینشتین را به عنوان بزرگترین و مشهورترین فیزیکدان قرن بیستم می شناسند. او در ادامه می پرسد: به راستی میلوا ماریچ تا به چه حد در صورتبندی نظریه نسبیت ابنشتین نقش داشته است؟ تا امروز هیچ گواه روشنی مبنی بر اینکه میلوا ماریچ در بخشی از توسعه نظریه نسبیت نقش داشته به صورت رسمی پیدا نشده اما نامه هایی در اسناد به جا مانده از اینشتین وجود دارد که نشان می دهد رابطه این دو بیش از ازدواج معمولی بوده و در واقع به نوعی همکاری بوده است. رابطه میلوا و آلبرت اینشتین از ملاقات سال ۱۸۹۶ شروع شد و در نهایت در سال ۱۹۱۴ با جدایی آنها خاتمه یافت. آلبرت اینشتین تنها دانشجویی نبود که در بخش ریاضی و فیزیک انستیتو پلی‌‌‌تکنیک زوریخ *پذیرفته شده بود. میلوا و سه دانشجوی دیگر نیز همین موقعیت را در این انیستیتو داشتند. مارسل گروسمان، لویفیس کولروس و سومی هم یاکوب ایرات. نویسنده این مقاله می گوید آلبرت و میلوا به تدریج به دو یار جدایی‌‌‌ناپذیر تبدیل شدند و ساعت‌‌‌های طولانی به همراه یکدیگر به مطالعه فیزیک می‌‌‌پرداختند. اینشین معمولا ترجیح می‌‌‌داد که در کلاس ها حاضر نشود و اغلب در خانه مطالعه کند. میلوا ماریچ اما منظم و با برنامه بود. به گفته نویسنده میلوا به اینشتین کمک می کرد تا نیروی خود را در مسیر مطالعاتی خاصی به کار بگیرد. این جزییات بر اساس مقاله ی پولین گنیو  از نامه های نوشته شده اینشتین و میلوا بر می آید. نامه هایی که حد فاصل سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۳ نوشته شده اند. ۴۳ نامه ای که اینشتین خطاب به میلوا نوشته و ۱۰ نامه هم که میلوا خطاب به اینشتین فرستاده بود می تواند بخش پنهانی از تاریخ فیزیک جدید و تاریخ شکل گیری نظریه نسبیت را تا حدی روشن تر کند. در اکتبر سال ۱۸۹۹، آلبرت اینشتین جوان خطاب به میلوا می‌‌‌نویسد:

    آب‌‌‌وهوای اینجا به هیچ عنوان با روحیات من سازگار نیست. در عین حال دلم برای کار تنگ شده است و ذهنم سرشار از اندیشه های تاریک است. دلم می‌‌‌خواهد تو کنارم باشی و مهربانانه بر من نظارت کنی و از این شاخه به آن شاخه پریدن نجاتم دهی.

    از این نامه ها چنین بر می آید که خانواده اینشتین با ازدواج او و میلوا موافق نبودند. مادر اینشتین از خارجی ها خوشش نمی آمد و  از دیگر سو معتقد بود که میلوا بیش‌ از اندازه متفکر و اهل مطالعه می‌دانست. پدر آلبرت هم اعتقاد داشت پسرش قبل از ازدواج باید کار پیدا کرده باشد. اما نکته مهمی که در نامه های رد و بدل شده بین اینشتین و میلوا قابل توجه است نامه ای است که آلبرت در ماه سپتامبر سال ۱۹۰۰ خطاب به میلوا نوشته است. او در این نامه به وضوح از “کار مشترک” صحبت می کند و می نویسد:

    من مشتاقانه در انتظار اینم که کار مشترک و تازه مان را دوباره شروع کنیم. تو اکنون باید پژوهش خودت را ادامه دهی. چقدر مفتخر خواهم شد که همسرم یک دکتر باشد، درحالی‌که من تنها یک فرد معمولی باشم.

    مقاله ای که در تاریخ ۱۳ دسامبر سال ۱۹۰۰ درباره ی خاصیت مویینگی منتشر شد تنها یک نام دیده می شود. آلبرت اینشتین! اما در نامه ها مساله به شکل دیگری انعکاس یافته و از آن به عنوان مقاله ای مشترک و به عبارت دیگر به عنوان (مقاله ی ما) یاد شده است. به گفته نویسنده مقاله ساینتیفیک آمریکن، انتشار این مقاله مشترک به نام اینشتین به نوعی تصمیم دونفره آلبرت و میلوا بوده است. درد کریستیچ ** استاد سابق فیزیک دانشگاه لیوبلیانا *** که روی زندگی میلوا کار و پژوهش کرده است می گوید: شاید یک دلیل هم این بوده که در آن دوره، انتشار مقاله‌‌‌ای که نام یک زن به عنوان نویسنده در آن وجود داشت با در نظر گرفتن تعصب آن دوره از اعتبار کمتری برخوردار بوده است. اما مهمترین سندی که نویسنده مقاله ساینتیفیک آمریکن درباره نقش میلوا در شکل گیری نظریه ی نسبیت به آن استناد می کند نامه ای است که اینشتین در ۲۷ مارس سال ۱۹۰۱   به میلوا نوشته است. اینشتین در این نامه از پژوهش (ما) در زمینه حرکت نسبی صحبت می کند و می نویسد:

    من چقدر احساس غرور و شعف خواهم نمود زمانی که هر دوی ما با هم دیگر پژوهش خود در باب حرکت نسبی را به نتیجه‌‌‌ای موفقت آمیز برسانیم.

    در چنین دورانی است که منابع دیگر به خصوص نامه ها و روایت های سایرین از نقش میلوا در کمک به حل مسایل ریاضی اینشتین حکایت دارند. رابطه اینشتین و میلوا از سال ۱۹۱۲ به بعد به تیرگی گرایید و با بالاگرفتن اختلاف، ظاهرا میلوا به این فکر می افتد که کمک های خود به پژوهش های اینشتین را افشا کند. اما اینشتین در نامه ای پاسخ تند و تلخی برای میلوا می نویسد و میلوا نیز از آن پس تقریبا راه سکوت پیش می گیرد. اختلاف و خصومت بین اینشتین و میلوا به قدری بالا می گیرد که اینشتین در ماه جولای ۱۹۴۷ خطاب به وکیل طلاق خود می نویسد:

    زمانی که میلوا دیگر زنده نباشد، آنگاه می‌‌‌توانم در آرامش بمیرم

    اینکه سخن تلخ و شاید غیرمنصفانه اینشتین صرفا به دلیل عمق اختلاف و شدت تیرگی روابط آنها بوده یا به دلیل نقش احتمالی میلوا در شکل گیری نسبیت، هنوز به صورت دقیق مشخص نیست. شاید هرگز نتوانیم بفهمیم که آیا میلوا در صورت بندی نظریه نسبیت نقش داشته یا نه و اگر داشته این سهم به چه میزان بوده است. به هر روی، فارغ از گمانه زنی ها حتی اگر میلوا در شکل گیری نسبیت نقش نداشته اما سهم او در کمک های فکری به خصوص در زمینه ریاضیات به اینشتین را نمی توان نادیده گرفت.

    *ETH

    **Dord Krstić

    ***Ljubljana

  • معمای هندسی گرانش

    معمای هندسی گرانش

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق ، شماره ۲۳۸۲

    نسبیت عام اینشتین، کلیدی برای فهم بهتر جهان

    فیزیک، بی‌کم‌وکاست بنیادی‌ترین دانش بشری است، دانشی که جهان هستی و عملکرد طبیعت را تشریح می‌کند و قادر است از حرکت یک سیاره گرفته تا سوختن یک شمع را توضیح دهد. در شاخه‌های مختلف فیزیک امروز یک چیز اما مشترک است؛ معادلات ریاضی! فیزیک، اغلب با زبان ریاضی به ما می‌گوید که جهان چگونه کار می‌کند. این معادلات به‌عبارتی، کلید فهم جهان هستند. از بین قوانین و نظریات و معادلات فیزیک، هیچ معادله‌ای در تاریخ علم به اندازه معادله مشهور اینشتین* شهرت جهانی پیدا نکرده است. «آلبرت اینشتین» نزد عموم مردم دنیا به‌عنوان نماد هوش بشری و یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان سراسر تاریخ شناخته شده است. وی سهم بزرگی در توسعه شاخه‌های مختلف فیزیک داشته و نظریات او به‌خصوص دو نظریه نسبیت خاص و نسبیت عام، دیدگاه بشر نسبت به ساختار جهان را از اساس دگرگون کرده است.

    «کارل پوپر»، فیلسوف علم می‌گوید: «نسبیت عام به اعتقاد من یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های علمی است که تاکنون به وقوع پیوسته است؛ زیرا با بزرگ‌ترین و بهترین نظریه‌ای که تا آن زمان مورد تأیید تجربی قرار گرفته بود، یعنی نظریه نیوتن درباره جاذبه و منظومه ‌شمسی درگیر شد».
    نظریه نسبیت عام اینشتین، به‌لحاظ تاریخی در نوامبر سال ‌١٩١٥ و در قالب یک مجموعه سخنرانی‌ در آکادمی علوم پروس در برلین مطرح شد. بااین‌وجود تا زمانی که نظریه جدید و انقلابی او موردپذیرش جامعه علمی قرار گیرد، سال‌های زیادی طول کشید. «هایزنبرگ» در کتاب جزء و کل، به دفعات از گفت‌وگوهای میان خود و فیزیک‌دانان نوشته است. او می‌نویسد: ولفگانگ پاوولی در سال‌های حدود ١٩٢٠ معتقد بود نظریه نسبیت عام هنوز نظریه‌ای است بحث‌برانگیز و چندان رضایت‌بخش نیست؛ زیرا برای هر آزمایشی باید صد صفحه نظریه را که پر از پیچیده‌ترین فرمول‌های ریاضی است، خواند. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که این نظریه سراپا درست است یا نه.
    او می‌نویسد: در تابستان سال‌١٩٢١ یک روز «ولفگانگ پاوولی» از من پرسید: آیا نظریه نسبیت اینشتین را فهمیده‌ای؟ من در جواب گفتم که درست نمی‌دانم معنی «فهمیدن» در فیزیک چیست. چارچوب ریاضی نظریه نسبیت برای من اشکالی به وجود نمی‌آورد اما این اصلا به آن معنی نیست که فهمیده‌ام چرا زمان برای ناظر متحرک و ناظر ساکن متفاوت است. مسئله اصلا برای من روشن نیست و به‌نظرم می‌رسد که به‌کلی غیرقابل‌درک است.
    «هایزنبرگ» با اشاره به مخالفت‌های فراوانی که علیه «اینشتین» در آلمان وجود داشت، می‌افزاید: در تابستان سال ‌١٩٢٢ به پیشنهاد استادم زومرفلد (که در آن زمان رئیس دانشکده فیزیک نظری دانشگاه مونیخ بود)، برای شرکت در کنگره فیزیک‌دانان آلمان در لایپزیگ شرکت کردم. قرار بود «اینشتین» در آن کنفرانس درباره نسبیت عام صحبت کند. در بدو ورود به سالن کنفرانس، جوانی که دستیار یکی از استادان معروف فیزیک در یکی از دانشگاه‌های جنوب آلمان بود، اعلامیه‌ای به من داد که مرا از «اینشتین» و نسبیت بر حذر می‌داشت و می‌گفت سراپای این نظریه جز مشتی تخیلات لجام‌گسیخته نیست. این فیزیک‌دان مشهور برای رد نظریه نسبیت، ابزار بد و بی‌پایه‌ای را به‌کار گرفته بود که فقط می‌توانست به یک‌چیز دلالت کند: او از اینکه بتواند نظریه نسبیت را با استدلال علمی رد کند، به کلی مأیوس شده بود.
    خود «اینشتین» آن‌گونه که «کارل پوپر»، فیلسوف علم می‌گوید در سال‌١٩٢٢ نظریه‌اش را صرفا یک مرحله گذرا می‌دانست و به «لوپالد اینفلد» گفته بود سمت چپ معادله میدانش (تانسور انحنا) به صلابت یک صخره است، حال آنکه سمت راست معادله‌اش (تانسور انرژی- مومنتوم) در سستی به یک کاه شبیه است.
    همان‌طور که گفتیم، زمانی که صحبت از نسبیت می‌کنیم، مقصود دو نظریه نسبیت خاص است و نسبیت عام. نسبیت خاص که ١٠ سال پیش از نظریه نسبیت عام مطرح شده بود، سینماتیک نیوتنی را کنار می‌گذاشت و به جای تبدیلات گالیله، تبدیلات لورنتس را قرار می‌داد، اما در نسبیت عام که در کلیت خود یک طرح هندسی بود، مسئله بر سر این است که در آن، دیگر گرانش مانند مفهوم جاذبه نیوتن، نیرو محسوب نمی‌شود، بلکه نتیجه خمیدگی فضازمان است.
    «هانری پوانکاره»، ریاضی‌دان و فیزیک‌دان مشهور فرانسوی در کتاب علم و فرضیات در سال ‌١٩٠٥ یعنی ١٠ سال پیش از انتشار نسبیت عام اینشتین می‌نویسد: فرض کنید فیزیک‌دانان کشف کنند ساختار فضا با هندسه اقلیدسی اختلاف دارد. دو راه پیش پای فیزیک‌دانان باقی می‌ماند؛ آنها یا باید هندسه نااقلیدسی را بپذیرند و از قوانین جدیدی استفاده کنند یا فضای اقلیدسی را دست‌نخورده نگاه داشته و نیروهای جدیدی وارد نظریه‌های خود کنند. الگویی که «اینشتین» در نظریه نسبیت عام خود به کار بست، هندسه نااقلیدسی بود. با وجود اینکه عمده شهرت «اینشتین» بابت ارائه نظریه نسبیت است، اما جالب است بدانیم او جایزه نوبل سال ‌١٩٢١ فیزیک را نه برای این نظریه، بلکه بابت توضیح پدیده فوتوالکتریک دریافت کرد.
    تلاش برای اثبات تجربی نظریه نسبیت عام در همان سال‌های دهه‌٢٠ میلادی آغاز شد. مشاهدات «آرتور ادینگتون» نشان می‌داد خمیدگی نور در کسوف سال ‌١٩١٩ به همان میزان است که نسبیت عام پیش‌بینی می‌کند. آزمون‌های دیگری هم مثلا توسط «فیندلی فرویندلیش» در تپه‌های نزدیک برلین انجام شد. «رودولف کارناپ»، فیزیک‌دان و فیلسوف علم در کتاب مشهور خود، مبانی فلسفی فیزیک می‌نویسد: من آن زمان در وین زندگی می‌کردم. «فرویندلیش» کارش را در زیرزمین یک برج انجام می‌داد. او چندین روز وقت صرف کرد تا موقعیت‌های ستارگان را روی یک صفحه عکاسی (که در حدود ١٠ اینچ‌مربع یا ٦٤,٥ سانتی‌متر بود)، دقیقا اندازه بگیرد. وی با استفاده از یک میکروسکوپ، مختصات هر یک از ستارگان را بارها اندازه می‌گرفت و بعد با پیداکردن میانگین این اندازه‌ها، دقیق‌ترین تخمین ممکن را از موقعیت ستاره محاسبه می‌کرد. او از کمک‌گرفتن از دستیارانش در اندازه‌گیری خودداری‌ می‌ورزید و همه اندازه‌گیری‌ها را خودش انجام می‌داد، چون به اهمیت تاریخی این آزمایش‌ها واقف بود. معلوم شد اگرچه جابه‌جایی ستاره بسیار اندک است، ولی می‌توان آن را مشاهده کرد. این آزمایش تأیید قاطعانه نظریه اینشتین به شمارمی‌رفت.

    *E = mc²

    فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق

  • اینشتین ، نابغه‌ی شهر اولم

    اینشتین ، نابغه‌ی شهر اولم

    عرفان کسرایی| مجله دانستنیها، شماره۱۴۴آذر۹۴

    نام آلبرت اینشتین ممکن است ما را به یاد خیلی چیزها بیندازد. در بین ما ایرانی‌ها اینشتین یادآور معادله‌ی مشهور او، دانشمندی حواس پرت یا دیوانه، نماد هوش بشری و نبوغ یا حتی شاید بمب اتمی یا خیلی چیزهای دیگر باشد. درباره اینشتین و نظریه نسبیت پیش از این زیاد نوشته ام اما در این مقاله بنا دارم به موضوعی بپردازم که کمتر به آن پرداخته بودم. زبان و فرهنگ می تواند بر روحیات و نحوه نگرش انسان به جهان اثر بگذارد.

    با مطالعه تاریخ علم در می یابیم که بخش های بزرگی از تحولات فیزیک جدید در فضای فکری آلمانی زبان پی ریزی شده است . البته که اینشتین را نیز به این مفهوم؛ می توان بخشی از سنت فکری دانشگاهی آلمان در قرن بیستم دانست. سنت دانشگاهی که در آن از بولتزمان گرفته تا ماخ، از شرودینگر گرفته تا اتو هان و ماکس پلانک و هایزنبرگ دنیای فیزیک را متحول کردند. اگر چه ظهور نازی ها بسیاری از دانشمندان آلمانی را از آن کشور فراری داد اما نمی توان این واقعیت را پنهان نمود که بذر تحولات فیزیک جدید در سرزمین ژرمن ها کاشته شده است.

    در این بین اینشتین محل مناقشه است. اینشتین را از نظر حقوق بین المللی نمی توان آلمانی دانست. او اگر چه در ۱۴ ماه مارس سال ۱۸۷۹ میلادی در شهر اولم در ایالت بادن وورتمبرگ آلمان متولد شده بود اما داستان زندگی و تابعیت اش به این سادگی ها نیست.  یک ضرب المثل با لهجه محلی هست که می گوید اولمی ها ریاضیدان هستند!* باری! به هر ترتیب خانواده اینشتین در اولم ماندگار نشدند و در سال ۱۸۸۰ به مونیخ مهاجرت کردند . با این تفاسیر آلبرت اینشتین تنها ۱۵  ماه نخست از زندگی ۷۶ ساله اش را در شهر اولم گذرانده است و بخش کوتاهی از زندگی پر ماجرای او آن هم در نوزادی در این شهر سپری  شده است. ساختمان محل تولد اینشتین در خیابان بانهوف** پلاک ۲۰ ، اینک دیگر وجود ندارد و سالها پیش یعنی در دسامبر سال ۱۹۴۴ در بمباران های جنگ جهانی نابود شده است.

    ساختمان محل تولد اینشتین

    اینشتین در زمان حیات اش؛ آلمانی؛ سوییسی؛ اتریشی و آمریکایی بوده است اما به لحاظ زمانی او بیشترین زمان عمر خود را تحت تابعیت سوییس قرار داشته.  اینشتین به خواست خودش نمی خواسته آلمانی باشد. او در ۲۸ ژانویه سال ۱۸۹۶ تابعیت آلمانی خود را سلب نمود و زمانی که برای تحصیل به سوییس رفت خود را در وضعیت بدون تابعیت معرفی کرد. این وضعیت ۵ سال به طول انجامید تا اینکه در سال ۱۹۰۱ درخواست تابعیت سوییسی نمود .

    گذرنامه سوییسی اینشتین

    اهالی و شورای شهر اولم در ۱۶ فوریه ۱۹۲۰ در اوج شهرت و محبوبیت اینشتین تصمیم گرفتند با او ارتباط برقرار کنند و این کار را نیز انجام دادند. اینشتین نیز در پاسخ از آنها تشکر کرد. دو سال بعد در سال ۱۹۲۲ آلبرت اینشتین موفق به دریافت جایزه نوبل شد و اعضای شورای شهر اولم که از شدت افتخار و ذوق در پوست خود نمی گنجیدند؛ خیابانی را به افتخار فیزیکدان عرضه کننده نظریه نسبیت به عنوان خیابان اینشتین نامگذاری کردند.

    سالها بعد حزب نازی قدرت را در آلمان به دست گرفت. اینشتین که از سال ۱۹۳۰ سالی سه ماه در دانشگاه پرینستون آمریکا تدریس می کرد دیگر به آلمان بازنگشت.  اعضای حزب نازی در شهر اولم حتی نام خیابانی که به افتخار او نامگذاری کرده بودند به خیابان فیشته تغییر دادند. او در ماه مارس سال ۱۹۳۳ تابعیت آلمانی خود را که در سال ۱۹۱۴ به دست آورده بود دوباره از دست داد. سالها بعد در سال ۱۹۴۵ پس از شکست نازی ها در جنگ و سقوط آنها؛ نام خیابان فیشه دوباره به  نام اینشتین بازگردانیده شد. اینشتین که یک سال بعد از این موضوع با خبر شد می گوید:

    من فکر می کنم بهتر باشد نام خیابان را خیابان حزب باد بگذارند که با بنیادهای سیاسی آلمانی ها هماهنگ تر است و لازم نیست هر بار در گذر زمان عوض شود!

    همه تابعیت های اینشتین

    🇩🇪
    اینشتین در هنگام تولدش در ۱۴ ماه مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم ایالت بادن وورتبرگ؛ یک آلمانی بود. ۱۷ سال بعد در ۲۸ ژانویه سال ۱۸۹۶ او به خواست خود و با موافقت پدرش تابعیت آلمانی خود را را سلب کرد. در تمام ۵ سال پس از آن او فردی بدون تابعیت بود.

    🇨🇭
    در ۲۱ فوریه سال ۱۹۰۱ او شهروندی شهر زوریخ و به تبع آن تابعیت سوییس را دریافت کرد و تا پایان عمرش تابعیت کشور سوییس را حفظ کرد

    🇨🇭🇦🇹
    کرسی استادی اینشتین در فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ حدفاصل اول آپریل سال ۱۹۱۱ تا ۳۰ سپتامبر ۱۹۱۲ برای او تابعیت کشور اتریش را به همراه داشت

    🇨🇭🇩🇪
    حدفاصل ماه آپریل ۱۹۱۴ تا ماه مارس ۱۹۳۳ اینشتین برای عضویت اش در آکادمی علوم پروس دوباره تابعیت آلمانی پیدا کرد و استاد دانشگاه برلین شد. در سال ۱۹۳۳ با قدرت گرفتن نازی ها در آلمان تابعیت آلمانی او نیز به پایان رسید

    🇨🇭
    حدفاصل سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۰ اینشتین تنها تابعیت کشور سوییس را داشت

    🇨🇭🇺🇸
    در اول اکتبر سال ۱۹۴۰ اینشتین برای تابعیت ایالات متحده سوگند یاد کرد و از این تاریخ به بعد یعنی تا زمان مرگ اش در ۱۸ آپریل سال ۱۹۵۵همزمان تابعیت سوییس و آمریکا را داشت

     

    *Ulmenses sunt mathematici

    **Bahnhofstraße 20

  • کاشفان فروتن امواج گرانشی

    کاشفان فروتن امواج گرانشی

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق
    سال پانزدهم شماره 2984 ، پنجشنبه 20 مهر 1396

    آیا اساسنامه نوبل، همگام با تحولات زمانه تغییر خواهد کرد؟

    برندگان جایزه نوبل امسال نیز معرفی شدند و اخبار این رخداد بزرگ علمی در چند روز، تیتر اول نشــریات و روزنامه های مهم دنیا بود. جایزه نوبــل اگرچه به عنوان یکی از بزرگ تریــن و معتبرترین جوایز علمی دنیا در رشــته های فیزیک و شیمی و پزشکی شناخته می شــود، اما در عین حال اکتشــافات بســیاری را می توان یافت که بنا بــه دالیل گوناگون و با وجود اهمیت زیاد علمی و تأثیر بر زندگی بشر، از دریافت آن بازمانده اند. دریافت جایزه نوبل، پیش شــرط هایی دارد که ممکن اســت گاهی حتی ناعادلانه هم به نظر برســند. اما مسئله بر سر این است که همه چیز در اعطای این جایزه، تنها بر محور تصمیم کمیته مرکزی و درواقع بر مبنای اساســنامه بنیاد نوبل می چرخد و حتی گاهی ممکن است برنده جایزه نوبل، گزینه مدنظر بســیاری از صاحب نظران جامعه علمی هم نباشد. اساســنامه بنیاد نوبل تبصره های ســخت گیرانه ای دارد که به خصوص در ســال های اخیر حتی مورد انتقاد برندگان جایزه نیز قرار گرفته است. اعطای جایزه نوبل فیزیک امسال هم که به طور مشترک به سه فیزیک دان به نام های «راینر وایس»، «بری ســی. بریش» و «کیپ اس. تورن» اعطا شــد، به اظهارنظرهایی از این دســت دامن زد. این سه فیزیک دان که به دلیل تالش های خود در زمینه آشکارسازی امواج گرانشی در رصدخانه موج گرانشی تداخل لیزری «لایگو » موفق به دریافت جایزه نوبل شدند، کشف بزرگ خود را در عین حال به یک کار تیمی بزرگ و به دانشمندانی مدیون هســتند که طی ســال های متمادی در لایگو فعالیت کرده اند. «کیپ تورن» یکی از سه برنده نوبل فیزیک امسال می گوید: «من امیدوار بودم جایزه نوبل فیزیک به تیم  ویرگو-لایگوعطا شــود که کاشف این پدیــده بودند یا به تیم لایگو تعلق بگیرد که این ابزار حیرت انگیز را برای آشکارسازی امواج گرانشی طراحی کردند، نه صرفا به تیم سه نفره ما. ما در زمانه ای زندگی می کنیم که کشــف های بزرگ به کمک همکاری های بزرگ ممکن می شود؛ همکاری هایی که محصول تالش چندین نفر است و من امیدوارم کمیته نوبل در آینده راه حلی برای این موضوع پیدا کند که در نتیجه آن تمامی افرادی که در پژوهش هایی مانند لایگو سهم دارند، بتوانند از آن بهره مند شوند». ایــن اظهارنظر «کیپ تورن» بــا وجود آنکه از روی شکسته نفســی و فروتنی بیان شــده، اما با اساســنامه کنونی نوبــل هم خوانی ندارد و همان گونه که او به درستی اشاره کرده، محقق شدن آن مستلزم تغییراتی در اساسنامه بنیاد نوبل است. با پیچیده ترشدن شاخه های مختلف علمی در دهه های اخیر، جایزه های هر رشــته علمی عموما بین دو یا ســه نفر تقســیم می شود و به سختی می توان انتظار داشــت که مثال جایزه نوبل فیزیک، تنها به یک نفر اعطا شــود. این موضــوع بیانگر اهمیت کارهای تیمی در فعالیت های علمی و پژوهشــی روزگار ماست و اینکه جزئیات علوم مختلــف به قدری پیچیده شــده اند کــه دیگر به نــدرت می توان به تنهایی از پس یک اکتشاف بزرگ برآمد. کشف امواج گرانشی در لایگو تنها مورد از این دســت نیســت مثال در برخی موارد مانند اعطای نوبل فیزیک ۲۰۱۳ و کشــف بوزون هیگز هم اگرچه اغلب، همه کار را به پای «پیتر هیگز» می نویســند، اما کمیته نوبل نمی توانســت سهم «فرانسوا انگلرت» را نادیده بگیرد. جایزه نوبل فیزیک و شــیمی ۲۰۱٦ نیز مشترکا به تیم های ســه نفره اعطا شد و تنها استثنا در سال گذشته (به جز نوبل صلح و ادبیات که انفرادی بودند)، جایزه نوبل پزشکی بود که به یک نفر تعلق گرفت. در جریان اعطای نوبل فیزیک ســال ۲۰۱۳ حتی بسیاری در آن زمان معتقد بودند نه تنها «فرانســوا انگلــرت»، بلکه مرکز تحقیقات ســرن که توانســته بود وجود این ذره هیگز را اثبات کند، نیز باید در این جایزه سهیم باشد. مســئله محدودیت تعداد دریافت کنندگان جایزه نوبل در هر ســال، در عمل یکی از ســخت گیرانه ترین تبصره های اعطای جایزه نوبل است. به ویژه در اکتشــافاتی که محصول کار تیمی گسترده و فراگیر هستند، این مسئله به وضوح به یک موضوع چالش برانگیز تبدیل می شود. براساس قواعد نوبل، یک جایزه را درنهایت می توان بین ســه نفر تقســیم کرد، به بیان ســاده تر بین سه نفری که بیشــترین نقش را در پیشبرد و توسعه آن نظریه یا اکتشاف ایفا کرده اند. برای مثال اگر در توسعه یک پروژه چهار نفر سهیم بوده باشند، نام نفر چهارم نادیده گرفته می شود. یکی از بزرگ ترین چالش ها حتی می تواند این باشد که هر کسی (یا هر مؤسسه ای) به چه میزان در آن اکتشــاف یا اختراع ســهم داشته است. گاهی تشخیص این مســئله واقعا دشوار اســت و دلیل آن هم این است که در زمان «آلفرد نوبل»، اغلب یک نفر و به تنهایی به واسطه اختراع یا اکتشاف خود نامزد دریافت نوبل می شــد، اما اکتشــافات علمی زمانه ما بــه گونه ای کامال محسوسی با گذشته فرق می کند و گاهی تعداد افراد دخیل در یک پروژه ممکن است به ده ها و صدها نفر برسد. با وجود این، اگر بیش از سه نفر در توسعه یک اکتشاف علمی سهم داشته باشند مثال پروژه ای که در آن چهار نفر با یکدیگر همکاری می کنند، نفر چهارم نادیده گرفته می شود. حق با «کیپ تورن» اســت که گفته ما در زمانــه ای زندگی می کنیم که کشــف های بزرگ به کمک همکاری های بزرگ ممکن می شود. نگاهی به لیست برندگان جایزه نوبل از آغاز تا امروز این موضوع را تأیید می کند که اکتشــافات علمی زمانه ما با گذشــته فرق می کند و مثال در فیزیک، بعید اســت که یک دانشــمند به تنهایــی همه کارهــا را از صفر تا صد انجام داده باشــد و در بسیاری موارد عادلانه است که سهم مؤسسات و سازمان های پژوهشی بزرگ نیز لحاظ شود. همان گونه که گفتیم در سال ۲۰۱۳ چالش بر ســر این بود که چرا نوبل فیزیک به کسانی تعلق گرفته که وجود بوزون هیگز را پیش بینی کرده اند و نه مثال به دانشــمندان یک مرکز پژوهشی بزرگ مانند سرن که آن را کشف یا آشکارسازی کرده اند. از اینهــا که بگذریم، همان طــور که انتظار می ر فت، امســال یکی از بزرگ ترین اکتشافات سال های اخیر در فیزیک یعنی کشف امواج گرانشی، ِ نوبل فیزیک را از آن خود کرد. اگرچه خیلی ها به اشتباه سال گذشته منتظر اعطای نوبل به کاشــفان امواج گرانشی بودند، ولی پیش بینی بسیاری از دانشــمندان و روزنامه نگاران علمی اشــتباه از آب درآمد چون یک نکته مهم در اساســنامه نوبــل از دید آنها پنهان مانده بود. برای نامزدشــدن دریافت جایزه نوبل باید همه چیز تا ۳۱ ژانویه هر ســال ثبت شده باشد و اگر این تاریخ مهلت نهایی رعایت نشــود، نامزد معرفی شده باید تا سال بعد منتظر بماند و بخت خــود را برای دریافت جایزه نوبل امتحان کند. این ماجرا دقیقا در ســال ۲۰۱۶ در اعطای نوبل به فیزیک دانان کاشــف امواج گرانشــی اتفاق افتاد. خبر این کشــف تازه در ماه فوریه اعلام شده بود و این فیزیک دانان طبق اساســنامه نوبل نمی توانستند نامزد دریافت نوبل شــوند. اینکه اساســنامه نوبل آن گونه که «کیپ تورن» انتظار دارد همگام با تحولات زمانه تغییر خواهد کرد یا نه، هنوز مشــخص نیست. فقط باید صبر کرد و دید.

    فایل پی دی اف این مقاله در وبسایت روزنامه شرق