Tag: فلسفه علم

  • می‌توان به علم و تکنولوژی امیدوار بود؟ برنامه پرگار ، تلویزیون بی بی سی فارسی | سپتامبر 2017

    می‌توان به علم و تکنولوژی امیدوار بود؟ برنامه پرگار ، تلویزیون بی بی سی فارسی | سپتامبر 2017

     

    در عصری زندگی می‌کنیم که درگیر یک تناقض بزرگ است، هر روز خبرهای ناگوار از جنگ و زوال محیط زیست و بحران های دیگر می شنویم ولی هر روز خبری از حوزه‌ی علم و تکنولوژی به ما قوت قلب می‌دهد. آیا می‌توان به علم و فناوری امید بست؟

    مهمان‌های برنامه: عرفان کسرایی، پژوهشگر مطالعات علم
    سعید پیوندی، جامعه‌شناس
    حسین دباغ، پژوهشگر فلسفه‌ی اخلاق

    لینک مستقیم این برنامه در یوتیوب

    :فایل صوتی

    :برشی از این برنامه

  • در باب آزاداندیشی و مدارا | تا چه حد می‌توان در برابر آرای مخالف، سعه‌صدر داشت

    در باب آزاداندیشی و مدارا | تا چه حد می‌توان در برابر آرای مخالف، سعه‌صدر داشت

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق شماره ۲۵۵۱ – سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۵

    ١- جمله‌ای منسوب به «برتراند راسل»، فیلسوف و منطق‌دان انگلیسی هست که می‌گوید: «اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی می‌کند، نشانه آن است که ناخودآگاه می‌دانید دلیل مناسبی برای دفاع از افکارتان ندارید». البته که ظرفیت و قدرت تحمل افراد در برابر آرای مختلف یکسان نیست. از پرخاش گرفته تا لبخند؛ از پریدن میان صحبت مخالف گرفته تا طمأنینه و فرصت‌دادن به مخاطب ازجمله واکنش‌های ممکن در یک دیالوگ است. اما واقعا تا چه حد می‌توان در برابر آرای مخالف، سعه‌صدر داشت و سخنان و استدلال‌های مخالف را شنید؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست. شاید بهتر باشد بگوییم میزان سعه‌صدر افراد در یک دیالوگ به میزان حساسیت موضوع یا حتی منافع طرفین گفت‌وگو نیز بستگی دارد، مثلا اینکه بحث بر سر یک اختلاف‌نظر سیاسی است یا اقتصادی یا اجتماعی یا فلسفی. در این نوشتار البته موضوع بحث ما گفت‌وگو میان فیلسوفان است. فیلسوفان به این مشهورند که سعه‌صدر دارند و از آنجایی که در سراسر زندگی‌شان آرای موافق و مخالف را مطالعه کرده‌اند، آموخته‌اند باید نظریات مخالف را بشنوند و به آنها مجال بروز دهند. از نقطه نظر تاریخی در زبان‌های اروپایی؛ کاربرد کلمه تولریرن* به معنای «مدارا» یا «سعه‌صدر داشتن» در آلمانی بازمی‌گردد به کلمه تولرار** به معنای تحمل‌کردن و صبر و شکیبایی و مدارا که در قرن ١٦ میلادی از لاتین مشتق شده است. از قرن ١٨ به این‌سو، صفت «تولرانت»*** به معنای انسان اهل مدارا به‌تدریج در متون ظاهر شد. کلمه مقابل آن یعنی «اینتولرانتس»**** در زبان آلمانی به معنای ناشکیبایی از کلمه فرانسوی «اینتولرانس»***** وام گرفته شده است.
    ٢- «شاید من بر خطا باشم و حق با شما باشد، اما اگر تلاش کنیم، ممکن است به حقیقت نزدیک‌تر شویم». این عبارت را اولین‌بار «کارل پوپر»، فیلسوف علم، در سال ١٩٤٥ در کتاب جامعه باز و دشمنان آن نوشته بود. او در جایی می‌نویسد صورت‌بندی این عبارت و اساسا تألیف کتاب جامعه باز را مدیون یک عضو جوان حزب ناسیونال‌سوسیالیست اهل کارینتیا است که نه نظامی بود و نه پلیس، ولی با وجود این، یونیفرم حزب را پوشیده بود و اسلحه‌ای هم بر کمر داشت. ماجرا آن‌گونه که «پوپر» تعریف می‌کند، در حدود سال ١٩٣٣ (سال به قدرت‌رسیدن هیتلر) اتفاق افتاده و مرد جوان مسلح خطاب به «پوپر» گفته است: «ببینم؛ می‌خواهی بحث کنی؟ من بحث نمی‌کنم؛ من شلیک می‌کنم!». «پوپر» معتقد بود گفت‌وگوی دو طرف حتی بدون داشتن چارچوب مشترک فکری نیز می‌تواند مثمر ثمر باشد. او ضمن پذیرش این نکته که هرچقدر نقاط اشتراک طرفین کمتر باشد دیالوگ دشوارتر است، معتقد بود هرگز نمی‌توان گفت چنین گفت‌وگویی بی‌حاصل خواهد بود. اگر طرف‌های یک گفت‌وگو در همه موارد با یکدیگر هم‌عقیده باشند، اساسا دیگر بحث موضوعیتی نخواهد داشت و حتی کسالت‌بار نیز خواهد شد. فقط در سایه اختلافات است که افراد در معرض پرسش‌ها و چالش‌های پیش‌بینی‌نشده قرار گرفته و هرچقدر این پرسش‌ها چالشی‌تر باشند، شرکت‌کنندگان بحث مجبورند اندیشه کنند و پاسخ‌های عمیق‌تری دهند و چه‌بسا در پایان بحث افق دیدشان گسترش یابد.
    ٣- ایده اصلی این مقاله، داخل قطار و در راه بازگشتم از دومین همایش سه‌سالانه بین‌المللی فلسفه علم در دانشگاه دوسلدورف در ذهنم شکل گرفت. در حاشیه این همایش، گفت‌وگوی نقادانه و بحثی میان پروفسور «هوینینگن-هونه» و پروفسور «لیره» درگرفته بود و هر دو با لبخند، نقدهای سخت‌وتندی علیه نظریات یکدیگر به کار گرفتند. این نوع نقد و مخالفت همراه با مدارا و سعه‌صدر، مرا ناخواسته به یاد ماجرای کنگره جامعه‌شناسان آلمان در سال ١٩٦٠ در توبینگن انداخت که «کارل پوپر» قرار بوده در آن درباره منطق علوم اجتماعی سخنرانی کند؛ همایشی که در آن هم «تئودور آدورنو» حضور داشت و هم «هابرماس» و دیگر اعضای مکتب فرانکفورت. گویا «هابرماس» در این همایش به‌اشتباه «پوپر» را به‌عنوان یک پوزیتیویست مورد انتقاد شدید قرار داده بود. البته نکته اصلی بحث ما هم در همین‌جا نهفته است. بسیاری تصور می‌‌کردند «پوپر» یک پوزیتیویست تمام‌عیار است. دلیل آن هم این بود که کتاب «منطق اکتشاف علمی» او که حلقه وین را از دیدگاه رئالیستی و ضدپوزیتیویستی نقد می‌کرد، توسط انتشارات و به ویراستاری خود اعضای حلقه وین منتشر شده بود. تقریبا غیرقابل باور است. چطور ممکن است یک گروه فکری، عقاید مخالف خود را منتشر کند؟ اما در بین فیلسوفان چنین چیزی ممکن است. «موریتس شلیک» و «فیلیپ فرانک» از اعضای برجسته حلقه وین، با رویکردی متساهلانه و با مدارا و سعه‌صدر، کتابی را ویراستاری کرده بودند که در نقد و علیه نظریات‌شان بود.
    ٤- البته فیلسوفان اختلاف‌نظرهای بسیار و عمیقی درباره مسائل گوناگون دارند. یکی از مشهورترین اختلاف‌نظرها در تاریخ فلسفه معاصر گفت‌‌وگوی کوتاه و به‌عبارتی منازعه میان «پوپر» و «لودویگ ویتگنشتاین» در کمبریج بوده است. هر دو فیلسوف درباره ماهیت فلسفه اختلاف داشتند. «پوپر» معتقد به وجود فلسفه بود، اما «ویتگنشتاین» از معماها و بازی‌های زبانی صحبت می‌کرد. این ملاقات کوتاه که گویا در ٢٥ اکتبر سال ١٩٤٦ و یک‌سال پس از پایان جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده، یکی از پرمناقشه‌ترین رویارویی‌های دو فیلسوف برجسته و تأثیرگذار است. روایت‌های متناقض و فراوانی از این ملاقات کوتاه وجود دارد که تشخیص حقیقت را بسیار دشوار می‌کند. به روایت مورخان، در جریان جلسات هفتگی فلاسفه دانشگاهی انجمن علوم اخلاقی کمبریج، «پوپر» برای سخنرانی درباره وجود مسائل فلسفی دعوت شده بود. ظاهرا با بالاگرفتن بحث میان دو فیلسوف، «ویتگنشتاین» به سمت شومینه رفته و سیخ شومینه را برداشته و به علامتی شبیه به تهدید به سمت «پوپر» در هوا تکان داده است. روایت «پوپر» که در کتاب جست‌وجوی بی‌پایان در سال ١٩٧٤ منتشر شده است، می‌گوید «ویتگنشتاین» با حالتی عصبی با سیخ شومینه بازی می‌کرد. «ویتگنشتاین» از «پوپر» می‌خواهد یک مثال از قواعد اخلاقی ذکر کند. «پوپر» می‌گوید: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ شومینه». طبق روایت «پوپر»، «ویتگنشتاین» از شنیدن این حرف برآشفت، سیخ را انداخت و در را محکم پشت سر خود کوبید و از اتاق بیرون رفت. اینکه پرونده این گفت‌وگوی مناقشه‌برانگیز هنوز پس از گذشت ٧٠ سال بسته نشده، بیانگر آن است که بحث و تبادل‌نظر میان اندیشمندان تا به چه حد زیر ذره‌بین است و البته به ما نشان می‌هد فیلسوفان بزرگ نیز ممکن است از کوره در بروند و نظرات مخالف خود را برنتابند.
    *tolerieren
    **tolerare
    ***tolerant
    ****Intoleranz
    *****intolérance
    فایل پی دی اف این مقاله در روزنامه شرق
  • آیا واقعیت نسبی است؟ در باب نسبی‌گرایی معرفت‌شناختی در فلسفه علم

    آیا واقعیت نسبی است؟ در باب نسبی‌گرایی معرفت‌شناختی در فلسفه علم

    عرفان کسرایی| روزنامه شرق شماره ۲۵۵۹ – پنج شنبه ۲۶ فروردين۱۳۹۵

    واقعیت چیست؟ چیزی است که من درک می‌کنم یا جایی مستقل از ادراک من؛ جایی بیرون از ذهن وجود دارد؟ این پرسشی است که از هزاران‌سال پیش تاکنون ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده است. این بحث مناقشه‌برانگیز در طول تاریخ تحولات بسیاری را تجربه کرده و البته هنوز به هیچ نتیجه قطعی‌ای نرسیده است و شاید هرگز هم پایانی نداشته باشد.
    هوای امروز ممکن است از دیدگاه یکی سرد و از نگاه دیگری گرم باشد. یک وزنه ممکن است برای یک نفر سبک و برای دیگری بی‌نهایت سنگین باشد. یک زمان مشخص ممکن است از نظر من بسیار کوتاه و از دید دیگری طولانی ارزیابی شود. خوشبختی و بدبختی، دوری و نزدیکی، کمی و زیادی، حتی فقر و غنا نیز از جمله مفاهیمی هستند که ممکن است بر سر آنها توافق وجود نداشته باشد. از نظر تاریخی ریشه این بحث را می‌توان در سوفیست‌های یونان باستان جست‌وجو کرد. از دید سوفیست‌ها این مسئله که یک چیز برای یک نفر شیرین و برای دیگری تلخ است؛ اینکه چیزی برای کسی زیباست و برای دیگری زشت، نشان‌دهنده آن است که معرفت مطلق وجود ندارد. پروتاگوراس می‌گوید: «انسان معیار همه‌چیز است». از این سخن این‌گونه برمی‌آید که معیار و محک معرفت، انسان است. یعنی ممکن است یک نظریه برای یک نفر صادق و برای دیگری کاذب باشد
    اما در دهه‌های اخیر به‌خصوص پس از جنگ جهانی دوم فضای فکری جدیدی علیه پوزیتیویسم به‌عنوان مشرب فکری غالب ایجاد شد. نهضت فکری این دهه‌ها از کارهای فیلسوفانی مانند کواین  و همچنین همپل»  برخاسته بود و فلسفه علم وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را پسا-پوزیتیویسم نامید؛ دیدگاه‌هایی که مبنای آن نسبی‌گرایی در معرفت است. محور اصلی این بحث‌ها فیلسوف علم آمریکایی، توماس کوهن بود که در برابر فلسفه علم پوزیتیویستی؛ دیدگاه جدیدی را طرح کرد.
    اما دقیقا همین‌جاست که با یک مشکل بزرگ و یک چالش عظیم فکری مواجه می‌شویم. مدل «توماس کوهن» نقطه عطفی بود برای ورود فلسفه به حوزه‌های دیگر فکری. متفکران بسیاری از ادبیات گرفته تا شعر، علوم اجتماعی، تاریخ، روان‌شناسی و بسیاری از رشته‌های دیگر تحت‌تأثیر مدل «توماس کوهن» قرار گرفتند و سعی کردند پای تحولات فلسفه علم را به حوزه تخصصی خود باز کنند. به‌تدریج مفاهیمی مانند «قیاس‌ناپذیری یا قطعیت‌ناپذیری که در بستر تحولات فلسفه علم شکل گرفته بود به حوزه‌های خارج از تخصص فلسفه وارد شد و به تعبیر لری لودان در کتاب علم و نسبیت‌گرایی، عده‌ای نتایجی را از فلسفه علم دزدیده‌ و آن را برای کمک به آرمان‌های سیاسی و اجتماعی به کار برده‌اند. بسیاری از متفکران معاصر مسحور این دیدگاه شدند و باز هم به تعبیر «لودان»، ایده مهم‌بودن امور واقع و شواهد تجربی جای خود را به این ایده داد که همه‌چیز به علائق و چشم‌اندازهای سوبژکتیو یا ذهنی خلاصه می‌شود و این جابه‌جایی بارزترین و زیانبارترین جلوه ضدیت با عقل در زمان ما به‌شمار می‌رود.
    نفوذ گسترده اندیشه نسبی‌گرایی در بخش‌هایی از علوم انسانی و علوم اجتماعی دانشگاهی تنها تحت‌تأثیر ایده‌های «توماس کوهن» نبود. کتاب «علیه روش «پل فایرابند نیز نقش مهمی در این تحول فکری ایفا کرد. به صورت کلی نسبی‌گرایی را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: هر نوع فلسفه‌ای که مدعی شود معیار صدق و کذب گزاره‌ها افراد و گروه‌های اجتماعی هستند. این دیدگاه می‌تواند وجوه مختلفی داشته باشد، مثلا نسبی‌گرایی شناختی، نسبی‌‌گرایی معرفت‌شناختی یا حتی نسبی‌گرایی اخلاقی (داوری اخلاقی درباره خوبی یا بدی) یا زیبایی‌شناختی (داوری هنری درباره زشتی یا زیبایی). از نظر تاریخی این شکاکیت معاصر، دیدگاه نسبی‌گرایانه در معرفت‌شناسی نیمه اول قرن بیستم که از سوی فیلسوفانی مانند «کواین» و «کوهن» و «فایرابند» شکل گرفت، یک واکنش فکری به اندیشه «کارل پوپر» در کتاب منطق اکتشاف علمی هم بود. نقدهایی که بر این کتاب نوشته شد به ظهور جریانات فکری نسبی‌گرایانه دامن زد. انتقادهایی که درباره ناکارآمدی معیار ابطال‌پذیری «پوپر» در فلسفه علم مطرح شد به‌تدریج راه را برای معرفت‌شناسی نسبی‌گرایانه باز کرد. «فایرابند» می‌‌گوید: «همه روش‌شناسی‌ها محدودیت‌های خود را دارند و تنها قاعده‌ای که برجا می‌ماند این است که همه‌چیز مجاز است. البته اظهارنظر «فایرابند» تحلیل‌ها و تفسیرهای فراوان در پی داشته و خود او نیز تلاش بسیاری کرده تا مقصود خود از این عبارات را واضح کند. مناقشه اصلی تا حدودی بر سر امور واقع و اصطلاحا فکت هاست. ممکن است ما از بسیاری از امور واقع، هیچ اطلاعی نداشته باشیم، ولی این امور درواقع صرف‌نظر از شناخت یا عدم شناخت ما وجود دارند؛ مثلا تاریخ تولد «شکسپیر» یا سن دقیق خورشید. چه ما بدانیم و چه ندانیم به‌هرحال فکت مسلمی است که وجود دارد. البته بحث به این سادگی‌ها هم نیست. مثلا تصور کنید که بشر، قرن‌های متمادی تصور می‌کرد که خورشید به دور زمین می‌چرخد. سپس با تغییر نظریه به نظریه خورشیدمرکزی، این دیدگاه تغییر پیدا کرد.
    حال پرسش اینجاست: آیا این مسئله تأثیری در فکت موجود (امر واقع) می‌گذارد؟ یا اینکه یک امر واقع مستقل از زمان و مکان و افراد و جامعه، صرف‌نظر از اینکه چگونه تن به تفسیر می‌دهد، وجود دارد؟ آیا می‌توان گفت که مثلا زمین فقط از زمان «کوپرنیک» به‌بعد دور محور خود چرخیده است و پیش از آن این خورشید بوده که به دور زمین می‌چرخیده؟ تعبیر غیرعقلانی از «امر واقع» در نزد اندیشه نسبی‌گرایی این است که بگوییم هیچ‌کس نمی‌تواند در اشتباه باشد و هر کسی به‌نوعی درست می‌گوید و همه‌چیز مجاز است یا معتقد باشیم وقتی نظریه‌ها تغییر می‌کنند امور واقع هم تغییر می‌کنند.

    فایل پی دی اف این مقاله در روزنامه شرق

    لینک این مقاله

  • فیلسوفان علم دقیقا چه کار می کنند؟

    فیلسوفان علم دقیقا چه کار می کنند؟

    عرفان کسرایی| ماهنامه دانشمند، شماره 626، آذر 1394

    آیا دانشمندان به فلسفه علم نیاز دارند؟

    در یک نگاه  کلی؛ فیلسوفان کسانی هستند که پرسش های فلسفی می پرسند. اینکه پرسش های فلسفی دقیقا چه نوع پرسش هایی هستند و اساسا یک پرسش چه ویژگی های باید داشته باشد تا فلسفی محسوب شود؛ بحث طولانی و دامنه داری است. فیلسوفان برای هر موضوعی دنبال فلسفه می گردند. از دید برخی از آنها حتی خود فلسفه هم فلسفه دارد و عده دیگری حتی بر سر اینکه اصولا  فلسفه یا پرسش های فلسفی وجود دارند یا نه با یکدیگر اختلافات بنیادینی دارند. برخی به سخن منسوب به ارسطو استناد می کنند که می گوید حتی برای رد فلسفه نیز باید فلسفه ورزی کرد! هر چند ممکن است کلمهء فلسفه؛ بسیاری را به یاد سقراط و افلاطون و ارسطو بیاندازد اما موضوعات مورد بحث “فلسفه علم” تقریبا کار زیادی با فلسفه یونان باستان ندارد. نه اینکه با آن بی ارتباط باشد اما فلسفه علم از چیزهایی صحبت می کند که در تاریخ فلسفه اصلا مورد بحث نبوده و به عبارت بهتر نمی توانسته مورد بحث باشد.

    فلسفهء علم از چه زمانی آغاز شد؟

    به بیان خلاصه؛ فلسفه علم پیامدهای فکری- فلسفی علوم  را از جنبه های گوناگون تاریخی؛ منطقی و روش شناسی تحلیل و بررسی می کند. تحولاتی که پس از قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی با ظهور دانشمندانی نظیر گالیله و نیوتن و کپلر آغاز شد و با ماکسول و فارادی و پلانک و هایزنبرگ و اینشتین ادامه پیدا کرد فهم انسان از جهان را به صورت بنیادینی تغییر داد و به عبارت بهتر  زیر و رو کرد. این تحول بزرگ اگرچه در حیطه علم اتفاق افتاد اما تبعات فکری و فلسفی بسیاری نیز به همراه داشت. پای تحولات علمی در زیست شناسی و شیمی ؛ در فیزیک و کیهان شناسی و حتی این این اواخر در ژنتیک و کامپیوتر و … به حیطه فلسفه هم باز شد و پرسش های جدید فلسفی ایجاد کرد که تا پیش از آن وجود نداشتند. مثلا نظریه داروین دربارهء منشاء انسان؛ باور بشر درباره تاریخچه حیات را به صورت انقلابی تحت تاثیر قرار داد و باعث شد انسان در باور خود نسبت به  ماهیت حیات تجدید نظر کند. زمانی که قوانین ترمودینامیک در قرن نوزده میلادی صورتبندی می شد هیچ کس تصور نمی کرد که این معادلات ممکن است در آینده اثر عمیقی بر دیدگاه فلسفی انسان بگذارد. ترمودینامیک اگر چه یک شاخهء علمی بود و به خودی خود ارتباطی به فلسفه نداشت اما می توانست این مساله را تفسیر کند که چرا یک رویداد انجام می شود و یک رویداد دیگر انجام نمی شود. به عبارت ساده تر؛ پاسخ یک پرسش فلسفی اینک در علم پیدا شده بود. یا مثلا زمانی که ادوین هابل در سال ۱۹۲۳ دریافت آندرومدا جایی بیرون از کهکشان راه شیری واقع است؛ انسان دریافت که جهان هستی به مراتب بزرگتر از آن است که تا به حال تصور می کرده است. انتشار نظریه نسبیت اینشتین در سالهای آغازین قرن بیستم پرسشهای فلسفی بسیاری را به همراه داشت. پرسش هایی درباره ماهیت زمان؛ وابستگی یا استقلال آن از فضا و بسیاری مسایل دیگر. در همین قرن بیستم پایه گذاری و توسعه فیزیک کوانتومی به خصوص انتشار  اصل عدم قطعیت هایزنبرگ در سال ۱۹۲۷ بار دیگر به مناقشات فلسفی دامن زد و پرسش های بنیادینی درباره مساله علیت ایجاد کرد. باری! علم؛ پرسش های کهن فلسفی را از گنجه بیرون کشید و پاسخ هایی به آنها داد که قابل اعتمادتر و دقیق تر بودند. پرسش هایی نظیر اینکه آیا ما در یک جهان مکانیکی زندگی می کنیم که رویدادهای آن مانند یک ساعت رومیزی از پیش کوک شده و مطابق یک سری اصول مکانیکی که فیزیک نیوتنی آن را توضیح می دهد پیش می روند؟ آیا زمان واقعا وجود دارد؟ آیا جهان بی انتهاست؟ آیا انسان در اعمال خود اختیار دارد یا بر سراسر زندگی ما جبر حاکم است؟

    فلسفه علم در عصر حاضر

    توسعه شتاب دار علوم در سده های اخیر و موفقیت های آن در تولید فناوری هایی که زندگی بهتری برای انسان به ارمغان  آورد سبب خوش نامی علم و فعالیت علمی شد. علم توانست منشاء بیماری ها را کشف کند و راهی برای درمان بسیاری از آنها پیدا کند. فناوری به مدد علم توانست خودرو و هواپیما و یخچال و لامپ الکتریکی بسازد؛ به همین جهت ؛ علمی بودن در نظر عموم  مردم ارج و قرب زیادی پیدا کرد و بشر تلاش نمود به فعالیت خود در حوزه های مختلف از تجارت و اقتصاد گرفته تا سیاست برچسب علمی بزند. اینجا بود که ٬فلسفه علم٬ با یک چالش عظیم فکری روبرو شد. چه چیزی علم هست و چه چیزی علم نیست؟ مرز میان علم و غیرعلم کجاست؟ روش علمی چیست؟ داده های علمی تا به چه میزان قابل اعتماد هستند؟  فیلسوفان علم طی دهه های گذشته به این پرسش ها پاسخ های گوناگونی داده اند. حتی خود دانشمندان نیز نسبت به تبعات فلسفی یافته های علمی شان بی تفاوت نبوده اند. مثلا ورنر هایزنبرگ ؛ اروین شرودینگر یا آلبرت اینشتین که از بزرگترین فیزیکدانان سده های اخیر بوده اند؛ خود در بحث های فلسفی فیزیک مشارکت می کردند و به تحلیل و تفسیر پیامدهای فلسفی فیزیک می پرداخته اند. امروزه فلسفه علم با مسایل و چالش های بسیاری روبروست. مثلا پس زمینه فلسفی مساله آگاهی و ذهن؛ که با توسعه هوش مصنوعی وارد فاز جدیدی شده است. قضاوت دربارهء اینکه فلسفه علم در آینده درگیر چه مسایل خواهد بود هنوز زود است. تحولات علم چندان قابل پیش بینی نیستند.

    فایل پی دی اف این مقاله در ماهنامه دانشمند

  • Zweiter Hauptsatz und Philosophie

    Zweiter Hauptsatz und Philosophie

    FameLab 2014, Universität Kassel, Germany

    ویدیوی کوتاهی که در لینک زیر قابل دسترس است،  برگرفته از کانال یوتیوب دور نهایی رقابت‌های “فیم لب” دردانشگاه کاسل آلمان است که در سال ۲۰۱۴ برگزار شده بود
  • “یادداشتی در رثای دکتر مجید اکبری”

    “یادداشتی در رثای دکتر مجید اکبری”

    اینشتین در سال ۱۹۴۸ در ستایش نامه ای که عنوان آن در رثای ماکس پلانک بود می نویسد

    مردی که سعادت آن را داشته است که دنیا را با اندیشه ای بلند و خلاق متبرک سازد، نیازی به بزرگداشت آیندگان ندارد. کار بزرگ او تا هم اکنون نیز مایه سرافرازی اش بوده است

    دکتر مجید اکبری بی تردید یکی از همان مردانی است که نیازی به بزرگداشت آیندگان ندارد. مردی متواضع و استادی متفکر که کم سخن بود و خوش برخورد. مرگ دکتر اکبری را باور نمی کنم. هیچ استدلالی نمی تواند مرا قانع کند که درس های دکتر مجید اکبری تمام شده و او دیگر درس فلسفه نخواهد داد. نمی توانم باور کنم که فرستادن ایمیل به دکتر اکبری*  بی پاسخ خواهد ماند. آخرین ملاقات من با او باز می گردد به آخرین روزهایی که ایران زندگی می کردم. به من گفت عرفان اینجا نمان و برو. تصمیم درستی گرفتی. برو و برنگرد. اکبری آن زمان رییس دانشکده بود. مرد بزرگ و معتبری هم بود. اما در رفتار او با دانشجویان به هیچ عنوان ذره ای غرور و خودستایی دیده نمی شد. او از معدود کسانی بود که مرا به ادامه راه تشویق کرد و با صبوری و متانت به تمام حرف هایم گوش داد. خوب خاطرم هست حدود ۶ سال پیش در کلاس فلسفه غرب دکتر اکبری نشسته بودم. اگر حافظه ام یاری کند از قضا یکی از همین روزهای اردیبهشت یا خرداد هم بود. دکتر اکبری گفت فلسفه خواندن مثل این است که کمان یک دایره را دور بزنی و آخر سر می رسی به جای اول. شروع به مطالعات فلسفی می کنی و بعد از خواندن آراء و دیدگاه های مختلف می بینی که دست آخر به همانجایی رسیدی که بودی. پرسش هایت همان پرسش هایی است که قبلا هم بود. دوباره شروع می کنی به یک سیر فلسفی. می خوانی و می خوانی و می اندیشی. هر دور این کمان دایره را که می زنی باز می گردی به نقطه اول. اما یک تفاوت مهم بین کسی که راهی این سیر فلسفی می شود با سایرین که این راه را نرفته اند وجود دارد. درست است که هر دو در نهایت ، نمی دانند و هر دو در فهم جهان در نقطه یکسانی هستند. اما هر سیر فلسفی اگر چه که ما را در نهایت به نقطه نخست باز می گرداند، افق دیدمان را گستره تر می کند. ممکن است پرسش های ما همچنان بی پاسخ بماند اما دیدگاه مان در قبال جهان عمیق تر شده و افق دید گسترده تری خواهیم داشت.
    شاید یک دلیل علاقه مندی من به منش و شخصیت و نوع دیدگاه دکتر اکبری این بود که او از رشته های مهندسی به فلسفه رسیده بود. درست همان راهی که من را به عنوان یک دانشجوی تازه وارد به خود کشاند. اکبری متولد سال ۱۳۴۸ در دانشگاه خواجه نصیر، مهندسی برق و الکترونیک خوانده بود و بعدها در تحصیلات تکمیلی خود روی هرمنوتیک و پست مدرنیته کار کرده بود و همچنین روی فلسفه طبیعت در نظام فلسفی هگل. زمانی که او را دیدم رییس دانشکده فلسفه دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات تهران بود.

    :جمله ای منسوب به نیلز بوهر هست که می گوید

    چیزهایی هستند که آنقدر جدی اند که فقط می توان با آن شوخی کرد.

    مرگ دکتر مجید اکبری در اثر بیماری ای ال اس از همان چیزهای جدی است. حتی جدی تر از آنچه که بوهر می گفت. آنقدر جدی که من هرگز آن را باور نخواهم کرد.

     

    اردیبهشت ۹۶

    • akbari@tpf-iau.ir