Month: January 2020

  • مقصران واقعیت یا توهمِ تغییرات اقلیمی و گرمایش جهانی

    مقصران واقعیت یا توهمِ تغییرات اقلیمی و گرمایش جهانی

    نشست امسال مجمع جهانی اقتصاد در شرایطی برگزار می‌شود که فجایع زیست‌محیطی، آلودگی گسترده در اقیانوس‌ها و آتش‌سوزی‌های وسیع در جنگل‌های آمازون و استرالیا بیش از هر زمان دیگر به نگرانی‌های بین‌المللی دامن زده است. در نگاهی کلی، گرمایش جهانی و تغییرات اقلیمی و آلودگی‌های محیط‌زیستی بحثی فراتر از تنش‌ها و مناقشات سیاسی جهانی است. با گسترش فجایع زیست‌محیطی، تمام ساکنان زمین از این تغییرات آسیب خواهند دید و دامنه آن تمام اکوسیستم روی خشکی و دریاها را تحت تأثیر قرار خواهد داد. با این اوصاف، این پرسش پیش می‌آید که جلسات سالانه و معاهدات بین‌المللی اقلیمی چه میزان ضمانت اجرایی دارند و تا چه حد در مهار خطرات محیط‌زیستی مؤثر خواهند بود؟

    لینک این مقاله

  • توان تکنولوژیک رژیم ایران تا چه حد واقعی است؟

    توان تکنولوژیک رژیم ایران تا چه حد واقعی است؟

     

    برشی از متن

    سلاح ها و موشک ها و هواپیماهای مورد ادعای سپاه پاسداران بسیارند. تانک ذوالفقار، کامیون سنگین ذوالجناح،  موشک سومار، هواپیماها و جنگنده های خیالی با نام های پرطمطراق قاهر ۳۱۳ و آذرخش و صاعقه و شفق اما غالبا چیزی جز طرح روی کاغذ یا ماکت آنها که در نمایشگاه توانمندی های دفاعی نظام نمایش داده می شود وجود ندارد. در دنیای واقعیت و خارج از پوسترها، بنرها و تیزرهای تبلیغاتی نه جنگنده رادارگریزی برای پرواز وجود دارد نه تانک با طراحی بومی. واقعیت پشت این پروپاگاندای رسانه ای این است که ایران امروز حتی به واردات دسته بیل و کلنگ خراطی و سنگ قبر نیز وابسته است. بر اساس آمار گمرک سالانه صدها تن بیلچه، کلنگ و شن کش از کشور‌های مختلف جهان وارد ایران می شود و میلیون ها دلار ارز از کشور خارج می کند. آیا با در نظر گرفتن توان صنعتی و طراحی مهندسی ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی می توان چنین ادعاهایی را باور کرد؟ نگاهی به نمونه های مشابه با ادعای سپاه پاسداران به خصوص نگاه به صنایع موشکی کره شمالی نشان می دهد ادعای بومی بودن این تکنولوژی ها تا به چه حد اغراق آمیز و خلاف واقع است.

     

     

    لینک متن کامل این مقاله

  • تناقضی در سیاست امروز ایران: مخالفان موافق جمهوری اسلامی

    تناقضی در سیاست امروز ایران: مخالفان موافق جمهوری اسلامی

    دویچه وله فارسی | عرفان کسرایی

    مواضع سیاسی شهروندان در سراسر دنیا معمولا چندان صفر و یک نیست و چه بسا فردی در پاره ای از مسائل چپگرا، قدری متمایل به لیبرالیسم وحتی قدری مذهبی و در عین حال سکولار باشد. فردی ممکن است در یک انتخابات به حزب دموکرات و در انتخابات دیگری به حزب جمهوریخواه رای بدهد. دیدگاه های سیاسی، فکت های قطعی و مسلم نیستند و ممکن است در کشاکش زمان تغییر کنند. سلائق سیاسی گاه وجه پیچیده تری نیز دارد. چپگرایی با سکولاریسم در تضاد و تناقض نیست و این دو اصطلاحا مانعه الجمع نیستند اما گاهی با جمع میان دو عقیده کاملا متضاد و متناقض روبروییم. این معضلی است که در سال های اخیر مواضع سیاسی بسیاری از شهروندان ایرانی را ناروشن و آمیزه ای از تناقضات ساختاری کرده است. اینکه فرد در قضاوت تاریخی خود بخشی از حق را به مصدق و بخشی را به محمدرضاشاه پهلوی بدهد چندان دربرگیرنده تناقض منطقی و عقلانی نیست. مورخ منصفی ممکن است هر دو سوی یک درگیری یا جنگ را به نسبت های گوناگون مقصر ارزیابی کند و نسبت به هیچ یک از دو سوی مناقشه سوگیری نداشته باشد. مشکل آنجاست که فرد در جریان تحلیل و قضاوت خود، خط کشی روشنی از وضعیت و مواضع سیاسی خود نداشته باشد. به بیان دیگر یک اصلاح طلب می تواند گرایش های اصولگرایانه داشته باشد و بالعکس. چرا که محور و مبنای اصلی هر دو گروه مذکور، اشتراکات بسیار دارد و اختلاف نظر پیروان این دو جریان صرفا بر سر مسائل حاشیه ای و جانبی است. اما اگر فردی که خود را برانداز، نفر پانزدهم و مخالف جمهوری اسلامی ارزیابی می کند همزمان با فرمانده سپاه قدس همدلی داشته باشد، با یک ایراد بنیادین در ساختار اندیشه او روبرو هستیم. آیا کسی که مخالف تمامیت حکومت جمهوری اسلامی است می تواند همزمان با یکی از مرتجع ترین و خشن ترین نیروهای نظامی جمهوری اسلامی که عامل ترور و شکنجه و قتل عام هزاران شهروند ایرانی و خاورمیانه ای در دهها سال گذشته بوده همدلی داشته باشد؟

    معیار دوگانه

    داشتن معیار دوگانه عموما بیانگر ضعف فکری و بی پایه بودن اندیشه فرد است. بسیاری از مارکسیست ها پیروان فردیناند لاسال را خاﺋﻦ و به نوعی دشمن می دانند و بر این باورند که او برخلاف ادعاهایش عمل کرده است. لاسال که در ماه می ۱۸۶۳ به ریاست اتحادیه عمومی کارگران آلمان رسیده بود از یک خانواده پروسی می آمد که تاجر ابریشم بودند. هسته اصلی استدلال مارکسیست های مخالف او چنین بود که نمی توان هم سوسیالیست بود و از طبقه کارگر و پرولتاریا دم زد و در عین حال با قدرت غالب زد و بند داشت. اما به راستی چرا مارکسیست ها چنین سخنی می گویند؟ به عبارت دیگر چرا نمی توان هم از طبقه کارگر و پرولتاریا دم زد و همزمان با قدرت نیز زد و بند داشت؟ اگر نمی شود مگر لاسال این کار را نکرد؟ چرا نمی شود هم سوگوار جانباختگان آبان نود و هشت بود و هم هوادار سپاه پاسداران؟ پاسخ صریح به این پرسش شاید چنین باشد که “می شود” اما چنین موضعی عقلانی نیست و متناقض است. می شود که یک نفر هم از پویا بختیاری بنویسد و هم عکس پروفایل خود را در شبکه های اجتماعی به قاسم سلیمانی تغییر دهد اما ممکن بودن چنین چیزی به معنای عقلانی بودن آن نیست. به عبارت دیگر “می شود” اما “متناقض است”. یک فرد مخالف جنگ، با اندیشه صلح طلبی و ضدجنگ قاعدتا باید هم با شلیک موشک های دوربرد روسیه از عرشه ناوها در دریای خزر به مخالفان بشار اسد و بر سر مردم شهرهای سوریه مخالفت کند و هم با دخالت های نظامی ایالات متحده در عراق و افغانستان و ویتنام. اگر فرد یکی از این ها را محکوم و در برابر دیگری موضوع تایید (یا سکوت) اختیار می کند به واقع فعال ضدجنگ نیست. فعال علیه جنگی است که ایالات متحده امریکا به آن دامن زده باشد و اگر برای مثال روسیه عامل حمله و تهاجم نظامی باشد چندان مخالفتی با آن ابراز نمی کند. مواضع سیاسی در چنین مواردی فراتر از سلیقه و نظرشخصی است. یک فرد می تواند همزمان هم از موسیقی راک و متال لذت ببرد و هم از موسیقی سنتی ایرانی. چنین چیزی واجد هیچ تضاد و تناقض منطقی نیست و از قضا چه بسا بیانگر چند بعدی بودن روحیات آن فرد نیز باشد.

    داشتن معیار دوگانه و تناقض عموما برای هیچکسی مطلوب نیست و هیچکس نمی خواهد به این متهم شود که متناقض می اندیشد یا متناقض عمل کند. اساسا به همین دلیل است که در میزگرد ها یا مناظرات انتخاباتی هر فردی تلاش می کند نشان دهد که اندیشه طرف مقابل متناقض است و با نشان دادن معیارهای دوگانه طرف مقابل، باطل بودن و سلیقه ای بودن اندیشه او را نشان دهد. داشتن معیار دوگانه به نوعی می تواند یک توهین یا اتهام هم تلقی  شود و شاید بتوان گفت که هر کسی تلاش می کند از زیر بار اتهام تناقض گویی فرار کند و ساختار اندیشه خود را یکدست نشان دهد. چنین روشی در استدلال از زمان یونان باستان رایج بوده و سقراط با فن دیالکتیک در ابتدای هر بحث تظاهر به نادانی می کرد و با مقدمات ساده به طرح پرسش هایی می پرداخت. پرسش هایی که طرف مقابل به درستی آنها اقرار می کرد ولی به تدریج به جایی می رسید که تنها دو راه پیش روی خود می دید. یا اینکه مقدماتی را که در ابتدای بحث پذیرفته بود،  به کلی انکار کند و یا اینکه از ادعای خود دست بکشد و به آنچه که سقراط معتقد است، اعتراف کند. به بیان ساده، راه میانه ای در این بین وجود نداشت و همانطور که امروز در دیدگاه سیاسی فرد، تکلیف مشخص است و مرزبندی واضح. فرد یا با بقای جمهوری اسلامی موافق است یا مخالف. اگر کسی بگوید که من با موجودیت و تمامیت حکومت اسلامی مخالفم اما در عین حال خود را در جبهه عزاداران فرمانده سپاه قدس ببیند، جایی بین موافقت و مخالف با نظام قرار گرفته که به لحاظ منطقی واجد یک تناقض است. فرد برای رفع این تناقض می تواند گزاره مقدمه خود را اصلاح کرده و تغییر دهد. برای مثال بگوید که من با بعضی از سیاست های جمهوری اسلامی مخالفت دارم. در این صورت تناقض برطرف شده و تکلیف معین است. لیکن بیان جملاتی نظیر اینکه من نفر پانزدهمم، من قتل پویا بختیاری را محکوم می کنم ولی همزمان سوگوار فرمانده سپاه قدس هستم، از یک تناقض ساختاری در اندیشه فرد حکایت دارد. تناقضی که او را به مخالف جمهوری اسلامی تبدیل می کند که همزمان با جمهوری اسلامی موافق است.

     

    لینک این یادداشت در وبسایت دویچه وله فارسی

  • چرا نمی‌توان جلوی وقوع جنگ را گرفت؟

    چرا نمی‌توان جلوی وقوع جنگ را گرفت؟

    عرفان کسرایی | رادیو فردا

    جستجوی کلیدواژه جنگ در ادبیات سیاسی حاکمان جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که جنگ، دست‌کم به دلایل ایدئولوژیک و مذهبی، بخش جدایی‌ناپذیر سیاست کلان حکومت است.

    این مسئله موضوع دیروز و امروز هم نیست. روح‌الله خمینی زمانی گفته بود: «این جنگ… ثمرات بزرگى براى ما داشته است… یکى از ثمرات بزرگ این، تحرک بى‌سابقه‌اى است که در جوان‌هاى ما در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها این تحرک بزرگ حاصل شده است… و رخوت و سستى از بین رفته است و… در مقابل همه ناگوارى‌ها ایستاده‌اند و جنگ را براى خودشان گوارا مى‌دانند.»

    شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم» در ادبیات سیاسی رژیم ایران در دهه ۶۰ نشان می‌دهد که جنگ در قاموس ایده‌پردازان حکومت، فراتر از مفهوم جنگ و دفاع در عرف شناخته‌شده بین‌المللی است.

    مروری بر سخنان روح‌الله خمینی نشان می‌دهد که او صراحتاً از جنگ با هدف جهادی و کشورگشایی صحبت می‌کرد: «ما راه‌مان این است که باید از راه شکست عراق، دنبال لبنان برویم.‏.. ما می‌خواهیم که قدس را نجات بدهیم». (صحیفه امام، جلد ۱۶، صفحه ۳۵۳)

    با بالاگرفتن تنش‌های منطقه‌ای پس از کشته شدن قاسم سلیمانی، سیاست جنگ‌طلبی هیئت حاکم چهره جدیدی به خود گرفته است. پرسشی که در این‌جا طرح می‌شود به‌ظاهر چندان پیچیده نیست. آیا به‌راستی می‌توان از وقوع جنگ جلوگیری کرد؟

    ‏‏جنگ و غریزه تخریب

    خطر جنگ را از جنبه‌های گوناگون می‌توان زیر ذره‌بین گرفت. با رویکرد سیاسی و بر اساس تقابل ایدئولوژی‌ها، از منظر ژئوپلیتیک، از نگاه روابط بین‌الملل و جغرافیا یا حتی بر مبنای تاریخ تمدن و روان‌شناسی می‌توان به مقوله جنگ پرداخت و پرسید چرا جنگ رخ می‌دهد.

    زيگموند فرويد در ماه‌های مارس و آوریل سال ۱۹۱۵ میلادی، یعنی حدود شش ماه پس از شروع جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین «سرخوردگی از جنگ» و «رابطه ما با مرگ»، از منظر روان‌شناسی به تحلیل ماهیت جنگ و مرگ پرداخت و منبع مطالعاتی ارزشمندی درباره غریزه جنگ در جوامع بشری به جا گذاشت.

    در این دو مقاله، که مدتی بعد در مجموعه آثار او با عنوان «اندیشه‌هایی روزآمد درباره جنگ و مرگ » منتشر شد، نکات جالبی درباره ماهیت پرخاشگری و غریزه تخریب در انسان بررسی شده است.

    فروید می‌گوید انسان معاصر درباره فرایند رشد روانی بشر دچار گونه‌ای توهم شده است. بسیاری از مردم صرفاً به دلیل فشار تمدن، اجباراً قیدوبندهای اخلاقی را پذیرفته‌اند و تمدن معاصر، خود در ظهور این شکل از ریاکاری و دورویی مقصر است.

    از دید او، پایه تمدن معاصر همین دورویی و ریاکاری است. به این معنا که اغلب انسان‌ها صرفاً وانمود می‌کنند که متمدن شده‌اند. به باور او، وقوع جنگ یکی از فرصت‌هایی است که افراد پایبندی خود به این قیدوبندهای اخلاقی و تظاهر به متمدن بودن را نقض می‌کنند و به مصداق (باز جوید روزگار وصل خویش) به غرایزی چون غریزه تخریب که به صورت موقتی سرکوب (و پنهان) کرده بودند فرصت ارضا شدن می‌دهند.

    دیدگاه فروید درباره مسئله جنگ محدود به این دو مقاله نمی‌شود. نامه‌هایی از او به جا مانده که او چند سال قبل از شروع جنگ جهانی دوم خطاب به آلبرت اینشتین نوشته بود؛ نامه‌هایی که به صورت خلاصه فقط و فقط به یک پرسش می‌پرداختند: آیا می‌توان راهی برای جلوگیری از جنگ یافت؟

    «جنگ جنگ تا پیروزی» و مسئله سرخوردگی

    مقام‌های حکومت ایران سال‌هاست شعار نابودی اسرائیل می‌دهند. محسن رضایی از نابودی تل‌آویو و حیفا صحبت می‌کند و دیگر هواداران حکومت از پیش‌بینی آخرالزمانی ۲۵ ساله برای نابودی اسرائیل حرف می‌زنند.

    خارج از این توهمات ایدئولوژیک و مذهبی، در واقعیت معادلات سیاسی دنیا توان اقتصادی و نظامی جمهوری اسلامی به‌مراتب کمتر از آن است که با ابرقدرتی چون ایالات متحده آمریکا پنجه در افکند. نه تنها فتح قدس از راه کربلا ممکن نشده بلکه حکومت ایران توان پاسخگویی به حملات نظامی اسرائیل به پایگاه‌های نظامی خود در سوریه را نیز ندارد.

    این مسئله خواه‌ناخواه به یک سرخوردگی و خشم فروخفته در بین هواداران یک ایدئولوژی شکست‌خورده می‌انجامد. چنین سرخوردگی‌ای ممکن است همان خشمی باشد که نیروهای امنیتی و لباس‌شخصی‌ها در اعتراض‌های آبان ماه ۹۸، بر سر مردم کوچه و خیابان و زنان و کودکان خالی کردند. تک‌تیراندازی که به سر پویا بختیاریِ ۲۷ ساله شلیک می‌کند، احتمالاً لبریز از خشمی بوده که از سرخوردگی او ناشی شده است. سرخوردگی از پذیرش این واقعیت که در برابر تکنولوژی‌های پیشرفته نظامی ایالات متحده یا اسرائیل، دعا و ورد و طلسم و توسل کارایی ندارد.

    آیا راه نجاتی در برابر فاجعه شوم جنگ وجود دارد؟

    این پرسشی بود که آلبرت اینشتین نامه خود خطاب به زیگموند فروید در سال ١٩٣٢ را با آن آغاز می‌کند. نامه‌ای که به پیشنهاد آنری بونه، رئیس کمیته بین‌المللی همکاری اندیشمندانه (ICIC) و نهادی که بعدها به یونسکو تبدیل شد، نوشته شده بود و در آن آلبرت اینشتین، به‌عنوان یک دانشمند و فیزیکدان مشهور، به دنبال پیدا کردن راه حلی روان‌شناسانه برای جلوگیری از جنگ می‌گردد.

    در آن زمان سرخوردگی و یأس ناشی از جنگ جهانی اول هنوز پابرجاست و هنوز کسی نمی‌داند که هفت سال پس از آن، یکی از ویرانگرترین جنگ‌های سراسر تاریخ، یعنی جنگ جهانی دوم، بخش‌های بزرگی از جهان را به دود و آتش و خاکستر تبدیل می‌کند.

    پاسخ فروید نیاز به شرح و بسط بسیار دارد، اما چندان امیدبخش نیست. از دید او، استدلال منطقی و به‌کارگیری قوه خرد و عقلانیت در جلوگیری از وقوع جنگ چندان مؤثر نیست. به باور فروید، حتی خردمندترین و عاقل‌ترین انسان‌ها نیز در برابر غرایز خود (آن‌چه فروید «غریزه تخریب» می‌نامد) تسلیم است.

    اشتیاق عمومی و بسیج همگانی برای جنگ و ویرانی، از دید فروید، زیر سر غریزه تخریب در انسان‌هاست، و از بین بردن تمایلات پرخاشگرانه و غریزه تخریب در انسان چندان ممکن نیست. جنگ‌طلبی و فراخوان برای کشتن سربازان آمریکایی و حمله به شهرهای سوریه و کشتار صد زن و کودک در الحوله در شهر حمص سوریه همه و همه از میل و غریزه تخریب برمی‌آید.

    چنین غریزه ویرانگری در سراسر تاریخ انگیزه اصلی جنگ‌های ویرانگر بی‌شماری بوده است. عقاید مذهبی یا میهن‌پرستانه صرفاً پوششی است برای توجیه این غریزه تخریب، و جنگ فرصتی است برای ارضای غریزه ویرانی و تخریب و مرگ از سوی کسانی که، به تعبیر فروید، منتظر چنین فرصتی هستند تا امیال سرکوب‌شده خود را ارضا کنند.

    فروید در پایان نامه خود، هرچند به‌نوعی از رشد روانی و تکامل فرهنگی جامعه بشری ناامید است، دو عامل را عامل جلوگیری از جنگ در تمدن بشری قلمداد می‌کند: دیدگاه فرهنگی و هراس از بروز جنگ بعدی.

    این تکامل فرهنگی یا تمدن مقوله‌ای است که از دید فروید هنوز محقق نشده و آن‌چه در جهان کنونی وجود دارد صرفاً تظاهر ریاکارانه به متمدن بودن است و نه تمدن؛ تظاهری ریاکارانه که به طرفةالعینی با وقوع جنگ کنار زده می‌شود و انسان‌های با غریزه تخریب، فرصت را غنیمت می‌شمارند و بر طبل جنگ می‌کوبند.

     

    لینک این یادداشت در وبسایت رادیو فردا